eitaa logo
☆بانوی امروز☆ برای دیدن پستای بیشتر حتما تایید و بزن ❤️
46.5هزار دنبال‌کننده
13هزار عکس
32.6هزار ویدیو
109 فایل
کلی ایده وترفند خانه داری خاص رنگ مو 👱‍♀️ ارایشی🧚‍♀️💅💋 زیبای🧕 تغییر لباس و وسایل کهنه 😍😍 @banoyAmroz
مشاهده در ایتا
دانلود
18.65M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
ترفند از بین بردن بوی بد کفشور آشپزخانه 💜 😍😍🌹🌹🌹______ @banoyAmroz 😍😍🌹🌹🌹_____ فراموش نشه 😍
یه ساندویچ جذاااب ی پیاز بزرگ رو خلالی کردم ریختم تو تابه ک کمی چربش کرده بودم پیازم ک سبک شد فیله بوقلمون (میتونین سینه مرغ بزنین)رو ک نواری خرد کرده بودم بهش اضافه کردم وگذاشتم آب بندازه و تفت دادم تا بپزه.بعد قارچ اسلایس شده اضافه کردم و حرارت زیاد کردم با شعله بالا تفت دادم و اخر هم فلفل دلمه نواری خرد شده رو ب مواد اضافه کردم.اخر سرهم فلفل پاپریکا اویشن زردچوبه و نمک اضافه کردم برای سس هم ی ق سس مایونز ی ق ماست ی ق ارده کمی سس خردل ابلیمو نمک و فلفل همرو مخلوط کردم و سرو کردم 😍😍🌹🌹🌹______ @banoyAmroz 😍😍🌹🌹🌹_____ فراموش نشه 😍
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
مشاهده در پیام رسان ایتا
. 🌸سلام ☕️صبح پنجشنبه تون بخیر 🌸چون همیشه ☕️دعایم برایتان 🌸عاقبت به خیری ☕️سلامت جسم و جان 🌸و دلی خالی ازغم و غصه است ☕️روزتان پراز رحمت الهی 🌸زندگیتان پراز برکت و موفقیت ‌‎‌‎ ‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌‌
رهایی_ازشب   وقت سفر رسید... همہ ے راهیان ایستاده و منتظر مشخص شدن جایگاهشون بودند. فاطمہ و من درتڪاپوے هماهنگے بودیم. حاج آقا مهدوے گوشہ ای ایستاده بود و هر از گاهے بہ سوالات فاطمہ یا دیگر مسئولین جوابے می داد. چند بار نگاهش بہ من گره خورد اما بدون هیچ عمق و معنایے سریع بہ نقطہ اے دیگر ختم می شد! بالاخره اتوبوس ها با سلام و صلوات بہ حرڪت افتادند. حاج آقا هم در اتوبوس ما نشستہ بود و جایگاهش ردیف دوم بود. من و فاطمہ ردیف چهارم نشستہ بودیم. 🍃🌹🍃 ڪاش در این اتوبوس ڪسے حضور نداشت به غیر از من و حاج آقا مهدوے! اینطور خیلے راحت میتوانستم بہ او زل بزنم بدون مزاحمے! فاطمہ اما نمیگذاشت. هر چند دقیقہ یڪبار با من حرف میزد و من بدون اینڪہ بفهمم چہ میگوید فقط نگاهش میڪردم و سر تڪون می دادم. چند بار آقاے مهدوے فاطمہ را صدا زد و من تمام وجودم سراسر حسادت و حسرت می شد. با اینڪہ میدانستم این صرفا یڪ صحبت هماهنگے است و فاطمہ بخاطر مسئولیت بسیج محبور بہ اینڪار است ولی نمیتوانستم بپذیرم ڪه او مورد توجہ آقای مهدوے باشه و من نباشم. این افڪار نفاق رفتارم را بیشتر ڪرد. تا پایان سفر من روسری ام جلوتر مے آمد و چادرم را ڪیپ تر سر میڪردم. تا جایی ڪہ خود فاطمہ به حرف آمد وگفت جورے چادر سرم ڪردم ڪہ انگار از بدو تولد چادرے بودم !! او خیلے خوشحال بود و فڪر میڪرد من متحول شدم. بیچاره خبر نداشت ڪہ همہ ے این ڪارها فقط براے جلب توجہ حاج مهدویہ! 