میدونم شاید خیلیاتون بخاطر مدرسه خواب باشید ولی میخوام آخرین پارت تابستونی رو بزارم🥲💘
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۱۴
نازی
وارد اتاقم شدم و در رو پشت سرم بستم...همونطور که مامان گفت همه چیز سر جاش بود و تمیز و مرتب...رفتم رو تختم نشستم، در و دیوار رو نگاه میکردم که یهو گوشیم زنگ خورد...رها بود.
نازی؛ "به به سلاامم رها خانم، چطوری؟"
رها؛ "سلام بی معرفت زنگ نزنی یه وقتاا دلخور میشم"
نازی؛ "الهی فدات شم ببخشید"
رها؛ "ازدواج کردی همش پیش شوهر جونتی تنها رفیقت رو فراموش کردی"
نازی؛ "اگه بدونی این چند وقت چی به سرم رفته این رو نمیگی"
رها؛ "فردا هستی؟ چون من فردا استراحتم"
نازی؛ "عه سر کاری؟"
رها؛ "آره تو چی؟"
نازی؛ "منم هستم ولی چند روزی میشه نرفتم"
رها؛ "چرا چیزی شده؟"
نازی؛ "همون شوهر جونم که میگی نمیزاره برم"
رها؛ "واقعا میگی نازی؟"
نازی؛ "آره...حالا فردا چک میکنم ببینم اوضاع چطوریه چون زیاد نمیتونم از خونه بیام بیرون امشبم اومدم خونه بابام"
رها؛ "ایمان کجاست؟"
نازی؛ "فک کنم پیش زن دومش"
خندید.
رها؛ "مسخره"
نازی؛ "فکر کردی دارم شوخی میکنم؟ نه عزیزم جدی گفتم"
رها؛ "بیخیال نازی...مگه میشه؟"
نازی؛ "حالا که شده...اینم بخت منه، به قول خودت که قبلا میگفتی، واقعا گی دِ بَختُوم.."
رها؛ "کسی خبر داره؟"
نازی؛ "تو دومین نفری"
رها؛ "خیلی بیشعوری، اولی کدوم خریه؟"
خندیدم.
نازی؛ "یه آقای متشخص"
رها؛ "نه بابااا شوهرت رفت پی یه زن جدید توام رفتی سراغ شوهر جدید"
نازی؛ "چی میگی بابا...همکار بابامه"
رها؛ "یعنی دکترِ؟ روانپزشکِ؟"
نازی؛ "انقد منو روانی میبینی؟"
رها؛ "نه عزیزم ولی گفتم شاید تو این چند وقت با این اوضاع لازمت شده رفتی"
نازی؛ "نه ارتوپد"
رها؛ "ایمان میزنتتت؟؟"
نازی؛ "همه چی رو که گفتم فردا هیچی نمیمونه"
رها؛ "فردا رو ول کن اصلا الان بگو...بگو بگو"
نازی؛ "آره...میزنه"
رها؛ "وحشییی، مگه تو بی صاحااابیی"
نازی؛ "آروم باش رها"
رها؛ "اصلا چطور جرئت کرد بهت دست بزنههه؟"
نازی؛ "دیگه دوستم نداره...یکی دیگه رو میخواد"
رها؛ "فردا حتمااا باید ببینمت"
نازی؛ "ممکنه نزاره بیام"
رها؛ "غلط کرده! میام در خونتون"
نازی؛ "اینجوری بیشتر کتکم میزنه"
رها؛ "چرا به بابات نمیگی، عموت وکیلِ بهشون بگو طلاق بگیر از این مرتیکه"
نازی؛ "نمیشه رها خانوادم به هم میریزه"
رها؛ "به درک نازی! حال تو مهم تره"
نازی؛ "آخه شما ها نمیدونید بابام و داییم چقدر به هم وابستن"
حامد
کار درستی نبود...ولی مجبور بودم وگرنه خوابم نمیبرد...هر چند با این چیزایی که شنیدم دیگه کلااا قرار نیست خوابم ببره، یعنی انقدر برای دخترم غریبم که میره حرفاش و سختیاش رو به...به همکارم میزنه؟ چرا؟...پس یعنی امشب اتفاقی همدیگه رو ندیدن...وای کاش همه اینا یه احتمال باشه...ولی ایمان چی؟ زن دومش چی؟ اینا هم یه احتمالِ؟
زیر چشم نازی کبود بود...نه نه نه نباید همون چیزی باشه که پس ذهنم از نیم ساعت پیش تا الان رژه میره، اگه باشه...باید با ایمان برای همیشه خداحافظی کنیم!..
#خانهای_میان_هیاهو
#فصل_دوم
#پارت_۱۵
نازی
هی میرفتم عقب اون هی میومد جلو...
من نشسته، اون ایستاده...
تمام تنم درد میکرد و از درد میلرزید..
خواستم برم عقب که خوردم به دیوار و فهمیدم کارم تمومه..
