.
۰﷽۰
• #مشـعـلِراه •
- #شعله۱۵۷ -
‹ بهقلمجنابمقداد ›
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
سرتکون دادم و وقتی خواست بره، گفتم: حسام؟
برگشت.
باتردید گفتم: برای معظمی پرونده که تشکیل ندادین؟
نگاهش کمی تغییر کرد. تغییری که نمیدونستم اسمشو چی بزارم: مگه جرمش ثابت شد؟ لازم نبود بفرستیمش دادسرا که بخوایم پرونده تشکیل بدیم!
با خیالی راحت سر تکون دادم و دوباره به پشتی صندلی، تکیه.
- اتاق بازجویی اماده شد صدام کن.
سمت در اتاق رفت و لحظهی بعد برگشت: حواسم هست حواست پرته!
از اتاق بیرون رفت و در رو بست.
خیره به در بسته، به حرفش فکر کردم..
• فاطمه •
گازی به خیار تو دستم زدم و به زهرا که با حرص همچنان در حال حرف زدن بود گوش سپردم: یعنی چنان با ارامش و ریلکسی میگفت من از چیزی خبر ندارم و کاری از دستم بر نمیاد که دوست داشتم خفهش کنم فاطمه!
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
#کپیحراموپیگردقانونیدارد
.
۰﷽۰
• #مشـعـلِراه •
- #شعله۱۵۸ -
‹ بهقلمجنابمقداد ›
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
خندیدم و گفتم: وا! بیچاره رو. خب راست گفته دیگه. میخواستی بگه چشم زهرا جون تو فقط امر کن الان دستور میدم ازادش کنن؟
پشت چشمی نازک کرد: نه در این حد اما دیگه انقدر خشک هم لازم نبود! ناسلامتی نون و نمکی خوردیم باهم!
بلند خندیدم: منظورت حلوای وسط دعواست دیگه؟
تو چشمام خیره شد: من با رفیق خل و چلش دعوا داشتم نه خودش که. بعدشم اون رفیقش بیشتر خیر رسوند تا خودش.
بعد با هیجان دوباره صحنهی جلوی دانشگاه رو با خودش مرور کرد: نمیدونی که! از دانشگاه که اومدم بیرون دیدم داری سوار ماشین میشی! تا من برسم ماشین حرکت کرده بود و دوییدم دنبال ماشین. وقتی دیدم فایدهای نداره ایستادم و با نفس نفس خیره ی ماشین بودم که صدای میران و از پشت سرم شنیدم. برگشتم که به محض دیدنم اخماش رفت تو هم و گفت چرا گریه میکنی؟ بعد تازه من متوجه شدم گریه کردم!
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
#کپیحراموپیگردقانونیدارد
📣 خصوصی رمان مشعلراه بهجاهای حساس کشیده شده!
🔥برای داشتن vip و امکان زودتر خوندن رمان،
مبلغ ۵۰تومان رو به شمارهحساب زیر واریز کنید و شات واریزی رو برای ادمین بفرستید.
6277601422365070
بهنام (نصرتی)
@Meghda61d
📪 پیام جدید
میشه آیدی ثبت نام vipبهانه عشق بفرستید
.
همین ایدی ای که برای مشعلراه هست برای بهانهیعشق هم هست.
@Meghda61d
.
۰﷽۰
• #مشـعـلِراه •
- #شعله۱۵۹ -
‹ بهقلمجنابمقداد ›
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
به شوق و ذوقش موقع تعریف اون لحظه که انگار همونجا سیر میکرد خندیدم و گفتم: اوهوع! کی شد میران؟
تیز نگاهم کرد و گفت: گمشو! حالا برادر امینی!
برادر امینی رو کشید!
بعد صورتش رو مشمئز کرد و گفت: نه حتی به چشم برادری هم نمیشه بهش نگاه کرد. ولی اللهوکیلی چه گنگستر بازی ای دراورد سر ماجرای تو!
و دوباره تعریف های هیجانیش: بهش گفتم چیشده. چنان اخمی کرد که تو اون حال گرخیدم. بعد سوئیچشو از جیبش در اورد و گفت سوارشو! یجوری با جدیت و تحکم گفت که یه لحظه گفتم نکنه خودش دستور داده بگیرنت! بعد هیچی دیگه..
اومدیم اونجا و اونجام جلو نامدار خودش توضیح داد چیشده و اینا. حالا ول کن این حرفارو.
چشمام گرد شد.
من ول کنم؟
با دیدن چشمای گردم زد زیر خنده و همونطور که سرش به عقب متمایل شده بود گفت: چشم گرد نکن بابا. خودت میدونی که وقتی هیجانی میشم هیچی حالیم نیست.
خندیدم و سر به چپ و راست تکون دادم: الان دقیقا کجاش هیجانیه؟
خندهش فروکش کرد و خودش رو جمع و جور کرد: هیچجاش. وای فاطمه!
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
#کپیحراموپیگردقانونیدارد
.
۰﷽۰
• #مشـعـلِراه •
- #شعله۱۶۰ -
‹ بهقلمجنابمقداد ›
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
بهش نگاه کردم که دوباره گفت: نمیدونی وقتی به نامدار گفتم قلب خواهرم مریضه چجوری شد نگاش! انقدر مات و مبهوت موند که خودم دلم واسش سوخت و گفتم کاش نمیگفتم..
مبهوت بهش زل زدم.
اروم زمزمه کردم: چی گفتی؟
تازه متوجه من شد و خیره بهم لب زد: گفتم..
بیطاقت وسط حرفش پریدم: شنیدم چی گفتی! دارم میگم یعنی چی این حرفت؟ برای چی به نامدار گفتی قلبم مریضه؟
نگاهش مثل تمام وقتایی که راجب این موضوع صحبت میکردیم غمگین شد: دست خودم نبود. نمیخواستم بگم اما انقدر نگرانت شده بودم که نمیفهمیدم دارم چی میگم.. بعد هم باید میدونست تا مراعاتتو میکرد.
حین گفتن جملهی اخر صداش به پایین ترین حد ممکن رسیده بود.
کلافه سرم و تو دستام گرفتم و زمزمه کردم: زهرا زهرا! الان یعنی تو گفتی من مریضم اون نذاشت اتفاقی واسم بیفته؟؟ اگه من کاری کرده بودم باید تاوانشو پس میدادم و نامدار هم هیچ کاری نمیتونست بکنه!
عصبی و با حرص زیرلب ادامه دادم: با این کارت فقط ضعف منو نشونش دادی نه هیچی دیگه!
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
#کپیحراموپیگردقانونیدارد
📣 خصوصی رمان مشعلراه بهجاهای حساس کشیده شده!
🔥برای داشتن vip و امکان زودتر خوندن رمان،
مبلغ ۵۰تومان رو به شمارهحساب زیر واریز کنید و شات واریزی رو برای ادمین بفرستید.
6277601422365070
بهنام (نصرتی)
@Meghda61d
- شانهات را دیر اوردی ، سرم را باد برد ؛
خشتخشت و آجرآجر ، پیکرم را باد برد .
- من بلوطی پیر بودم ، پای یک کوه بلند ؛
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد .
- از غزلهایم فقط ، خاکستری مانده بهجا ؛
بیتهای روشنو شعلهورم را باد برد .
- باهمین نیمه، همین معمولی ِساده بساز ؛
دیر کردی ، نیمهی عاشقترم را باد ، بُرد . !