eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
762 عکس
282 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
6.1M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌧️ در نگاه پُر از احساسِ تو مهمان شده‌ام.. 📝بهانش | بهاے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
سلامتان را به نجفیِ خیالاتتان می‌رسانم. رفقای جان! رمان نوشتن و پیرنگ چیدن، نقشه‌کشیِ ساختمان نیست که بخواهید با گونیا و پرگار خشتِ اولش را بگذارید و بعد هم سراغِ روبانِ افتتاحیه (چاپ) بروید. یک. درباره‌ی چاپ: کسی که هنوز کلمه‌ای روی کاغذ نیاورده و دغدغه‌ی «چاپ» دارد، دغدغه‌اش ادبیات نیست، دیده‌شدن است. چاپخانه‌ها پُر است از کتاب‌هایی که نویسنده‌هایشان قبل از جان‌دادن به کلمات، به فکرِ طرحِ جلد بوده‌اند. اول بگذارید جوهرِ قلمتان خشک شود؛ متن اگر جان داشته باشد، ناشرِ خوب خودش بویِ خون را می‌فهمد. دو. درباره‌ی پیرنگ: پیرنگِ خوب، دستورالعملِ کارخانه‌ای ندارد که از روی آن کپی کنید. پیرنگ از دلِ «شخصیت» می‌جوشد. شما یک شخصیتِ جاندار و استخوان‌دار خلق کنید، دغدغه برایش بسازید و او را بیندازید وسطِ میدان‌مینِ قصه؛ خودش دست‌تان را می‌گیرد و پیرنگ را می‌سازد. نویسنده‌ای که پیرنگ را از پیش به شخصیت تحمیل کند، قاتلِ اوست، نه خالقش. خلاصه که دست از سرِ این مهندسیِ معکوس بردارید؛ به‌ جای گشتن دنبال فرمولِ نوشتن و آدرسِ ناشر، بروید کلمه بجوید، زندگی کنید و بگذارید قصه خودش شما را پیدا کند. یا علی. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
📮 حرفی، سخنی ناشناس 👇🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/3254123
نمیدونم والا.. اینا میگفتن. ما که ندیدیم. (با لحن مخصوص خوانده شود)
🏴 ۴۰ روز احساس ۴۰ روز حماسه🏴 پنجره‌ی بیست‌و‌چهارم؛ این پرچم زمین نمی‌ماند. نقشه‌ی ایران گربه نبود، شیر بود، بزرگ، قوی پنجه، پهناور. یال‌هایش بر بستر شرق و غرب گسترده. کفتارها دوره‌اش کردند، تنش را دریدند، تکه‌تکه‌اش کردند، به بی‌لیاقتی پادشاهان، به جدایی مردم از دولت‌ها، به بی‌اعتمادی به قدرت مردم، به جنگ‌های داخلی و خارجی، به غارت منابع، به عروس‌کردن پاره‌های تن وطن، به ترس و زبونی پادشاهان شیر چند هزار ساله‌ی ایران را تکه‌تکه بخشیدند به دشمن و مقاومت تنها کاری بود که نمی‌خواستند و نتوانستند انجام دهند. از شیر پر هیبت ایران گربه‌ای ماند در محاصره‌ی همان کفتارها، درّندگان در آرزوی بلعیدنش؛ رؤیایی که دیگر هیچ‌گاه تعبیر نمی‌شود که این پرچم حالا در دست علمداران خمینی است؛ سربازان مکتب علی‌بن‌ابی‌طالب (علیه‌السلام)؛ سال‌ها در هجوم شرق و غرب ایستاده و کاری که خوب بلدند مقاومت است. پرچم را به بهای جسم پرپر خود زمین نخواهند گذاشت. امروز ایران سرزمین آمال گذشتگان، پرچمی که دوست داشتند بالا بماند اما به ظلم پادشاهان و انفعال مردمان به خاک و خون کشیده‌ می‌شد. امروز به نیابت از امیرکبیر که آرزویش ایران آباد بود، به نیابت از میرزا کوچک‌خان که تنها خواسته‌اش کوتاهی دست بیگانه از خاکش بود، به نیابت از رئیس علی دلواری، به نیابت از ستارخان و باقرخان؛ امروز به نیابت از حضرت روح‌الله که این استقامت ارثیه‌ی اوست، به نیابت از جانمان سید علی که مشق مبارزه و مقاومت برایمان نگاشت، به نیابت از چمران، باکری، سلیمانی، همت، برونسی و جهان‌آرا ؛ به نیابت از آنان‌که جان دادند تا خاک و عقیده بماند، عَلَم بر دوش می‌مانیم و با خون امضا می‌کنیم عهدی برای مانایی این خاک و برای پرچمی که هیچ‌گاه زمین نمی‌ماند. ✍🏻 سعیده اجتهادی – هیئت تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
