2.4M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ایلیا رفت مهمونی خونه باباجون و من تند تند دارم مطالب وبینار فرزندپروری رو می نویسم.این وبینار قراره هدیه بشه به بچه های کارگاه خونه سبز.😍
یه خبرم دارم. قراره یه چالش خفن رو با هم شروع کنیم.😎
@aznobato_ir
نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
سپری کردن تایم و خدمت به خانواده.همینقدر ساده و روان.😍
@aznobato_ir
#چالش_پنج_زبان_عشق
هفته اول : کلام تایید آمیز
بنویس با توجه به انجام چالش تا به امروز چه تغییری تو رابطتتون ایجاد شده. از یک تا ده نمره بده.
نتیجه رو هم برای ما تو دایرکت بفرست.🥰
#چالش_باتو
#همسرداری
@azbobato_ir
امشب براتون مینویسم چه داستانی با ایلیا داشتیم امشب.😐
مهمونی رو نصفه نیمه تموم کردیم و اومدیم خونه🤦♀
#خاطرات_یک_نو_مامان
امروز خونه مامانم کلی مهمون بود و قرار بود ازساعت سه برم کمک. آقا ایلیا صبح رفت آب بازی و یک ساعتی تو حمام بازی کرد و بعد هم یکساعت و نیم خوابید اما دلش خوب بیشتر میخواست که چون من بغلش کردم بریم مهمونی ایشون بیدار شد و بداخلاق گشت.🥴😱
رفتیم خونه مامانم اونجا طبق معمول بابا بزرگش ( همبازی مورد علاقه اش ) و بچه ها رو دید و یه کم خوش اخلاقتر شد. رفت بازی و انگار نه انگار که مامانی داره. تاااا ساعت شش عصر. دیگه اینجا بود که قاطی کرد. یه ربع یه بار میومد و نق میزد و الکی گریه میکرد. 😟
و البته من میدونستم هم بدخواب شده و هم خیلی بیش از توانش بازی کرده و هلاکه. هی بغلش می کردم، بوسش می کردم، فایده نداشت. حاضرم نبود بخوابه چون مهمونی از دستش می رفت و دوس داشت همچنان بازی کنه.🤨😩
کم کم منم داشتم عصبی می شدم. سفره شام رو که انداختیم این آقا دیگه نق نقش تبدیل به گریه شد. یه بار تهدیگ میخواست، یه بار برنج! دوغ رو ریخت تو برنجش و تهش باز گریه. ☹️منم نفهمیدم چی خوردم، اصلا یکی بیاد بگه شام چی بود!!😂😂
عصبی شدم اساسی. تو دلم میگفتم (بچه چته خب خسته ای بخواب،گرسنه ای بخور، چته خب کوفتم کردی مهمونی رو) اما ظاهرم اینجوری بود پسرم مامان جان چیکار کنیم؟
چی میخوای!! 😟😫
دوتا نفس عمیق کشیدم تا آروم شدم !!بعد گفتم آمنه این بچه از ساعت سه تو حیاط و در حال بازیه!! خسته است، دندونشم نصف نیمه دراومده. کلافه است. تو هم میدونی اینو. آیا واقعا نمیتونی کاری برای رفع نیازش بکنی؟ 🧐🤔
#آمنه_نوشت
@aznobato_ir
دیدم نیاز خودم بود نقش دختریمو تمام و کمال ایفا کنم و کمک مامانم باشم اما عملا فلج بودم با این وضعیت و هیچ کمکی نمیکردم. دیدم خودمم کلافه شدم و نیاز به خلوت دارم. پس بلافاصله بعد شام به مامانم گفتم ناراحت نمیشی من برم؟ مامانمم گفت نه اصلا بچه ناآرومه برو. و ساعت نه ونیم زدیم بیرون از خونه مامان! 🤦♀
ایلیا خوابید تو ماشین و من الان حسم آرامشه از اینکه تونستم به جز نیاز خودم به نیاز ایلیا وصل بشم و کاری که به نظرم درست بود رو انجام بدم.☺️
حالا از تو میپرسم چندبار پیش اومده نیاز بچه ات درست مقابلت باشه؟ ببینیش، اما چون در تضاد با نیاز خودته نادیده بگیریش؟! چند بار خستگی بچه یا همسرت رو نادیده گرفتی تا بیشتر توی مهمونی خوش بگذرونی، ولی نه تنها بیشتر خوش نگذشته بهت، کوفتت شده همه چی؟ چی میشه اگه اینجور مواقع به جای ساعت دوازده شب ساعت ده شب برگردیم خونه و همه کیف کرده باشیم از مهمونی؟!🤔☺️
اینجا برام بگو👇
@ameneh_habibi
#خاطرات_یک_نو_مامان
#آمنه_نوشت
@aznobato_ir
من دیگه برم بخوابم با این پیام یکی از دوستای خونه سبزی.😍😍
#کارگاه_خونه_سبز
🌺نیت امروزم:
#زندگی_نیتمند
دوس دارم امروز نثار از صمیم قلب داشته باشم. یعنی محبت بی افشانم 😍.
🍀اگه قراره آشپزی کنم با تمام وجودم باشه.
🍀اگه قرار بازی کنم با تمام وجود باشه
🍀اگه قراره عشق بورزم با تمام وجود باشه.
🍀اگه قراره خدمت کنم با تمام وجود باشه.
🍀اگه اینجامم با تمام وجودمه و ته قلبم.😍
بریم ببینیم نیت چجوری برامون کار میکنه.
@aznobato_ir
#چالش_پنج_زبان_عشق
هفته دوم : وقت گذاشتن برای یکدیگر
🌹روز هفتم
امروز دو نفری سوار ماشین بشید و بزنید بیرون. مهم نیست کجا،یه کشف و ماجراجویی جدید داشته باشید. ممکنه یه خیابونی که تا حالا نرفتید باشه، ممکنه یهویی برید یکی از شهرای اطرافتون.
از اطرافیان کمک بگیرید واسه نگهداری بچه ها و اگه حمایتی نداشتید با بچه ها برید، اما نیت یادتون نره. قراره برای هم وقت بذارید نه بچه ها!!🤪
#چالش_باتو
#همسرداری
@aznobato_ir