eitaa logo
بـَهانه‌عشـق|𝐛𝐚𝐡𝐚𝐧𝐞𝐲𝐞𝐬𝐡𝐠𝐡.
1.1هزار دنبال‌کننده
62 عکس
12 ویدیو
0 فایل
فـٰاز ِمثبت می‌دهد معشـوقه‌ای که مذهبی‌ست؛ هم خـُدا داری ُهم خـُرما ، عـَجب حالی شود. خدا بخواد، خروجی ِقصه‌هامون، مـولا پسنده :) _ دست‌نوشته‌های دختری با نام جهادی ِ‹جناب‌مقداد› . میخوای‌کپی‌کنی؟ پیام اولو بخون : ) .
مشاهده در ایتا
دانلود
. ۰﷽۰ • • - - ‹ به‌قلم‌جناب‌مقداد › •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°• جفت ابروهاش بالا پرید: من؟ سرتکون دادم: بله. همون روز که با فاضل دیدمتون.. داشتید با تلفن صحبت می‌کردید. کمی فکر کرد و چشماش بی‌هدف رو میز چرخید. چند ثانیه نگذشت که حس کردم به زور جلوی خنده‌شو گرفت و نگاهش رو میز ثابت شد. کنجکاو چشم تنگ کردم: چیشد؟ یادتون اومد؟ لبش رو با زبون تر کرد و نگاه من کمر خم کرد. با صدایی که ته مایه های خنده توش موج میزد و دلم رو زیر و رو میکرد گفت: الان بگم باور میکنید؟ از قنج رفتن دلم اعصابم خورد شد و اخم کردم: هرچی بوده و هست بگید! از جدیت صدام خنده‌شو قورت داد و گفت: با رفیقم صحبت می‌کردم، منظورم از جنس هم کتاب بود. نفس عمیقی کشیدم. منطقی به نظر می اومد. سر تکون دادم. چشمام سربه‌زیر شده بود و نمی‌دیدم حالتش چجوریه.. اروم گفت: باور کردید؟ ایندفه از مظلومیت صداش دلم... خدایا! چشمامو بهم فشردم و لب زدم: منطقیه. ادم که فقط به مواد مضر معتاد نمیشه.. میتونه معتاد هرچیزی بشه و تعابیر اعتیاد رو براش به کار ببره.. دستای ظریفش رو توهم حلقه کرد و گفت: خداروشکر رشته‌تون روانشناسیه! •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
‌ پ.ن: مثه اینکه دعاهاتون جواب داد. فاطمه بی‌گناهه.😂✨ برای نظراتـــتــــون. جوابارواینجابخونین✨🌿
‌ ـ سالــ‍‍‌ها گریه بر آلِ‌علی، جرم تلقی می‌شد، روضهٔ هفتگی از برکتِ روح‌الله است :) 🤍✨. ‹ 𝓫𝓪𝓱𝓪𝓷𝓮𝔂𝓮𝓼𝓱𝓰𝓱 . ›
. ۰﷽۰ • • - - ‹ به‌قلم‌جناب‌مقداد › •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°• لبخند کمرنگی رو لبم اومد. کنایه‌شو خوب گرفتم. خوشحال شده بود که درکش کردم و گیر الکی ندادم.. درواقع نمیتونستم بهش گیر الکی بدم! توانایی‌ش رو نداشتم! حتی اون موقع که بی‌گناهی‌ش ثابت نشده بود چند بار به فراری دادنش در صورت واقعیت ماجرا فکر کرده بودم! حال که پرده از واقعیت برداشته شده بود، الکی با متهم کردنش خودم رو عذاب نمی‌دادم.. حرف دیگه‌ای باقی نمونده بود که از پشت میز بلند شدم و راه خروج رو پیش گرفتم. صداش باعث متوقف شدنم شد: استاد؟ کمی به در خیره شدم و بعد اروم سمتش برگشتم. نکاه منتظرم رو که دید اروم گفت: ممنون. کوتاه سر تکون دادم: بابت؟ نگاهش رو زیر انداخت و من باز دلم واسه حجب و حیاش قنج رفت! نفس عمیقی کشیدم و سعی کردم از اون حال مزخرف دل قنج رفتن فاصله بگیرم! لب زدم: نگفتین؟ نفس عمیقی کشید و حرفش باعث شد ایندفه قلبم هم همراه دلم قنج بره: اینکه.. اینکه هستین.. و کمکم کردین! لبخند نرم و کوتاهی زدم و از اتاق خارج شدم. دلم میخواست فقط رو قسمت اول حرفش تمرکز کنم و هربار از فکر به معنی‌ش دلم از خوشی قنج بره! •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
. ۰﷽۰ • • - - ‹ به‌قلم‌جناب‌مقداد › •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°• دستامو پشت سرم قلاب کرده و به پشتی صندلی تکیه داده بودم. بی‌حیایی بود ولی از وقتی وارد اتاق شده بودم به لحظاتی که توی اتاق گذرونده بودم فکر میکردم و یه لبخند مسخره هم رو لبم جولون میداد. یادآوری هول نشدنش و اقتداری که موقع بازجویی حفظ کرده بود، چیزی نبود که بشه ازش گذشت! کی تا حالا همچین متهم با اعتماد به نفس و مغروری داشتم که احساس کنم مجرم خودمم؟ مجرم مغرور زیاد دیده بودم و بازجویی کرده بودم اما هیچوقت حس نکردم من مورد بازجویی اون هام! با همون لبخند چرتی که رو لبم بود به سقف نگاه میکردم که در اتاق باز شد. سریع صاف نشستم و نگاهم رو به حسام دوختم. لبخند دیگه رو لبم نبود و بجاش نقاب جدی‌مو رو صورتم زدم: چیشد؟ ابرویی بالا انداخت و گفت: غریبه شدیم ما؟ راحت بودی! خیره بهش نگاه کردم. مسخره بازی رو گذاشت کنار و گفت: به راننده سپردم معظمی رو برسونه. مهشید رو هم پنج دیقه پیش اوردن! فکری ته ذهنم قد راست کرد که کاش خودم میرسوندمش! بی‌توجه به این فکر مزاحم و غیرممکن لب زدم: الان کجاست؟ - فعلا بازداشتگاه. بگم بیارنش اتاق بازجویی؟ •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
‌ پ.ن: ممنون از اینکه هستین!🥹🩷 فاطمه خانوم داره راه میفته!😉 علی‌اقام که.. خودتون شاهد ماجرا هستین! سیدمون از دست رفت کلا.
