˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
عزیزم مهدیه هنوز نرفته امروز ۱۴ شهریوره
من خودمم نمیدونم چون هنوز نرفتم. واستادم راتا پیام بده اسم و فامیل و آدرس پیج بدم برم تو لیست که اگه شانسم بگیره بتونم عکس بگیرم.
بچه های مشهد پاشین برین اسم و آدرس پیج و شماره هاتونو بدین برین تو لیست که شااااید بتونین عکسی بگیرین
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۷
متین
نشسته بودم رو کاناپه خونه نوید، هومن با لیوان چایی که دستش بود از آشپزخونه اومد بیرون.
هومن؛ "میفهمی چی میگی متین؟"
متین؛ "آره میفهمم"
نوید؛ "این پاک عقلش رو از دست داده"
متین؛ "شما چه میفهمید من چی میگم؟ اون دختر درد داشت...دو برابر من، چرا دو برابر من؟ چون هم روحی هم جسمی درد میکشه من فقط روحیش رو تجربه کردم که خودتون دیدین چی به سرم اومد"
هومن؛ "این رو ول کن اون حرفی که بعدش زدی چی؟ شوخی بود دیگه؟"
متین؛ "معلومه که نه!"
هومن؛ "متینننن اون شوهر دارههه"
متین؛ "نه اینکه خیلی از شوهرش خوشش میاد"
نوید؛ "چه ربطی داره به هر حال اسم یه مرد تو شناسنامشه که نمیشه منکرش شد"
متین؛ "خب من الان چیکار کنم؟ نمیتونم دست رو دست بزارم که"
نوید؛ "نمیدونم ولی نزدیکش نشی بهتره، اینجوری زندگیش بیشتر خراب میشه"
هومن؛ "نوید راست میگه"
متین؛ "نمیشه! نمیتونم! خودش ازم کمک خواست"
سکوت کردن و دیگه چیزی نگفتن..
نازی
تا رسیدیم خونه پرتم کرد تو اتاق و در رو بست تو همون تاریکی افتاد به جونم و حسابی کتکم زد منم کاری جز جیغ ازم بر نمیومد...وقتی ولم کرد رفت سمت در.
ایمان؛ "اینجا میمونی و از این به بعد حق نداری حتی سر کار بری! تا بفهمی نباید طرفداری کسه دیگه ای جز من رو بکنی!"
و رفت و در رو بست و قفل کرد، آروم خودم رو کشوندم سمت کیفم و گوشیم رو دراوردم و شماره متین رو گرفتم...جواب داد.
متین؛ "ا..الو؟ خوبی؟"
نازی؛ "ن..نه خ..خوب نیستم"
متین؛ "چرا؟ کتکت زد؟؟"
نازی؛ "آ..آره"
متین؛ "دستش بشکنه"
نازی؛ "تو ا..اتاق ح..حبسم کرده گ..گفت دیگه نمیتونم س..سرکار ب..برم"
متین؛ "الهی بمیرم"
نازی؛ "ر..راستی...ب..ببخشید و..واسه ا..امشب"
متین؛ "فدا سرت اصلا مهم نیست، مهم حال توعه"
نازی؛ "که خوب نیست..."
متین؛ "خوبش میکنم"
نازی؛ "چ..چجوری؟ ه..همه بدنم د..درد میکنه، ق..قلبم و ر..روحم درد میکنه"
متین؛ "تو فقط دراز بکش و چشماتو ببند من تا صبح برات حرف میزنم تا آروم بخوابی"
نازی؛ "ا..ایمان"
متین؛ "به درک تو مهمی!"
نازی؛ "ب..باشه باشه"
آروم بلند شدم و چون جونی نداشتم با همون لباسا رو تخت دراز کشیدم و گوشی رو گذاشتم کنار بالشتم و اشک میریختم..
نازی؛ "ک..کاشکی ق..قبول میکرد ا..از هم ج..جدا بشیم"
متین؛ "چرا قبول نمیکنه؟"
نازی؛ "ن..نمیدونم هر بار که گ..گفتم بهش ک..کتکم زد"
متین؛ "بمیرم الهی، الان بهش فکر نکن چشماتو ببند"
نازی؛ "چ..چجوری ف..فکر ن..نکنم؟ ز..زندگیم تباه شده"
متین؛ "من درستش میکنم"
نازی؛ "چ..چجوری آخه؟ چ..چجوری؟ م..مگه میتونی؟"
متین؛ "این دردی که داری رو با بند بند وجودم درک میکنم"
نازی؛ "تو که م..مردی"
متین؛ "تو خیانت دیدی از عشق زندگیت...منم خیانت دیدم از عشق زندگیم"
نازی؛ "ت..تو مگه ز..زن داری؟"
متین؛ "داشتم...عاشقش بودم"
نازی؛ "ج..جدا شدین؟"
متین؛ "آره"
نازی؛ "ب..ببخشید که باعث شدم ی..یاده اون دوران ت..تلخ زندگیت بیوفتی"
متین؛ "فدای سرت"
نازی؛ "م..میخوام بخوابم"
متین؛ "بخواب...من تا صبح همینجام"
نازی؛ "اذیت میشی، برو ا..استراحت کن"
متین؛ "خوابم نمیاد"
نازی؛ "پس...شب بخیر"
متین؛ "شبت بخیر"