دیروز صبح گفت دوستت دارم،
شب گفت عاشق توام !
و امروز گفت شما؟
و من حتی فرصت نکردم،
مغرورِ دیروز و
مبهوتِ امروز و
مأیوس از فردا بشوم!
-خواندهام من اعتصامی، بهبهانی، گنجوی
عاشقیها کرده ام با شعرهای مولوی
-حافظ و سعدی و عطار و نظامی، اوحدی
من چه گویم از کلام نغز صادقسرمدی
-بر لب ایوان نشستم در کنار هشت دری
شعر میخوانم برایت از کتاب انوری
-گرچه ایرج را نمیخوانم ولیکن شهریار
شعرهای بیشماری دارم اینجا از بهار
-بوی یاس خانهٔ همسایه مدهوشم نمود
یاد شعری از کتاب خواجه افتادم چه سود!
-شاملو را از برَم، خیام میخوانم مدام
عاشق طبع فروغم باز افتادم به دام
آقای محمدپورمرادی میفرمایند که:
-نه شوق داشتنِ برگ و بار دارم من
نه هیچ سنخیتی با بهار دارم من
-غمی شبیه غم مولویِ بعد از شمس
دلی به غصهٔ عالم دچار دارم من
-به جَبر زندگیام داده، آنکه فرموده
برای زندگیام اختیار دارم من...
در این درگه که گه گه کُه، کَه و کَه کُه شود ناگه
مشو غِرّه به امروزت که از فردا نِه ای آگه!
گر لبانت مُهر و دامانت بوَد جایِ نماز
من رِکورد جعفر طیّار را خواهم شکست!
بَدیع | badeeee
قصر امیر کویت _ قبر امیر کویت!
پرویناعتصامی چهقشنگگفته:
هرکه باشی و ز هرجا برسی، آخرین منزل هستی این است
آدمی هرچه توانگر باشد، چو بدین نقطه رسد مسکین است...