eitaa logo
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
22.1هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
419 ویدیو
42 فایل
ازنوباتو: همسرداری/فرزندپروری از نو با ما زندگی خانوادگیت رو بساز.😍 آمنه حبیبی (روانشناس ،زوج درمانگر) شماره پروانه تخصصی 10972 و تسهیلگر خانواده با مدرک QCB ایتالیا ارتباط با من @ameneh_habibi مشاوره حضوری و تلفنی
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿🌿🌿 اومدن غذا رو خوردن و گفتن خیلی خوشمزه است و به به و از این حرفا.( شایدم خوشمزه نبود آبروداری کردن 🤭) اما میدونی اون لحظه چی تو ذهنم بود؟! اینکه نکنه راجع بهم بد فکر کنن.🙊 حالا بعد سالها فهمیدم که من نمیتونم فکر بقیه رو کنترل کنم. و از طرفی ذهن خوانی هم ندارم. نمیدونم اونا چی فکر میکنن.😁 اما فکر خودم رو میتونم مدیریت کنم که! کی گفته با یه بار غذا خراب شدن قراره من عروس بدی باشم؟! کی گفته ما قراره کامل باشیم.؟! خودِ خودت باش رفیق! خانواده همسرتم انسانن، درک میکنن بو خدااا.😊 @aznobato_ir
مریم: همیشه احساس می‌کردم دوست داشتنی نیستم. چون تپل بودم. هیکلم درشت بود. 😔 فکر میکردم موقعیت های ازدواجم کم خواهد بود. تا اینکه مهران اومد خواستگاریم. خوشتیپ بود. ☺️ تو ذهنم رویا پردازی کردم که وای همه کسایی که میگفتن من چاقم رژیم بگیرم و... تو کف میمونن.😅 همون لحظه اول تصمیم گرفتم زنش بشم. کارمند بود‌. خانواده به نامی داشت‌. خانواده منم به نام بود. اما خب همیشه احساس میکردم بخاطر خانوادم اومد با من ازدواج کرد.😢😔 بعد عقد وقتی خانوادش بهم احترام میذاشتن احساس کردم هستم. مهمم. نظرم مهمه. من کلا موندم خونه مادرشوهرم‌.🤦‍♀ کل عقد اونجا بودم. وقتی ام بابام اعتراض میکردن کلی گریه میکردم و به مهران از بدبختی هام تو بچگی میگفتم.😐 اینکه بابام همش سرکار بود، اینکه مامانم به ما اهمیت نمیداد.همش بیرون خونه بود. اونم کلی خانوادمو سرزنش می‌کرد که چرا انقد بی عاطفه بودن.😔 اما اشتباه می‌کردم... 🤦‍♀ من : چرا اشتباه می‌کردی؟! 🤔 مهران کم کم منو از خانوادم دور کرد. همش اشتباهاشون رو میزد تو سرم و بی عاطفه بودنشون رو به روم میاورد....😔 ادامه داره... @aznobato_ir
🌿🌿🌿 واسه عروسی مهران همش بهم فشار میاورد که کامل جهیزیه رو بخرم‌. میگفت بعد ازدواج فشاری رومون نباشه.😢 منم تا تونستم خانوادمو اذیت کردم. بعد عروسی هم باز همون بساط بود. کمتر خانوادمو میدیدم، هر روز مهران از یکی از اعضای خانوادم ناراحت میشد‌😔 . یه جوری شد که من الان خواهرمو دو سه ماه یه بار میبینم. حق ندارم براشون کاری کنم. اما خودش برای خانوادش جون میده‌. من: الان مشکلت چیه؟! 🤔 مریم: فکر میکنم هیچ جایگاهی ندارم. حالم بده. من تمام این هشت سال رو داشتم به مهران و خانوادش سرویس میدادم. فقط برای اینکه دوستم داشته باشن.😭 الان فکر میکنم پس من چی؟! چرا همه زندگی اون چیزیه که مهران میخواد. من حتی حق ندارم به بچه خواهرم محبت کنم. اما به بچه خواهر و برادر مهران میتونم. 😔 انگار حق ندارم خانوادمو دوست داشته باشم. من یادم رفته خودم چی میخوام. انگار تمام این مدت داشتم آرزوهای مهران رو زندگی میکردم. 😔 ادامه داره... @aznobato_ir
