📌 در دفاع از قیچی
چرا بحثِ اضافهگویی یک سوءتفاهم است؟
یکی از اعضای تازهنفس و اهلِ مطالعهی باشگاه، یادداشتِ مفصلی در نقد پروندهی «ایجاز» ما نوشته و با لشکرکشی از جورج اورول تا ساراماگو، شمشیر را برای دفاع از «اضافهگویی» از رو بسته است. خواندنِ نقدشان چسبید؛ اما راستش را بخواهید، احساس کردم وسط یک سوءتفاهمِ تئوریک گیر افتادهایم. بیایید این کلاف را در سه حرکت باز کنیم:
یک. اشتباه گرفتن «عضله» با «چربی»
دوست منتقدِ ما، صحنههای شکنجهی روانشناختی در ۱۹۸۴ اورول را مثال زده، آن توصیفاتِ میخکوبکننده را «اضافهگوییِ مفید» خوانده؛ سپس مچگیری کرده: «ببینید! نظر و عملِ نویسندهها یکی نیست.»
شوخی نکنیم! اگر جورج اورول از داخلِ گور میشنید که ما به مهندسیِ دقیقِ صحنههای شکنجهاش میگوییم «اضافهگویی»، احتمالاً جفتمان را میفرستاد اتاق ۱۰۱!
مشکل اینجاست که رفیقِ عزیزمان، مرز بین «اطناب» (طول و تفصیل عامدانه و هنری) را با «حشو» (رودهدرازیِ بیمصرف) قاطی کرده است. آن جزئیات نفسگیر، حشو نیستند؛ اقتضای فُرماند. بحث ما در باشگاه نویسندگان، سرِ تراشیدنِ «چربیهای متن» مثل قیدها و صفات تکراری است، نه بریدنِ «عضلههای داستانساز» به اسم ایجاز.
دو. متن که فالِ قهوه نیست!
در بخش دیگری، پای مکتب هرمنوتیک وسط کشیده شده و با اشاره به مفاهیمی مثل «مشت زدن» و «خشونتِ عریان» –که راستش دقیقاً نفهمیدم فازِ این استعارهها چه بود!– نتیجه گرفتهاند: «چون هر خواننده برداشتِ خودش را دارد، پس وسواسِ نویسنده برای رسیدن به یک پیامِ واحد، آب در هاون کوبیدن است.»
همینجا باید مسیرمان را جدا کنیم. اگر قرار باشد نویسنده بگوید کلمات را مثلِ تفالهی قهوه میپاشم تهِ فنجان تا خواننده خودش چیزی در آن پیدا کند، که فاتحهی ادبیات خوانده است! اگر هرمنوتیک به معنای این نسبیگراییِ بیدرودروازه باشد، آنوقت تکلیفِ متون چیست؟ با این دستفرمان، هر کس از راه برسد میتواند متن قرآن را هم به میل خودش شخم بزند!
در بحث فهمِ متن، ما یک «نَص» (پیام عینی و صریح) داریم و لایههایی از «ظاهر و بطون» (تأویلات). نویسنده موظف است معمار بیرحم همان پیامِ عینی باشد. اینکه بعداً مخاطب چه لایههایی از آن استخراج میکند، به غنای متن برمیگردد، نه به سهلانگاری و حشونویسیِ ما.
سه. سکتهی عمدی یا تپش قلبِ نامنظم؟
در نقد آمده که گاهی نویسنده برای القای اتمسفر، ریتم را میاندازد و این را پای اضافهگویی گذاشتهاند. اتفاقاً موافقم! اما وقتی ساراماگو در «کوری» نقطه و پاراگراف را حذف میکند تا خواننده در خفگی غرق شود، در حال اجرای یک تکنیکِ بینهایت آگاهانه است. کُند کردنِ حسابشدهی ریتم کجا، پرچانگیِ بیدلیل کجا؟
به نظرم رفیقِ عزیزمان در یادداشتشان، در واقع برای «توصیفاتِ هنرمندانه و فضاسازیهای ضروری» مرثیه خواندهاند، نه برای زوائد. ما در باشگاه نویسندگان، همچنان انگشتمان روی ماشه است و به هیچ کلمهای که کار نمیکند، رحم نمیکنیم. از منتقدِ نکتهسنجمان هم بابت داغ کردنِ تنورِ این بحث حسابی ممنونم. منتظر خواندن نظر بقیهی اعضا هستیم.
✍🏻 #محمدحسین_نجفی
–دبیر بهانش
#نقد_دبیر
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
17.2M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
🌻دنیا را آن عاشقی بُرد که «دوستت دارم» را میانِ دل و زبان، بلاتکلیف نگه نداشت.
-دوسِت داشتم با
تمـومِ وجودم
عزیـزم هنـــوزم
تو رو دوسْــت دارم…
#فیلم_کوتاه
📝بهانش | بهاے نوشتن✿
✏️@bahanesh
سلام🌱
پیشنهاد همیشگیِ ما:
سیاههی صدتایی آقارضا امیرخانی
از (اینجا کلیک کنید) میتونید بخونید.
