eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
87 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
نازی؛ "بابا من دیگه میرم خونه ببخشید مزاحمتونم شدم" حامد؛ "باز گفت" نازی؛ "ببخشید" حامد؛ "نچ...ایمان اومده دنبالت؟" نازی؛ "نه میرم خودم" حامد؛ "خب بزار برسونمت" نازی؛ "نه بابا نمیخواد میخوام پیاده برم" حامد؛ "باشه، مراقب خودت باش" نازی مامان از اتاق اومد بیرون. مونا؛ "میری خونه؟" نازی؛ "آره مامان، مراقب خودت باش انقدرم خودتو اذیت نکن باباجون خوب میشه" مونا؛ "امیدوارم" نازی؛ "خدافظ" مونا؛ "بسلامت" حامد؛ "مراقب خودت باش" از خونه اومدم بیرون و کل راه رو تا خونه پیاده رفتم... رسیدم و در خونه رو باز کردم، وارد خونه که شدم دیدم ایمان داره با تلفن حرف میزنه. ایمان؛ "خیله خب باشه، میبینمتون...خدافظ" گوشی رو قطع کرد و نگام کرد. ایمان؛ "به به چه عجب دیدیم شما رو" نازی؛ "اونی که غیب شد تو بودی نه من!...رفتی پیش زندگیت؟" ایمان؛ "بله رفتم خیلییی هم بهمون خوش گذشت شبم پیشش خوابیدم" نازی؛ "اها خوبه...اتفاقا به منم خوش گذشت رفتم پیش مامان و بابام فقط کاش...میگفتم خیلی چیزا رو" بلند شد و آروم آروم اومد سمتم، دستش آروم رفت سمت یقم و تو دستش مچالش کرد. ایمان؛ "حیف که امشب باید بریم خونه بابا اینا وگرنه چنان میزدمت که نتونی بلند شی" نازی؛ "با اجازت انقد زیر چشمم رو ناجور کبود کردی که هم بابام هم مامانم با وجود کلی کرم پودر دیدن کبودیش رو" ایمان؛ "زر اضافی که نزدی؟!" نازی؛ "نه اونقدرام الاغ نیستم" هلم داد سمت اتاق. ایمان؛ "بر گمشو یه لباس خوب بپوش زیر چشمتم بپوشون نفهمن" باورم نمیشه! هنوزم بعد این همه مدت باورم نمیشه...تا اخر عمرم باورم نمیشه! این ایمانِ منِ؟! ایمان من که مهربون بود... از گل نازک تر بهم نمیگفت... عاشقم بود... نازم میکرد...هلم نمیداد! نمیشه برگردیم عقب؟... آروم رفتم تو اتاق و دوباره مثل همیشه شروع کردم آرایش کردن و پوشوندن زیر چشمم... وقتی کامل اماده شدم اومدم بیرون از اتاق. ایمان؛ "اونجا رفتیم سعی کن خیلی حرف نزنی چون تحمل صدات رو اصلااا ندارم" یه حاتمی هیچوقت چشم نمیگه! فقط سرم رو تکون دادم و رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم. حامد قلبم دوباره داشت اذیت میکرد هیچکس حتی مونا هم نمیدونست، چون اگه میفهمیدن میخواستن دوباره مثل یک سال پیش من رو به زور ببرن دکتر و یه مشت قرص مزخرف بریزن تو حلقم...کاش حرفای نازی الکی بوده باشن وگرنه این قلب از کار میوفته.. صدای زنگ! اومدن.. وقتی اومدن موقع سلام کردن به زیر چشمش که دیشب کبودیش مشخص بود نگاه کردم انقدر آرایش کرده بود که چیزی معلوم نبود... همه نشستیم و حانیه چایی اورد.. مجید؛ "تا زنگ نزنیم دعوت نکنیم شما دوتا آشکار نمیشین نه؟" ایمان؛ "من که همش دادگاهم و فکرم درگیر پرونده هاس، نازی هم که همش سر فیلم برداری" حامد؛ "یه وقت کوچولو خالی کنید برای پدر و مادراتون" آیناز؛ "خواهر شوهرم این وسط هیچ!" خندیدیم. نازی؛ "شما جای خود دارید" آیناز؛ "بله بله مشخصه! انقد بهتون خوش گذشته که ما رو فراموش کردین"
