eitaa logo
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
87 دنبال‌کننده
1.3هزار عکس
159 ویدیو
4 فایل
•˙بـه نام خـدا˙• در میان هیاهو و پریشان حالیم،چشمانم با دیدنت نرم شد،دلم لرزید و عشقت مرا آشفته تر ساخت.. اما حال نمی‌دانیم که سرنوشت پایان مارا چگونه رقم خواهد زد."🤍🌚 𝑺𝒕𝒂𝒓𝒕:𝟏𝟒𝟎𝟑/𝟏𝟐/𝟐𝟏ᥫ᭡ 𝑺𝒆𝒄𝒓𝒆𝒕:https://daigo.ir/secret/11372200212
مشاهده در ایتا
دانلود
یدونه پارت نوشتم بزارم و برم بخوابم🥱✨
نازی دیگه کم کم میخواستیم بریم که دایی صدام کرد و رفتیم یه جای خلوت.. نازی؛ "جانم دایی؟" مجید؛ "اممم...خب...ایمان...زن داره؟" یه لحظه جا خوردم! نازی؛ "آره" مجید؛ "زن داره نازی؟" نازی؛ "آره خب زن داره" مجید؛ "تو میدونی و با این موضوع مشکلی نداری؟" نازی؛ "نه چه مشکلی داشته باشم" مجید؛ "هَوو اورده سرت بعد تو..." نازی؛ "نه دایی! ایمان یدونه زن داره اونم منم، زن دیگه ای نداره" نفسی از سر آسودگی بیرون داد. مجید؛ "ترسیدم دختر" نازی؛ "ترس برای چی؟" مجید؛ "هیچی کلا گفتم" عجیب بود که امشب دایی و بابا انقد سوال درمورد ایمان ازم میپرسیدن یعنی چیزی فهمیدم؟.. اگه بفهمن بد میشه! ولی چجوری آخه؟ کلا دو نفر این موضوع رو میدونن... متین ، رها ! رها که یه شبِ فهمیده و دلیلی نداره بره بگه به کسی، ولی متین... وای متین وای.. لعنت بهت! ایمان؛ "نازی؟؟" برگشتم سمت ایمان. ایمان؛ "بریم دیگه عزیزم" نازی؛ "اومدم، با اجازه دایی دستتون درد نکنه" مجید؛ "قربونت برم، شبتون بخیر" ایمان؛ "خدافظ همگی" نازی؛ "خدافظ" رفتیم بیرون و سوار ماشین شدیم و... بوم! ایمان؛ "این سوالای مسخره چیی بود بابات میپرسیییددد؟!" نازی؛ "بخدا ن..نمیدونم" ایمان؛ "غلط کردییی نمیدونیییی! چی بهش گفتی که این سوالای چرتووو میپرسیدددد؟!" نازی؛ "بخدا هیچی نگفتم" ایمان؛ "خفههه شووو! نمیخوام بشنوم صدای نحستوووو" ماشین رو روشن کرد و گاز داد تا خونه.. رسیدیم و وارد خونه شدیم هولم داد تو اتاق. ایمان؛ "فقط بفهممم چیزی گفتیییی نازنیننن...روزگارتو سیاهههه میکنمممم" از اتاق رفت بیرون و در رو محکم بست. متین... گوشیم رو برداشتم و شمارش رو گرفتم که خیلی سریع جواب داد. متین؛ "سلام نازی جان خوبی؟" نازی؛ "متاسفم...متاسفم برای خودم که بازم ضربه خوردم...بازم اعتماد کردم" متین؛ "چی؟! چی شده؟!" نازی؛ "دلیلت برای این کار چی بود؟!" متین؛ "نازی چی میگی؟" با لحن کاملا سرد و جدی ای لب زدم. نازی؛ "خانم حاتمی! ما صنمی با هم نداریم که به اسم کوچیک صدام میکنید!" متین؛ "خب میشه توضیح بدی چی شده؟" نازی؛ "خودتون بهتر میدونید آقای تاجیک...دیگه نه بهم پیام بدید نه زنگ بزنید!" و گوشی رو قطع کردم... دیگه نتونستم و زانو هام خم شدن و نشستم کف اتاق، زدم زیر گریه.. خسته شدم بس که اعتماد کردم و ضربه خوردم.. چند بار؟! مگه یه آدم چقدر ظرفیت داره؟.. دارم جون میدم تو این زندگی لعنتی..
سلااامم
از مدرسه با شما صحبت میکنم😃🎀
زن دایییییی
من دختر دایییی میخوااامممم
ولی داستان جایی جالب میشه که بچه بمیره 😀
˙ 𝑯𝑨𝑵 ˙
ولی داستان جایی جالب میشه که بچه بمیره 😀
اون موقع بهارم توسط بنده کشته میشه🔪
هدایت شده از بهترین‌خاطرات .
این پیامو فور کنید چون✨️ . . . قراره یه حمایتی مشتی نصیبتون بشه اما به این شرط که توی آیسو و بهترین‌خاطرات ؛ جوین باشید و شاتِ عضویتتونو بفرستید💗-