این پیام ناشناس😄 در ادامه‌ی این پیام (کلیک کنید) ظاهرا فرستاده شده. اما جواب 👇🏻👇🏻
🔰سلام بر شما که bored هستید! راستش بعد پیامِ دوم، دیگر لبخند زدم. نوشتی درد را زیسته‌ای، عشقِ نافرجام کشیده‌ای، جانت را هم پایِ کلمات قربانی کرده‌ای… بعد در توصیفِ حالِ اکنونت می‌گویی کمی Bored هستی؟! برادر/خواهرِ من! ترکیبِ این‌ها شبیه این است که کسی از وسطِ میدانِ جنگ و بمباران برگردد و بگوید: «وای، چقدر حوصلم سر رفته!» درد کشیدن و عشقِ نافرجام، آدم را «مَلول» می‌کند، نه bored. «ملال» خصلتِ آدمی است که از جهان پُر شده، اما bored بودن، مالِ وقت‌هایی است که عصرِ جمعه روی کاناپه لم داده‌ایم و منتظریم یک چیزی (حتی متنِ خودمان) ما را سرگرم کند. همین یک کلمه‌ی فرنگی نشان می‌دهد که ماجرا هنوز به استخوانت نرسیده است. ما آدم‌ها (شاید عاشقانِ نویسندگی) گاهی خودمان را بدجوری گول می‌زنیم. می‌رویم وسطِ میدان‌مینِ زندگی، ترکش هم می‌خوریم، اما ته‌دلمان می‌گوییم: «آخ‌جان! عجب سوژه‌ی بکری شد برای یادداشتِ بعدی!» این‌ها چک‌لیستِ پرواز نیستند که قبل از تیک‌آفِ قلم، یکی‌یکی تیک بزنیم و بگوییم: «خب، همه‌ی پیش‌نیازها پاس شد، پس چرا متنم پرواز نمی‌کند؟» این یعنی ما درد را برای خودِ درد نکشیده‌ایم؛ ما «کاسب‌کارانه» درد کشیده‌ایم تا برای رزومه‌ی نویسندگی‌مان مایه جمع کنیم. کلمه اما موجودِ باهوشی است؛ این کاسب‌کاریِ پنهانِ ما را می‌فهمد، دستمان را می‌خواند و روی کاغذ جان نمی‌گیرد. گفتی مراسمِ پیش‌نویسی و قربانی کردن را به‌جا آورده‌ای اما گوشتِ این قربانی به دلت نمی‌نشیند. دو دلیلِ ساده دارد: یک. خام‌خواریِ تجربه: ما عجولیم. فکر می‌کنیم درد و عشق، بلافاصله تبدیل به کلمه می‌شوند. نه! تجربه باید در وجودِ آدم «رسوب» کند. انگور را که همان روزِ اولِ چیدن بچلانی، نهایت می‌شود آب‌میوه! زمان می‌برد تا در خمره‌ی وجودت تخمیر شود. تو گویی عجله داری از خونِ تازه‌، جوهر بسازی. متنی که زود نوشته شود، بوی خامی می‌دهد. دو. حضورِ مزاحمِ خودمان: مشکلِ متن، بی‌جانیِ کلمات نیست؛ حضورِ بیش از حدِ «خودمان» است. تو با یک غرورِ پنهان پشتِ متن ایستاده‌ای، با عینکِ یک آدمِ bored نگاهش می‌کنی تا ببینی کِی قرار است خودت را شگفت‌زده کند. متن زمانی جان می‌گیرد که ما هنگامِ نوشتن، دست از سرِ کلمات برداریم و «مَن»ِ خودمان را فراموش کنیم. پس فعلاً بی‌خیالِ زور زدن شو. آن کلمه‌ی فرنگی را هم از ذهنت بیرون کن. بگذار تجربه‌هایت در تاریکیِ ذهن بپوسند و خاک شوند؛ گیاهِ کلمه، به‌وقتش از همان خاکِ پوسیده جوانه خواهد زد. راستی، آقای نویسنده هم، بابایت است؛ دختر/پسرِ آقایِ حاجی..! یا علی. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔰محکومیت‌های بین‌المللی اگر راهگشا بود؛ دردهای غزه را التیام می‌بخشید! ✍🏻 –تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
اینقدر قشنگ و شیرین همه‌تون پیام می‌دید، آدم دلش می‌خواد یه کانال دیگه بزنه، همه‌ی این ناشناس‌هاتون رو یه‌جا جمع کنه اونجا... 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
👤 : تا آخرین قطره خون پای «ایران» می‌ایستم این بازیگر سینما و تلویزیون که از ابتدای حمله رژیم صهیونی و آمریکا به ایران واکنش‌های متعددی نشان داده است، نوشت: «تا آخرین قطره خونم پای وطنم، خاکم، ایران عزیزم خواهم ایستاد. برای من هر یک نفر از بچه‌های مدرسه میناب مثل دخترم هانا بود... انگار ۱۶۸ هانا توی اون مدرسه بودن؛ جگرمون سوخت... و از خون‌شون نمی‌گذریم. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh