eitaa logo
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
22.2هزار دنبال‌کننده
3.7هزار عکس
418 ویدیو
42 فایل
ازنوباتو: همسرداری/فرزندپروری از نو با ما زندگی خانوادگیت رو بساز.😍 آمنه حبیبی (روانشناس ،زوج درمانگر) شماره پروانه تخصصی 10972 و تسهیلگر خانواده با مدرک QCB ایتالیا ارتباط با من @ameneh_habibi مشاوره حضوری و تلفنی
مشاهده در ایتا
دانلود
🌿🌿🌿 یکی از کارایی که ما سعی می‌کنیم انجام بدیم برای سفر،چه کوتاه چه بلند اینه که یه جوری برنامه ریزی کنیم ایلیا تو ماشین یه تایمی رو خواب باشه!😊 مثلا اگه راه طولانیه شب حرکت کنیم که بخوابه. دیروزم ظهر تو ماشین خوابید، برگشتم طوری حرکت کردیم از قم که باز تو ماشین خوابید.😊 چرا؟! چون بچه ها خسته میشن تو ماشین و تحمل این همه مدت یه جا نشستن رو ندارن. و اونی که باید شرایط بچه رو درک کنه ماییم!😁 بچه ها نمیتونن خودشون رو با ما وفق بدن. توی حدیث داریم هفت سال اول بچه ها رئیس هستن. منظور از رئیس اینه، ما باید باهاشون تطبیق پیدا کنیم خیلی جاها. اول باید رئیس رو در نظر بگیریم. 😊 @aznobato_ir
🌺نیت امروزم: خودت میدونی چی درسته! به قلبت نگاه کن! یه وقتا گیر میفتیم تو یه فکر! اینکه مردم چی میگن! اینجوری میشه که یهو میبینیم حالمون خوب نیست! چون به جای کار درست، کار مردم پسند انجام دادیم!🙆‍♀ راستش تو میدونی کار درست چیه! فقط کافیه به درونت نگاه کنی. 😊 هستی با نیتم؟؛ @aznobato_ir
🌿🌿🌿 میدونی کجا سخت میشه زندگی مشترک؟!! اونجا که میفتیم دنبال تغییر دادن همسر و به جای کار کردن روی خودمون هی میخوایم اون رو عوض کنیم و همش شکست میخوریم! 🤦‍♀ اونجایی نقطه شکفتن زندگی مشترک هست که تو روی خودت کار می‌کنی.🌱 اونجایی که میای میگی خب همسرم فلان اخلاق رو داره حالا من چیکار کنم که زندگیمون غنی بشه؟!🙃 تو کارگاه خونه سبز دقیقا روی خودمون کار میکنیم. یه سفر میریم به عمق وجودمون و شروع میکنیم به تغییر دادن نقاط ضعف رابطه. 😊 اونجاست که عشق، که دوست داشتن خودی نشون میده.😄🥰 @aznobato_ir
🌿🌿🌿 امروز دختر خالم زهره اومده بود خونه مامان. از عید همو ندیده بودیم. کلی خاطره گفتیم خندیدیم و حتی گریه کردیم. 🥲 سوگ خیلی عجیبه! شاید سرد بشه، اما گاهی مثل آتیش زیر خاکستر بالا میاد و میسوزونه. 🥺 غم ما از جنس از دست دادن بود، از دست دادن دختر خاله کوچیکه. ده سال گذشته. الان باید ۲۷ سالش بود زهرای ما.🥺 اما نشد ... زهرا وقتی بچه بود، هم بازی برادر خودش و داداش من بود. اون دوتا میگفتن زهرا دختره و باهاش بازی نمیکردن.😅 زهرا هم اسم خودشو گذاشته بود «حسین آقا» که بازی راه بدنش.اون زمان شاید ۴ پنج ساله بود.😅 دارم فکر می‌کنم چقد حس بدی بوده براش طرد شدن. شاید اگه اون زمان مثل الان بلد بودم واسطه میشدم و یه بازی گروهی ترتیب میدادم تا زهرا هم بازی باشه!🥲 ولی خب اون زمان منم یه دختر بچه ده ساله بودم.🤦‍♀ به خودم میگم آمنه الان چی؟! زهرا که دیگه نیست. واسه کسایی که هستن چیکار میکنی؟! چند وقته خاله ها رو ندیدی؟! عمه ها و عمو و دایی ها چی؟! با فکرم دلتنگ میشم...🥺 خانواده مثل ریشه گیاهه. نباشه گیاه خشک میشه. راستی چند وقته عزیزترین‌هاتو ندیدی؟! فردا یه سر بزن، یا شاید یه تماس...😊 شبت بخیر رفیقم @aznobato_ir
