eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
87 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
ناشناسم که ماااشاالله کویییررررر
تازه ادیتم دارمممم
۱:وای وای وای میرم از هوششش ۲:قربونت برممم😭🎀 ۳:چشمممم🤍 ۴:مرسیییی💗
چشمممم
حامد کیفم رو برداشتم و از اتاق اومدم بیرون. حامد؛ "نازی من دارم میرم" نازی؛ "صبحونه خوردی؟" حامد؛ "نه مرسی حواست به مامانت باشه" نازی؛ "حواسم هست، مراقب خودت باش...به دایی سلام برسون" حامد؛ "باشه خدافظ" نازی؛ "بسلامت" از خونه زدم بیرون و سوار ماشین شدم و گاز دادم تا بیمارستان...تمام فکر و ذکرم شده بود حرفای دیشب نازی...رسیدم و ماشین رو توی پارکینگ پارک کردم و وارد بیمارستان شدم با همه سلام کردم و دنبال مجید میگشتم که دیدم یه جا وایساده و داره با یکی از پرستارای خانم حرف میزنه...خیلیم حرف نیست بیشتر داره داد میزنه، سریع رفتم پیشش وایسادم ولی انقد عصبی بود که متوجه اومدن من نشد. پرستار؛ "ببخشید آقای دکتر" مجید؛ "خانم الان ببخشید شما به چه درد من میخوره؟! ببخشید شما اون داروی کوفتی رو از بدن اون بیماره بیچاره در میاره؟! نههه! گند زدی خانم گنددد! اون بیمار چیزیش بشه اول میان خِرِ منو میگیرن نه شمااا، من اونی که به شما مدرک داده رو..." تا دیدم کار داره به جاهای باریک میکشه و دهن مجید از کنترل خارج شده و ممکنه فحشای بدی بده جلو دهنش رو گرفتم که نگام کرد. حامد؛ "بسه مجید آروم باش" وقتی نگام کرد رنگ صورتش از سرخ به حالت عادی برگشت و اخماش باز شدن، دستم رو آروم برداشتم و به پرستار نگاه کردم اما مجید همچنان داشت من رو نگاه میکرد. حامد؛ "خانم شما بفرمایید گریه هم نکنید، بفرمایید برید پیش دکتر شریفی بگید زود برن اتاق بیمار" "چشم"ی گفت و رفت، برگشتم رو به مجید و دستش رو گرفتم بردم تو اتاقش در رو بستم...نشوندمش رو صندلی و خودمم رو یکی از صندلی هاش نشستم. حامد؛ "چته تو؟ چرا عصبی میشی میخوای جد و آبادِ طرفو فحش کش کنی؟" مجید؛ "سلام" خنده ای از سلام یهوییش کردم. حامد؛ "سلام آقای عصبی، صبحتون بخیر" مجید؛ "کی اومدی تو؟" حامد؛ "وقتی که اون پرستار بیچاره رو گذاشته بودی گوشه رینگ و سرش داد میزدی و فحش میدادی" مجید؛ "حامد برداشته رفته دارو اشتباهی تزریق کرده خب من اینو کجای دلم بزارم؟" حامد؛ "خیله خب حالا به جای داد و بیداد سعی کن به بنده خدا استرس ندی، اون خودش استرس داره تو هم بیشتر اذیتش میکنی با حرفات" مجید؛ "ولش کن اصلا، چطوری؟ چه خبر؟" حامد؛ "حالم رو نپرسی بهتره، خبرم که...زیاده ولی گفتنی؟ نچ" مجید؛ "حامد عصبیم رژه نرو رو مغزم، بگو هر چی شده وگرنه با روش خودم از زیر زبونت میکشم بیرون!" حامد؛ "خیله خب آروم...دیشب...نازی اومد خونمون" اخماش رفت تو هم. مجید؛ "خب؟" حامد؛ "آخره شب تو اتاقش داشت با رفیقش رها حرف میزد، میشناسی کی رو میگم دیگه؟" مجید؛ "آره آره رفیق آینازم هست" حامد؛ "یه چیزایی به رها گفت...خودمم هنوز مطمئن نیستم" مجید بلند شد و اومد کنارم نشست..
