eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
87 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
من مردم🙂
1.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
استوری آهنگی 😭🤣 ⌗ ₊·˚ ༘♡ ✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه… ⇢ جایی که دلم می‌خواد گم بشم! 𓂃 @AhangiLuna⊹ ꒰🌷꒱
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
استوری آهنگی 😭🤣 ⌗ ₊·˚ ༘♡ ✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه… ⇢ جایی که دلم می‌خواد گم بشم! 𓂃 @AhangiLuna⊹
به به آقای آهنگی. ویزاتون جور شد؟ بالاخره برای اومدن به کشور زیبای ما باید ویزا داشته باشین 🤣
استوری آهنگی 😭🛐 ⌗ ₊·˚ ༘♡ ✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه… ⇢ جایی که دلم می‌خواد گم بشم! 𓂃 @AhangiLuna⊹ ꒰🌷꒱
۱:این چیزاست که رمان رو جذاب و قشنگ میکنه🥲🎀 بهم اعتماد کنید یه جوری میشه که بعدا خودتونم خوشتون میاد💗 ۲:فداتشممم🥺✨
تمدید شد دوباره
چه عالییی موفق باشی زیبا✨🤍
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
چه عالییی موفق باشی زیبا✨🤍
از همین الان باهم همکاریم سیسی 🤝 البته من خودم میخوام کارگردانی کنم😎
متین؛ "سلام چطوری؟" نوید؛ "سلام خوبم تو چطوری؟ داری آماده میشی؟" متین؛ "آره هومن میاد؟ حامد و مجید چی؟" نوید؛ "آره میان همه ولی حامد و مجید با خانواده هاشون میان" متین؛ "خب خانوادگیه دیگه، تو کسی رو نمیاری با خودت؟" نوید؛ "نه همه شهرستانن، تو چی؟" متین؛ "نه بابا کی رو دارم من آخه؟ یکی بود که...خودت میدونی چه بلایی سرم اورد و رفت" نوید؛ "ولش کن حالا بهش فکر نکن" متین؛ "خیلی وقته برام مهم نیست" نوید؛ "بیخیال داداش مزاحمت نشم، میبینمت" متین؛ "قربونت خدافظ" نوید؛ "خدافظ" متین گوشی رو گذاشتم کنار و دوباره توی آینه تیپم رو چک کردم، باریکلا آقا متین خوشتیپ شدی امشب دخترا دیوونت میشن. نازی هر چی کرم و کرم پودر داشتم مالیدم زیر چشمم و یه ارایش ساده و قشنگ کردم که ناراحتیم مشخص نشه ولی دستم...درد دستم رو چیکار میکردم؟ از دیشب درد داشتم درد و ورمش هی داشت بیشتر میشد، یه لباس آستین بلند ساده و شیک پوشیدم و تو آینه داشتم صورتم رو نگاه میکردم که اومد توی اتاق. ایمان؛ "آماده؟!" نازی؛ "آره ولی اصلا دلم نمیخواد بیام اونم با تو" ایمان؛ "میدونی اعصاب ندارم هی برو رو مغزم دوست داری قبل مهمونی له و لوردت کنم؟ اگه اره که شروع کنم!" تو چشماش نگاه کردم و یاده گذشته افتادم... وقتی که بهم میگفت نازیِ من، وقتی که برام بسته بسته آبنبات میگرفت، وقتی که عاشقم بود! اما الان؟ هم من از اون متنفرم هم اون از من! درمونده و خسته لب زدم. نازی؛ "چرا نمیزاری جدا شیم؟ من نمیخوامت" دست چپم رو گرفت. ایمان؛ "خفه شو مظلوم نمایی نکن دیر شد باید بریم" نازی؛ "آیییی ولم کن عوضییی دستم درد میکنهههه" ایمان؛ "به درررررک" دستم رو کشید و بردم کلا از خونه بیرون و رفت سمت ماشین، در رو باز کرد و پرتم کرد داخل ماشین... درد؟ نه...دیگه سر شده بود دستم از درد زیادی! خودش رفت سمت راننده نشست و حرکت کرد سمت عمارتی که بابا لوکیشنش رو فرستاده بود. حامد وارد عمارت شدیم و دیدم که مجید و حانیه و آیناز هم اومدن رفتیم پیششون. حامد؛ "سلاام چطورین؟" همه سلام کردیم. حامد؛ "نازی کو؟ نیومدن؟" مجید؛ "نه هنوز نیومدن" حامد؛ "رفقا کجان؟ متین نوید هومن؟" مجید؛ "هومن و نوید اومدن ولی متین..." همون لحظه دستی پشت سرم قرار گرفت که برگشتم دیدم خودشه، متین! حامد؛ "بههه چطورییی؟" متین؛ "قربونت، سلام سلام امیدوارم همگی خوب باشین" دست متین رو گرفتم و رفتیم سمت بچه ها. مجید؛ "مونا و حانیه و آیناز اینجا باشید ما بریم یه سر پیش همکارا" مونا؛ "باشه" مجیدم اومد و رفتیم نشستیم دور یه میز پیش بقیه همکارا...