🌿🌿🌿 خاطره اولین تقلب زندگیم! این خاطره بر‌میگرده به کلاس اول!🤭‌ واژه (میم) رو یادگرفته بودیم. منم از این بچه درس خونا بودم که معلما خیلی دوسش دارن. ‌🤪 خانم مولایی اومد سر کلاس و شروع کرد به املا گفتن! رسید به کلمه مامان! و من یه لحظه تو ذهنم اومد که مامان که کتابی نیست! باید کتابیش رو بنویسم، نوشتم مادر!😂😂 زنگ تفریح شد، معلم دفترا رو جمع کرد،گذاشت رو میز و رفت دفتر. بچه ها نشستن حرف زدن که مامان چجوری نوشته میشد!🤭 منم خیلی با اعتماد بنفس گفتم مامان که کتابی نیست، باید مینوشتیم مادر! بچه ها هم همه گفتن نخیر ما نوشتیم مامان. کتابی نباشه! 🥴😟 بغض کردم، احساس خنگ بودن کردم، جلوی همه بچه های کلاس رفتم دفترم رو برداشتم، مادر رو پاک کردم و نوشتم به جاش مامان.😂 همه دعوام کردن،گفتن تقلب کردی منم گفتم من اشتباه متوجه شدم وگرنه مامان نوشتن که کاری نداره!🤭 خلاصه که تا خانم مولایی اومد سرکلاس بچه ها شروع کردن راپورت دادن! خانوم آمنه تقلب کرده! منم با بغض و کز کرده خودمو جمع کرده بودم روی نیمکت!🥺 خانم مولایی یه نگاه به من کرد و گفت نخیر من مطمئنم آمنه همچین کاری نکرده شما هم همتون ساکت بشید. 🥺😕 سرمو پایین انداختم،خجالت کشیدم. خانوم برگه ها رو صحیح کرد و مثل همیشه بهم بیست داد و مثل همیشه نوشت آفرین دختر قشنگم!😊🥺 و حالا بعد ۲۴ سال میخوام بگم خانوم قشنگم، خانوم مولایی نمیدونم کجایی الان اما اون روز روی اون نیمکت چوبی خشک، تو به من لطافت رو یاد دادی!🥰 یادم دادی گاهی وقتا نادیده گرفتن بزرگترین درس برای بچه است! یادم دادی خارج از چارچوب فکر کنم! نمیدونم چرا فکر میکردم توی مدرسه فقط باید کتابی نوشت اما اون روز یاد گرفتم شاید جور دیگه هم بشه نوشت بشه فکر کرد. 🤭 و من دارم فکر می‌کنم چقد معلم‌های من نقش داشتن تو زندگیم! اون معلمی که سوادش عالی بود اما نمیتونست خوب منتقل کنه بهم یاد داد مهمه چطور حرف بزنم که اثر گذار باشه! معلمی که شوخ طبع و مهربون بود یادم داد میشه جدی نبود اما کلاس درس پرباری داشت! معلم‌ها و اساتید زیادی رو تجربه کردم، هر کسی که به من یه کلمه یاد داده معلمه برام! از خانوم مولایی تا نعیم طهرانی، دکتر سمیه کشاورز، سوده جان شبیری که عشق واقعیه. ☺️ من مدیون تک تکتون هستم و دوستتون دارم. روزتون مبارک.🎉🎁 ✍آمنه حبیبی @aznobato_ir
🌺نیت امروزم: هم بازی باش آمنه. یادت باشه وقتی که الان میذاری برای ایلیا داره رابطه‌ات رو باهاش، تو نوجوانی میسازه. الان وقت نذاری نوجوانی ازت فراریه. یادت باشه آمنه بازی وقت تلف کردن نیست، سرمایه گذاری روی آینده بچه است.😍 هستی با نیتم؟! @aznobato_ir