#ناشناس
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
🔰 چــهـار دقیــقه مانده
چشم به مانیتور وسط روبرویم دوخته بودم؛ صفهای طولانی کشتیهای تجاری اروپایی را میدیدم که در انتظار خروج از پهنه آبی خلیج فارس به سر میبردند.
مانیتور سمت چپ، حضور ناوهای متجاوز آمریکایی و ناو هواپیمابر «آبراهام لینکلن» با آن هیبت عظیم را به نمایش گذاشته بود که به صورت نقاط قرمز رنگ روی نقشه دایرهای شکل رادار، در حال نزدیک شدن به تنگه بودند. در مقابل، شناورها و قایقهای تندروی سپاه که به صورت نقاط آبی رنگ، روی نقشه قرار داشتند و آماده پاسخ کوچکترین خطای محاسباتی دشمن بودند.
مانیتور سمت راست نیز، قایقهای کوچک مردم روستایی که در حوالی تنگه زندگی میکردند را نشان میداد که به هوای صید رزق روزانه خود، راهی دریا شده بودند.
بعد از بررسی وضعیت هر سه مانیتور، به ساعت مچی ام نگاه کردم. فقط چند دقیقه دیگر مانده بود. لحظات حساسی بود؛ در سردرگمی اخبار خبرگزاری ها و نظرات تحلیلگران به سر میبردیم. در همان لحظه، صدای بیسیمی که از بلندگوی گوشه اتاق پخش شد، سکوت را به یکباره بر فضا حاکم کرد: «از معاونت تنگه به اتاق فرمان... تنها چهار دقیقه به اعلام دستور سردار مانده است». همین خبر، مُهر خاتمه ای بود بر پایان تمام آن سردرگمیها. کپسول امیدی بود برای شارژ روحیههای از دست رفتمان. صدای ذکر صلوات بود که در فضای اتاق میپیچید.
چند لحظه بعد، صدای معاونت مجددا پخش شد: «تا اعلام صدور فرمان، دقایقی را با ذکر یاد شهدای اسلام به انتظار مینشینیم.
دقیقه اول، به یاد صدای هقهق کودکان مظلوم غزه. به یاد دعای آن دختربچه غزهای که میگفت: «اللهم سدد رمیهم». به محض شنیدن آن جمله، تصویر دختربچه روبروی چشمانم نقش بست و ناخودآگاه، یاد مهنا سادات کوچولویم افتادم. دلم برای دیدنش غنج میرفت. تازه یاد گرفته بود «بابا» بگوید.
با لحنی رسمی و باصلابت ادامه میداد: «دقیقه دوم، به یاد مردم ستمدیده و شجاع فلسطین عزیز که با پایداری بینظیر خود، قدرتهای جهان را به زانو درآوردند».
به یاد پایداری و مقاومت مردم فلسطین، نگاهم را به نقاط آبی رنگ رادار انداختم و حسی مملو از غرور و حماسه در جانم نشست.
گوشم را به شنیدن صدای معاونت سپردم: «دقیقه سوم، به یاد شهدای میناب... به یاد حلما و مجتبی های شهید ایران...»
از شدت حزن، قطرات اشک در چشمانم نقش بسته بود. دستم را مشت کرده بودم. مدام آیه شریفه «بِأَیِّ ذَنْبٍ قُتِلَتْ» در ذهنم تداعی میشد. دقیقه آخر را با صدایی لرزان ادامه داد: «دقیقه چهارم، به یاد قائد شهیدمان...» دیگر بغض امانش نداد. با گریه او، ما هم گریستیم.
_ از تنگسیری به اتاق فرمان: «عملیات بستن تنگه هرمز را با رمز مبارک -یا فاطمه الزهرا سلام الله علیها- آغاز بفرمایید».
با شنیدن دستور سردار تنگه، فوراً بیسیم را برداشتم و فرمان سردار را به نیروهای عملیاتی ابلاغ کردم. صدای فریاد لبیک یا فاطمه الزهرا بود که از پشت بیسیم ها شنیده میشد.
آنچه که در مانیتور سمت چپ دیده میشد، حیرتانگیز بود. رادار همچنان نقاط قرمز رنگ را نشان میداد؛ اما با این تفاوت که این بار به سرعت در حال محو شدن از صفحه نمایش بودند.
✍🏻 #مرضیه_اکبرزاده
–هیئت تحریریه بهانش
#سردار_تنگه_هرمز
#روایت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽واکنش مثبت رهبر شهید به طنزی درباره روحانیت
#محمدرضا_زائری، فعال فرهنگی با ذکر خاطرهای از رهبر شهید انقلاب و واکنش ایشان نسبت به مطلبی طنز که درباره روحانیت نوشته شده بود گفت: رهبر شهید فرمودند خیلی خوب و لازم است که مردم داخل زندگی روحانیت را بدانند. سپس اشاره کردند که طنز آن خوب و به اندازه بود.
