˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
یا شهرام قائدیه یا حسام نواب صفوی
اره خودشه
چون تو کپشن نوشته میان ترازوی قضاوت
اخه وکیلم هست
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۱۳
حامد؛ "میگم که نازی...امشب بیا پیش ما میری خونه تنها که چی؟"
نازی
وقتی این رو گفت راستش احساس کردم میتونم حداقل چند ساعت دور باشم از اون زندون...میرم خونه تو اتاق بچگیم
فوقش بعدش یکم کتک میخورم که اونم فدای سر بابام.
نازی؛ "باشه ولی زحم..."
حامد؛ "ادامه نده نازی! گفتی باشه پس میریم"
نازی؛ "مرسی"
حامد؛ "متین جان با ما کاری نداری؟"
متین؛ "نه قربونت مراقب خودتون باشید، شبتونم بخیر"
حامد؛ "همچنین خدافظ"
نازی؛ "شب بخیر خدافظ"
با بابا رفتم و سوار ماشین شدیم.
نازی؛ "خب مثل اینکه قراره برگردم به گذشته"
حامد؛ "بلههه اونم چه گذشته اییی آبنباتتت"
نازی؛ "واایی گفتی آبنبات فک کنم چند ماهی میشه که نخوردم میشه بریم بخریم؟"
حامد؛ "آبنبات من چند ماهِ که آبنبات نخورده؟ بمیرم براش"
نازی؛ "عههه خدانکنههه بریم بخریم"
حامد؛ "چشم، یه بسته کامل میگیرم برات"
نازی؛ "بههه بههه"
حامد؛ "حامد قربون ذوقت بره"
نازی؛ "حالا هی بگوو، خدانکنه نگو انقدر"
حامد؛ "چشمممم"
واقعا خوشحالم که بابام حامدِ
بهترین بابای دنیا فقط و فقط حامدِ
هیچکس جز حامد حال من رو خوب نمیکنه..
عجیبه که انقدر دوستش دارم؟:)
نه عجیب نیست! وقتی بابام حامدِ طبیعیه انقد دوستش داشته باشم..
رفت از یه مغازه یه بسته آبنبات خرید و اورد تو ماشین.
حامد؛ "بفرمااا"
نازی؛ "واااییی مرسییی بابااا...بازش کن یدونه هلویی بده"
حامد؛ "اونم چشم ولی این همه ذوق از کجا میاد نازی خانومِ بازیگر؟"
نازی؛ "هر کسی پدرش حامد باشه تو بدترین حالشم خنده و ذوق میاد سراغش"
حامد؛ "میگم نظرت چیه طلاقت رو از ایمان بگیرم دوباره بیای ور دل خودم؟"
بدنم یه آن گرم و سرد شد...به زور لبخندم رو حفظ کردم و با خنده کوتاهی جوابش رو دادم.
حامد؛ "حالا بریم خونه مامان رو خوشحال کنیم؟"
نازی؛ "بریم"
ماشین رو روشن کرد و گاز داد تا خونه...
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۱۴
نازی
رسیدیم و پیاده شدیم رفتیم داخل، در که باز شد مامان من رو که دید محکم بغلم کرد...این همه دل تنگی برای چی بود؟ انقد از خانوادم دور شده بودم؟ لعنت بهت ایمان...
مونا؛ "سلاامم، خوبی نازییی؟ الهی مامان دورت بگرده"
نازی؛ "تو خودت خوبی؟"
مونا؛ "تو که اومدی عالیم"
حامد؛ "بسه دیگه مونا بزار بچه بیاد داخل"
مونا؛ "بیا عزیزم"
رفتیم داخل نشستم رو مبل مامان و بابا هم کنارم و رو به روم نشستن.
مونا؛ "نازی؟ چرا زیر چشمت کبوده؟"
انقد تابلو بود؟ خاک بر سرم کنن فک کنم دیگه کرم و کرم پودر جواب نمیده، باید برم یه کرم بگیرم که کاورش خوب باشه.
نازی؛ "چیزی نیست خوردم زمین"
حامد؛ "خوردی زمین؟"
نازی؛ "خب...آره"
حامد؛ "تو که گفتی در کابینت خورده تو چشمت"
نازی؛ "آ..آها خب...آره...یعنی یه چیزی از کابینت بالا افتاد منم رفتم برش دارم از رو زمین که در کابینت چون باز بود اومدم بالا یهو خورد زیر چشمم"
حامد؛ "تو که گفتی..."
مونا؛ "حالا ول کن حامد بعد مدت ها اومده پیشمون تو هی بگو تو که گفتی تو که گفتی...چه خبر مامان؟ ایمان خوبه؟ بچه مچه در کار نیست من نوه دار بشم؟"
حامد
تمام فکرم شد حرفای ضد و نقیض نازی...اولش به من یه چیز دیگه گفت ولی به مامانش یه چیز دیگه...خیلی عجیب و یکم ترسناک بود...ترسناک؟ چون میترسم اون چیزی باشه که پس ذهنم رژه میره و فکرشم دیوونم میکنه..
نازی؛ "میگم که...من خیلی خستم خوابم میاد میشه برم بخوابم؟"
مونا؛ "سر کار بودی؟"
نازی
تو این چند وقت ماشالله دروغ ریز و درشت زیاد گفتم...اینم روش.
نازی؛ "آره"
مونا؛ "باشه پس برو تو اتاقت بخواب وسایلتم همونجوری سر جاشه"
لبخندی زدم.
نازی؛ "باشه پس شبتون بخیر"
مونا؛ "شب بخیر عزیزم"
حامد؛ "شب بخیر"
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
4.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
واای الهی بگردمت😭💙
⌗ ₊·˚ ༘♡
✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه…
⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم!
𓂃 @AhangiLuna⊹
#ahngi ꒰🌷꒱
هدایت شده از 𝑨𝒉𝒂𝒏𝒈𝒊𝑳𝒖𝒏𝒂‧₊˚
کامنت آهنگی واسه پست آوین😭💞
⌗ ₊·˚ ༘♡
✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه…
⇢ جایی که دلم میخواد گم بشم!
𓂃 @AhangiLuna⊹
#ahngi ꒰🌷꒱