eitaa logo
بـَهانه‌عشـق|𝐛𝐚𝐡𝐚𝐧𝐞𝐲𝐞𝐬𝐡𝐠𝐡.
1.1هزار دنبال‌کننده
65 عکس
12 ویدیو
0 فایل
فـٰاز ِمثبت می‌دهد معشـوقه‌ای که مذهبی‌ست؛ هم خـُدا داری ُهم خـُرما ، عـَجب حالی شود. خدا بخواد، خروجی ِقصه‌هامون، مـولا پسنده :) _ دست‌نوشته‌های دختری با نام جهادی ِ‹جناب‌مقداد› . میخوای‌کپی‌کنی؟ پیام اولو بخون : ) .
مشاهده در ایتا
دانلود
📣 خصوصی رمان مشعل‌راه به‌جاهای حساس کشیده شده! 🔥برای داشتن vip و امکان زودتر خوندن رمان، مبلغ ۵۰تومان رو به شماره‌حساب زیر واریز کنید و شات واریزی رو برای ادمین بفرستید. 6277601422365070 به‌نام‌ (نصرتی) @Meghda61d
- شانه‌ات را دیر اوردی ، سرم را باد برد ؛ خشت‌خشت و آجرآجر ، پیکرم را باد برد . - من بلوطی پیر بودم ، پای یک کوه بلند ؛ نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد . - از غزل‌هایم فقط ، خاکستری مانده‌ به‌جا ؛ بیت‌های روشن‌و شعله‌ورم را باد برد . - باهمین نیمه، همین معمولی ِساده بساز ؛ دیر کردی ، نیمه‌ی عاشق‌ترم را باد ، بُرد . !
. بسم‌رب‌خورشید‌وماه‌وستاره‍ :) .
. ۰﷽۰ • • - - ‹ به‌قلم‌جناب‌مقداد › •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°• نگاهش غمگین‌تر شد و دستپاچه خواست توجیه کنه: نه فاطمه.. ناراحت حرفش رو قطع کردم: زهرا لطفا هیچی نگو.. بلند شدم و با قدمای سنگین سمت تختم رفتم و وقتی از پله‌های تخت بالا میرفتم، چشمای غمگینش رو روی خودم دیدم. •🌙• کلافه قاشق رو تو لیوان نسکافه چرخوندم و بیشتر محتویاتش رو هم زدم. انگشتام دور لیوان قلاب شده بود و داغی نسکافه، از مرز لیوان پوست دستم رو میسوزوند. نگاه بی‌حوصله‌م رو بالا کشیدم و توی سلف چرخوندم. پس این زهرا کجا موند؟؟ باشدت بیشتری محتویات لیوان رو هم زدم. سایه‌ی کسی رو سرم افتاد و سربالا گرفتم بابت تاخیرش یه غر اساسی بزنم که بجای زهرا، محسنی رو دیدم. •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
. ۰﷽۰ • • - - ‹ به‌قلم‌جناب‌مقداد › •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°• نگاهم به وضوح جا خورد و اون هم این جاخوردگی رو حس کرد. سریع سر پایین انداختم و نگاهم رو دزدیدم. صداش رو صاف کرد: ببخشید! دوباره اروم سربالا گرفتم و منتظر بهش خیره شدم. جزوه‌مو سمتم گرفته بود! با دیدن جزوه زیرلب لعنتی به حواس پرتم گفتم و اروم دست جلو بردم تا جزوه‌مو پس بگیرم. دستم که به جزوه رسید، دستشو پس کشید و انگشتای من روهوا موند. نگاه متعجبمو تا صورتش کشیدم که خجول، صندلی روبروم رو عقب کشید و نشست! حیرتم بیشتر شد! چه صمیمی! با حرص تو دلم غر زدم: پس این زهرا کدوم...!! لا اله الاالله! اعصاب خوردم به رفتارمم سرایت کرد که با پرخاشگری گفتم: مشکلی پیش اومده؟ ایندفه نوبت اون بود جا بخوره. کمی مکث کرد و خیره صورتم شد. از نگاهش معذب شدم و بی‌حوصله‌تر و باکمی خجالت، سر پایین انداختم. جزوه رو این‌بار روی میز گذاشت و به طرفم هول داد. زمزمه‌ی ارومشو شنیدم: خدمت شما. نامحسوس نفسم رو بیرون دادم. چش بود خدا می‌دونه! جزوه رو برداشتم و تو کیفم گذاشتم. بدون هیچ حرفی! نگاه منتظرم رو که روی خودش حس کرد، اروم شروع به صحبت کرد. •°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
📣 خصوصی رمان مشعل‌راه به‌جاهای حساس کشیده شده! 🔥برای داشتن vip و امکان زودتر خوندن رمان، مبلغ ۵۰تومان رو به شماره‌حساب زیر واریز کنید و شات واریزی رو برای ادمین بفرستید. 6277601422365070 به‌نام‌ (نصرتی) @Meghda61d
در جوارِ شاهِ ایران، به یادتونم💕✨.