eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
768 عکس
283 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
🏴۴۰ روز احساس ۴۰ روز حماسه🏴 پنجره‌ی بیست‌وپنجم؛ عصر حجر دلم می‌خواهد به عصر حجر برگردم، آن‌جا که تکنولوژی انسان‌ها را مسخ نکرده، چرخه‌ی زیست دست نخورده مانده و طبیعت دست‌خوش زیاده‌خواهی انسانی نشده‌بود. آسمان به موقع می‌بارید، زمین به قهر موهبتش را دریغ نمی‌کرد؛ خورشید پشت توده‌های خاکستری گم نشده و بلاهت آدمی جنگل‌ها را به بیابان تبدیل نکرده‌بود. آن‌جا که سرطان با دست‌های پشت‌پرده عامل مرگ تدریجی نبود و اصلا دست‌های پشت‌پرده‌ای در کار نبود. دلم می‌خواهد به عصر حجر بازگردم؛ آن‌جا که صدای موشک و بمب خواب شیرین کودکان را بر هم نمی‌زد، مادران را به داغ پاره‌های تنشان سوگ‌وار نمی‌کرد و پشت پدران را به سختی روزگار خم نمی‌ساخت. عصر حجر اگر آن‌جاست که علم قاتل نمی‌آفرید و ثروت دزد نمی‌پروراند، دلم می‌خواهد بازگردم به همان عصر. عصر سنگ‌ها به از عصر قلب‌های سنگی، آدم‌های سنگی و حیوانات سنگی. عصر حجر اگر آن‌جاست که به کین، یک روزه هفتاد پیامبر نمی‌کشتند، صدها زن و فرزند سلاخی نمی‌کردند و گوشت تن کودکان را مزه نمی‌کردند، می‌خواهم بازگردم به عصر حجر. آن‌جا که علم در مسلخ قدرت قربانی نمی‌شد، صداها در حنجره‌ها خفه نمی‌شد؛ آن‌جا که لباس آدمی شرف نداشت به جان آدمیت، اجتماع طبقه نداشت، طبقات فرسنگ‌ها با یکدیگر فاصله نداشت، فاصله‌ها عزت و ذلت نمی‌آفرید. کدام عصر حجر است؟ روزگاری که انسانیت به چاه ویل سقوط می‌کند، سبعیت هرچه بیش‌تر امتیازش بالاتر. روزگاری که علم در خدمت کشتار انسان‌ها، عقل در خدمت جهالت، انسان در بند شیطان و قلب در قهقرای حیوانیت. روزگاری که هزار زبان برای گفت‌گو هست و یک راه برای گفتمان وجود ندارد که ابالسه جز به غرش آتش هیچ نمی‌فهمند و زبانشان جز به جنگ به هیچ چیز آشنا نیست یا عصر جغرافیای بدون مرز، آتش برای روشنایی نه برای به ظلمت کشاندن جهان، ابزار در خدمت انسان نه انسان در بند ادوات! عصر چرخ‌های سنگی، خانه‌های سنگی، ظروف سنگی یا عصر قربانی کردن کودکان به پای شیطان‌های سنگی؟! ✍🏻سعیده اجتهادی –هیئت تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
فیلمنامه ۱.mp3
زمان: حجم: 18.5M
🎙 ✍🏻 فیلمنامه نویسی با ❗️پشت میز تحریر فکر می‌کنید؟ خیر، با راه رفتن برای خودم خلسه ایجاد می‌کنم و فکـر می‌کنم علت آرامش‌بخش بودن تسبح هم همین است. مهارت دیالوگ نویسی را از کجا کسب کردید؟ از خواندن زیاد رمان جواب سوال را با سوال دادن❓هیجان صحنه را بالا می‌برد و کمک می‌کند اطلاعات را خُردخرد در اختیار بیننده قرار داد به مقوله اقتباس چقدر اهمیت می‌دهید؟ هر رمان و‌ داستانی که می‌خوانم به امکان ساختنش فکر می‌کنم. ماهنامه‌ی همشهری داستان را برای آشنایی با مشاغل حتما بخوانید. سریال‌نویسی چه تاثیری بر کار شما داشته؟ تلویزیون ارزش و طعم مخاطب زیاد را به کام من نشاند. تجربه‌ی طولانی کار در رادیو بیشتر از تلویزیون روی کار من اثر گذاشت. من موافق کار خوب کم مخاطب نیستم. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🩸گفته بودیم «یا مرگ یا خامنه‌ای» حالا یا مرگ را برای‌تان به ارمغان خواهیم آورد یا همگی مرگ را در آغوش خواهیم گرفت. ⏳خواهیم دید چه خواهد شد... ✍🏻 –تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
📌بازگشت به عصر حجر؛ آخرین شعبده‌بازی فرعونِ زمان ✍🏻 –مجله سوره 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
بعد از تمدیدهای دوره خانم واحدی دیگه دارن تکنیک‌های ناشناخته‌ رو آروم‌آروم رو می‌کنند و آخرین حرفا خلاصه… فردا آگهی ثبت‌نام دوره رو منتشر می‌کنیم. یه دوره مقدماتی و البته رایگان… 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
🔳 هیچ چیز ▫️بر روی میز چوبی محل کارم، یک لبتاب و چند کتاب به چشم می‌خورد، چند گل و گیاه و یک تلفن ثابت اما هیچ قاب عکسی از او نیست. ▫️از کودکی کتاب می‌خواندم؛ مدتی رمان های معروف، مدتی کتاب‌های انگیزشی و موفقیت، مدتی کتاب‌های روانشناسی و تاریخی، اما هیچ کتابی از او نیست. کتاب خواندن را همواره دوست داشتم، مانند گرگ به گله‌ی کتاب‌ها حمله‌ ور می‌گشتم و کتاب‌ها را با ذوق و شوق مطالعه می‌کردم. ▫️نام او را بسیار می‌شنیدم، هرکس به نوعی او را صدا می‌کرد. فردی او را آقا، فردی امام و فردی او را «رهبر» صدا می‌زد. من از همین دسته‌ی آخر بودم. همیشه او را رهبر می‌خواندم. غرضم از این کار، ایجاد مانعی برای راه نیافتن علاقه‌ی او به قلبم بود. چطور بگویم؛ دلم می‌خواست در همان دنیای ویرانه‌ی خود باقی بمانم، از تغییر می‌ترسیدم. از اینکه همانند او شوم می‌ترسیدم. اما علاقه‌ی او، رفته رفته مانند خون در تمام رگانم جاری گشت. ▫️کتاب‌هایش، سخنانش و بیاناتش را خواندم، با فکرش آشنا گشتم و طرز نگاهش به دنیا را شناختم. از آن پس، کتابی غیر کتاب او را نخواندم، اثری جز اثر او را ندیدم. غرق او شده بودم، غرق فکرش، غرق زهدش، غرق تلاشش، غرق نگاهش به زندگی و حتی غرق نمازش. امواج اقیانوس فکرش، مرا به این سو و آن سو می‌برد و من، چون قایقی ضعیف، از روی آگاهی، خود را به دست امواج سپرده بودم. ▫️هیچگاه قاب عکسی از رهبر شهیدم را بر روی میز خود قرار ندادم. به خیال خود، دیگر اینطور مانند ایشان فکر نمی‌کنم، علاقه‌مند به ایشان نمی‌گردم. هیهات هیهات هیهات، نمی‌دانستم قاب عکس رهبرم به جای میز، درون قلبم جای می‌گیرد. ▫️بغض گلویم را گرفته و غم، قلبم را می‌فشارد اما راه همچنان ادامه دارد چرا که کارزار میان جبهه حسینی و جبهه یزیدی تا ابد ادامه دارد ✍🏻 علی لرستانی –هیئت تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh