eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
752 عکس
281 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
9.5M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🎥شما صدای امام سیدمجتبی حسینی خامنه‌ای، سومین رهبر انقلاب را می‌شنوید.. ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
🔰 هُمای رحمت، زیرِ سایه‌ی جنگ! حس میکنم دو نفر دارن با زبون نی‌نی‌ها با هم حرف می‌زنن. صداشون خیلی نزدیکه، چشامو باز میکنم. خواب نمی‌‌دیدم؛ برادرزاده و خواهرزادم دارن با کلمات نامفهومی حرف میزنن و بازی می‌کنن. دوباره چشامو می‌بندم. اون یکی خواهرزادم داره هرچه رساتر «علی ای همای رحمت» رو دکلمه میکنه؛ انگار میخواد کل ایران صداشو بشنون. سمفونی صدای تلوزیون و حرف‌زدن خواهرام با هم‌، هربار غافلگیرم میکنه که چطور انقدر هماهنگن. و آخرین تیر بر پیکر بی‌جان خوابم، صدای مامانمه که داد میزنه سرو صدا نکنید بذارید یکم بخوابه! بلند میشم و میشینم. بعد اینکه یادم میاد فردا امتحان ریاضی چهارم دبستان ندارم و دیگه بزرگ شدم، از تپش قلبم کم میشه و مطمئن از بُعد زمان، دنبال اثبات بُعد مکان هستم که الان کجام؟ گوشیمو برمیدارم. چک کردن گوشی، بلافاصله بعد از بیدار شدن و بمباران مغزم با اخبار، عادتیه که دیگه نمیتونم ترکش کنم... خواهرزاده‌م که تازه یادگرفته بگه "سلام عزیزم" و طوطی وار با سرعت ۶۰ کلمه در دقیقه تکرارش میکنه، باعث میشه گوشی رو بذارم کنار و بغلشون کنم. همینطور که دارم خودمو تو دوتا تیله‌ی سیاه چشمای برادرزاده‌م میبینم، انگار زمان متوقف میشه؛ آره بازم صدای جنگنده‌ست. خود به خود شروع میکنم به ذکر گفتن. الله اکبر دلم رو قرص میکنه؛ چون میدونم اون آسمونی که جنگنده توش پرواز میکنه برا خداست و خدا بزرگتره. مامان نگرانتر از همه ماست اما وانمود میکنه که چیزی نیست؛ اما من که میدونم دلش تیکه پاره‌س... میگه الان رد می‌شه الان رد می‌شه؛ اما من از اون رد شدنش هم به اندازه‌ی اون صدای روح خراشش بیزارم. از رو سر ما که رد بشه، رو سر شهرهای دیگه آوار میشه. اصلا کاش رد نشه. چه میدونم. کاش طوری بشه که بگیم شن‌ها مامور خدا بودن. کاش اون قلب نداشته خلبانش وایسته. کلی کاش دیگه کنار هم ردیف میشن که قلبم با صدای بلند از خدا میخوادشون... به این فکر می‌کنم بعدا از پستوی حافظه‌م این روزا رو چطور بکشم بیرون... کاش یه عالمه نیتروژن مایع داشتم که میتونستم لحظاتمو فریز کنم؛ می‌دونم. فکر احمقانه‌ای بود! خشک کردن این روزا وسط دفترم، عاقلانه‌تر به نظر میرسه؛ پس می‌نویسمشون... ✍🏻 راضیه واحدی ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
از بین تمومِ لبیک‌ها با رهبرِ عزیزمون، این یکی جنسش خاص‌تر از بقیه بود! لبیکی که در اولین لحظات اعلام رهبری، خروشِش اسرائیل رو به لرزه درآوُرد. ✍🏻 ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
مجلس خبرگان: اگر آمریکا زیاد هارت و پورت کند، آیت‌الله جنتی را هم جوان می‌کنیم...😎🇮🇷 سلامتی علمای اسلام... ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰 شب‌های قدرِ جمهوری اسلامی دیشب قبل از رفتن به راهپیمایی، یک ساعتی خوابیدم که برای مراسم شب قدر، بیدار بمانم. باز خواب دیدم خانه‌ای زیبا دارم و کسی می‌خواهد آن را ازم بگیرد. بلند شدم آیت الکرسی خواندم و صدقه دادم. به نظرم درست این است که تا لحظه پیروزی رفتن به خیابان ادامه داشته باشد. دنبال حسن گشتم. یادم نمی‌آمد کجاست. کم‌کم یادم آمد کلاس قرآن است. دیرتر از هرشب آمد. گفت داشتم چراغ‌های قرمز جلوی مجتمع را نصب می‌کردم. هیچ کس نبود به آقای فرهمند کمک کند. فقط من مانده بودم. آقای فرهمند هم گفت پنج امتیاز برایت می‌نویسم. حسن، فنی‌کاری‌اش مثل بابایش خوب است. گفت خودم چراغ‌ها را یکی‌یکی جا گذاشتم، نه آقای فرهمند. سرش را بوسیدم که دیگر خیلی خیلی آقا شدی. بعد گفتم خب برویم. گفت نه، من کار کردم و خسته‌ام. گفتم چه ربطی دارد؟ اگر نیایی، دشمن چراغ‌هایی را که نصب کردی، نابود می‌کند. گفت خسته‌ام. گفتم خیلی خب، مسلم تنها شد، خودم می‌روم. رسیدم پایین، زنگ زد نرو، می‌آم. جلوی مسجد جمعیت زیادی جمع شده بود و منتظر شهید بودند. شعار الله اکبر می‌دادند. عکس رهبر شهید را بالا بردم و شعار دادم و منتظر حسن ماندم. وقتی رسید، گفت برویم مسجد. دوست نداشتم بروم. طبقه پایین مسجد سرد بود. ولی رفتیم. خدا را شکر پایین پر بود و رفتم طبقه بالا. گرم بود و دلچسب و شباهت عجببی به شبستان امام خمینی حرم حضرت معصومه داشت. قصد نداشتم بمانم برای مراسم قدر. می‌خواستم بروم خیابان. حسن نمی‌آمد. بازی‌اش گرفته بود. با پسری دیگر افتاده بودند دنبال هم و دوست داشت بدود. خودش گاهی می‌گوید باید خیلی بازی کنم تا انرژی‌ام خالی شود، وگرنه خوابم نمی‌برد. بی‌فایده بود این‌قدر سر پا بایستم. نشستم. دو شهید آوردند و شور و شعار بلند شد. شهید را که بردند، دعای افتتاح خواندند و بعد جوشن کبیر. وسطش اعلام کردند آیت‌الله سیدمجتبی خامنه‌ای، امام سوم انقلاب شده. شعار دادیم و سجده شکر به جا آوردیم. خیلی گریه کردم. دلم برای رهبر شهید تنگ شده بود و خیلی چیزهای دیگر. دخترها از مادرشان می‌پرسیدند چه شکلی است رهبر جدید؟ چطور اسمش را بگوییم؟ مادرها ماشاالله حوصله داشتند و می‌گفتند جوان‌تر از رهبر شهید است و از همین اول بهش می‌گوییم امام خامنه‌ای. از حسن بی‌خبر بودم. ترسیدم دلشوره ها کار دستم بدهد و فشارم بالا برود. قرص همراهم نبود. زنگ زدم به همسرم بیاید حسن را از مسجد ببرد. نیم ساعت بعد زنگ زد که بردمش. زود دعا را تمام کردند. کمردرد نمی‌گذاشت بیشتر بنشینم. بلند شدم. خانم سلمانی، یکی از خادم‌های مسجد را دیدم. تسلیت و تبریک گفتیم و از اینکه امشب دل‌مان کمی آرام شده. چهره خانم سلمانی از غم درآمده بود. دعا کردیم برای رهبر جدید و از هم خداحافظی کردیم. بعد دوستم فرزانه را دیدم. یکی از خادم‌های حرم. دختربچه ای شکل خودش دستش بود. بچه دایی اش بود و از اتفاق روزگار و به خاطر بدسرپرست بودن والدینش، رسید به فرزانه. فرزانه بچه ندارد. چقدر خوشحال شدم برایش. گفتم نگهش دار و اصلا به دایی ات پسش نده. خنده از روی لب‌هایش نمی‌رفت. خیلی به هم می‌آمدند و کلا دخترک شبیهش بود. خداحافظی کردم و رفتم. خیابان امن بود و شلوغ. یاد شب‌های قدر مشهد افتادم. شب‌های قدرش امن‌تر از شب‌های دیگرش بود. تا آخر مراسم قدر در حرم می‌ماندم و ترسی نداشتم برای برگشت به خانه. دیشب همان حس را داشتم. شب‌های قدر جمهوری اسلامی ایران است. خیابان را ول نکنیم. ✍🏻 فاطمه رجبی ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
گاهی لانچر، نه محل پرتاب موشک، که نقطه‌ی پرواز انسانی می‌شود. ✍🏻 📷 سارا زینلی ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
گاهی لانچر، نه محل پرتاب موشک، که نقطه‌ی پرواز انسانی می‌شود. ✍🏻 📷 سارا زینلی ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
به خاطر شرایط جنگی، دوره پنجم آموزش نویسندگی‌مون مدتی کم‌رونق بود. خانم واحدی، بچه‌ها رو فراخوندند. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
دیروز ملکوتیان بر انتخاب نام «مجتبی» و میدان‌داری لشگر «مجتبی» لبخند می‌زدند. دیروز من یکه و تنها سرباز میدان نبودم. دیروز ما بودیم و ما. وَه که چه حماسه‌ای در عهد و پیمان با رهبر فرزانه‌ات آفریدی. پیمان و بیعت تو غرور آفرین بود. طنین فریاد و پیمانت ذلت و حقارت را به زیر پا می‌کشاند. و همین لحظه بود که ملکوت لبخند در لب، تو را نظاره می‌کرد. ✍🏻 ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🏴‍☠توییت پربازدید در توییتر: «هم‌اکنون تل‌آویو در حال سوختن است، اما شما آن را نمی‌بینید چون سانسور می‌شود.» ◾️درسته نمی‌بینیم؛ ولی بوی سوختنش تا اینجا هم میاد. ✍🏻 ‌📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh