🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
سلام از مامانی که پشت در باشگاه نشسته تا پسرک ورزشش تموم بشه بریم خونه.😁
تازه شبم مهمون دارم.😎
امروز نیتم اینه قضاوت نکنم. قضاوت کردن تو رو از واقعیت دور میکنه. باعث میشه گاردت بسته بشه نسبت به زندگی.
@aznobato
🍂🍂🍂
شش ماه گذشت، شش ماهی که پر از تجربه بود، از خندهها و تولدهایی که سپری شد تا طبل جنگ، جنگ، جنگ! آخ چه گذشت بر ما.
اما گذشت، همه اون روزا گذشت و امروز اولین روز از مهر، میتونه شروع یه زندگی مهرورزانه باشه!
اگه شش ماه اول رو خوشایند نگذروندی. امروز ببین برنامهات واسه شش ماه دوم چیه!
نگران نباش، شش ماه دیگه مونده که تو میتونی ورق رو برگردونی و یه سال پر تلاش رو سپری کنی.🤗
پاییز مبارک.☺️🍁
@aznobato
🌿🌿🌿
#خاطرات_یک_نو_مامان
دیروز از کلاس تدبر در قرآن که میخواستم برگردم مطهره گفت ما میرسونیمت.
تو راه برگشت نرگس و ایلیا پیش من عقب نشستن و هر دو خسته. نرگس گریه که مامان منم عقل بشینه.🥴
گفتم بیاید تو گوشی براتون انیمیشن با بابام بذارم. یه ذره که گذشت و آروم بودن ایلیا گوشی رو کج میکرد که نرگس نبینه!
گفتم مامان جان نرگسم دوس داره ببینه، گفت آخه این انیمیشن مناسب سنش نیست.😂😂
از درون غش کرده بودم از خنده، اما صورتم سعی میکرد خنثی بودنش رو حفظ کنه.😂
دیدم الان جنگ جهانی میشه و اصرارم کنم بدتر دعوا میشه. یه بسته پفیلا دست نرگس بود.
از فرصت استفاده کردم وگفت ایلیا تو هم پفیلا میخوای، ایلیا گفت آره بهم بده. گفتم پفیلا مال نرگسه مامان، به نظرم بذار اونم انیمیشن ببینه تا نرگسم بهت پفیلا بده.😅
ایلیا گوشی رو سمت نرگس گرفت با هم ببینن و نرگسم پفیلا بهش داد.🙊
میخوام بگم، خیلی وقتا ماها اجازه میدیم فکرمون مدیریتمون کنه! فکرت اون لحظه میگه عجب بچه خودخواهی، چی میشه دوستشم ببینه! 😐
اما واقعیت اینه که بچه هستن و حداقل منِ بزرگتر نباید وارد لجبازی بشم. ☺️
تو اینجور مواقع خیلی مهمه به زور متوسل نشیم و سعی کنیم بدون خون و خونریزی قضیه رو رفع کنیم. 😁
همیشه هم اینجور مواقع یه اسباب بازی، یا خوراکی برای مبادله کالا به کالا هست.😂
پس یاواش یاواش مدیریت کن، قلدربازی درنیار والد محترم، تهدید نکن که قهر میشم و از این حرفا.😅
@aznobato
🌿🌿🌿
#آمنه_نوشت
امشب مهمون داشتم، مادرشوهر و خواهرشوهرم میومدن خونمون.☺️
از مادربزرگ و مامانم پرسیدم و شفته نخود درست کردم.😁
اعتماد به سقف رو ببین، برا بار اول این غذا رو پختم.😂
ولی خداییش نتیجه خوب بود. 😁
ایلیا و محمدحسن کلی بازی کردن، من مشغول پذیرایی بودم و حال بازی نداشتم.😅
اما جوونترها azul (یه مدل بازی کارتی) بازی کردن.
دارم فکر میکنم چقد این بازیها خوبه، حداقل وقت غیبت پیش نمیاد.☺️😅
@aznobato
🌿🌿🌿
#تجربه_اتاق_درمان
#روایت_فرزانه_و_هادی
اولین جلسه فرزانه و هادی بهمن سال پیش بود.
دو سال بود ازدواج کردن، و مشکل...
به نظرشون قابل حل نبود. اومده بودن برای مشاوره جدایی.( البته بیشتر لج بود و تهدید طرف مقابل)😐
فرزانه شبیه اسپند رو آتیش میگفت: خانم حبیبی تو این دو سال ما یه مسافرت جدا نداشتیم! همیشه خانوادش اولویتش هستن. دائم باید گزارش بدیم کجا میریم، کی میایم! احساس میکنم عروسک خیمه شب بازی خانوادشم.😭
هادی: تو کلا از آدم به دوری، مسافرت خوبه خانوادگی باشه، نمیتونم مامانمو بذارم کنار، تو از اول ذاتت خوب نبود، میخواستی منو خانوادمو از هم دور کنی. کمبود محبت داری.😡
اینجا احساس کردم باید وارد بشم، این حجم از تحقیر و حمله قطعا عواقب خوبی نداشت. توضیح دادم که هر کسی جملهاش رو با من شروع میکنه و از طرف خودش حرف میزنه، توهین ممنوع، اگه نظری داری قبلش بگو من فکر میکنم. چون فکر توئه، شاید غلط باشه. 😉
جلسه اولمون فقط تمرین حرف زدن بود.
جلسه بعدی رو خواستم فردی برگزار بشه و با هم وارد جلسه نشن.
فرزانه میگفت: خانم حبیبی من میترسم با شوهرم حرف بزنم، هر چی میشه برای مامانش میگه. وقتی هم میگم چرا، میگه خب مامانمه، ما مخفی کاری از هم نداریم.😕
هادی میگفت : من فرزانه رو دوس دارم اما نمیتونم دل مامانم رو بشکنم. وقتی یه چیزی میپرسه و نمیگم خیلی غصه میخوره.😢
هادی خیلی مستاصل بود، میگفت انگار تو باتلاق گیر کردم.
ادامه دارد....
@aznobato
سلام از یه مامان که دو روزه درگیر سرماخوردگی ایلیاست.😐
تازه دیشبم نخوابیدم،چون که پسرک نمیتونسته بخوابه.😐
سرم درد میکنه، خسته ام.
دو باری صدام رفته بالا سر اینکه دارو نمیخوره دوست عزیزمون ، از بوی بخور آویشن خوشش نمیاد، کاکائو میخواد.😢
تو اینحور مواقع که خیلی مستاصلم نیتم اینه که از هر گونه کار اضافی خودت رو رها کن.
بچه که بودم یه دکتر میرفتم هر وقت آمپول برام مینوشت، منشی بهم میگفت شل کن کمتر دردت میاد.😅
یه وقتا باید زندگی هم رها کنی تا کمتر دردت بیاد.
@aznobato
از نو با تو | آمنه حبیبی🇮🇷
🌿🌿🌿 #تجربه_اتاق_درمان #روایت_فرزانه_و_هادی اولین جلسه فرزانه و هادی بهمن سال پیش بود. دو سال ب
🌿🌿🌿
#تجربه_اتاق_درمان
#روایت_فرزانه_و_هادی
قسمت دوم
به هادی گفتم: «من میفهمم که شما نمیخواید دل مادرتون بشکنه. ولی آیا میخواید همسرتون این حسو داشته باشه که شما در واقع دل اون رو میشکنید؟»
مکث کرد. گفت: «نه... ولی خب، نمیدونم چجوری بینشون تعادل بزنم.»🤔
به فرزانه گفتم: «تو الان بیشتر از چی میترسی؟»🤔
گفت: «از اینکه هیچوقت اولویت زندگیش نباشم. از اینکه تا آخرش باید بجنگم با سایه مامانش.»😐
احساس کردم هر دو از دو جبهه مختلف، یک درد مشترک دارن: ترس از دست دادن.
هادی از دست دادن عشق مادر.
فرزانه از دست دادن جایگاه زن بودن در زندگی همسر.😢
وقتی هر دو اومدن تو جلسه
توضیح دادم که ازدواج یعنی ایجاد یک «حریم جدید»؛ جایی که نه خانوادهی زن هست، نه خانوادهی مرد، بلکه قلمروی مشترک این دو نفره. گفتم: «حریم جدید یعنی شما دو نفر باید بلد بشید رازهایی رو فقط بین خودتون نگه دارید. نه به معنای خیانت به مادر یا پنهانکاری، بلکه به معنای حفظ صمیمیت زن و شوهری.»☺️
هادی گفت: «یعنی باید همه چیزو به مامانم نگم؟ اون میفهمه یه چیزی هست.»
گفتم: «مسئله گفتن یا نگفتن نیست، مسئله حد و مرزه. مادرتون حق داره کنجکاو باشه، شما هم حق دارید بخشی از زندگیتون رو برای خودتون نگه دارید. همونطور که اگه روزی پدری شدین، انتظار دارید بچهتون همهی جزئیات زندگیشو به شما بگه؟»
لبخندی زد، کمی نرم شد.😍
جلسهی سوم روی تمرین «منگفتن» کار کردیم. هادی به جای «تو محبت نداری نسبت به خانوادم» گفت : «من وقتی از مامانم دفاع میکنم، تو فکر میکنی دارم نادیدهات میگیرم، و این گیجم میکنه.»
فرزانه به جای «تو مامانتو اول میذاری» گفت: «من وقتی حس میکنم در اولویت نیستم، دلم میگیره و بهت نزدیک نمیمونم.»😔
کمکم فضا از جنگ به گفتوگو تغییر کرد.
جلسهی چهارم، نقطه به ثمر نشستن زحماتمون بود. نقطه ای که تو هر مشاوره وقتی اتفاق میفته برام آخیش داره. جایی که فرزانه و هادی بعد چهار جلسه حرف زدن انگار گاردشون رو زمین گذاشتن و فهمیدن تو یه تیم هستن. هدف مشترک دارن.☺️
هادی گفت: من میخوام بیشتر بهت توجه کنم فرزانه، حریم بذارم برا زندگیمون. اما سخته برام. باید کمکم کنی. باید بهم زمان بدی. من هیچوقت این مدلی نبودم. طول میکشه یاد بگیرم.😍
جلسات ما ادامه داشت، هادی بارها با خانوادش درگیر شد، اما کم کم پذیرفتن که هادی همچنان پسرشونه و دوستشون داره اما یه زندگی مستقل هم داره.😉
آرزو میکنم همه زوجین به جای دائم تقلا و کشمکش مهارت ارتباط رو یاد بگیرن.☺️
لینک قسمت اول👇
https://eitaa.com/aznobato/7501
@aznobato
📚🖌📚🖌📚
«اجازه بدید همین ابتدا شما رو ببرم به یک صحنه آشنا...🧐
ساعت حدود ۸ شب شده. مامان یا بابا خسته از کار روزانه وارد اتاق میشن. بچه روی زمین نشسته، مدادها همهجا پخش، دفتر باز نشده. مامان میگه: "چرا هنوز مشقتو ننوشتی؟"
بچه با اخم میگه: "الان مینویسم!" بعد میره سمت اسباببازیها. نیم ساعت بعد... صدای مامان بلند میشه: "گفتم بشین مشقتو بنویس!" و بچه با بغض میگه: "اصلاً نمیخوام بنویسم!"
این صحنه آشناست، نه؟ خیلی از ما یا شاهدش بودیم، یا هر شب تجربهش میکنیم.🙃
حالا یه سؤال مهم: آیا مشق نوشتن باید همیشه با جنگ و دعوا همراه باشه؟🤨
اینجا بگو تجربه هاتو👇
@ameneh_habibi
🌿🌿🌿
چقد ممکنه خاطره تلخی باقی مونده باشه!
دوس دارید چطور خاطرهای از درس خوندن برای بچه بمونه؟😢
دوس دارید شما رو یه والد حامی بدونه که کنارش هستید یا نه؟
میخواید تکالیف مدرسه رابطه شما رو دوستانه و صمیمی کنه یا ناامن و پر تنش؟😢
@aznobato
این روش ممکنه در کوتاه مدت جواب بده اما چند تا مشکل اساسی داره!😕😢
وابستگی به جدول اتفاق میفته و وقتی جدول نباشه شاید هدفش رو گم کنه! فک کنه که بدون جدول اصلا چرا انجام بده؟🤨
ممکنه استرس کامل نشدن جدول رو بگیره.😞
انعطاف پذیری بچه اگه جدول سختگیرانه باشه کم میشه. مثلا مهمون بیاد بهم میریزه.🤦♀
بعد از یه مدت ممکنه کودک فقط برای تیک زدن تکالیف رو انجام بده ، و حس درونی مسئولیت پذیری و علاقه به درس شکل نمیگیره. و انگار اثر تربیتی نداره! فقط یه کار مکانیکی میشه .😐
میتونه هم مفید باشه اگه موقت باشه ،سختگیرانه نباشه، روی تلاش تمرکز بشه نه کامل شدن جدول.☺️
خلاصه که من موافق جدول نیستم برای این جور موارد.😉
@aznobato
زهرا جان روشتون دو سه تا نکته مثبت داره اما ضررهاش بیشتره.
✔️باعث میشه بچه یاد بگیره نظم زمانی داشته باشه (مثلاً بدونه تا ۹ شب وقت داره).
✔️مسئولیت انجام تکلیف از دوش والدین برداشته میشه و بچه میفهمه پیامد کارش به خودش برمیگرده.
✔️استرس و "حرص خوردن" والدین کمتر میشه.
❌‼️اما اگر سختگیرانه اجرا بشه، ممکنه این مشکلات پیش بیاد:
بچه احساس کنه درس خوندن بیشتر یک "اجبار" و "تنبیه" هست تا یک کار ارزشمند.🥺☹️
وقتی پای معلم برای "مواخذه" وسط بیاد، احتمال داره اعتماد یا رابطهی مثبت بچه با والدین کمی آسیب ببینه (چون حس میکنه پدر و مادرشون او رو تحویل معلم دادهاند).😟
ممکنه خلاقیت یا انگیزهی درونی برای یادگیری کمتر بشه، چون یادگیری بیشتر شبیه "ترس از پیامد" جلوه میکنه.😟
خلاصه اینم منتفیه🤪
@aznobato