#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۱۰
نازی
تلفن رو که قطع کردم گوشی رو پرت کردم رو تخت و با سمت راست بدنم شروع کردم کوبیدن به در...
کوبیدم، کوبیدم، کوبیدم...
اما مگه من چقدر زور داشتم که با چندتا ضربه با تن بی جونم این در بازی بشه؟
همه اتاق رو گشتم که شاید کلید یدک باشه اما اونم نبود...
چشمم خورد به جعبه ابزاری که گوشه اتاق بود سریع رفتم بازش کردم و چکشی که داخلش بود رو برداشتم و رفتم سمت در و این بار با چکش...
کوبیدم، کوبیدم، کوبیدم...
اما فایده نداشت خسته شدم و دستام درد میکرد نشستم رو زمین و زدم زیر گریه که دقیقا چند ثانیه بعد گوشیم زنگ خورد متین بود، جواب دادم.
متین؛ "آماده ای نازی؟"
نازی؛ "نه، در باز نشد"
متین؛ "عب نداره گریه نکن آروم باش"
نازی؛ "با چکش هم زدم ولی فقط یه جاهایی چوبش شکست همین"
متین؛ "فدای سرت، پاشو الان با همون چکش بزن رو قفل در اینجوری باز میشه باید قفلش رو بشکونی"
نازی؛ "باشه"
متین؛ "نگران نباشیاا من اینجام آروم باش"
گوشی رو روی آیفون گذاشتم و گذاشتمش رو تخت و چکش رو برداشتم.
متین؛ "خیله خب، یک...دو...سه"
و زدم، زدم، زدم، زدم...
شکست..
باز شد..
نازی؛ "شکست متین، باز شد"
متین؛ "آفریننن من میدونستم از پسش برمیای"
نازی؛ "ولی دستام...درد میکنه"
متین؛ "عب نداره، حاضر شو بیا من پایینم خودم خوبشون میکنم"
نازی؛ "باشه پس من یکم دیگه پایینم"
متین؛ "منتظرتم"
گوشی رو قطع کردم و سریع رفتم لباس ساده ای پوشیدم و یکم پنکک زدم و ریمل و تینت ژله ای، کیفم و گوشی و کلید خونه رو برداشتم و رفتم پایین ماشینش رو دیدم و رفتم سوار شدم.
نازی؛ "سلام ببخشید زحمتت شد"
متین؛ "سلام چه خوشگل شدی البته بودیااا بعدشم زحمت نیست خودم خواستم"
نازی؛ "مرسی"
متین؛ "کجا بریم حال و هوای بانو یکم عوض بشه؟"
نازی؛ "دلم برای بابام اینا خیلی تنگ شده"
متین؛ "فردا ظهر بیمارستانن میخوای بیا هم من هستم هم بابا و دایی"
نازی؛ "باشه حتما"
ماشین رو روشن کرد و راه افتاد.
متین؛ "میتونم یه سوال بپرسم؟"
نازی؛ "آره بپرس"
متین؛ "ایمان از اول اینجوری بود باهات؟"
نازی؛ "نه اتفاقا، ایمان از بچگی همیشه هوامو داشت و بزرگ تر که شدیم از علاقش نسبت بهم گفت و منم احساس کردم که این حس یه طرفه نیست، منم دوستش داشتم اما خب...یهویی همه چی بهم ریخت"
متین؛ "علتش رو نمیدونی؟"
نازی؛ "شاید بخاطر همون کسیه که وارد زندگیش شده"
متین؛ "کی هست؟"
نازی؛ "نمیدونم ولی سیوش کرده بود تو گوشیش زندگیه من"
متین؛ "بابات...؟"
نازی؛ "نه نه نه اصلا، هیچکدوم خبر ندارن و قرار نیست بفهمن"
متین؛ "اینجوری که تا آخر عمر باید زندونی باشی تو خونش"
نازی؛ "من نمیخوام خانوادم بهم بریزه"
متین؛ "پس زندگیه خودت چی نازی؟ داره تباه میشه"
نازی؛ "اون که خیلی وقته تباه شده...کاریش نمیتونم بکنم"
متین؛ "باید درست بشه! باید نازی! خواهش میکنم یکم گوش بده بهم، تو راحت میتونی به پدر و مادرت و خانوادت بگی بعدم طلاقت رو میگیری و...میگیری و...به زندگیت ادامه میدی"
نازی؛ "شدنی نیست"
متین؛ "شدنیه عزیز من شدنیه! من خودم کنارتم...درستش میکنیم"
نازی؛ "کاشکی میشد یه جایی برم که هیچکس نباشه، هیچکس...دور بشم از همه...من واقعا خستم...خیلی خستم"
سرم رو تکیه دادم به شیشه ماشین و چشمام رو بستم..
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
قندددددد😭🤏🏻
⌗ ₊·˚ ༘♡
✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه…
⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم!
𓂃 @AhangiLuna⊹
#Telgeram ꒰🌷꒱
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
7.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ویدیو کامل تعریف اولین دیدار با آقای آهنگی از زبان آوین کوچولو😭💙
⌗ ₊·˚ ༘♡
✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه…
⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم!
𓂃 @AhangiLuna⊹
#Rubika ꒰🌷꒱
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
ویدیو کامل تعریف اولین دیدار با آقای آهنگی از زبان آوین کوچولو😭💙 ⌗ ₊·˚ ༘♡ ✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشن
بله خب..
منم جای آوین خانم بودم عمو حامدو میدیدم بوسم میکرد و بغلم میکرد و قربون صدقم میرفت اینجوری بالا پایین میرفتم و تو پوست خودم نمیگنجیدم..😔🥲