eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
749 عکس
281 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
🔰 الثَورةُ خُمینیّةُ الحدوث و خامنئیّةُ البَقاء بخش ۱/۲ بیش از یک هفته گذشته است. هفته‌ای پرالتهاب که دیتاسنترهای غربی تا توانسته‌اند دیتا جویده‌اند و نمودار تُف کرده‌اند؛ بلکه بفهمند چرا این ساختار فرو نریخت. تحلیل‌گرانِ کت‌وشلواری سی‌ان‌ان و بی‌بی‌سی، با آن عقلِ ابزاریِ چرتکه‌اندازشان، مدام صفحه‌ی شطرنجِ خاورمیانه را رفرش می‌کنند و گیج می‌زنند. حق هم دارند. آن‌ها در دانشگاه‌های آیوی‌لیگِ‌شان، همه‌چیز خوانده‌اند جُز «اسفارِ اربعه». نمی‌دانند که کلیدِ فهمِ جمهوری اسلامی، در جیبِ یک پیرمردِ شیرازی است که چهارصد سال پیش، در کُنجِ حجره‌، قاعده‌ای نوشت و امروز یقه‌ی تکنوکراسیِ جهانی را گرفته است. آخوندِ شیرازیِ ما، مشهور به ملاصدرا، یک قاعده‌یِ سرگیجه‌آور دارد: «النَفسُ جِسمانیّةُ الحدوثِ و روحانیّةُ البَقاء». حرفِ حسابش چیست؟ می‌گوید روح، برایِ «شدن»، اولِ کار باید تا خرخره در گِل و لایِ ماده فرو برود. محتاجِ یک «تَن» است؛ یک جسمِ گوشتیِ سفت‌وسخت تا بتواند در آن جوانه بزند. اما قصه در این گِل‌بازی تمام نمی‌شود. روح وقتی در کالبد جاگیر شد و با دینامِ «حرکتِ جوهری» گُر گرفت، دیگر بندِ آن تَنِ خاکی نمی‌ماند. پوست می‌اندازد. تبدیل می‌شود به یک ساختارِ مجرد. در پله‌ی «بقاء»، دیگر نیازی به آن چرخِ کمکیِ اولیه‌اش ندارد. حالا وقتش است این قاعده‌‌ی قُدسی را از طاقچه‌های خَمیازه کشیده‌ی فلسفه بکشیم پایین؛ بیاوریمش وسطِ همین حجره‌های نمورِ فیضیه که لایِ بخارِ چایِ لب‌سوز و دو-سه پُکِ قلیانِ خوانسار، پوزه‌ی تمامِ دپارتمان‌های پرطمطراقِ علومِ سیاسیِ غرب را به خاک می‌مالند. برداریم و بزنیمش به نامِ همان آسفالتِ خسته و خط‌کشی‌های بی‌قرارِ خیابانِ انقلاب. جایی که فلسفه، از کتاب به کُنش ترجمه می‌شود. ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰 الثَورةُ خُمینیّةُ الحدوث و خامنئیّةُ البَقاء بخش ۲/۲ بهمنِ پنجاه‌وهفت، نقطه‌ صفرِ این «جسمانیّةُ الحدوث» بود. در کاغذهای نم‌کشیده‌ی اعلامیه‌ها و در فریادِ توده‌هایی که شیشه‌ها را می‌لرزاند. اما شیرازه‌ی این جسمانیت، وصل بود به حضورِ فیزیکی و آن کاریزمایِ رعب‌آورِ پیرمردی که با پروازِ ایرفرانس نشست توی مهرآباد. انقلاب، برای آن‌که از «عدم» دربیاید و قدم در عالَمِ وجود بگذارد، چاره‌ای نداشت جز گیر کردن در همین تَن و همین غلیانِ کفِ میدان. این، همان گامِ «خمینی»ِ تاریخِ ماست. روزگاری که روحِ انقلاب، باید با گوشت و استخوانِ مردم گره می‌خورد تا قوام بیاید. اما اگر قرار بود انقلاب در همان گامِ تَن درجا بزند، مثلِ خیلی از انقلاب‌های رمانتیکِ دنیا، با فروکش کردنِ تبِ خیابان یا پروازِ ابدیِ رهبرِ مؤسس‌اش، پودر می‌شد و می‌رفت هوا. هنرِ «سیدعلی» در این سی‌وشش سال چه بود؟ معماری کرد. آن «هیجانِ بی‌مهارِ جسمانی» را قالب‌بندی کرد و ریخت در پِیِ یک «ساختار». آن تَنِ خاکی را، ارتقاء داد به یک «روحِ مجرد». جمهوریِ اسلامی، در دورانِ «خامنئیّةُ البقاء»، دیگر یک میتینگِ پرشورِ خیابانی نبود؛ تبدیل شد به یک «سیستم». شد یک هندسه‌ قدرتِ پیچیده. دارای نهاد و دیوان و سازمانِ رزم شد. حالا، قماربازهای اتاقِ جنگِ صهیونیسم چه خبطی کردند؟ با همان منطقِ صفر و یکی‌شان نشستند دودوتا چهارتا کردند: «مهره‌ی اصلی را که بزنیم، دیگر سیستم فرومی‌پاشد.» بیچاره‌ها فکر کرده‌اند با زدنِ یک شخص، می‌توانند جلوی منطقِ «حرکت جوهری» را بگیرند! خیال کرده‌اند این روح، هنوز گیرِ آن تَنِ اولیه‌ی هیجانی است. نفهمیدند روحی که در این دهه‌ها به مقامِ «بقاءِ روحانی» و نظام‌مندی رسیده، با زدنِ کالبد، نه تنها نمی‌میرد، که رهاتر می‌شود. اصلا در منطقِ ما، خونِ شهید، موتورِ پیشرانِ این حرکتِ جوهری است. ترور، سیستم را سکته نمی‌دهد؛ خون را در رگ‌هایِ سیستم پمپاژ می‌کند تا آن روحِ مجرد، مستقرتر شود. رازِ ماجرا همین‌جاست؛ امروز که آقا سید مجتبی عبایِ رهبری را به دوش می‌کشد و سکان‌دار می‌شود، سیستم نه شوکه می‌شود، نه دست‌پاچه. ما اصلا با یک «آغازِ جدید» روبه‌رو نیستیم. این، پمپاژِ طبیعیِ همان روح است در یک شریانِ تازه. ساختاری که قدم در ایستگاهِ «بقاءِ روحانی» گذاشته، دیگر لَنگِ یک فیزیکِ به‌خصوص نمی‌ماند؛ راهنما می‌زند و با قدرت، مسیرِ خودش را بازسازی می‌کند. غربی‌ها بروند کاسه‌ی چه‌کنم‌چه‌کنم دست بگیرند و در اندیشکده‌های آکوستیک‌شان دنبالِ فرمولِ فروپاشی بگردند. ما ولی این‌جا در غرب آسیا، روی همین زیلوهای بی‌ادعای بعد افطار، با یک استکان چای قندپهلوی داغ، به ریشِ تراشیده‌ی فوکویاما و هانتینگتون می‌خندیم. مانیفستِ ما را، آخوندِ شیرازی قرن‌ها پیش نوشته است؛ ما فقط داریم آن را روی آسفالتِ خیابان‌ها زندگی می‌کنیم. این انقلاب، با خون و خروشِ «خمینی» حادث شد. با معماری سیستمِ «خامنه‌ای»، رسید به مقامِ بقاءِ روحانی. ترقه‌بازی‌های شما، تنها کارکردش این است که این کالبد را می‌تراشد تا روحِ مجردش عیان‌تر شود، و ما را در این مسیر رویین‌تن‌تر کند. تا باد، چُنین بادا. ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
جز قامت مجتبی هیچ قامتی تاب سنگینی ردای امامت علی را ندارد. ردای امامتت مبارک آقاجان🌱 ✍🏻 ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
مسؤول آمریکایی به الجزیره: چند کارمند در پنتاگون در حمله ایران به بحرین زخمی شدند... و چون درمانشان گران تمام می‌شد، همانجا دفنشان کردیم! ✍🏻 ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔸️دیروز ۸ مارس، روز جهانی زن بود. 🔻و این‌گونه دنیا شاهد حمایت آمریکا از حقوق زن در ایران است. 🔹در کشوری با قدمت هزاران ساله‌ی کرامت زن، ره‌آورد اجنبی جز آوارگی و نابودی چه می‌تواند باشد؟ ✍🏻 زینب رحیمی ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥شما صدای امام سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای، سومین رهبر انقلاب را می‌شنوید.. ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 هُمای رحمت، زیرِ سایه‌ی جنگ! حس میکنم دو نفر دارن با زبون نی‌نی‌ها با هم حرف می‌زنن. صداشون خیلی نزدیکه، چشامو باز میکنم. خواب نمی‌‌دیدم؛ برادرزاده و خواهرزادم دارن با کلمات نامفهومی حرف میزنن و بازی می‌کنن. دوباره چشامو می‌بندم. اون یکی خواهرزادم داره هرچه رساتر «علی ای همای رحمت» رو دکلمه میکنه؛ انگار میخواد کل ایران صداشو بشنون. سمفونی صدای تلوزیون و حرف‌زدن خواهرام با هم‌، هربار غافلگیرم میکنه که چطور انقدر هماهنگن. و آخرین تیر بر پیکر بی‌جان خوابم، صدای مامانمه که داد میزنه سرو صدا نکنید بذارید یکم بخوابه! بلند میشم و میشینم. بعد اینکه یادم میاد فردا امتحان ریاضی چهارم دبستان ندارم و دیگه بزرگ شدم، از تپش قلبم کم میشه و مطمئن از بُعد زمان، دنبال اثبات بُعد مکان هستم که الان کجام؟ گوشیمو برمیدارم. چک کردن گوشی، بلافاصله بعد از بیدار شدن و بمباران مغزم با اخبار، عادتیه که دیگه نمیتونم ترکش کنم... خواهرزاده‌م که تازه یادگرفته بگه "سلام عزیزم" و طوطی وار با سرعت ۶۰ کلمه در دقیقه تکرارش میکنه، باعث میشه گوشی رو بذارم کنار و بغلشون کنم. همینطور که دارم خودمو تو دوتا تیله‌ی سیاه چشمای برادرزاده‌م میبینم، انگار زمان متوقف میشه؛ آره بازم صدای جنگنده‌ست. خود به خود شروع میکنم به ذکر گفتن. الله اکبر دلم رو قرص میکنه؛ چون میدونم اون آسمونی که جنگنده توش پرواز میکنه برا خداست و خدا بزرگتره. مامان نگرانتر از همه ماست اما وانمود میکنه که چیزی نیست؛ اما من که میدونم دلش تیکه پاره‌س... میگه الان رد می‌شه الان رد می‌شه؛ اما من از اون رد شدنش هم به اندازه‌ی اون صدای روح خراشش بیزارم. از رو سر ما که رد بشه، رو سر شهرهای دیگه آوار میشه. اصلا کاش رد نشه. چه میدونم. کاش طوری بشه که بگیم شن‌ها مامور خدا بودن. کاش اون قلب نداشته خلبانش وایسته. کلی کاش دیگه کنار هم ردیف میشن که قلبم با صدای بلند از خدا میخوادشون... به این فکر می‌کنم بعدا از پستوی حافظه‌م این روزا رو چطور بکشم بیرون... کاش یه عالمه نیتروژن مایع داشتم که میتونستم لحظاتمو فریز کنم؛ می‌دونم. فکر احمقانه‌ای بود! خشک کردن این روزا وسط دفترم، عاقلانه‌تر به نظر میرسه؛ پس می‌نویسمشون... ✍🏻 راضیه واحدی ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
از بین تمومِ لبیک‌ها با رهبرِ عزیزمون، این یکی جنسش خاص‌تر از بقیه بود! لبیکی که در اولین لحظات اعلام رهبری، خروشِش اسرائیل رو به لرزه درآوُرد. ✍🏻 ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
مجلس خبرگان: اگر آمریکا زیاد هارت و پورت کند، آیت‌الله جنتی را هم جوان می‌کنیم...😎🇮🇷 سلامتی علمای اسلام... ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰 شب‌های قدرِ جمهوری اسلامی دیشب قبل از رفتن به راهپیمایی، یک ساعتی خوابیدم که برای مراسم شب قدر، بیدار بمانم. باز خواب دیدم خانه‌ای زیبا دارم و کسی می‌خواهد آن را ازم بگیرد. بلند شدم آیت الکرسی خواندم و صدقه دادم. به نظرم درست این است که تا لحظه پیروزی رفتن به خیابان ادامه داشته باشد. دنبال حسن گشتم. یادم نمی‌آمد کجاست. کم‌کم یادم آمد کلاس قرآن است. دیرتر از هرشب آمد. گفت داشتم چراغ‌های قرمز جلوی مجتمع را نصب می‌کردم. هیچ کس نبود به آقای فرهمند کمک کند. فقط من مانده بودم. آقای فرهمند هم گفت پنج امتیاز برایت می‌نویسم. حسن، فنی‌کاری‌اش مثل بابایش خوب است. گفت خودم چراغ‌ها را یکی‌یکی جا گذاشتم، نه آقای فرهمند. سرش را بوسیدم که دیگر خیلی خیلی آقا شدی. بعد گفتم خب برویم. گفت نه، من کار کردم و خسته‌ام. گفتم چه ربطی دارد؟ اگر نیایی، دشمن چراغ‌هایی را که نصب کردی، نابود می‌کند. گفت خسته‌ام. گفتم خیلی خب، مسلم تنها شد، خودم می‌روم. رسیدم پایین، زنگ زد نرو، می‌آم. جلوی مسجد جمعیت زیادی جمع شده بود و منتظر شهید بودند. شعار الله اکبر می‌دادند. عکس رهبر شهید را بالا بردم و شعار دادم و منتظر حسن ماندم. وقتی رسید، گفت برویم مسجد. دوست نداشتم بروم. طبقه پایین مسجد سرد بود. ولی رفتیم. خدا را شکر پایین پر بود و رفتم طبقه بالا. گرم بود و دلچسب و شباهت عجببی به شبستان امام خمینی حرم حضرت معصومه داشت. قصد نداشتم بمانم برای مراسم قدر. می‌خواستم بروم خیابان. حسن نمی‌آمد. بازی‌اش گرفته بود. با پسری دیگر افتاده بودند دنبال هم و دوست داشت بدود. خودش گاهی می‌گوید باید خیلی بازی کنم تا انرژی‌ام خالی شود، وگرنه خوابم نمی‌برد. بی‌فایده بود این‌قدر سر پا بایستم. نشستم. دو شهید آوردند و شور و شعار بلند شد. شهید را که بردند، دعای افتتاح خواندند و بعد جوشن کبیر. وسطش اعلام کردند آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، امام سوم انقلاب شده. شعار دادیم و سجده شکر به جا آوردیم. خیلی گریه کردم. دلم برای رهبر شهید تنگ شده بود و خیلی چیزهای دیگر. دخترها از مادرشان می‌پرسیدند چه شکلی است رهبر جدید؟ چطور اسمش را بگوییم؟ مادرها ماشاالله حوصله داشتند و می‌گفتند جوان‌تر از رهبر شهید است و از همین اول بهش می‌گوییم امام خامنه‌ای. از حسن بی‌خبر بودم. ترسیدم دلشوره ها کار دستم بدهد و فشارم بالا برود. قرص همراهم نبود. زنگ زدم به همسرم بیاید حسن را از مسجد ببرد. نیم ساعت بعد زنگ زد که بردمش. زود دعا را تمام کردند. کمردرد نمی‌گذاشت بیشتر بنشینم. بلند شدم. خانم سلمانی، یکی از خادم‌های مسجد را دیدم. تسلیت و تبریک گفتیم و از اینکه امشب دل‌مان کمی آرام شده. چهره خانم سلمانی از غم درآمده بود. دعا کردیم برای رهبر جدید و از هم خداحافظی کردیم. بعد دوستم فرزانه را دیدم. یکی از خادم‌های حرم. دختربچه ای شکل خودش دستش بود. بچه دایی اش بود و از اتفاق روزگار و به خاطر بدسرپرست بودن والدینش، رسید به فرزانه. فرزانه بچه ندارد. چقدر خوشحال شدم برایش. گفتم نگهش دار و اصلا به دایی ات پسش نده. خنده از روی لب‌هایش نمی‌رفت. خیلی به هم می‌آمدند و کلا دخترک شبیهش بود. خداحافظی کردم و رفتم. خیابان امن بود و شلوغ. یاد شب‌های قدر مشهد افتادم. شب‌های قدرش امن‌تر از شب‌های دیگرش بود. تا آخر مراسم قدر در حرم می‌ماندم و ترسی نداشتم برای برگشت به خانه. دیشب همان حس را داشتم. شب‌های قدر جمهوری اسلامی ایران است. خیابان را ول نکنیم. ✍🏻 فاطمه رجبی ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
گاهی لانچر، نه محل پرتاب موشک، که نقطه‌ی پرواز انسانی می‌شود. ✍🏻 📷 سارا زینلی ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh