eitaa logo
☆بانوی امروز☆ برای دیدن پستای بیشتر حتما تایید و بزن ❤️
46.6هزار دنبال‌کننده
13هزار عکس
32.5هزار ویدیو
109 فایل
کلی ایده وترفند خانه داری خاص رنگ مو 👱‍♀️ ارایشی🧚‍♀️💅💋 زیبای🧕 تغییر لباس و وسایل کهنه 😍😍 @banoyAmroz
مشاهده در ایتا
دانلود
☆بانوی امروز☆ برای دیدن پستای بیشتر حتما تایید و بزن ❤️
#داستان_زندگی_من قسمت_نهم بعد از کنفرانس دیگه همه منو می شناختن …تحمله محیطی که همه بشناسنت و نسبت
بابا خیلی حالش بدشده بود تا دو ماه چشماش دو بینی داشت…منم مجبور بودم رفت و برگشت به دانشگاه رو با تاکسی برم …. اینقدر سختی کشیدم تو این دو ماه که گفتنش برام سخته…هر روز باید با یه آدم با خصوصیاته اخلاقی مختلف سره کله می زدم…. یکی می گفت حاج خانم مواظب باش با ویلچرت ماشینو زخمی نکنی…اوندفعه ماشینو زخمی کردی تا حالا خوب نشده !! که باعث شد با بچه ها کلی بخندیم !! انگار ماشینش جونداره !! یکی آهنگه دوبس دوبس می گذاشت…که تو راه همش خدا خدا می کردم و گوشیم تو دستم بود …آماده باش تا اگه چیزی بشه به مامان زنگ بزنم!… یکی اینقدر با سرعت می رفت که مامان می گفت چقدر زود رسیدی …! یکی دیگه هم صد تا سوال می پرسید و تا دمه دره خونه با سوالهای جورواجور از من خودش رو سرگرم میکرد!! یه بار هم که دیگه از این راننده های جوونه تیتیش مامانی خسته شده بودم وقتی زنگ زدم آژانس گفتم لطفا اگه می شه راننده مسن و جا افتاده باشه …آقا چشتون روز بد نبینه … یکیو فرستادن گفتم حالا تو راه میمیره !! آقاه نزدیک ۱۱۰ سالش بود…بیچاره با رعشه ی دستاش نه می تونست به من کمک کنه نه فرمونه ماشینه دور بده !!! بعضی هاشونم اصلا نمی دونستن که معلولیت ……خلاصه ….تو این دوماه هم من هم خانواده سختی ها رو به جون خریدیم….اینا همش کاره خداست که تو تنگنا ترین راه هم کمکم می کنه و نمی زاره لغزش کنم….. تا اینکه داداشم درسش تموم شدو برگشت اهواز پیشمون… بعد از اون دیگه داداشم شد فرشته نجاتو حامیه من حامیه مامان، حامیه بابا و تو تک تکه لحظه هاو قدم ها با من بود و هست….داداشم مثه یه پدر زحمت کش مثه یه همدم پشتیبانم بود …. با همه ی سختی ها یک بار هم نگفت که مونا درس و دانشگاه برا چیته ؟….حرفی که بارها و بارها از اینو اون شنیده بودم؟….. البته بگم الان خدا رو شکر چشمهای بابام خوبه خوب شدن…و خودش منو می بره دانشگاه… خدایا قول میدم یه روزی همه ی این زحمتها رو جبران کنم….سعی می کنم…سعی….سعی….. من درس و ادامه میدادم.. .دومین سمینار رو هم تو دانشگای خودمون برگزارکردم ….که همه ی برخوردها امید رو تو دلم زنده می کرد… .سومین سمینار رو هم در دانشگاه فردوسی مشهد داشتم که با برگزیده شدنه چکیده به صورت پوستر یه نقطه کوچیکی تو آینده ی من واسه رسیدن به آرزوها روشن کرد… خدایا روز به روز از بزرگیه خودت به من نشون میدی….منی که در پست ترین نقطه ی دنیا بودم حالا با معلولیت با چیزی که خیلی ها فکر می کنن محدودیته به کجاها رسیدم …به جایی که آدمای سالمشم نمی تونن با گذروندن ۴ ترم برسن…. باور کنین …. من الان با همین پاهایی که خیلی ها بهش امید ندارن دارم سرنوشتمو می سازم…یه سرنوشته خوب…خدایا ازت ممنونم….. حالا دیگه همون دو سالی که دکتر گفته بود بچه تون خوب میشه (یادتونه که ؟) شده بود ۱۲ سال……من به این زندگیم هنوز عادت نداشتم …خوب سخته…نمی گم آسونه…نمی گم راحته راحتم…ولی هیچوقت احساسه نیاز به راه رفتن هم نداشتم…….. درگیره امتحاناته ترمه ۳ بودم .. یه روز که رفته بودم حموم دستم رو زیره آبه داغ گرفتم….اما ….اما… خدایا باز چی شدم….؟ ادامه داره….