eitaa logo
خانۀ نویسندگان بهانش✒️
1.2هزار دنبال‌کننده
762 عکس
282 ویدیو
62 فایل
🎒اینجا یک «کوله‌پشتی» برای سفر نویسندگی‌ست!🏕️ ❃ زنگ نویسندگی و انتقال تجربه‌های ادبی ❃ رسالت اهل قلم و خوانش بیانات رهبری ❃ معرفی مجلات و پاره‌کتاب‌های خواندنی ❃ شبکه‌سازی خلاق میان نویسندگان متعهد @admin_bahanesh 🧑‍💻 📮ارتباط با دبیر: @m_shekaste
مشاهده در ایتا
دانلود
2.3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
لمسِ جزئیات زندگی... 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
18.6M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
📽واکنش مثبت رهبر شهید به طنزی درباره روحانیت ، فعال فرهنگی با ذکر خاطره‌ای از رهبر شهید انقلاب و واکنش ایشان نسبت به مطلبی طنز که درباره روحانیت نوشته شده بود گفت: رهبر شهید فرمودند خیلی خوب و لازم است که مردم داخل زندگی روحانیت را بدانند. سپس اشاره کردند که طنز آن خوب و به اندازه بود‌. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
ایمان یعنی هنگام مصیبت، به جای چرا من؟ بگویی خدایا شکرت که من. ✍🏻 –تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
➡️ در ادامه پرونده ایجاز (اینجا کلیک کنید) در باشگاه نویسندگان، نقد و نظرهایی مطرح شد. این زنگ نویسندگی، گزارشی مجدد از ادامه‌ی نقد و جواب نقد دارد.
فعلا قابلیت بارگیری به دلیل درخواست زیاد فراهم نیست
نمایش در ایتا
نقد خود را بر این نوشتار (کلیک کنید) با سه محور دنبال می کنم. 1) عینک را عوض کن و دوباره بخوان به نظر می رسد در بخش اول نقدتان، به کنه متن پیشین پی نبرده باشید. در دیدگاه هرمنوتیک مرز بین اطناب و حشو وابسته به فهم خواننده متن است. این تشخیص براساس برداشت او از داستان است. از آن جا که در هرمنوتیک، برداشت عینی منحصر به فردی وجود ندارد، نتیجه خواهیم گرفت که مرز بین اطناب و حشو نیز بین افراد متفاوت است. پس قاطعانه از مرز بین اطناب و حشو سخن گفتن، ما را به این فکر می اندازد تا بگوییم: عینک ات را عوض کن و دوباره بخوان 2) چشمها را باید شست در بخش دوم تحت عنوان «متن که فال قهوه نیست» گفته اید: « اگر قرار باشد نویسنده بگوید کلمات را مثلِ تفاله‌ی قهوه می‌پاشم تهِ فنجان تا خواننده خودش چیزی در آن پیدا کند، که فاتحه‌ی ادبیات خوانده است!» سپاسگزار خواهم بود پیش از برگزاری مراسم خاکسپاری ادبیات، آن بخش از نقد پیشینم که چنین سخنی در آن بیان شده را نشان دهید. در ادامه گفته‌اید: «در بحث فهمِ متن، ما یک «نَص» (پیام عینی و صریح) داریم و لایه‌هایی از «ظاهر و بطون» (تأویلات). نویسنده موظف است معمارِ بی‌رحمِ همان پیامِ عینی باشد. اینکه بعداً مخاطب چه لایه‌هایی از آن استخراج می‌کند، به غنای متن برمی‌گردد، نه به سهل‌انگاری و حشونویسیِ ما.» مخاطب آگاه کم کم متوجه می شود که نویسنده به سوی الهیات رانده شده است، از رمان اورول و اتاق 101‌ به قرآن. ای عجب! از پراکنده گویی او گذر کنیم. آیا در نوشتارم، وجود یک پیام عینی و یکسان در داستان برای تمام خوانندگان انکار نشد و دلایلی برای آن طرح نگردید؟ در این صورت، نویسنده بدون نقد سخنم، موردی که محل شک قرار گرفته است را به عنوان حقیقت بیان نموده است. در علم منطق به خطای نویسنده محترم، «مغالطه مصادره به مطلوب» گفته می شود. بر این اساس، گویا لازم است به نویسنده محترم گفت تعویض عینک کانتی هم کافی نیست، لطفا چشمها را بشوی و دوباره نقد قبل را بخوان 3) کمتر بچرخ،گاهی توقف کلید فهم است در ادامه به توصیفات نویسنده محترم دقت کنید «کُند کردن حساب شده ی ریتم»، «توصیفات هنرمندانه»، «فضا سازی های ضروری» از نویسنده محترم می پرسم، آیا جز این است که «حساب شده بودن، هنرمندانه بودن و ضروری بودن» وابسته به خوانش ما از متن است؟ مجددا او را به هرمنوتیک رهنمود می کنم؛ خوانش متن، نکات کلیدی متن و برداشت ها از متن یکسان نیست، در نتیجه «حساب شده بودن، هنرمندانه بودن و ضروری بودن» امری عینی و جهان شمول نیست. پس مجددا به برداشت ناصحیح نویسنده محترم از نقدم می رسیم، یعنی «اعتقاد به وجود یک حقیقت و یک برداشت عینی و جهان شمول از داستان». بر این اساس، نویسنده در نقد خود، مرتبا به دور یک مسیر دایره ای می چرخد و به جای نخست باز می گردد. چه خوب است بعد از تعویض عینک و شستن چشم، این بار آرام بگیرد و دست از چرخیدن بردارد و یکبار با دقت نقد پیشین را مطالعه نماید. ✍🏻 –باشگاه نویسندگان بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
جانِ برادر🤍 یک. هرمنوتیک، ساحتِ خوانش متن است و تیغِ ایجاز، ساحتِ تولید متن. در مقام خلق، مؤلف باید بداند چه می‌پزد! اگر قرار باشد هیچ متر و معیارِ عینی در کار نباشد و هر پُرگوییِ ما صرفا با تابلوی «از نظرِ منِ نویسنده ضروری بود» موجه شود، پس برگزاری تمام کارگاه‌‌ها و تالیف کتاب‌های نویسندگی یک کلاه‌برداریِ بزرگ است! نزدِ اهلش، معیاری روشن برای تمایز تفصیلِ هنرمندانه از روده‌درازی هست. دو. در ماجرای «فالِ قهوه»: از قاعده‌ی منطقیِ «برهان خُلف» استفاده کردم. یعنی گفتم اگر حرف شما در بی‌قاعده بودنِ متن درست باشد، نتیجه‌ی منطقی‌اش می‌شود همان پاشیدن فالِ قهوه روی کاغذ. به نبرد خیالی و مغالطه‌ی «پهلوان‌پنبه» جناب‌تان که اینجا مرتکب شدید اشاره نمی‌کنم… سه. یک خروار فلسفه بافتید که معنا کاملاً نسبی است و متن بی‌صاحب؛ بعد در همان مکتوب یقه چاک می‌دهید که چرا منظور را «اشتباه» فهمیده‌ام؟ اگر حقیقتی ثابت در متن وجود ندارد، شکایت از کج‌فهمیِ خواننده دیگر چیست؟ همین که برای اثباتِ «مقصود واقعی‌» به تقلا افتاده و دست‌به‌قلم شدید، یعنی در یک دورِ باطل، با دست خودتان آن تئوری نسبی‌گراییِ مطلق را خفه کرده و پذیرفتید که اتفاقاً متن، صاحب و پیامِ واحدی دارد. الغرض، با شنلِ گشادِ هرمنوتیک نمی‌شود عیبِ اندامِ کلمات را پوشاند. قلم زدن، پیش و بیش از فلسفه‌بافی، شجاعتِ پاک کردن می‌خواهد. خلاص. ✍🏻 –دبیر بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
تنورِ نقد، حسابی توی بهانش داغ شده😅 📮 اگه شما هم در مورد نقد‌های امروز و دیروزِ زنگ‌نویسندگی، مطلبی دارید، می‌تونید ناشناس هم برامون بفرستید👇🏻 https://abzarek.ir/service-p/msg/3254123
اینکه نظرتون رو اینقدر راحت و صمیمی می‌نویسید، خیلی دوست دارم. در مورد پیام دوم، اصلِ حرف شما کاملا درست است؛ اما تقویت «فرهنگ نقد»، مخصوصاً میان مذهبی‌ها، از وظایف قطعیِ هر دلسوزی است که «دغدغه‌های فرهنگی» دارد. 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
هدایت شده از محسن قنبریان
حجت‌الاسلام و المسلمین قنبریانسخنرانی14050122.mp3
زمان: حجم: 4.2M
🔘 مردم رهبر مذاکرات! سخنرانی حجت الاسلام و المسلمین قنبریان ۲۲ فروردین ۱۴۰۵/ سر در دانشگاه تهران ▫️روایت قرآن از جبهه حق و استکبار • شبکه مفاهیم جبهه حق پیرامون «جهاد» به معنای اعم • جهاد که بود،« نصر» و «فتح» و «سلم» و... معنا دارد! • واژه مرکزی برای جبهه استکبار، «کید و مکر» است • او هم قتال و سلم و... می کند اما همه ذیل مکر و کید! ▫️فلسفه ماندن در خیابان! • تمثال «قائماً» شدن در آیه ۷۵ آل عمران! • مردم تماشاگر مذاکرات نیستند، ناظر و میدان اند! • اگر شرطی تحمیل یا نقض شود، دیپلماتها را فرا می خوانند! • ۱۰ مطالبه مردمی منعکس در بیانیه شعام را در تجمعات سر دست بگیرید! 📎 مرتبط و اینجا ☑️ @m_ghanbarian