🌺نیت امروزم: سلام علیکم😍 نیت امروزم رهایی هست! جمعه است و می‌خوایم خوش بگذره!😊 پس یه جاهایی بگذر و رد شو! رو یه رفتار زوم نشو.😊 هستی با نیتم؟! @aznobato_ir
کی میدونه اینجا کجاست؟!😎 @aznobato_ir
کاشونیای کانال رو کشف کردم.😍 بله بله اینجا کاشانه.😍 ممنون از مهمون نوازیتون.😍 چقد پیام پر مهر دریافت کردم. @aznobato_ir
و این دو تا فنچول در بدو ورود به اقامتگاه, زدن به آب‌😊. @aznobato_ir
🌿🌿🌿 آرزوم یه خونه اینجوریه، با بچه‌های قد و نیم قد که دور حوض میدوئن و بازی میکنن.😍 میدونی رفیق! من فکر میکنم یه جاهایی تو حد و مرز گذاری زیاده روی کردیم! شدیم آپارتمان نشین هایی که همسایه‌ها رو نمیشناسیم! 😐 خب که چی؟! حالا خوشحالیم؟! چقد مزیت رو از دست دادیم؟! حالا به جای همبازی‌های ثابتی که همسایه ها بودن باید بچه‌ها رو ببریم مهد تا همبازی داشته باشن! دوستی‌ها و همدلی‌هایی که عشق درش موج میزد رو از دست دادیم، همسایه‌هایی که اگه درد داشتی مرهم بودن رو از دست دادیم. و شدیم آدم‌های غریبه‌ای که کنار هم زیست می‌کنیم.🤦‍♀ @aznobato_ir
بهش میگیم عکس بگیر، میگه از کف سرم عکس بگیر. انقد از عکس متنفره.😂 امروزمون اینجوری بود که اول رفتیم صبحانه حلیم خوردیم. ایلیا حلیم دوست نداره. براش مربا برده بودم. اما خب بازم خیلی صبحانه نخورد‌. اولش حرصم گرفت که الان گرسنه میشه هی غر میزنه، بعد گفتم خب گرمه! نخوره چی میشه مگه؟! رها باش آمنه. 😊 بعد رفتیم اقامتگاه آب بازی کردن کلی و در اوج گرما رفتیم دیدن آثار باستانی😁. ایلیا تو راه خسته شده بود، یه بار غر میزد که شیرینی میخوام، یه بار میگفت بریم خونه! و من هی این فکر میومد که بفرما صبحانه نخورد حالا هی غر میزنه. بعد به خودم گفتم خودت گرمته بی اعصابی آمنه ! چه انتظاری از بچه داری. 😊 همین یه جمله کلی آرومم کرد. بعد ناهار هم رفتیم خوابیدیم و عصر باز رفتیم گردش.😊 @aznobato_ir
🌿🌿🌿 منو مهدی قبلنا مسافرت میرفتیم از قبل کلی برنامه میریختیم که کجا بریم چیکار کنیم😊. اما بعد بچه اگه قرار باشه با همون نگاه قبل و اونقدر فشرده بخوایم بریم مسافرت و همه جاهای دیدنی رو ببینیم، قطعا پارچ پارچ تو مسافرت سم میخوریم.😐 الان راحت میگیریم! به جای ده جا سه تا مکان رو انتخاب میکنیم. به جای کله سحر زدن به دل جنگل میذاریم بچه بیدار بشه بعد بریم 😊. زندگی بعد بچه متفاوته و اگه این تفاوت رو نپذیری باید نه جایی بری نه خوش بگذرونی.😊 @aznobato_ir
🌺نیت امروزم: دیشب ساعت دوازده رسیدیم خونه. دارم تند تند چمدون‌ رو خالی میکنم. اگه قبلنا بود شاید دو سه روز میموند کنار خونه. انگاری فکر اینکه من خسته‌ام،تازه از سفر اومدم باعث میشد اینکارو انجام ندم. امروز میخوام نگاه کنم کجاها فکرا دارن مدیریتم میکنن. @aznobato_ir