📣 خصوصی رمان مشعلراه بهجاهای حساس کشیده شده!
🔥برای داشتن vip و امکان زودتر خوندن رمان،
مبلغ ۵۰تومان رو به شمارهحساب زیر واریز کنید و شات واریزی رو برای ادمین بفرستید.
6277601422365070
بهنام (نصرتی)
@Meghda61d
- شانهات را دیر اوردی ، سرم را باد برد ؛
خشتخشت و آجرآجر ، پیکرم را باد برد .
- من بلوطی پیر بودم ، پای یک کوه بلند ؛
نیمم آتش سوخت ، نیم دیگرم را باد برد .
- از غزلهایم فقط ، خاکستری مانده بهجا ؛
بیتهای روشنو شعلهورم را باد برد .
- باهمین نیمه، همین معمولی ِساده بساز ؛
دیر کردی ، نیمهی عاشقترم را باد ، بُرد . !
.
۰﷽۰
• #مشـعـلِراه •
- #شعله۱۶۱ -
‹ بهقلمجنابمقداد ›
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
نگاهش غمگینتر شد و دستپاچه خواست توجیه کنه: نه فاطمه..
ناراحت حرفش رو قطع کردم: زهرا لطفا هیچی نگو..
بلند شدم و با قدمای سنگین سمت تختم رفتم و وقتی از پلههای تخت بالا میرفتم، چشمای غمگینش رو روی خودم دیدم.
•🌙•
کلافه قاشق رو تو لیوان نسکافه چرخوندم و بیشتر محتویاتش رو هم زدم.
انگشتام دور لیوان قلاب شده بود و داغی نسکافه، از مرز لیوان پوست دستم رو میسوزوند.
نگاه بیحوصلهم رو بالا کشیدم و توی سلف چرخوندم.
پس این زهرا کجا موند؟؟
باشدت بیشتری محتویات لیوان رو هم زدم.
سایهی کسی رو سرم افتاد و سربالا گرفتم بابت تاخیرش یه غر اساسی بزنم که بجای زهرا، محسنی رو دیدم.
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
#کپیحراموپیگردقانونیدارد
.
۰﷽۰
• #مشـعـلِراه •
- #شعله۱۶۲ -
‹ بهقلمجنابمقداد ›
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
نگاهم به وضوح جا خورد و اون هم این جاخوردگی رو حس کرد.
سریع سر پایین انداختم و نگاهم رو دزدیدم.
صداش رو صاف کرد: ببخشید!
دوباره اروم سربالا گرفتم و منتظر بهش خیره شدم.
جزوهمو سمتم گرفته بود!
با دیدن جزوه زیرلب لعنتی به حواس پرتم گفتم و اروم دست جلو بردم تا جزوهمو پس بگیرم.
دستم که به جزوه رسید، دستشو پس کشید و انگشتای من روهوا موند.
نگاه متعجبمو تا صورتش کشیدم که خجول، صندلی روبروم رو عقب کشید و نشست!
حیرتم بیشتر شد! چه صمیمی!
با حرص تو دلم غر زدم: پس این زهرا کدوم...!! لا اله الاالله!
اعصاب خوردم به رفتارمم سرایت کرد که با پرخاشگری گفتم: مشکلی پیش اومده؟
ایندفه نوبت اون بود جا بخوره.
کمی مکث کرد و خیره صورتم شد.
از نگاهش معذب شدم و بیحوصلهتر و باکمی خجالت، سر پایین انداختم.
جزوه رو اینبار روی میز گذاشت و به طرفم هول داد.
زمزمهی ارومشو شنیدم: خدمت شما.
نامحسوس نفسم رو بیرون دادم.
چش بود خدا میدونه!
جزوه رو برداشتم و تو کیفم گذاشتم.
بدون هیچ حرفی!
نگاه منتظرم رو که روی خودش حس کرد، اروم شروع به صحبت کرد.
•°_____•_•_____ °•🌓🕯•°_____•_•_____°•
#کپیحراموپیگردقانونیدارد
📣 خصوصی رمان مشعلراه بهجاهای حساس کشیده شده!
🔥برای داشتن vip و امکان زودتر خوندن رمان،
مبلغ ۵۰تومان رو به شمارهحساب زیر واریز کنید و شات واریزی رو برای ادمین بفرستید.
6277601422365070
بهنام (نصرتی)
@Meghda61d