بچه های مشهد پاشین برین اسم و آدرس پیج و شماره هاتونو بدین برین تو لیست که شااااید بتونین عکسی بگیرین
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۷
متین
نشسته بودم رو کاناپه خونه نوید، هومن با لیوان چایی که دستش بود از آشپزخونه اومد بیرون.
هومن؛ "میفهمی چی میگی متین؟"
متین؛ "آره میفهمم"
نوید؛ "این پاک عقلش رو از دست داده"
متین؛ "شما چه میفهمید من چی میگم؟ اون دختر درد داشت...دو برابر من، چرا دو برابر من؟ چون هم روحی هم جسمی درد میکشه من فقط روحیش رو تجربه کردم که خودتون دیدین چی به سرم اومد"
هومن؛ "این رو ول کن اون حرفی که بعدش زدی چی؟ شوخی بود دیگه؟"
متین؛ "معلومه که نه!"
هومن؛ "متینننن اون شوهر دارههه"
متین؛ "نه اینکه خیلی از شوهرش خوشش میاد"
نوید؛ "چه ربطی داره به هر حال اسم یه مرد تو شناسنامشه که نمیشه منکرش شد"
متین؛ "خب من الان چیکار کنم؟ نمیتونم دست رو دست بزارم که"
نوید؛ "نمیدونم ولی نزدیکش نشی بهتره، اینجوری زندگیش بیشتر خراب میشه"
هومن؛ "نوید راست میگه"
متین؛ "نمیشه! نمیتونم! خودش ازم کمک خواست"
سکوت کردن و دیگه چیزی نگفتن..
نازی
تا رسیدیم خونه پرتم کرد تو اتاق و در رو بست تو همون تاریکی افتاد به جونم و حسابی کتکم زد منم کاری جز جیغ ازم بر نمیومد...وقتی ولم کرد رفت سمت در.
ایمان؛ "اینجا میمونی و از این به بعد حق نداری حتی سر کار بری! تا بفهمی نباید طرفداری کسه دیگه ای جز من رو بکنی!"
و رفت و در رو بست و قفل کرد، آروم خودم رو کشوندم سمت کیفم و گوشیم رو دراوردم و شماره متین رو گرفتم...جواب داد.
متین؛ "ا..الو؟ خوبی؟"
نازی؛ "ن..نه خ..خوب نیستم"
متین؛ "چرا؟ کتکت زد؟؟"
نازی؛ "آ..آره"
متین؛ "دستش بشکنه"
نازی؛ "تو ا..اتاق ح..حبسم کرده گ..گفت دیگه نمیتونم س..سرکار ب..برم"
متین؛ "الهی بمیرم"
نازی؛ "ر..راستی...ب..ببخشید و..واسه ا..امشب"
متین؛ "فدا سرت اصلا مهم نیست، مهم حال توعه"
نازی؛ "که خوب نیست..."
متین؛ "خوبش میکنم"
نازی؛ "چ..چجوری؟ ه..همه بدنم د..درد میکنه، ق..قلبم و ر..روحم درد میکنه"
متین؛ "تو فقط دراز بکش و چشماتو ببند من تا صبح برات حرف میزنم تا آروم بخوابی"
نازی؛ "ا..ایمان"
متین؛ "به درک تو مهمی!"
نازی؛ "ب..باشه باشه"
آروم بلند شدم و چون جونی نداشتم با همون لباسا رو تخت دراز کشیدم و گوشی رو گذاشتم کنار بالشتم و اشک میریختم..
نازی؛ "ک..کاشکی ق..قبول میکرد ا..از هم ج..جدا بشیم"
متین؛ "چرا قبول نمیکنه؟"
نازی؛ "ن..نمیدونم هر بار که گ..گفتم بهش ک..کتکم زد"
متین؛ "بمیرم الهی، الان بهش فکر نکن چشماتو ببند"
نازی؛ "چ..چجوری ف..فکر ن..نکنم؟ ز..زندگیم تباه شده"
متین؛ "من درستش میکنم"
نازی؛ "چ..چجوری آخه؟ چ..چجوری؟ م..مگه میتونی؟"
متین؛ "این دردی که داری رو با بند بند وجودم درک میکنم"
نازی؛ "تو که م..مردی"
متین؛ "تو خیانت دیدی از عشق زندگیت...منم خیانت دیدم از عشق زندگیم"
نازی؛ "ت..تو مگه ز..زن داری؟"
متین؛ "داشتم...عاشقش بودم"
نازی؛ "ج..جدا شدین؟"
متین؛ "آره"
نازی؛ "ب..ببخشید که باعث شدم ی..یاده اون دوران ت..تلخ زندگیت بیوفتی"
متین؛ "فدای سرت"
نازی؛ "م..میخوام بخوابم"
متین؛ "بخواب...من تا صبح همینجام"
نازی؛ "اذیت میشی، برو ا..استراحت کن"
متین؛ "خوابم نمیاد"
نازی؛ "پس...شب بخیر"
متین؛ "شبت بخیر"
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۸
نازی
آروم با صدایی که تو گوشم میپیچید از خواب بیدار شدم، یکم که دقت کردم فهمیدم صدای متینِ به گوشی کنار بالشتم نگاه کردم باورم نمیشه! واقعا تا الان بیدار مونده؟ درست میشنوم؟! داره قربون صدقم میره؟! دهنم رو به گوشی نزدیک کردم و با صدای گرفته ای که بخاطر گریه ها و جیغای دیشب بود لب زدم.
نازی؛ "سلام، صبح بخیر"
متین؛ "عه سلام بیدار شدی؟ صبح شماهم بخیر"
نازی؛ "نمیخوای بخوابی؟"
متین؛ "نه"
نازی؛ "یه سوال میتونم بپرسم؟"
متین؛ "بپرس"
نازی؛ "چرا واسه منی که کلا یه روزه با هم آشنا شدیم همچین کارایی میکنی؟"
متین؛ "گفتم که...دردمون مشترکه!"
نازی؛ "فقط واسه همین؟"
متین؛ "خب...آره"
نازی؛ "متین؟"
متین؛ "جان؟"
نازی؛ "برو بخواب ببخشید واقعا"
متین؛ "نزن این حرفو نازی، فدا سرت"
نازی؛ "برو بخواب خب! مشخصه خوابت میاد"
متین؛ "ایمان خونس؟"
نازی؛ "فکر نکنم این ساعت معمولا میره دادگاه"
متین؛ "بهتر یکم نفس راحت میکشی"
نازی؛ "آره"
متین؛ "منم باید برم مطب بعدشم بیمارستان پیش پدر گرامی"
نازی؛ "مزاحمت نمیشم پس برو به کارت برس"
متین؛ "تو چرا دنبال اینی که بری؟"
نازی؛ "نمیخوام مزاحمت باشم"
متین؛ "نیستی نگران نباش"
نازی؛ "ولی جدی میگم میخوای برو به کارات برس"
متین؛ "راستی برای دستت بیا مطب"
نازی؛ "چشم حتما"
متین؛ "با من کاری نداری؟"
نازی؛ "نه مرسی واقعا"
متین؛ "بابتِ؟"
نازی؛ "کنارم بودی"
متین؛ "مراقب خودت باش، خدافظ"
نازی؛ "توام همینطور، خدافظ"
گوشی رو قطع کردم و لبخندی زدم و گذاشتمش رو تخت، امروز آفیش بودم ولی...در اتاق همچنان قفل بود و این برای من یعنی عذاب، یعنی مرگ، یعنی کاش منو میکشد ولی مانع نمیشد برا بازیگریم..
رسما امروز هیچ غلطی نمیتونم بکنم!
متین
از رو کاناپه بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه که نوید و هومن اومدن.
متین؛ "صبحتون بخیر آقایون خوب خوابیدید؟"
نوید؛ "مگه تو گذاشتی؟؟ هی وز وز وز وز سرمون رفت بخدا"
هومن؛ "راست میگه هی قربون نفس کشیدنت برم قربونت چشمای بستت برم اههه حالمون بهم خورد"
متین؛ "نمیفهمید! حال منو نمیفهمید"
هومن؛ "دیوااانه تو الان از یکی خوشت اومده که اسم یه مرد تو شناسنامشه!"
متین؛ "چه ربطی داره؟! بلاخره که قراره طلاق بگیرن"
نوید؛ "زهی خیال باطل بشین تا آقا ایمان نازی خانم رو طلاق بده بعدشم بیاد زن تو بشه، خررر اون دختر الان خستس عشق و عاشقی چه میفهمه؟"
متین؛ "من چی؟! من خسته نبودم؟! خب منم آدمم چرا نمیفهمید منو؟"
نوید؛ "متین بخدا این راهش نیست، اصلا زن میخوای؟ باشه داداش من و هومن میگردیم یکی خوشگل تر برات پیدا میکنیم خوبه؟"
متین؛ "چی میگی نوید؟! مگه من عاشق هر کسی میشم؟! نخیر! من الآن فقط و فقط اونو میخوام!"
هومن؛ "خیله خب بسه"
متین؛ "من میرم مطب بعدشم بیمارستان"
نوید؛ "ماام دو ساعت دیگه باید بریم بیمارستان"
متین؛ "باشه، من برم آماده بشم"
نوید؛ "باشه"
رفتم تو اتاق و زود آماده شدم و عطر مورد علاقم رو زدم و کیف سامسونتم رو برداشتم و بدونِ هیچ حرفی از خونه زدم بیرون.
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
ساعت ۵ صبحه و من این عکس رو تو گوگل میبینم و دلم ضعف میره..💘
چه قشنگ خوابیدی مجید..💘