#پاتوق_خبری_نویسندگان
#رهبر_نویسندگان
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
ایمان
یعنی هنگام مصیبت، به جای چرا من؟
بگویی خدایا شکرت که من.
✍🏻 #راضیه_واحدی
–تحریریه بهانش
#جنگ_یادم_داد
#کوتاه_نوشت
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh
➡️ در ادامه پرونده ایجاز (اینجا کلیک کنید)
در باشگاه نویسندگان، نقد و نظرهایی مطرح شد. این زنگ نویسندگی، گزارشی مجدد از ادامهی نقد و جواب نقد دارد.
نقد خود را بر این نوشتار (کلیک کنید) با سه محور دنبال می کنم.
1) عینک را عوض کن و دوباره بخوان
به نظر می رسد در بخش اول نقدتان، به کنه متن پیشین پی نبرده باشید. در دیدگاه هرمنوتیک مرز بین اطناب و حشو وابسته به فهم خواننده متن است. این تشخیص براساس برداشت او از داستان است. از آن جا که در هرمنوتیک، برداشت عینی منحصر به فردی وجود ندارد، نتیجه خواهیم گرفت که مرز بین اطناب و حشو نیز بین افراد متفاوت است. پس قاطعانه از مرز بین اطناب و حشو سخن گفتن، ما را به این فکر می اندازد تا بگوییم: عینک ات را عوض کن و دوباره بخوان
2) چشمها را باید شست
در بخش دوم تحت عنوان «متن که فال قهوه نیست» گفته اید: « اگر قرار باشد نویسنده بگوید کلمات را مثلِ تفالهی قهوه میپاشم تهِ فنجان تا خواننده خودش چیزی در آن پیدا کند، که فاتحهی ادبیات خوانده است!» سپاسگزار خواهم بود پیش از برگزاری مراسم خاکسپاری ادبیات، آن بخش از نقد پیشینم که چنین سخنی در آن بیان شده را نشان دهید.
در ادامه گفتهاید: «در بحث فهمِ متن، ما یک «نَص» (پیام عینی و صریح) داریم و لایههایی از «ظاهر و بطون» (تأویلات). نویسنده موظف است معمارِ بیرحمِ همان پیامِ عینی باشد. اینکه بعداً مخاطب چه لایههایی از آن استخراج میکند، به غنای متن برمیگردد، نه به سهلانگاری و حشونویسیِ ما.»
مخاطب آگاه کم کم متوجه می شود که نویسنده به سوی الهیات رانده شده است، از رمان اورول و اتاق 101 به قرآن. ای عجب! از پراکنده گویی او گذر کنیم.
آیا در نوشتارم، وجود یک پیام عینی و یکسان در داستان برای تمام خوانندگان انکار نشد و دلایلی برای آن طرح نگردید؟ در این صورت، نویسنده بدون نقد سخنم، موردی که محل شک قرار گرفته است را به عنوان حقیقت بیان نموده است. در علم منطق به خطای نویسنده محترم، «مغالطه مصادره به مطلوب» گفته می شود. بر این اساس، گویا لازم است به نویسنده محترم گفت تعویض عینک کانتی هم کافی نیست، لطفا چشمها را بشوی و دوباره نقد قبل را بخوان
3) کمتر بچرخ،گاهی توقف کلید فهم است
در ادامه به توصیفات نویسنده محترم دقت کنید «کُند کردن حساب شده ی ریتم»، «توصیفات هنرمندانه»، «فضا سازی های ضروری» از نویسنده محترم می پرسم، آیا جز این است که «حساب شده بودن، هنرمندانه بودن و ضروری بودن» وابسته به خوانش ما از متن است؟ مجددا او را به هرمنوتیک رهنمود می کنم؛ خوانش متن، نکات کلیدی متن و برداشت ها از متن یکسان نیست، در نتیجه «حساب شده بودن، هنرمندانه بودن و ضروری بودن» امری عینی و جهان شمول نیست. پس مجددا به برداشت ناصحیح نویسنده محترم از نقدم می رسیم، یعنی «اعتقاد به وجود یک حقیقت و یک برداشت عینی و جهان شمول از داستان». بر این اساس، نویسنده در نقد خود، مرتبا به دور یک مسیر دایره ای می چرخد و به جای نخست باز می گردد. چه خوب است بعد از تعویض عینک و شستن چشم، این بار آرام بگیرد و دست از چرخیدن بردارد و یکبار با دقت نقد پیشین را مطالعه نماید.
✍🏻 #غلامرضا_اکبری
–باشگاه نویسندگان بهانش
#نقد
📝بهانش | بهانهاے براے نوشتن✿
✏️@bahanesh