مجید؛ "چیا گفت؟" حامد؛ "درمورده...درمورده ایمان بود، میگفت...یه زن دیگه داره" مجید؛ "چی؟ ایمان؟ نه حامد این وسله ها به ایمانِ من نمیچسبه!" حامد؛ "ببخشید مجید ولی این وسله ها به هر مردی میچسبه!" مجید؛ "ایمان رو من تربیت کردم حامد! چی فکر کردی راجع‌به پسرم؟!" حامد؛ "فکری نکردم ولی اگه حرفای دیشبِ نازی راست باشه...ایمان از خانواده باید بره بیرون! برای همیشه!" مجید؛ "چی داری میگی حامد؟ تو خودت اگه نازی همچین کاری میکرد میتونستی بزاریش کنار؟ معلومه که نه! پس از منم همچین چیزی رو نخواه" حامد؛ "متاسفانه پسر شما قبلا تعهد نامه نوشته و به احتمال زیاد زده زیرش و خب...تو تعهد نامه قید شده که اگه زیر پا بزاره حق دیدن و صحبت کردن با خانواده رو نداره" مجید؛ "همین امشب جفتشون رو دعوت میکنیم خونمون شما هم میاین، بهت ثابت میکنم داری اشتباه فکر میکنی!" حامد؛ "مجید من قبل از اینکه بخوام فکر کنم حرفای نازی رو شنیدم" مجید؛ "دیگه نمیخوام چیزی بشنوم! امشب مشخص میشه همه چی" حامد از جاش بلند شد و رفت پشت میزش نشست و منم بلند شدم. حامد؛ "خیله خب...منم برم به کارم برسم" منتظره واکنش نموندم و از اتاقش اومدم بیرون... حمید دراز کشیده بودم رو کاناپه و تماسم رو گذاشته بودم روی بلند گو... حمید؛ "یعنی چی مهتاب؟ من خسته شدم" مهتاب؛ "چیکار کنم خب؟ وقتی قبول نمیکنه کاریش نمیتونم بکنم" حمید؛ "راضیش کن من سه سالِ دارم زجر میکشم" مهتاب؛ "قربونت برم میدونم منم سختمه ولی چیکار کنم؟ چاره ای ندارم" حمید؛ "حالا...حالش خوبه؟" مهتاب؛ "تعریفی نداره، ولی روز به روز داره بدتر میشه" الهی بمیره من راحت بشم.. مگه میشه یه مرد انقد بد عنق و نفهم باشه؟ با چه زبونی بگم دخترت رو میخوام که بفهمی؟! آخه هر جور میگم بازم نمیفهمی! حمید؛ "انشالله که خوب میشه تو غصه نخور فقط" مهتاب؛ "غصه که...سعی میکنم" حمید؛ "کاری با من نداری؟" مهتاب؛ "نه مرسی که زنگ زدی" حمید؛ "وظیفمه عزیزدلم" مهتاب؛ "خدافظ" حمید؛ "خدافظ"
نازی؛ "بابا من دیگه میرم خونه ببخشید مزاحمتونم شدم" حامد؛ "باز گفت" نازی؛ "ببخشید" حامد؛ "نچ...ایمان اومده دنبالت؟" نازی؛ "نه میرم خودم" حامد؛ "خب بزار برسونمت" نازی؛ "نه بابا نمیخواد میخوام پیاده برم" حامد؛ "باشه، مراقب خودت باش" نازی مامان از اتاق اومد بیرون. مونا؛ "میری خونه؟" نازی؛ "آره مامان، مراقب خودت باش انقدرم خودتو اذیت نکن باباجون خوب میشه" مونا؛ "امیدوارم" نازی؛ "خدافظ" مونا؛ "بسلامت" حامد؛ "مراقب خودت باش" از خونه اومدم بیرون و کل راه رو تا خونه پیاده رفتم... رسیدم و در خونه رو باز کردم، وارد خونه که شدم دیدم ایمان داره با تلفن حرف میزنه. ایمان؛ "خیله خب باشه، میبینمتون...خدافظ" گوشی رو قطع کرد و نگام کرد. ایمان؛ "به به چه عجب دیدیم شما رو" نازی؛ "اونی که غیب شد تو بودی نه من!...رفتی پیش زندگیت؟" ایمان؛ "بله رفتم خیلییی هم بهمون خوش گذشت شبم پیشش خوابیدم" نازی؛ "اها خوبه...اتفاقا به منم خوش گذشت رفتم پیش مامان و بابام فقط کاش...میگفتم خیلی چیزا رو" بلند شد و آروم آروم اومد سمتم، دستش آروم رفت سمت یقم و تو دستش مچالش کرد. ایمان؛ "حیف که امشب باید بریم خونه بابا اینا وگرنه چنان میزدمت که نتونی بلند شی" نازی؛ "با اجازت انقد زیر چشمم رو ناجور کبود کردی که هم بابام هم مامانم با وجود کلی کرم پودر دیدن کبودیش رو" ایمان؛ "زر اضافی که نزدی؟!" نازی؛ "نه اونقدرام الاغ نیستم" هلم داد سمت اتاق. ایمان؛ "بر گمشو یه لباس خوب بپوش زیر چشمتم بپوشون نفهمن" باورم نمیشه! هنوزم بعد این همه مدت باورم نمیشه...تا اخر عمرم باورم نمیشه! این ایمانِ منِ؟! ایمان من که مهربون بود... از گل نازک تر بهم نمیگفت... عاشقم بود... نازم میکرد...