🍁🍁نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
امروز میخوام به این حدیث توجه کنم:
امام علی جانمون میفرمایند:💐
با سه صفت محبّت و دوستى بدست مى آورى:
۱– انصاف در معاشرت
۲– همدردى با ديگران در خوشى و ناخوشى
۳– برخورد با قلب پاك و سالم.
👀نگاه کن ببین این سه تا ویژگی رو داری آمنه؟! چجوری میتونی این سه تا ویژگی رو داشته باشی تو برخورد با آدما؟! 😊
هستی با من رفیق؟!😍
قصه بارون ایلیا.aac
حجم:
2.3M
💧💧💧
🌨⛈وقتی بابای بچه قصه تشکیل بارون رو خیلی علمی برا بچه توضیح میده.😂
آخه ابر کومولوس و استاتوس؟! 😂😂
چند روز پیش مهدی انقد این قصه رو برای ایلیا گفته بود که ایلیا حفظ شده.
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
هستما، فقط سر کلاسم. 😅
میام کلی حرف دارم باهاتون.😍
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#روایت_بانوان_موفق
تا اینکه روز موعود رسید. واسه خانوم دکترشون خواستگار اومد. از همکلاسیهاش بود. پسر خوب و خانوادهدار. اما اون شب مرد خونه کم مونده بود گریه کنه. نمیخواست شرمنده دخترش بشه اما چجوری جهیزیه میداد؟!😥
اینجا بود که فاطمه خانوم با خوشحالی رفت و یه دبه ماست رو آورد. به شوهرش گفت مگه نگفتم جهازی میدی به دخترت که همه انگشت به دهن بمونن. اینم پولش.😊
مرد که شوکه بود گفت این چیه؟! با دبه ماست جهاز بدم؟!😅
فاطمه گفت آقابازش کن.☹️
احمد آقا وقتی بازش کرد شوکه شد. توی دبه پر بود از طلاهای ریز ریز. یا دقیقتر بخوام بگم پشتِ گوشواره میخی.😅
زن خندید و گفت: وقت بچه ها کوچیک بودن و پول نداشتیم واسه حتی خرید نون. به خودم گفتم این بچه ها آیندشون چی میشه؟! 🥺
چشمم به طلا فروشی افتاد. اون موقع با خودم گفتم باید ریز ریز واسه آیندشون طلا بخرم. حتی شده پشت گوشواره .😥
و از اون زمان هر وقت یه کم پول دستم میومد میرفتم و یه پشتِ گوشواره میخریدم. خنده دار بود. اما الان که دخترمون بیست و پنج سالش شده این دو تا دبه ماست پر شده از طلا.😊
فردای اون روز رفتن و طلاها رو فروختن. هم خرید عقد انجام شد و هم یه جهاز خوب.😊
این یه داستان غیرواقعی نبود. قصه یه زن بود که آرایشگر محلمون واسم تعریف کرد (زن صادقیه). یه زن که داره تو همین کشور نفس میکشه. یه زن که دو ساله دخترش ازدواج کرده. 😊
قهرمان به نظرتون کیه؟! زن با سیاست که میگن یعنی چی؟! یه زن مگه چطور میتونه به شوهرش اقتدار بده. این زن نهایت امنیت و زکاوته. 😊
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
ادامه...
و میدونی چیه رفیق؟! این روایت رو گفتم که بهت بگم، قدم مورچهای حتی تو سرمایهگذاری هم جواب میده. 😊
وقتی میگم تغییرای کوچولو کوچولو ایجاد کن، مورچهای کتاب بخون اما همیشه بخون، یعنی همین!😊
این خانوم مورچه ای پس انداز کرده اما مستمر. و بعدسالها نتیجه شده سربلندی خانوادش. غم نداشتن از جهیزیه و فقر. 😅
قدم مورچهای تو واسه رشد خودت و خانوادت چیه؟! بهش فکر کردی؟!😊
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
اونجایی که تو حدیث کسا خدا میگه «فاطمةُ و ابوها و... » اوج ارزش دهی به یه خانومه. میتونست بگه محمد(ص) و خانوادش اما گفت فاطمه.😊
تو دین ما زن یعنی زندگی ساز و تربیتگر و همین فاطمه (س)جانمون دختری تربیت کرد که معنای آزادگیست. معنای قهرمان بودن. 😊
که اگر زینب نبود کربلایی نمیماند در یادها.😍
ولادت حضرت زینب و روز پرستار رو تبریک میگم.🥰
#میلاد_حضرت_زینب
@aznobato_ir
سلام از یه آمنه که دو روزه مهمونیه و خرید.
امروزم مهمون دارم.😁
و میدونید که جمعه ها روز خانوادست.😍
فردا پر قدرت برمیگردیم به فضای مجازی😍
بهتون پیشنهاد میکنم امروز کمتر گوشی دست بگیرید و بیشتر کنار هم کیف کنید. 😍
🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
عشق میتونه یه انتخاب باشه، یه انتخاب دل انگیز.
فک کن ببین برای تو عاشق بودن چجوریه؟! آدمای عاشق به نظرت چطور رفتار میکنن، امروز عاشق باش. 😊
برای من عشق عجیب و غریب نیست، یه پیام دوستت دارم وسط کار، یه صحبت با احترام ، یه بغل موقع استقبال از نظر من عشقه. اگه فک میکنی عشق واسه تو خیلی رویاییه شاید باید یه تعریف جدید ازش پیدا کنی، چون عشق تو دنیای واقعی خیال و وهم نیست، داستان لنگ کفش سیندرلا نیست!! 😊
هستی با نیت امروزم؟!😉
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
بیاید سوال بازی کنیم😍
روایت زیر رو بخون و بگو تو اگه بودی چجوری برخورد میکردی؟؟😊
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#سوال_بازی
#آمنه_نوشت
مریم: در قابلمه رو گذاشتم و اومدم تو پذیرایی. به علی گفتم، علی فردا شب از سر کار اومدی بریم پارک؟!😍
علی: همینجوری که تلویزیون میدید، نه! 😕
مریم: یعنی چی نه؟! من میخوام برم بیرون. خسته شدم از تو خونه بودن، تو خودت میری سرکار همش. من هیچ تفریحی ندارم!😡
علی: باز شروع کردی؟! مگه میرم سر کار تفریح؟! میرم جون میکنم واسه یه لقمه نون. 😡
مریم: خاک بر سر من که تو حرفامو نمیفهمی ! خاک بر سر من که زن تو شدم.😭
علی: همینحوری که می فت تو اتاق درو محکم کوبید بهم و گفت: وای وای کاش شبا هم نیام خونه. چرا انقد غر میزنی.😡
مریم:( زار زار گریه) حالا اگه مامانت میگفت میدوییدی، تو فقط مامانت برات مهمه. 😭
@aznobato_ir
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌿🌿🌿 #سوال_بازی #آمنه_نوشت مریم: در قابلمه رو گذاشتم و اومدم تو پذیرایی. به علی گفتم، علی فردا شب
بگو ببینم اشکال کار مریم چی بود؟! چطور برخورد میکرد بهتر بود؟!☺️
اینجا بگو👇
https://harfeto.timefriend.net/17311556196237