از چشم افتادن میتونه خیلی قشنگ باشه. فکر کن تمامتو واسه یکی میذاری، میدوئی، تلاش میکنی واسه بودنش، اولویتت میشه، میجنگی و بار ها شکست میخوری، شب های زیادی ناراحت میمونی و بازم توی قلبته. یهو یه روز یه کاری انجام میده یا یه حرفی میزنه که تو کلاً نا امید میشی و از چشمت میافته. انگار یک چیزی درون تو اون فردو رها میکنه. فرکانسی که بین تو اون بود قطع میشه. صبح روز بعد که از خواب پا میشی نه ناراحتی نه عصبی. همه چیز توی اروم ترین حالت خودشه. انگار نه انگار همچین فردی وجود داشته. صبحانتو میخوری، بعد مدتی به خودت میرسی، ذهنت خالیه و میتونی بالاخره به چیزای غیر اون فکر کنی. میتونی تمرکزتو بذاری روی خودتو کارای مورد علاقت و ایندت. میتونی یه نفس راحت بدون اون بکشی و بالاخره قشنگیای زندگی که به خاطر اون تاریک شده بودن رو ببینی. چیزی که به نظرت غیر ممکن بود.
-دیاکو.
منِ بی تو .
حد وسط رو گم کردم، نه با آدمها حس بهتری دارم، نه با تنهایی به توافق میرسم، نه حوصله شلوغی رو دارم، نه با سکوت خونه کنار میام، نه انرژی کافی برای حرف زدن دارم نه با خودخوری حس راحتی دارم، بعضی روزها به معنای واقعی کلمه از کادر زندگی خارج میشم.
منِ بی تو .
از درون من آدم خوشحالی نیستم، بخاطر شخص خاصی نیست بخاطر خودمه، میدونی یجورایی بخاطر قدمهای اشتباه و شکست خوردهایه که برای خوشحال کردن خودم برداشتم، فقط نمیدونم برای خوشحال کردن خودم چیکار کنم اما خیلی دلم میخواد حالم خوب شه.
منتظرم، منتظرم پیام بدی، منتظرم زنگ بزنی، منتظرم ببینمت، منتظرم ببوسمت، منتظرم بغلت کنم، منتظرم خندههاتو ببینم، منتظرم بشینیم یه دل سیر حرف بزنیم، من هردقیقه منتظرتم و از این انتظار خسته شدم.