چاقویی که توی دستش بود رو برداشت و نزدیک قلبم کرد...دروغه اگه بگم نترسیدم
قلبم داشت محکم میکوبید به سینم...نوک چاقو رو چسبوند به سمت چپ سینم
نازی؛ "ن..ن..نکن...ا..ال..التماست میکنم"
اما گوشش بدهکار نبود...
فشار داد و یواش یواش و با درد خیلی زیاد چاقو رو فرو برد تو قلبم...کامل چاقو رفت داخل خیلی آروم شروع کرد چرخوندن چاقو..
میخواست زجر کشم کنه؟ آره..
انقدر از من متنفر بود؟ آره..
چیکار کردم مگه؟ نمیدونم..
جز اینکه دوستش داشتم با همین قلبی که الان با دستای خودش داره نابود میشه..؟
من جیغ میزدم و گریه میکردم ولی اون بی توجه به من چاقو رو میچرخوند و هی دردش بیشتر میشد..
یه صدایی میشنیدم..
صدای مامان بود؟ آره خودشه!
عه..صدای بابا هم میاد..
چی میگن؟..
مونا؛ "حامد حالش خوب نیست...بیدار نمیشه"
حامد؛ "الان میرم آب میارم آروم باش"
م..من...خوابم؟ ولی...خیلی دارم درد میکشم
چطور ممکنه خواب باشم؟
حامد
سریع رفتم یه لیوان آب اوردم و یکم پاشیدم رو صورت نازی که یهو پرید...شروع کرد نفس نفس زدن و بلافاصله زد زیر گریه.
مونا؛ "نازی منو ببین، خوبی قربونت برم؟ نازی؟ نگام کن گریه نکن مامان"
حامد؛ "خواب بود...همش خواب بود عزیزم آروم باش، بیا یکم آب بخور"
لیوان آب رو نزدیک دهنش کردم و یه قلوب خورد.
حامد؛ "خوبی الان؟ چی دیدی تو خواب بابا؟"
بهم نگاه کرد.
نازی؛ "ه..هیچی...خواب بود...مهم نیست"
و دراز کشید و پتو رو کشید تا سرش، کاش میفهمیدم همه چیزو...خودش متوجه نیست ولی من میتونم کمکش کنم
نا سلامتی باباشم!
وظیفمه!
باید بفهمم درد دخترم چیه!
چرا اینجوری شده این چند وقته؟!
اون نازی پر شر و شور کو؟!
چرا نیست؟!
چرا نمیبینمش؟!
حقیقتا...دلم براش تنگ شده..
خودم باید برش گردونم..
خواستیم از اتاقش بیایم بیرون که گوشیش زنگ خورد، مونا رفت ولی من برگشتم نگاه کردم و با چشمایی که از اینجا هم ترس رو میشد توشون دید به گوشی نگاه میکرد...کی بود؟!
نازی؛ "ا..الو سلام"
ایمان؛ "کدوم قبرستونی رفتی؟ درو شکوندییی؟"
نازی؛ "خونه بابامم"
ایمان؛ "بههه بههه، به خان دایی سلام برسون"
سرش رو اورد بالا و نگام کرد چشماش پر بود ولی سعی کرد نریزه و لبخند زد...
نازی؛ "ب..بابا ایمان س..سلام میرسونه"
پس ایمان بود!
حامد؛ "سلامت باشه"
نازی؛ "میگه..."
ایمان؛ "شنیدم! زر زیادی که نزدی اونجا؟"
نازی؛ "نه...میزاری برم؟"
ایمان؛ "خیله خب! زود برمیگردی خونه وگرنه..."
نازی؛ "لازم نیست بگی خودم میدونم، خدافظ"
گوشی رو قطع کرد...
هدایت شده از 〢 فــ͜ـروغ ✹
واقعا چرا لف میدین؟
مگه نمیدونین مدرسه ها وا شده؟
چرا درك نمی کنین؟
این چند روز حالم خوب نبود یه خورده از مجازی فاصله گرفتم..
امروزم رفتم مدرسه ..
چرا لف آخه؟
18.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
هنو از پس رفتنت بر نیومدم..
𝑯𝒂𝒎𝑱𝒊𝒅 ᵕ̈
•𝒀𝒐𝒖 𝒂𝒓𝒆 𝒍𝒊𝒌𝒆 𝒕𝒉𝒆 𝒎𝒐𝒐𝒏𝒍𝒊𝒈𝒉𝒕 𝒊𝒏 𝒉𝒖𝒎𝒂𝒏 𝒇𝒐𝒓𝒎...☾𓍯
𓏲ᴮᵃᶜᵏ ᴴᵒᵐᵉ◡̈
ᴺ
هدایت شده از پــارادوکــس
اون لحظه ای که باهاش حرف میزنی و حالت خوب میشه و انگار یه باری از روی دوشت برداشته میشه 🥲💕🛐