من یه همچین عروسی میخوام . یه گوله خانوم.😍
زن زندگی!😍
@aznobato_ir
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
من یه همچین عروسی میخوام . یه گوله خانوم.😍 زن زندگی!😍 @aznobato_ir
حالا دختر بود یا پسر؟!😂
🌿🌿🌿
فکر میکنی علتش چیه؟!
شاید دوس داری صمیمی بشی و راهشو بلد نیستی!
رفقا اوصی کم به کسب مهارت زندگی مشترک، اما اولش خودتون رو بشناسید! من کی ام؟! چه نقاط قوت و ضعفی دارم!!! 🤦♀
@aznobato_ir
🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
آمنه تا سه بشمر و اولین قدم رو بردار همین کافیه!😊
چند روز بود تنبلی میکردم کتاب بخونم، امروز گفتم فقط دو صفحه میخونم، اول صبح رفتم که دو صفحه بخونم ۱۶ صفحه خوندم.😎😍
میدونی یه وقتا تو فکرمون انقد کارای بزرگ میخوایم بکنیم که خب خودش مانع میشه! مثلا وقتی نیت میکنی کل خونه رو تمیز کنی میشه دلیل اهمالکاریت همین تصمیم.
ولی وقتی میگی تا سه میشمرم و پا میشم فقط جارو میزنم، احتمال بیشتری وجود داره تا خونه کامل برق بیفته.😍
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
یه فامیل داشتیم وقتی میخواست نظرش رو راجع به یه سری مسائل که هیچ ربطی بهش نداشت بگه میگفت: ناراحت نشیا ولی این لباست زشته! ناراحت نشیا ولی چیه تو مهمونی چادر میپوشی! ناراحت نشیا ولی چرا مُبلات این رنگیه!😅
اصلا این کلمه ناراحت نشی یعنی تو میدونی قراره طرف رو ناراحت کنی اما برای اینکه عذاب وجدانت کم بشه و به خودت مجوز نظر دادن بدی میگی ناراحت نشی. 🙆♀
چقد خوبه ما حد و مرز داشته باشیم حتی توی حرف زدن و نظر دادن!!! 😊
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
یادمه یه مراجع داشتم به شوهرش گفته بود ناراحت نشیا ولی موهات رو این مدلی زدی شبیه اسب شدی، شوهرش میگفت این اولین بار نیست، یه بار دیگه بهش گفته بود ناراحت نشیا این لباس قهوهای رو پوشیدی شبیه برنالد شدی.🥴😅
و خب آقا هم رفته بود یه خانوم رو صیغه کرده بود و میگفت این زن احترام بلده رهاش نمیکنم!😐
ما چقد از این ناراحت نشیا تو زندگیمون داریم؟! 🤔
چقد حق میدیم به خودمون که به بقیه، به سلیقه، به شخصیت دیگران بی احترامی کنیم و از مرزهایی رد بشیم که نباید!!🙆♀
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
اونجایی که مامان به نوجوانش میگه دماغت شبیه پینوکیو شده( مورد داشتیم) داره نوجوانش رو ناراحت میکنه، داره از خودش دور میکنه بچه رو!🤦♀🙆♀
اونجا که مرد به همسرش میگه هیکل فلان بازیگر خیلی قشنگه! ( خب لعنتی این زن دو تا بچه تو رو پرورش داده تو وجودش) 😐
اونجا که زن به همسرش میگه شبیه خرس خورناس میکشی. (خروپف منظورشه)🤦♀
تو همه این موارد داره از حریم اون آدم عبور میکنه و راستش ناراحت نشیا داره زندگی خودش رو،رابطه اش با آدما رو به فنا میده! 😅
ناراحت نشیا داره از خودش یه آدم غیر قابل تحمل و زخم زن میسازه.😅
ناراحت نشیا ولی اگه اخلاقش رو درست نکنه قراره رنجهای زیادی رو تحمل کنه چون آدما طردش میکنن🙆♀
@aznobato_ir
خونه رو جمع و جور کردم، یه شربت آبلیمو درست کردم و نشستم این سبزی ها رو پاک کن، ریحون ها دارن چشمک میزنن بیا منو بخور.😍
بوی قورمه سبزی خونه رو برداشته و من منتظرم آقای خونه با پسرک برگردن خونه!😊
هرچند که ناهارشون رو شرکت خوردن و قورمه سبزی من ناکام موند.😁
من کارای خونه(همه به جز لباس تاکردنش) رو دوست دارم.
