یه مدت سرکار میرفتم ساعت ۷ برمیگشتم خونه راس ساعت ۸ از خستگی زیاد خواب بودم
مبینا هر سری : یگانهه باز خوابت برددد -)
میومدم خونه مامانم میگفت نخوابیا الان شام میارم ، منی که یه چایی میخوردم و بعدش با همون لباسای بیرون خواب بودم.
پرچم حرم حضرت عباس رو اورده بودن هیئتمون :))) هی میرفتم بغلش میکردم بوسش میکردم دوباره برمیگشتم سر پستم.
برای خادما رو استادمون خودش داد و کلی خوشحال شدممم :)))))😭😭
مودمون با بچهها : حرزمون متبرک شددد
واقعا به این فکرمیکنم که امروز روز آخر هیئت بود و دیگه از فردا قرار نیست بریم برای کارا واقعا غمم میگیره :)