هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
دلیل مرگم واای😭😭😭
⌗ ₊·˚ ༘♡
✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه…
⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم!
𓂃 @AhangiLuna⊹
#ahngi ꒰🌷꒱
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
دلیل مرگم واای😭😭😭 ⌗ ₊·˚ ༘♡ ✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه… ⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم! 𓂃 @AhangiLuna
کارگو میپوشی آهنگیییی😭🖤
تیپ مشکییییی🖤🌚😭
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۵
متین
آرنجش رو گذاشته بود رو میله ها و از صدای فین فینش متوجه شدم که داره گریه میکنه، کنارش ایستادم و نگاش کردم.
متین؛ "خوبی؟"
تا متوجه من شد اشکاش رو پاک کرد و لبخند زد.
نازی؛ "اره ممنون شما خوبی؟"
متین؛ "احوال پرسی نکردم! حال واقعیت رو پرسیدم البته...ببخشید فضولی میکنم"
نازی؛ "نه نه عب نداره، خوبم فقط خواهشا به بابام چیزی نگین خب؟"
متین؛ "نمیگم ولی...میخوای حرف بزنیم؟ حرف زدن با غریبه بهتر از آشناس"
نازی؛ "ما که دیگه غریبه نیستیم تازه با هم آشنا شدیم"
متین؛ "یه چیزی بگم؟"
نازی؛ "بله؟"
متین؛ "من همون اول که دیدمت حس کردم...از چشمات خوندم...حالت خوب نیست و بیشتر حس میکنم این حالت بین من و شما مشترکه"
نگام کرد، نگاش کردم.
متین؛ "ببخشید شاید پروگری باشه انقد زود صمیمانه رفتار کردم و حرف زدم"
نازی؛ "اتفاقا کار رو برای من آسون کردی، چون من انقد زود نمیتونم صمیمی بشم مگر اینکه طرف مقابل خودش بخواد"
لبخندی زدم که متقابل لبخند کمرنگی زد.
متین؛ "حالا نمیخوای...حرف بزنی؟"
نازی؛ "از کدوم دردم بگم؟"
متین؛ "اونی که چهرت رو آشفته کرده"
نازی؛ "یعنی همون که باعث شکستگی دستم شده؟"
این رو که گفت سریع به دستاش نگاه کردم، اصلا حواسم نبود که از اول دست چپش رو با دست راستش گرفته بود.
متین؛ "د..دستت شکسته؟ چرا؟ چجوری؟"
نازی؛ مگه مهمه؟ قراره همینجوری بمونه"
متین؛ "من نمیزارم!"
نگاش رو ازم گرفت.
نازی؛ "شوهرم...کتکم زده"
باورم نمیشه! مگه میشه؟ چجور دلش اومده؟
متین؛ "دلیلش؟!"
نازی؛ "خیانتش رو فهمیدم"
پس واسه همین تونستم تو چشماش دردش رو بخونم، چون درد جفتمون مشترکه.
متین؛ "ا..الان دستت درد میکنه؟"
نازی؛ "آره ولی خب از دیشب تا حالا عادت کردم بهش"
متین؛ "از دیشب درد کشیدی؟"
نازی؛ "آره"
این حال بد و نگرانی از کجا میومد؟ چرا انقد بخاطر دردی که از دیشب تا حالا کشیده حالم بده؟! چرا آشفتم؟ چرا بدنم داغ کرده؟ نه نه خر نشو متین!
متین؛ "آدرس مطبم رو دادم حتما بیا، خودت تنها"
خر شدم دیر گفتی!
نازی؛ "ممنون ولی نمیزاره زیاد از خونه برم بیرون سر کارم به زور میرم"
متین؛ "کار؟ شغلت چیه؟"
نازی؛ "بازیگرم"
متین؛ "ب..ببخشید من زیاد اهل فیلم نیستم یعنی بیشتر خارجی میبینم"
نازی؛ "مهم نیست توقع ندارم همه من رو بشناسن اونقدرا هم معروف نیستم"
متین؛ "بازم ببخشید"
نازی؛ "میشه...شمارت رو داشته باشم؟"
متین؛ "آ..آره حتما..."
شمارم رو تو گوشیش نوشت و سیو کرد.
نازی؛ "ببخشید میشه هر وقت حالم بد بود بهت زنگ بزنم؟ میدونم شاید دوست نداشته باشی ولی...من کسی رو ندارم یعنی دارم ولی هیچی نمیدونن، ببخشید"
سرش رو انداخت پایین.
متین؛ "چرا که نه خوشحال میشم، گفتم که دردمون مشترکه...دوست دارم گوش بشم برات"
سرش رو اورد بالا.
نازی؛ "مرسی واقعا"
لبخندی زدم که یا صدایی که اومد ماسید..
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
#خانهای_میان_هیاهو #فصل_دوم #پارت_۵ متین آرنجش رو گذاشته بود رو میله ها و از صدای فین فینش متوجه
یکم شوکه و تو هیجان بمونید پارت بعدی رو آخر شب میزارم🌚🤍
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
ورودی :)))
⌗ ₊·˚ ༘♡
✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه…
⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم!
𓂃 @AhangiLuna⊹
#ahngi ꒰🌷꒱
هدایت شده از 𝇃𝇂𝗁︎𝖺͠𝗆︎ꫀ𝖽 ꪖh𝖺⃙𝗇︎͠𝗀︎𝗂
https://t.me/HamedAhangi_M
بچها ، داخل تلگرام ✨
مایل به حمایتتون ؟💗
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
https://t.me/HamedAhangi_M بچها ، داخل تلگرام ✨ مایل به حمایتتون ؟💗
ببخشید تلگرام ندارم😔💔
ولی هر کی داره حتما بره💗✨