📣 خصوصی رمان مشعل‌راه به‌جاهای حساس کشیده شده! 🔥برای داشتن vip و امکان زودتر خوندن رمان، مبلغ ۵۰تومان رو به شماره‌حساب زیر واریز کنید و شات واریزی رو برای ادمین بفرستید. 6277601422365070 به‌نام‌ (نصرتی) @Meghda61d
. بسم‌رب‌خورشید‌وماه‌وستاره‍ :) .
. ۰﷽۰ • • - - ‹ به‌قلم‌جناب‌مقداد › •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°• سرتکون دادم و وقتی خواست بره، گفتم: حسام؟ برگشت. باتردید گفتم: برای معظمی پرونده که تشکیل ندادین؟ نگاهش کمی تغییر کرد. تغییری که نمیدونستم اسمشو چی بزارم: مگه جرمش ثابت شد؟ لازم نبود بفرستیمش دادسرا که بخوایم پرونده تشکیل بدیم! با خیالی راحت سر تکون دادم و دوباره به پشتی صندلی، تکیه. - اتاق بازجویی اماده شد صدام کن. سمت در اتاق رفت و لحظه‌ی بعد برگشت: حواسم هست حواست پرته! از اتاق بیرون رفت و در رو بست. خیره به در بسته، به حرفش فکر کردم.. • فاطمه • گازی به خیار تو دستم زدم و به زهرا که با حرص همچنان در حال حرف زدن بود گوش سپردم: یعنی چنان با ارامش و ریلکسی میگفت من از چیزی خبر ندارم و کاری از دستم بر نمیاد که دوست داشتم خفه‌ش کنم فاطمه! •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
. ۰﷽۰ • • - - ‹ به‌قلم‌جناب‌مقداد › •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°• خندیدم و گفتم: وا! بیچاره رو. خب راست گفته دیگه. میخواستی بگه چشم زهرا جون تو فقط امر کن الان دستور میدم ازادش کنن؟ پشت چشمی نازک کرد: نه در این حد اما دیگه انقدر خشک هم لازم نبود! ناسلامتی نون و نمکی خوردیم باهم! بلند خندیدم: منظورت حلوای وسط دعواست دیگه؟ تو چشمام خیره شد: من با رفیق خل و چلش دعوا داشتم نه خودش که. بعدشم اون رفیقش بیشتر خیر رسوند تا خودش. بعد با هیجان دوباره صحنه‌ی جلوی دانشگاه رو با خودش مرور کرد: نمیدونی که! از دانشگاه که اومدم بیرون دیدم داری سوار ماشین میشی! تا من برسم ماشین حرکت کرده بود و دوییدم دنبال ماشین. وقتی دیدم فایده‌ای نداره ایستادم و با نفس نفس خیره ی ماشین بودم که صدای میران و از پشت سرم شنیدم. برگشتم که به محض دیدنم اخماش رفت تو هم و گفت چرا گریه میکنی؟ بعد تازه من متوجه شدم گریه کردم! •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
📣 خصوصی رمان مشعل‌راه به‌جاهای حساس کشیده شده! 🔥برای داشتن vip و امکان زودتر خوندن رمان، مبلغ ۵۰تومان رو به شماره‌حساب زیر واریز کنید و شات واریزی رو برای ادمین بفرستید. 6277601422365070 به‌نام‌ (نصرتی) @Meghda61d
📪 پیام جدید میشه آیدی ثبت نام vipبهانه عشق بفرستید . همین ایدی ای که برای مشعل‌راه هست برای بهانه‌ی‌عشق هم هست. @Meghda61d