هلم نمیداد! نمیشه برگردیم عقب؟... آروم رفتم تو اتاق و دوباره مثل همیشه شروع کردم آرایش کردن و پوشوندن زیر چشمم... وقتی کامل اماده شدم اومدم بیرون از اتاق. ایمان؛ "اونجا رفتیم سعی کن خیلی حرف نزنی چون تحمل صدات رو اصلااا ندارم" یه حاتمی هیچوقت چشم نمیگه! فقط سرم رو تکون دادم و رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم. حامد قلبم دوباره داشت اذیت میکرد هیچکس حتی مونا هم نمیدونست، چون اگه میفهمیدن میخواستن دوباره مثل یک سال پیش من رو به زور ببرن دکتر و یه مشت قرص مزخرف بریزن تو حلقم...کاش حرفای نازی الکی بوده باشن وگرنه این قلب از کار میوفته.. صدای زنگ! اومدن.. وقتی اومدن موقع سلام کردن به زیر چشمش که دیشب کبودیش مشخص بود نگاه کردم انقدر آرایش کرده بود که چیزی معلوم نبود... همه نشستیم و حانیه چایی اورد.. مجید؛ "تا زنگ نزنیم دعوت نکنیم شما دوتا آشکار نمیشین نه؟" ایمان؛ "من که همش دادگاهم و فکرم درگیر پرونده هاس، نازی هم که همش سر فیلم برداری" حامد؛ "یه وقت کوچولو خالی کنید برای پدر و مادراتون" آیناز؛ "خواهر شوهرم این وسط هیچ!" خندیدیم. نازی؛ "شما جای خود دارید" آیناز؛ "بله بله مشخصه! انقد بهتون خوش گذشته که ما رو فراموش کردین"
نازی خوش گذشته؟! پاشم جیغ بزنم؟! پاشم دست شکستم رو بهتون نشون بدم؟! پاشم آرایشم رو پاک کنم؟! تار موهای سفیدم رو نشونتون بدم که نگید خوش میگذره؟! کاش آدما وقتی بعد مدت ها یکی رو میبینن پیش خودشون نگن داره خوش میگذرونه.. یکم فکر کنن شاید اون طرف داره عذاب میکشه و لال شده.. نازی؛ "زیاد همدیگه رو نمیبینم که خوش بگذره" اخمای بابا یکم رفت تو هم. حامد؛ "چرا زیاد همدیگه رو نمیبینید؟!" نازی؛ "خب...همش سر کاریم" دایی و بابا نگاهی رد و بدل کردن که نفهمیدم جریان چیه. حانیه؛ "یکم بیخیال کار بشید خسته نشدید؟" خواستم حرف بزنم که ایمان نزاشت. ایمان؛ "عادت کردیم" مونا؛ "به نظرم یکم استراحت نیاز دارید" نازی؛ "من که باهاش مشکلی ندارم چون شغلم رو دوست دارم" آیناز با لحن شیطونی لب زد. آیناز؛ "بچه مچه در کار نیست؟" خنده اجباری ای کردم. نازی؛ "به نظرت وقت میکنیم؟" مجید؛ "حالا اینا رو ول کنید، ولی از این به بعد بیشتر بیاید پیشمون" نازی؛ "چشم حتما" عمه و آیناز و مامان که بلند شدن برن شام بکشن خواستم منم پاشم که بابا نزاشت. حامد؛ "بشین یکم حرف بزنیم" نازی؛ "باشه، حرف بزنیم" حامد؛ "از زندگیت راضی ای دیگه؟ ایمان...؟" نازی؛ "آره بابا خیالت راحت باشه" ایمان؛ "نترس دایی از گل نازک تر بهش نمیگم" اروا عمت! مرتیکه... حامد؛ "مطمئن؟" مجید؛ "حامد داداش پسر منه هااا" حامد؛ "ربطی نداره! توام پسر احمدی" مجید؛ "چه ربطی داشت؟" حامد؛ "تو اصلا مثل بابات نیستی" همینطور که داشتن بحث میکردن گوشی ایمان صدا داد...یکی بهش پیام داده بود چشمام رو تا حد امکان کج کردم سمت گوشیش تا ببینم کیه که دیدم زندگیش پیام داده! چی نوشته؟... «ایمان نمیشه امشبم بیای پیشم؟ حالم خوب نیست» زنیکهٔ چندشِ حال بهم زنِ شوهر دزد... ایمان تایپ کرد براش.. «ناروینم ببخشید نمیتونم بیام الان خونه بابامم همین الانم داییم داره سوالای چرت و پرتی میپرسه، اگه بیام بد میشه» پس اسم نحسش ناروینِ... ناروین؛ «باشه فدای سرت ولی اگه شد آخر شب بیا دلم برات تنگ شده» ایمان؛ «چشم قربون دلت برم من» و گوشیش رو خاموش کرد.! چندتا حس مختلف داشتم که قاطی شده بودن با هم... حسادت! غم! تنهایی! و پنهون کردن اینا برام خیلی سخت بود..
اینم چهارتا پارت خدمت شما🌚🤍 ناشناس فراموش نشه💘 https://daigo.ir/secret/11372200212
نیو از لایو🥲🔥