eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
89 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
نازی آروم با صدایی که تو گوشم میپیچید از خواب بیدار شدم، یکم که دقت کردم فهمیدم صدای متینِ به گوشی کنار بالشتم نگاه کردم باورم نمیشه! واقعا تا الان بیدار مونده؟ درست میشنوم؟! داره قربون صدقم میره؟! دهنم رو به گوشی نزدیک کردم و با صدای گرفته ای که بخاطر گریه ها و جیغای دیشب بود لب زدم. نازی؛ "سلام، صبح بخیر" متین؛ "عه سلام بیدار شدی؟ صبح شماهم بخیر" نازی؛ "نمیخوای بخوابی؟" متین؛ "نه" نازی؛ "یه سوال میتونم بپرسم؟" متین؛ "بپرس" نازی؛ "چرا واسه منی که کلا یه روزه با هم آشنا شدیم همچین کارایی میکنی؟" متین؛ "گفتم که...دردمون مشترکه!" نازی؛ "فقط واسه همین؟" متین؛ "خب...آره" نازی؛ "متین؟" متین؛ "جان؟" نازی؛ "برو بخواب ببخشید واقعا" متین؛ "نزن این حرفو نازی، فدا سرت" نازی؛ "برو بخواب خب! مشخصه خوابت میاد" متین؛ "ایمان خونس؟" نازی؛ "فکر نکنم این ساعت معمولا میره دادگاه" متین؛ "بهتر یکم نفس راحت میکشی" نازی؛ "آره" متین؛ "منم باید برم مطب بعدشم بیمارستان پیش پدر گرامی" نازی؛ "مزاحمت نمیشم پس برو به کارت برس" متین؛ "تو چرا دنبال اینی که بری؟" نازی؛ "نمیخوام مزاحمت باشم" متین؛ "نیستی نگران نباش" نازی؛ "ولی جدی میگم میخوای برو به کارات برس" متین؛ "راستی برای دستت بیا مطب" نازی؛ "چشم حتما" متین؛ "با من کاری نداری؟" نازی؛ "نه مرسی واقعا" متین؛ "بابتِ؟" نازی؛ "کنارم بودی" متین؛ "مراقب خودت باش، خدافظ" نازی؛ "توام همینطور، خدافظ" گوشی رو قطع کردم و لبخندی زدم و گذاشتمش رو تخت، امروز آفیش بودم ولی...در اتاق همچنان قفل بود و این برای من یعنی عذاب، یعنی مرگ، یعنی کاش منو میکشد ولی مانع نمیشد برا بازیگریم.. رسما امروز هیچ غلطی نمیتونم بکنم! متین از رو کاناپه بلند شدم و رفتم تو آشپزخونه که نوید و هومن اومدن. متین؛ "صبحتون بخیر آقایون خوب خوابیدید؟" نوید؛ "مگه تو گذاشتی؟؟ هی وز وز وز وز سرمون رفت بخدا" هومن؛ "راست میگه هی قربون نفس کشیدنت برم قربونت چشمای بستت برم اههه حالمون بهم خورد" متین؛ "نمیفهمید! حال منو نمیفهمید" هومن؛ "دیوااانه تو الان از یکی خوشت اومده که اسم یه مرد تو شناسنامشه!" متین؛ "چه ربطی داره؟! بلاخره که قراره طلاق بگیرن" نوید؛ "زهی خیال باطل بشین تا آقا ایمان نازی خانم رو طلاق بده بعدشم بیاد زن تو بشه، خررر اون دختر الان خستس عشق و عاشقی چه میفهمه؟" متین؛ "من چی؟! من خسته نبودم؟! خب منم آدمم چرا نمیفهمید منو؟" نوید؛ "متین بخدا این راهش نیست، اصلا زن میخوای؟ باشه داداش من و هومن میگردیم یکی خوشگل تر برات پیدا میکنیم خوبه؟" متین؛ "چی میگی نوید؟! مگه من عاشق هر کسی میشم؟! نخیر! من الآن فقط و فقط اونو میخوام!" هومن؛ "خیله خب بسه" متین؛ "من میرم مطب بعدشم بیمارستان" نوید؛ "ماام دو ساعت دیگه باید بریم بیمارستان" متین؛ "باشه، من برم آماده بشم" نوید؛ "باشه" رفتم تو اتاق و زود آماده شدم و عطر مورد علاقم رو زدم و کیف سامسونتم رو برداشتم و بدونِ هیچ حرفی از خونه زدم بیرون.
ببخشید بابت تاخیر ولی حتما ناشناس رو پر کنید راضی نیستم💔🎀
صابر ابر💗
ساعت ۵ صبحه و من این عکس رو تو گوگل میبینم و دلم ضعف میره..💘
تا ابد میتونم قربون صدقه این بچه برم..💘
نمیشد الان این بچه پیشم بود بغلش میکردم؟..💘
جوری که دراز کشیده..💘
دستاش..💘
چشمای بستش..💘
مگه داریم بچه به این قشنگی؟..💘
مگه داریم بچه ای که انقد خوشگل بخوابه؟..💘