خونهداری و بانوی خونه بودن طعم زندگی میده! و فکر میکنم ما خانوما با عطر قورمه سبزی و شربت یخ و چای آماده داریم میگیم دوستتون دارم خانواده من!
خون داری زبان عشق یه خانومه! زبان زندگی...😍
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
البته اعتراف میکنم سه ساعت پیش احساسم شبیه کوزتی بود که تناردیه داره زجرش میده.😂😂
نپرسید تناردیه کیه! هرگز نپرسید😂
@aznobato_ir
🌿🌿🌿
حال خوب الانم بابت خلوت کردن با خودم و فکر کردن به حل مشکل به وجود اومده است.😜
میام میگم جریان چی بود! بذارید سبزیمو پاک کنم، اه.😂
@aznobato_ir
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌿🌿🌿 البته اعتراف میکنم سه ساعت پیش احساسم شبیه کوزتی بود که تناردیه داره زجرش میده.😂😂 نپرسید تنار
🌿🌿🌿
چند روز بود موقع تمیز کردن خونه عصبی میشدم!
احساس استیصال و درماندگی، احساس غم و خشم شدید .😢
امروز صبحم داشتم خونه جمع میکردم ولی خیلی دیگه خشمگین بودم، در حدی که وقتی مهدی سوال پرسید لباس ایلیا کجاست دلم میخواست جوابشو ندم!😐
وقتی پدر و پسر رفتن نشستم فکر کردم چی داره انقد اذیتم میکنه توی کارهای خونه!😕
نشستم فکر کردم و ریشهاش رو پیدا کردم.
جریان اینجوری بود که پدر و پسر میومدن وسط پذیرایی بازی میکردن اما فقط بازی میکردن!
در نهایت مامان آمنه میموند و یه خونه منفجر شده از اسباب بازیها!🤦♀
اونم اسباب بازی های ریز مثل نخ و مهره! دونه دونه باید از زیر مبل و میز جمع میکردم جدا میکردم و خب خیلی فرآیند خسته کننده و طولانیای بود.🤦♀
و من فکر میکردم زحماتم دیده نمیشه و کسی تو خونه برای وقتی که میذارم ارزش قائل نیست!
همین باعث میشد خودمو کوزت ببینم و پدر و پسر رو تناردیه.😔
تصمیم گرفتم وقتی اومدن با مهدی حرف بزنم!
خونه رو مرتب کردم، چای بهار نارنج دم کردم، و منتظر آقای خونه بودم.
وقتی اومدن یه کم که حالش جا اومد گفتم مهدی خیلی دوس دارم با ایلیا وقت میگذرونی. شما خیلی پدر خوبی هستی!😊
مهدی گفت قراره یه ولی بیاد که جملات قبل رو باطل کنه؟!😂
گفتم نه واقعا افتخار میکنم به این وقت گذاشتنتون، اما من واقعا احساس درماندگی میکنم وقتی خونه انقد بهم میریزه!
میشه خواهش کنم هر اسباب بازی رو که بازی کردید اول جمعش کنید بعد برید سراغ بازی دیگه؟! 😊
و بعد کلی صحبت به نتیجه رسیدیم! ان شالله در عمل هم نتیجه بده.😅
و میدونی رفیق گفتگو ما رو از همه اون فکر منفیا نجات میده! اگه حرف نزده بودم، اگه احساسم رو نگفته بودم تا روزها و شاید ماه ها احساس ارزشمند نبودن میکردم و درماندگی! 🙆♀
حرف بزن تا از فکرای منفی درونت خارج بشی و واقعیت رو ببینی.😊
@aznobato_ir