دیروز رفتیم پارک ایران کوچک، جهانشهر کرج. خیلی قشنگ بود. هزینه این تفریح ۲۰ تومن ورودی پارک بود و دو تا نان سنتی خریدیم از اونجا.😁 پارک ایران کوچک یه پارک ملی هست که قسمت قسمتش شبیه یه شهر ایران ساخته شده، از ابیانه بگیر تا محل زندگی عشایر.😍 چند روز پیش که چالش برنامه‌ریزی برای تفریح بود از مهدی خواستم جمعه بریم پارک. و این تفریح دو سه ساعته ارزون هم روحیه خودمون رو عوض کرد هم ایلیا کلی بهش خوش گذشت‌.😍 تو راه برگشت مهدی گفت: ممنون که پیشنهاد دادی بریم پارک.😊 @aznobato_ir
🌿🌿🌿 رفیق جان گیر نکن توی چارچوبای ذهنیت که یه بیرون رفتن یه تومن آب میخوره!😐 خب کم خرج‌تر برو . قرار نیست اتفاق خاصی بیفته. یه فلاسک چای بردار، یه کم نان و پنیر و گوجه خیار عصری بزن بیرون.☺️ میتونی خودت کیک خونگی بپزی، میتونی یه کم خوراکی مضر بخری 😅. مهم اینه روزت متفاوت بشه. ذهنت رها بشه از خستگیا.😍 @aznobato_ir
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌿🌿🌿 #تجربه_اتاق_درمان #روایت_مریم_و_مهران واسه عروسی مهران همش بهم فشار میاورد که کامل جهیزیه
مریمی که هیچوقت احساس نکرده مهمه و حالا محبت دیده و انگار تقلا کرده این توجه رو نگه داره. انگار همسرش شده تمام زندگیش و ابعاد دیگه رو رها کرده.🤦‍♀ ما چقدر تو تقلا هستیم؟؛ @aznobato_ir
🌿🌿🌿 راستش همسر خیلی عزیز هست. اما قرار نیست زخم های کودکی تو رو التیام بده. کاش یاد بگیریم حد و مرز بذاریم بین چیزایی که لازمه همسر بدونه و چیزایی که اصلا دلیلی نداره بدونه!😊 و کاش یه مدلی برای بچه‌هامون وقت بذاریم که در حسرت ذره‌ای محبت زندگی آینده رو هم نابود نکنن.🤦‍♀ @aznobato_ir
45.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
تا حالا به تفاوت ها فکر کردی؟! وای که چقد ندونستنش باعث‌ اختلاف میشه.🙆‍♀ حتما این فایل رو گوش کن و‌ بفرست‌ برای کسایی که دوسشون‌ داری.❤️☺️ آمنه حبیبی @aznobato_ir
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌿🌿🌿 #تجربه_اتاق_درمان #روایت_مریم_و_مهران واسه عروسی مهران همش بهم فشار میاورد که کامل جهیزیه
🌿🌿🌿 مریم اولین نفری نیست که نمیدونه باید حریم بذاره بین چیزایی که همسرش باید بدونه و چیزایی که نباید بدونه!🤦‍♀ مشکل مریم از اونجا شروع شد که میخواست همسرش بشه جایگزین تمام ناکامی‌های کودکیش.🤦‍♀🤦‍♀ شاید از سر خشم، از سر براورده نشدن نیاز به محبتش، به خاطر احساس رها شدگی‌ای که داشت و... مهم اینه دیوار زندگیشو کج بنا کرده بود.🤦‍♀ تو جلسات مریم یاد گرفت حد و مرز بذاره، یاد گرفت خودشم ببینه! یاد گرفت چطور به همسرش از نیازها و علایقش بگه.😊 اوایل مهران به شدت مقاومت داشت، چون مریم رو یه دختر مطیع و چشم هر چی شما بگی دیده بود.🤦‍♀ براش سخت بود یهو تبدیل بشه به یه خانوم که گاهی هم مخالفت می‌کنه گاهی هم علایق خودشو میبینه. 🤦‍♀ اما کم کم حال رابطه بهتر شد...😊 @aznobato_ir