نازی خوش گذشته؟! پاشم جیغ بزنم؟! پاشم دست شکستم رو بهتون نشون بدم؟! پاشم آرایشم رو پاک کنم؟! تار موهای سفیدم رو نشونتون بدم که نگید خوش میگذره؟! کاش آدما وقتی بعد مدت ها یکی رو میبینن پیش خودشون نگن داره خوش میگذرونه.. یکم فکر کنن شاید اون طرف داره عذاب میکشه و لال شده.. نازی؛ "زیاد همدیگه رو نمیبینم که خوش بگذره" اخمای بابا یکم رفت تو هم. حامد؛ "چرا زیاد همدیگه رو نمیبینید؟!" نازی؛ "خب...همش سر کاریم" دایی و بابا نگاهی رد و بدل کردن که نفهمیدم جریان چیه. حانیه؛ "یکم بیخیال کار بشید خسته نشدید؟" خواستم حرف بزنم که ایمان نزاشت. ایمان؛ "عادت کردیم" مونا؛ "به نظرم یکم استراحت نیاز دارید" نازی؛ "من که باهاش مشکلی ندارم چون شغلم رو دوست دارم" آیناز با لحن شیطونی لب زد. آیناز؛ "بچه مچه در کار نیست؟" خنده اجباری ای کردم. نازی؛ "به نظرت وقت میکنیم؟" مجید؛ "حالا اینا رو ول کنید، ولی از این به بعد بیشتر بیاید پیشمون" نازی؛ "چشم حتما" عمه و آیناز و مامان که بلند شدن برن شام بکشن خواستم منم پاشم که بابا نزاشت. حامد؛ "بشین یکم حرف بزنیم" نازی؛ "باشه، حرف بزنیم" حامد؛ "از زندگیت راضی ای دیگه؟ ایمان...؟" نازی؛ "آره بابا خیالت راحت باشه" ایمان؛ "نترس دایی از گل نازک تر بهش نمیگم" اروا عمت! مرتیکه... حامد؛ "مطمئن؟" مجید؛ "حامد داداش پسر منه هااا" حامد؛ "ربطی نداره! توام پسر احمدی" مجید؛ "چه ربطی داشت؟" حامد؛ "تو اصلا مثل بابات نیستی" همینطور که داشتن بحث میکردن گوشی ایمان صدا داد...یکی بهش پیام داده بود چشمام رو تا حد امکان کج کردم سمت گوشیش تا ببینم کیه که دیدم زندگیش پیام داده! چی نوشته؟... «ایمان نمیشه امشبم بیای پیشم؟ حالم خوب نیست» زنیکهٔ چندشِ حال بهم زنِ شوهر دزد... ایمان تایپ کرد براش.. «ناروینم ببخشید نمیتونم بیام الان خونه بابامم همین الانم داییم داره سوالای چرت و پرتی میپرسه، اگه بیام بد میشه» پس اسم نحسش ناروینِ... ناروین؛ «باشه فدای سرت ولی اگه شد آخر شب بیا دلم برات تنگ شده» ایمان؛ «چشم قربون دلت برم من» و گوشیش رو خاموش کرد.! چندتا حس مختلف داشتم که قاطی شده بودن با هم... حسادت! غم! تنهایی! و پنهون کردن اینا برام خیلی سخت بود..
اینم چهارتا پارت خدمت شما🌚🤍 ناشناس فراموش نشه💘 https://daigo.ir/secret/11372200212
نیو از لایو🥲🔥
استوری راتا:)) ⌗ ₊·˚ ༘♡ ✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه… ⇢ جایی که دلم می‌خواد گم بشم! 𓂃 @AhangiLuna⊹ ꒰🌷꒱
"لبخند تو، بهشت را در دل من می‌سازد."
هدایت شده از  ‌ 〢 فــ͜ـروغ ✹
همه باهم بگین عررررررررر😭😭 ..
دوباره شروع شدددد😭😭🤏🏻 ⌗ ₊·˚ ༘♡ ✩ˎˊ˗ تو چشماش یه دنیای قشنگه… ⇢ جایی که دلم می‌خواد گم بشم! 𓂃 @AhangiLuna⊹ ꒰🌷꒱
اینجا که نمیاد..
آهنگیی😭✨💙 𝘔𝘺 𝘮𝘰𝘰𝘯 ִֶָ֪֢‌ ࣪  - 𝘈𝘯𝘥 𝘵𝘩𝘦 𝘮𝘰𝘰𝘯 𝘸𝘢𝘴 𝘢 𝘳𝘦𝘧𝘭𝘦𝘤𝘵𝘪𝘰𝘯 𝘰𝘧 𝘩𝘦𝘳 𝘣𝘦𝘢𝘶𝘵𝘺. 𔐬@HAMEDAHANGIM𓍯