🔰 من هنوز زنده‌ام؟ زنگ خانه را زدم. به درِ خانه نگاه کردم، حسابی رنگش پریده. روزی صورتی خوش‌رنگ و خوشگلی بود؛ به عشق خانمم صورتی‌اش کردم، حتی راهروی خانه را. چند بار زنگ زدم؛ زیینگ، زییینگ. کسی جواب نداد. کلید انداختم. هیچ کفشی جلوی درِ خانه نبود؛ فقط کفش گلی خودم بود، گلش خشک شده، انگار برای یک قرن پیش بود. گلیم‌های راه‌رو پوسیده است؛ پا روی هر پله می‌گذاشتی، خاک بلند می‌شد. دیوارها پر از ترک. وارد خانه شدم. بوی نم پرت شد در دماغ و مغزم. هیچ‌کس نبود. الکی چند باری صدا زدم: عشقم؟ عزیزم؟ پسرکم، کجایید؟ هیچ‌کس نبود. برق را زدم. مهتابی پرپر می‌کرد، پرررر، پرررر، تا آرام گرفت. سماور را روشن کردم. گفتم تا آب‌جوش بیاید چایی را روبه‌راه کنم. چای ایرانی راه‌ورسم و مراسم، ذکر و آداب دارد. من باشم حتی می‌گویم باید با وضو چایی درست کنی؛ این‌ها را همیشه به خانمم می‌گفتم. وسط شستن چایی با آب سرد بودم که بی‌خیال شدم. گفتم چایی مزه‌اش این است که یکی باشد کنارش بخوری؛ وقتی کسی نیست، چایی می‌خواهم چه کار؟ آب را بستم. درِ سطلِ آشغالِ زرد را برداشتم. روزگاری زردِ زرد بود، الان بیشتر شبیه سفیدِ کبود است. پسرم عاشق رنگ زرد است؛ حتی اولین دوچرخه‌ای هم که گرفته بود زرد بود. خانه یک جورهایی زرد و صورتی است. تفاله‌ها را که داشتم خالی می‌کردم، از داخل قوری دیدم چقدر تفاله! منجمد بودند. شاید دیشب هم خالی کردم... یعنی دیشب هم کسی خانه نبوده؟ سماور را خاموش می‌کنم. اصلاً دسته‌ی گاز را می‌بندم. غذا هم نمی‌خواهم. می‌خواهم یک چیز سرد بخورم. یخچال را باز می‌کنم؛ گرمایش بدنم را سرد می‌کند. چراغش خاموش است و خالی! فهمیدم یخچال را هم از برق کشیده‌ام. می‌خواهم زنگ بزنم غذا بیاورند، اما اشتها ندارم. نگاهی به پرده‌ها می‌کنم؛ چقدر کدر شده‌اند. سقف هم انگار تار عنکبوت بسته. لوستر هم چراغ‌هایش سیاه است. می‌روم سراغ کتاب‌خانه؛ کتابی از شهریار باز می‌کنم. چشمم می‌خورد به این بیت: «دارم هوای صحبت یاران رفته را یاری کن‌ای اجل که به یاران رسانیم» آقای دکتر، من تا صبح اشک ریختم. دکتر نگاهی به من می‌کند. دست‌وپاهایم می‌لرزد. نمِ اشک را از داخل گودی چشمم می‌گیرم و دکتر می‌گوید: «پدرجان! برایتان قرص خواب تجویز می‌کنم.» خواستم بگویم مرگ تجویز کن؛ تنهایی دارد دقم می‌دهد. کاش خانمم بود... همان‌جا در مطب می‌زنم زیرِ گریه با صدای بلند، هااای... هااای... صدایی مدام می‌گوید: «ابوالفضل... ابوالفضل! بیدار شو!» از خواب پریدم. خانمم وحشت‌زده نگاهم می‌کند؛ پسرکم در تختش خوابیده. نگاهی به اطرافم می‌کنم؛ پرده‌ها مرتب و سفید، دیوارها صورتیِ خوش‌رنگ. خانمم می‌رود از داخل یخچال آب می‌آورد و می‌دهد دستم: «خواب جنگ دیدی؟ خواب بد دیدی؟ همش ناله پشت ناله بود.» آب را مزه‌مزه می‌کنم. خواستم بگویم بدترین خواب دنیا را دیدم: نبودنِ تو، ندیدنِ تو، نشنیدنِ صدای تو، سوختنِ امید و زندگی‌ام... هیچی نگفتم؛ سری تکان دادم. تمامش خواب بود؛ بدترین خواب زندگیم. چشم‌هایم را بستم. یکباره صدایی در گوشم می‌پیچد و چشم‌هایم را باز می‌کنم: «آقای عزیز! قرص خواب، همراه با فنلزین و کلومیپرامین... عالیه، بخور. هفته‌ی بعد باز بیا...» ✍🏻 –هیئت تحریریه بهانش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh
3M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
قرارمون یادت نره..💞 📽️ لحظه گرگ و میش 📝بهانش | بهانه‌اے براے نوشتن✿ ✏️@bahanesh