#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۱۲
نازی؛ "بابامه"
متین
جواب داد و گذاشت رو آیفون.
نازی؛ "الو؟ سلام بابا خوبی؟"
حامد؛ "سلام عزیزدلم تو خوبی؟"
نازی؛ "چیشده آقا حامد این وقت شب زنگ زدی به من؟"
حامد؛ "دلم برات تنگ شده بود، بیدارین بیام پیشت؟"
نگاه پر از استرسش رو بهم دادن.
نازی؛ "ایمان نیستش"
حامد؛ "کجاست این وقت شب؟ واسه چی تو رو تنها گذاشته؟"
نازی؛ "خب...راستش...یکی از رفیقاش کار مهم باهاش داشت رفت پیشش موند منم مشکلی ندارم الان اومدم بیرون"
حامد؛ "این وقت شب تنها رفتی بیرون نازی؟"
نازی؛ "نگران نباش بابا تنها نیستم"
حامد؛ "با آیناز رفتی؟ یا رها؟"
نازی؛ "نه خب راستش...آقای تاجیک"
حامد؛ "متین رو میگی؟"
نازی؛ "آره"
با تعجب بهش نگاه کردم چرا داشت انقد واضح و راحت بهش میگفت؟ انقد با باباش راحت بود؟ یا...یا نقشه ای تو سرشه؟
نازی؛ "خیلی اتفاقی اومدم دریاچه دیدم ایشونم اینجان"
حامد؛ "پس بمونید همونجا تا بیام پیشتون" نازی؛ "ب..باشه"
حامد؛ "فعلا"
نازی؛ "مراقب خودت باش، خدافظ"
گوشی رو قطع کرد و نگام کرد.
متین؛ "من فکر کردم الان بابات ناراحت میشه یا بدش میاد من پیشتم"
نازی؛ "گفتم که اتفاقی بوده واسه چی باید ناراحت بشه؟"
متین؛ "هیچی ولی خوب شد میاد میخندیم یکم"
نازی؛ "آره منم دلم براش یه ذره شده"
متین؛ "قربون دلت برم"
با این حرفم لبخند خجالتی ای زد و سرش رو انداخت پایین..
یعنی واقعا دلمو بهش باخته بودم؟
اینکه صد در صد!
سکوت طولانی ای بینمون شکل گرفت که یهو صدای بوق اومد برگشتم دیدم به به حامد اومد...
از ماشین پیاده شد و اومد سمتمون و ما هم بلند شدیم.
حامد؛ "سلام چطورین؟"
متین؛ "شما خوبی آقای دکتر؟"
نازی؛ "سلام"
حامد؛ "خوبم منم، چه خبر اینجا چیکار میکنید؟"
متین؛ "من اومدم اینجا حال و هوام عوض بشه یهو دخترتون رو دیدم"
نازی؛ "بله نشستیم حرف زدیم خوش و بش کردیم"
حامد؛ "خیلیم عالی...نازی؟"
نازی
نگاهش افتاد به زیر چشمم، ولی من که با کرم پودر پوشونده بودمش.
نازی؛ "ج..جانم؟"
حامد؛ "خوبی؟ زیر چشمت کبوده انگار"
نازی؛ "آ..آره خوبم ا..این برای اینه که...امروز داشتم ناهار درست میکردم بعد...دره کابینت رو باز کردم حواسم نبود محکم باز کردم خورد زیر چشمم"
حامد؛ "حواستو جمع کن دخترم میزنی خودتو ناقص میکنی بابات دق میکنه، نگا نگا با صورت قشنگش چیکار کرده"
خندیدم.
نازی؛ "اخه کجاش قشنگه؟"
متین؛ "خیلیم قشنگه راست میگه بابات گوش بده"
خندم کمرنگ شد و سرمو خجالتی انداختم پایین.
واقعا اینکه تو ناشناس هیچی نمیگید رو نمیفهمم..
دلم میخواست منم ناشناس رو باز کنم کلی پیامای قشنگ و خوشحال کننده از طرف ممبرام داشته باشم..
بدونم برای کیا پارت میزارم..
بدونم کیا میخونن کیا دوست دارن رمانمو..
حقیقتت خوابم نمیبره..
هر کار کردم نشد..
و یکی هست که فردا اگه بیدار بشه و بفهمه یه کار میکنه تا ابد بخوابم😂😔
36.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
𝓨𝓸𝓾 𝓪𝓻𝓮 𝓶𝔂 𝓶𝓸𝓼𝓽 𝓫𝓮𝓪𝓾𝓽𝓲𝓯𝓾𝓵 𝓹𝓸𝓼𝓼𝓮𝓼𝓼𝓲𝓸𝓷...:)
𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭 ᥫ᭡♫♪♬
𝓗𝓪𝓶𝓮𝓭 𝓪𝓷𝓭 𝓜𝓪𝓳𝓲𝓭🤍🌑
•𝓗𝓪𝓶𝓳𝓲𝓭'𝓼 𝓯𝓻𝓲𝓮𝓷𝓭𝓼𝓱𝓲𝓹 𝓲𝓼 𝓪𝓷 𝓮𝓽𝓮𝓻𝓷𝓪𝓵 𝓯𝓻𝓲𝓮𝓷𝓭𝓼𝓱𝓲𝓹•🫂🫀
@back_home
#مدیر_نازی
1. واقعا اگر به من بود تا صبح برای همتون تعريف میکردم ولی خب دیدارمون خاص بود و اجازه ندارم چیزی رو تعریف کنم🥲.
2. آره واقعا دم امام رضا گرم😍 قربونت برم گریه نکن 😔
نمیدونم دقیقا کی حساب میشه انگار 20 شهریور ساعت 1 شب که 21 شهریور حساب میشه 😂
3. نه ببخشید نمیتونم سوالاتون رو هم جواب بدم😔
#ناشناس
#مهدیه