🍃🌹🍃 بہ خرمشهر رسیدیم. هوا خیلے گرم بود. اگر چہ فاطمہ می گفت نسبت بہ سال هاے گذشتہ هوا خنڪ تره. خستگے راه و گرما حسابے ڪلافہ ام ڪرده بود. ما را در اردوگاه سربازان اقامت دادند و اتاق بزرگے رو نشانمان دادند ڪہ پر بود از تخت هاے چند طبقہ و پتو هاے ڪهنہ اما تمیز ! با تعجب از فاطمہ پرسیدم: -قراره اینجا بمونیم؟! او با تڪان سر حرفم را تایید ڪرد و با خوشحالے گفت: -خیلے خوش میگذره... با تعجب بہ خیل عظیم زنان و دختران اون جمع بہ تمسخر زمزمہ ڪردم: _حتماا!!!! خیلے خوش میگذره! خانوم محجبہ اے آمد و با لهجہ ے شیرین جنوبے بهمون خیر مقدم گفت و برنامہ هاے سفر رو اعلام ڪرد. ظاهرا اینجا خبرے از خوشگذرونے نبود و ما را با سرباز ها اشتباه گرفتہ بودند! اون خانوم گفت _ساعات شام و نهار نیم ساعت بعد از اقامہ ے نمازه و ساعت نہ شب خاموشیہ! همینطور ساعت چهار هم بیدار باشہ و پس از صرف صبحانہ راهے مناطق جنگے میشیم و فردا نوبت دو ڪوهہ است. اینقدر خسته بودیم ڪہ بدون معطلے خوابیدیم. داشتم خواب میدیدم. خوب میدانم خواب مهمے بود ڪہ با صداے یڪنفر ڪه بچہ ها رو با صداے نسبتا بلندے صدا میزد بیدار شدم. دلم میخواست در رختخواب بمانم و ادامہ ے خوابم را ببینم ولے تلاش براے خوابیدن بی فایده بود و واقعا اینجا هیچ شباهتے بہ اردوے تفریحے نداشت و همہ چیز تحمیلے بود!!! صبحانہ رو در کمال خواب آلودگے خوردیم. هر چقدر بہ ذهنم فشار آوردم چہ خوابے دیدم هیچ چیزی بخاطرم نمے آمد. 🍃🌹🍃 فاطمہ خیلے خوشحال و سرحال بود. میگفت _ اینجاڪہ میاد پر از سر زندگے میشہ! درڪش نمیڪردم!! اصلا درڪش نمیڪردم تا رسیدیم بہ دو ڪوهہ! آفتاب سوزان جنوب بہ این نقطه ڪہ رسید مثل دستان مادر ، مهربان و دلجو شد. یڪ فرمانده ے بسیج آن جلو ڪنار ساختمان هاے فرسوده اے ڪه زمانے راست قامت و پا برجا بودند ایستاده بود و برامون از عملیات ها میگفت و کسانے ڪہ در این نقطہ شهید شده بودند. او میگفت و همہ گریہ میڪردند !!!!  🍁🌻ادامہ دارد…
7.71M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
آموزش کیک😋 راحت، فوری و سه سوته 🍰 😍😍🌹🌹🌹______ @banoyAmroz 😍😍🌹🌹🌹_____ فراموش نشه 😍
یه ساندویچ جذاااب ی پیاز بزرگ رو خلالی کردم ریختم تو تابه ک کمی چربش کرده بودم پیازم ک سبک شد فیله بوقلمون (میتونین سینه مرغ بزنین)رو ک نواری خرد کرده بودم بهش اضافه کردم وگذاشتم آب بندازه و تفت دادم تا بپزه.بعد قارچ اسلایس شده اضافه کردم و حرارت زیاد کردم با شعله بالا تفت دادم و اخر هم فلفل دلمه نواری خرد شده رو ب مواد اضافه کردم.اخر سرهم فلفل پاپریکا اویشن زردچوبه و نمک اضافه کردم برای سس هم ی ق سس مایونز ی ق ماست ی ق ارده کمی سس خردل ابلیمو نمک و فلفل همرو مخلوط کردم و سرو کردم 😍😍🌹🌹🌹______ @banoyAmroz 😍😍🌹🌹🌹_____ فراموش نشه 😍
5.52M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
املت قرتی خوشمزه😂😍 🍳 😍😍🌹🌹🌹______ @banoyAmroz 😍😍🌹🌹🌹_____ فراموش نشه 😍