از آن زمان که خداوند، آفریده تو را
میان این همه مخلوق، برگزیده تو را
میان گلشن هستی، گلی شبیه تو نیست
به قد، چو شاخهی طوبیٰ، چه برکشیده تو را!
گل همیشه بهارم! خزان، به دور از تو!
دلم، به خون جگر چون که پروریده تو را
تو آن گلی، که گلستان کنی، جهانی را
پر از شمیم تو گشته، جهان، نچیده تو را
عسل به رنگ دو چشمت، عسل که شیرین است
گرفته طعم لبانت، مگر چشیده تو را!؟
چه میکند دل زارم تو را اگر که ببیند!؟
منی که عاشق تو گشتهام، ندیده تو را
بدون چهرهی ماهت، جهان، همیشه شب است
چه میشود که ببینم دم سپیده، تو را!؟
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_گروه_ادیبانه
۱۴۰۴/۱۰/۱۶
من که این سان، عاشقانه، زار و حیران، میروم
ترک جانم کردهام، دنبال جانان میروم
بیسروسامان عشقم، شِکوِهها دارد، دلم
همچنان دنبال بختم، نابسامان، میروم
خستهام از این خزان سرد و بیروح جهان
کو بهارم؟ در پی سرو خرامان، میروم
بس پریشان خاطرم، از دوری دلدار خود
چون سر زلف پریشانش، پریشان، میروم
مثل آهو سر نهادم در کمند عشق او
همچنان با یاد او، در این بیابان، میروم
دردها در سینه دارم، از غم هجران یار
هر طرف سرگشتهام، دنبال درمان، میروم
خستهام، از ظلمت شبهای بیمهتاب خویش
از برای دیدن خورشید تابان، میروم
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_مکتب_خانه_عشق
۱۴۰۴/۱۰/۱۶
۱) زیباست چقدر همزبانیهایت!؟
آن عشوهگری و دلستانیهایت
۲) چون سرو، کشیده قد، جوانیهایت
دل، رام، شد از چربزبانیهایت
۳) دل گشته اسیر مهربانیهایت
مجنون تو، وقت شروهخوانیهایت
۴)ما را متکان، به دلتکانیهایت
ارزان مفروش، این گرانیهایت
۵)باید ز که پرسیم نشانیهایت!؟
کو وعدهی امدادرسانیهایت!؟
#محمد_رضا_قاسمیان
#مطلع_سرایی_صدای_دیدار
۱۴۰۴/۱۰/۱۷
بوی کباب
به مشامشان رسیده است
با هم تبانی کردهاند
گرگها و سگهای هار
برای در آغوش کشیدن و
پارهپاره کردنت
ایران!
#محمد_رضا_قاسمیان
#سپید
زمین
گیسوانی از گل
بر شانه میریزد
تا زیباترین رقصش را
در زمان آمدنت
به نمایش بگذارد
بیا که با یک گل
بهار شود
#محمد_رضا_قاسمیان
#سپید
زمین و زمان
دست به دست هم دادهاند
تا در جهان گل بکارند ۱
دیگر تاب آن را ندارند
که زیر پای شان
علف سبز کند
#محمد_رضا_قاسمیان
#سپید
۱ـ گل کاشتن: کنایه از کار بزرگ و زیبایی انجام دادن.
ای ماه من! که چون تو مهی، در کمال، نیست
با این همه محاسن و فرّ و جلال، نیست
بر روی ماهِ روی تو، زیبا نشسته است
خالی که ماه را دگر آن خطّ و خال، نیست
جنگل، اگر قلم شود و بحر، جوهرش
وصف تو در توان زبانهای لال، نیست
در فکر خویش، دارمت اما ندارمت
فکر محال اگر چه که چندان، محال، نیست
جان میدهم به شوق وصالت، عزیز دل!
من بیتو زنده باشم و... این احتمال، نیست
بازآ که روز، بیتو مرا، شام تار شد
این شب مگر که مستحق یک هلال، نیست!؟
#محمد_رضا_قاسمیان
#بداهه_سرایی_عاشقانه_شاعران
۱۴۰۴/۱۰/۱۷