🌿🌿🌿
امروز میخوام در مورد یه موضوع خفن هم بگم...
مدرسه و این حرفا😂
میدونم یه سریا از الان عزا گرفتن که واااای مدرسه داره شروع میشه. یه سری مامانا هم که قربونشون برم دارن از اول دوازده سال رو تحصیل میکنن با بچه ها.😂.
@aznobato_ir
#چالش_۳۰روزه_زندگی_عشقولانه
#روز_شانزدهم
امشب یه بازی خانوادگی ( مثل اسم فامیل، دوز، بازی رومیزی) داشته باشید. ☺️
بازی کردن میتونه درهای صمیمیت رو به روی شما باز کنه. 🥰
میتونه لبخند روی لباتون بیاره.😁
میتونه از دغدغه ها رهاتون کنه.😍
@aznobato_ir
براتون ویدیو ضبط کردم. ایتا نمیذاره آپلود بشه. خواستم بدونید خیلی بفکرم.😁
آخر شب میذارمشون 😐
45.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿🌿🌿
📚📝نکاتی در مورد شروع مدرسه
1⃣قسمت اول
✍آمنه حبیبی
#مدرسه
#اول_مهر
#شروع_سال_تحصیلی
#مشق
@aznobato
26.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿🌿🌿
📚📝نکاتی در مورد شروع مدرسه
1⃣قسمت دوم
✍آمنه حبیبی
@aznobato
31.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌿🌿🌿
📚📝نکاتی در مورد شروع مدرسه
1⃣قسمت سوم
✍آمنه حبیبی
@aznobato
🌿🌿🌿
هر گلی هم باشد چه شقایق، چه گل پیچک و یاس
تا نیاید گل نرگس زندگی دشوار است...
#اغاز_ولایت_امام_زمان
@aznobato_ir
🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
صبح که بیدار شدم چشمم افتاد به عکس ماه عسلمون که بالای تخت بود. توی این عکس چشمامون هم داره میخنده و یه طوطی نشسته روی شونه من. 😁
این عکس که بالای تخت خاک میخورد یادم انداخت اصلا چرا به مهدی جواب مثبت دادم، اصلا چرا تصمیم گرفتیم با هم یه زندگی رو شروع کنیم.😊
نیت امروزم اینه، بین تمام شلوغیهای زندگی، بین تمام خاطرات غبار گرفته، بگردم و دلایلی که به همسرم بله گفتم رو پیدا کنم.😍
میدونی چرا؟! چون تو این خاطرات کلی دلیل خوب برای دوست داشتن هم پیدا میکنیم، کلی نقطه قوت از زندگی زوجیمون.😍
هستی با من؟!😉
🌿🌿🌿
#تجربه_های_شنیدنی
لیلا میگفت:
فقط بیست سالم بود که ازدواج کردیم. یه روز دلم درد میکرد، پریود شده بودم. بهش پیام دادم دلم درد میکنه و سیکل ماهانهام شروع شده. 😐
اومد خونه،انتظار داشتم بغلم کنه، بهم بگه بهتری، خیلی ریلکس اومد جوراباش رو در آورد و گفت احوال خانوم، غذا چی داریم؟! 😡
با بغض گفتم کوفت داریم، رفتم تو آشپزخونه، هی اومد گفت چته!؟ منم بیشتر خودمو مریض نشون دادم که بفهمه. اما نمیفهمید.😅
آخر سرم نه تنها نفهمید، بلکه یه دعوای حسابی هم داشتیم. این اولین دعوامون زیر یه سقف بود. ولی آخری نبود. من همش میخواستم بفهمه من چی میگم، اونم به جای فهمیدن و درک کردن میگفت باز مسخره بازیاش شروع شد.😐🙆♀
ما دائم دعوامون میشد، تا اینکه دخترم هم به دنیا اومد. دیگه خسته بودم از این دعواها. بیشتر وقتا سکوت میکردم، از اینکه منو بفهمه کلا ناامید شدم.😭
تا اینکه دوستم گفت برو کلاس همسرداری آمنه رو شرکت کن. میدونی آمنه جون من تو این کلاس خودمو پیدا کردم. فهمیدم خودم یه سرِ مشکلم. سر نخ زندگیمو پیدا کردم. اینکه حرف بزنم، احساسم رو بگم. نیازم رو بگم. آه...😐
هشت سال گذشته و من الان دو تا بچه دارم. دلم میسوزه واسه روزای رفته. اما خداروشکر. الان میبینم همسرم اونقدم نفهم نیست. وقتی بهش میگم چی میخوام، چی دوس دارم منو درک میکنه. میفهمه. منم بیشتر اونو درک میکنم. راستی این اولین کلاسی نبود که شرکت کردم. اما بهترینش بود. خونه سبز زندگیمو سبز کرد.😍
#کارگاه_خونه_سبز
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#چالش_۳۰روزه_زندگی_عشقولانه
#روز_هفدهم
امروز یکی از دلایلی که به همسرت افتخار میکنی رو بهش بگو.☺️
مثلا: اینکه توی بچه داری بهم کمک میدی خیلی برام افتخار داره و...☺️
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#خاطرات_یک_نو_مامان
جمعه پیش که رفته بودیم مزرعه ایلیا یه تفنگ آب پاش داشت. محمد حسین( یکسال و نیم بزرگتر از ایلیا) دوستش اومد با ایلیا صحبت کرد که ایلیا جون بیا تفنگت رو بده بازی کنم. ایلیا هم میگفت نمیخوام.☺️
بعد رفتن پشت یه دیوار که در دید ما نبود. بعد که اومدن ایلیا خوشحال یه چوب بزرگ دستش بود. و محمد حسین خوشحال تفنگ آبپاش ایلیا دستش بود.😂
دوست عزیزمون با یه چوب ،تفنگ رو عوض کرده بود. هر دو رفتن شاد و خندان بازی کردن. ما هم دخالتی نکردیم.😂
@aznobato_ir