اردوغان رئیس جمهور خوبی برای ترکیه نیست، آواز خواندنش گواه این حقیقت است.
#سر_مستی
✍️ محمدجواداصغری | بابا آدم
( بر آنیم که فکر کردن، عادتمان نشود )
🌱کانال رسمی بابا آدم
@babaadam
🌱 ویراستی بابا آدم
https://virasty.com/baba1adam
🌱 تلگرام
https://t.me/baba1adam
لُپ استاد قرائتی نصیبم شد...!
شناخت من از حجت الاسلام قرائتی بر می گردد به ۱۰ یا ۱۲ سالگیم، آن زمان که کتابهای جیبی زمینه سفید با کناره های زرد رنگ منتشر میشد.
تفسیر سوره اعلی_ محسن قرائتی.
یکی از جذاب ترین خاطراتم برگشت به این کتاب دارد، میخواندم و به قولی بچه ها رو جمع می کردم و برایشان منبر می رفتم.
متن شیرین، جذاب و همه فهم تشویقم می کرد تا این کتاب ها رو بخوانم،البته در روستا این کتاب ها به راحتی به دستمان نمی رسید.!
خیلی با نویسنده کتاب آشنا نبودم، بزرگتر که شدم یکی از برنامه های جذاب و حتی برای خانواده « درسهایی از قرآن» ایشان بود. ( آخوند می خندد را دیده یودم، آخوند می خنداند را از ایشان دیدم)
دوست داشتم یکبار روی صندلی می نشستم و با مردمی که خندهشان از حرف های طنز اما حکیمانه، می گرفت، همراه میشدم. صد حیف که اصلا نمی دانستم مکان جلسه کجاست و اگر می دانستم امکان حضور نداشتم.
این آرزو را به گور نبردم و یکبار و شاید بعدها بیشتر او را در حرم حضرت معصومه سلام الله علیها زیارت کردم.
اولین بار ایشان را دیدم که از کنار مزار ایت الله بروجردی رد میشدند و هر کس سوالی می پرسید و من فقط از ایشان خواستم که اجازه بوسیدن صورتشان را بدهند.و این اتفاق افتاد. لذت بخش بود.
امروز حال معلم قرآن مساعد نیست و التماس دعاها برای او در هر جایی شنیده میشود، دعا کنیم و از خدا برگشتشان را بخواهیم.
اللهم اشف کل مریض
✍️ محمدجواداصغری | بابا آدم
( بر آنیم که فکر کردن، عادتمان نشود )
🌱کانال رسمی بابا آدم
@babaadam
🌱 ویراستی بابا آدم
https://virasty.com/baba1adam
🌱 تلگرام
https://t.me/baba1adam
🔹 ماجرای طلبه شدنم...!
🔸 قسمت های دیگر نیز آپلود میشود.
قسمت اول | قسمت دوم | قسمت سوم | قسمت چهارم | قسمت پنجم
✍️ محمدجواداصغری | بابا آدم
( بر آنیم که فکر کردن، عادتمان نشود )
🌱کانال رسمی بابا آدم
@babaadam
🌱 ویراستی بابا آدم
https://virasty.com/baba1adam
🌱 تلگرام
https://t.me/baba1adamb
بابا آدم
ماجرای طلبه شدن من ! قسمت دوم مدرسه که می رفتم دبیر عربی آقای رودافشانی به من می گفت: اگر منبر بری
۶ آذر ماه ۱۴۰۱ جرقهای در ذهنم خورد تا به این پرسش پاسخ دهم که چطور شد یک بچه روستا تصمیم می گیره آخوند « طلبه » بشود، آنهم در خانواده ای که شدت پایبندی به مذهب آنقدر بالا نیست که منجر به طلبه شدن کسی شود.
در دو قسمت قبل تا حدودی توضیح دادم و الان ادامه ماجرا را نقل می کنم. اما قبلش دوست دارم درباره روستایی که در آن بزرگ شدم بیشتر صحبت کنم.
روستای ما یکی از زیبا ترین روستاهای شهرستان دماوند است. زمان بچگی ما گوشی و اینترنت و اینا نبود و بیرون رفتن ها و بازی کردن ها خیلی بیشتر از حالاها بود. دوران بچگی ما بچه رو نمی تونستن از کوچه خیابون جمع کنند الان نمی تونن از موبایل و اینا جدا کنند.
شاید خیلی از این دهه نودی ها و اخرهای هشتاد زمان نفت بردن و آوردن سربندان را یادشون نیاد اما یادش بخیر اون زمانیکه گاز هنوز نیومده بود ما برای گرم کردن خونه ها یا کرسی می انداختیم و یا باید می رفتیم شعبه نفت حاج اکبر آقا و از عمو خانی نفت می خریدیم.
حالا کاری ندارم قبل تر از ما هیزم و ... بود که من اصلا یادم نمی آید.
هر طوری بود باید بشکه ۲۲۰ لیتری یا پیت ۲۰ لیتری رو می بردیم شعبه نفت و یا اینکه تراکتور عمو خانی رو می آوردیم با هزارتا التماس پیش خونه و پُر از نفت می کردیم.
نگم براتون از دعوا ها و ... که خودش یک شاهنامه است.
آوردن نفت خودش یک سختی بود، اما بهتر از اون نصف شب از خواب ناز بیدار شدن، و نفت آوردن و ریختن در بخاری بود.!
فکرش الان آزار دهنده نیست و دلم خیلی برای اون روزها تنگ شده.
حتی دلم برای « دوده زدن بخاری » تنگ شده، هر چند که وقتی دوده می زد باید کل خونه رو تو زمستون سرد تمییز می کردیم.
سرد نه ها ... سرددددددد
از اون روزگار اگه بخوام بگم، زمانیکه فقط یک نانوایی لواش داشتیم و بعداً یک بربری هم ایجاد شد، بردن هویر سر تنور بود.
( هویر ) به زبان کرمانجی همان خمیر است.
که این خودش حرف ها برای گفتن دارد.
ادامه دارد...
https://eitaa.com/babaadam
سلام و درود بر شما
ولادت امام علی بن موسی الرضا علیه السلام تبریک و تهنیت باد.
✍️ محمدجواداصغری | بابا آدم
( بر آنیم که فکر کردن، عادتمان نشود )
🌱کانال رسمی بابا آدم
@babaadam
🌱 ویراستی بابا آدم
https://virasty.com/baba1adam
🌱 تلگرام
https://t.me/baba1adam
بابا آدم
۶ آذر ماه ۱۴۰۱ جرقهای در ذهنم خورد تا به این پرسش پاسخ دهم که چطور شد یک بچه روستا تصمیم می گیره آخ
قسمت چهارم ماجرای طلبه شدنم
در مورد سربندان و ایام کودکی و نوجوانی گفتم بقیه اشو هم به مناسبت در ادامه خاطرات خواهم گفت.
هنرستان کشاورزی شهید رجایی سال ۸۸ با مدیریت آقای علی اکبری و معاون آقای نجفی و پرورشی آقای محمدی، مدرسه جدید و به دور از سربندان در روستای آئینه ورزان.
مدرسه جدید برام تازگی داشت. یک به خاطر اینکه از روستامون دور شده بودم، هر روز باید با سرویس مدرسه ( عمو تقی) سوار میشدم و می رفتم مدرسه. دوم اینکه مدرسه کلی دانش آموز، هنر جو، دانشجو ، معلم، استاد و ... جدید آشنا شدم.
هنرستان هم تجربه خوبی بود، از وقتی فهمیده بودن می خوام طلبه بشم، دیگه نمی گفتن « اصغری » صدا می زدن « حاج آقا اصغری » اونجا هم شدم مسئول نماز خونه و قرآن و ... همکار آقای محمدی.
😊 اگه گفتید مسولیت آقای محمدی چی بود؟
سال اول هنرستان گذشت، آماده شدم که برم دوم هنرستان، اما هنوز غمی در دل داشتم و اونم هدفم بود که انگار ازش دور میشدم و پدری که می گفت حالا یک سال بخون ...
اول هنرستان که تموم شد، بابام گفت: من دوست دارم تو مهندس کشاورزی بشی و منم متنفر از هر شغلی به غیر از طلبگی.
به زور پدر رفتم دوم هنرستان اما هنوز هم فکر حوزه، عشق به حوزه.
تا اینکه فرشته نجات به دادم رسید و منو با یک پیشنهاد عجیب و غریب راهی حوزه کرد!
باورتون نمیشه اگه بگم چی گفت و چه راهکاری پیشنهاد کرد.
آقا معلمی داشتیم که به نظرم یک سر و گردن از معلم های دیگرم بالاتر بود، وقتی ملتفت شد که دوست دارم برم حوزه ، و از عشقم به حوزه آگاه شد، پیشنهادی به هم داد که از یک معلم بعید بود.
بهم گفت: حاج آقا، درس نخون و تجدیدی بیار. همین...!
ادامه دارد
https://eitaa.com/babaadam
يَا كُمَيْلُ هَلَكَ خُزَّانُ اَلْأَمْوَالِ وَ هُمْ أَحْيَاءٌ وَ اَلْعُلَمَاءُ بَاقُونَ مَا بَقِيَ اَلدَّهْرُ أَعْيَانُهُمْ مَفْقُودَةٌ وَ أَمْثَالُهُمْ فِي اَلْقُلُوبِ مَوْجُودَةٌ
اى كميل، مال اندوزان در همان حال كه زندهاند، مردهاند، و عالمان تا وقتى كه روزگار باقى است، پايندهاند. بدنهاشان پس از مرگشان ناپيداست، و آثار و شخصيتشان در قلبها موجود است.
نهجالبلاغه حکمت ۱۴۷
✍️ محمدجواداصغری | بابا آدم
( بر آنیم که فکر کردن، عادتمان نشود )
🌱کانال رسمی بابا آدم
@babaadam
🌱 ویراستی بابا آدم
https://virasty.com/baba1adam
🌱 تلگرام
https://t.me/baba1adam
ناراحتی میرزا پس از تحریم تنباکو
از آقای آقارضی شیرازی شنیدم که میرزا پس از حکم تحریم تنباکو ناراحت بود و می گفت: « ما یک پادشاه شیعی داشتیم در مقابل عثمانی، ولی مجبور به اقدام شدیم او را تضعیف کردیم».
ایشان دلش نمی خواست که شاه شیعه تضعیف شود و معتقد بود که ممکن است اگر تضعیف شود، عثمانی کشور شیعی را ببلعد.
📖 جرعه ای از دریا، موسی شبیری زنجانی ، جلد ۲ صفحه ۳۶۲ بوستان کتاب
✍️ محمدجواداصغری | بابا آدم
( بر آنیم که فکر کردن، عادتمان نشود )
🌱کانال رسمی بابا آدم
@babaadam
🌱 ویراستی بابا آدم
https://virasty.com/baba1adam
🌱 تلگرام
https://t.me/baba1adam