eitaa logo
باران 🌧 عشق و ثروت ✓ اشرف ملکوتی خواه
1.8هزار دنبال‌کننده
5.3هزار عکس
3هزار ویدیو
122 فایل
💯دنیا و آخرت خوب ساختنی ست نه یافتنی!! ☀️💫ای که مرا خوانده ای؛ راه نشانم بده! اشرف ملکوتی خواه هستم🦋 #مشاور_خانواده سفیر #عشق #ثروت💰 با کلی آموزش #رایگان در حوزه های توسعه فردی و خانوادگی اینجا زندگیت #متحول میشه🥰
مشاهده در ایتا
دانلود
25.31M حجم رسانه بالاست
مشاهده در ایتا
۴۰ روز دیگه ماه شروع میشه بیاید از همین امروز همگی برداریم به نیت در فرج آقا (عج) ‌ ♥️⃟━━━✿━━━━━━━⃟♥️ ✯ 🆔@baranbaranbb ♥️⃟━━━✿━━━━━━━⃟♥️
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
باورش با تو 😉 چطوریش با خدا..♥️ ‌ ♥️⃟━━━✿━━━━━━━⃟♥️ ✯ 🆔@baranbaranbb ♥️⃟━━━✿━━━━━━━⃟♥️
💖💖💖 ◾️نام رمان:بی قرار آغوش سرد◾️ (با اندکی ویرایش) بسم الله الرحمن الرحیم 💢 @jadehkarbala💢 پرستار جلوي در اتاق شوکا وايساد وگفت: بفرماييد آقاي سوادي ، اينجا اتاقشونه. در حالي ضربان قلبم خيلي تند شده بود ، چند ضربه به در زدم و با شنيدن صداي بفرماييد ، دستگيره رو چرخوندم . باورم نمي شد شوکاي عزيز من نزديک دوسال تو اين اتاق تنگ و خالي با پنجره کوچک نرده دار مثل يه زنداني زندگي کرده ، با ديدن اتاق شوکا يه ذره ترديدي هم رو هم که در مورد کارم داشتم گذاشتم و کنار و قرص و محکم به طرف تختش قدم برداشتم . شوکا سر به زير و به آرامي سالم کرد و روش رو به طرف پنجره چرخوند. حس کردم از حضورم ناراحته و اين احساس حسابي دستپاچه ام کرد ، نفس عميقي کشيدم و گفتم: اجازه هست بشينم؟ شوکا در حالي هنوز بيرون رو نگاه مي کرد گفت: خواهش مي کنم بفرماييد. سينه اي صاف کرد و گفتم: شما از حضورم معضبيد؟ برگشت به طرف و زل زد تو چشمام و گفت: شما چي فکر مي کنيد؟ از بي احساسي چشماش تنم يخ کرد .نگاهش سرد بود و بي مفهوم . گفتم : من قصد مزاحمت ندارم، اومدم اين کاغذ رو بدم خدمتتون و اگه احيانا سوالي داشتين جواب بدم . بلند شدم و کاغذ رو گذاشتم رو دستش و گفتم : خيلي سال بود فقط هاله اي از چهره ات رو مي ديدم و به اون دلخوش بودم . خيلي دلم مي خواست وقتي مي. بينمت وضعت بهتر ازاين چيزي باشه که االان مي بينم . بعضي وقتها فکر اينکه ازدواج کرده باشي حسابي خلم مي کرد ، اما ... اما کاش ازدواج کرده بودي و خوشحال و شاد زندگي مي کردي تا اينکه ايني باشي که االان روبه رومه ، تحمل بي وفايیت خيلي راحت تر از بيماريته ، در حالي که بغض چند ساله داشت سر باز مي کرد و من با تمام توانم سعي داشتم به خاطر حفظ غروروم اونو قورتش بدم ،برگشتم و نشستم سرجام. شوکا در حالي که کاغذ رو تو دستش مي فشرد ، پتو رو از روش کنار زد و آروم بلند شد و رفت کنار پنجره زندان کوچيکش و در حالي که رو به پنجره بود شروع کرد به خوندن صيغه نامه . وقتي خوندنش تموم شد برگشت و با تعجب گفت: اين که مدتش تموم شده! بهش لبخند زدم و گفتم : بايدم تموم مي شد تو که انتظار نداشتي صيغه محرميت چند ساله باشه؟ در حالي که هنوز با بهت نگاهم مي کرد ، ادامه دادم: ما اين ضيغه رو خونديم که تا قبل عقد راحت تر باشيم و چون قرار عقد براي بعد از عمل مادر علي بود و زمان دقيق برگشت ما از اسرائيل معلوم نبود براي همين مدتش رو چهار ماه در نظر گرفتيم ، اما ما دير کرديم و تو ... فقط از اين مي ترسيدم که شوکا....... ادامه دارد..... 🔆اینجا جاده کربلا است ↙️ 💢 @jadehkarbala💢 با ما همراه باشید 🌹
💖💖💖 ◾️نام رمان:بی قرار آغوش سرد◾️ (با اندکی ویرایش) بسم الله الرحمن الرحیم 💢 @jadehkarbala💢 فقط از اين مي ترسيدم که شوکا در مورد زمانبندي ها و مدت کم آشنايي و علت تصميم سريع و بدون شناخت ما براي ازدواج و اينکه درست زماني که علي تازه شهيد شده و همه داغدار اون بوديم ، منو اون تصميم به ازدواج گرفتيم و از مادر اون شهيد بزرگوار خجالت نکشيديم سوال کنه و فقط خدا خدا مي کردم ، دست رو اين قضيه نذاره که هر توضيحي بهش مي دادم بازم مشکوک مي شد که صيغه و ازدواجي در کار نبوده . در حالي که اضطراب داشت خفه ام مي کرد و حسابي کف دستام و پيشوني ام عرق کرده بود ،شوکا با شرم گفت: من گيج شدم نمي دونم چي بگم و چه حسي بايد داشته باشم. هيچ چي يادم نمي ياد و همين منو حسابي سردرگم کرده ، وقتي روناک گفت: خلباني که من تو تمام نقاشي هام اونو بدون صورت مي کشيم و در کشيدن اون هيچ اختياري از خودم ندارم ، مي تونه فردي از گذشته من باشه ، اين حس در من قوت گرفت که شايد بتونم با اين سرنخ ، گذشته خودم رو پيدا کنم ، هنوز يک ماه از حرف روناک نگذشته بود که اون اومد پيش من و ماجراي شما رو گفت ، حالا حس مي کنم خلبان گمنام نقاشي هام رو پيدا کردم اما باز گذشته برام تاريکه و حسي که به اون دارم گنگ و نامفهومه ! شوکا سرش رو بلند کرد و پرسيد :شما متوجه حرفام هستين؟ در حالي مست آرامش کلامش شده بودم ، بلند شدم و رفتم کنار پنجره و درست روبه روي شوکا ايستادم . سرش پايين بود ،نجوا کنان گفتم: من فقط اومدم ببرمت بدون هيچ انتظار و بدون هيچ خواسته اي ، فقط با من بيا ، جاي تو اينجا نيست ، تو يه استاد ادبيات بودي ، جاي تو پشت اين ميله هاي لعنتي نيست . نگاهش رو از رو زمين کند و توي چشمام نگاه کرد . نگاهش باروني بود و چشمهاي مشکيش زير چتر بارون خورده مژه هاش برق مي زد. در حالي که تو جادوي چشمهاش دست و پا مي زدم ، شنيدم که گفت: درسته زماني که سالم بودم مي خواستيد همسرم بشيد و اين سالها هم وفادار بودين اما شما مجبور نيستين منو با اين شرايط تحمل کنيد ، من از دنيا بريدم و روحاً توان انجام هيچ کاري رو ندارم ، از اينکه به فکر من هستين ممنون ولي خواهش مي کنم برين و منو به حال خودم بذارين ، من به اين. زندان کوچيک خو گرفتم و حالا ديگه آزارم نمي ده ، برين و خوشبختي و يه آينده شادي رو که بدون من مي تونيد داشته باشين با زندگي کسل کننده همراه آدم افسرده و بي رمقي مثل من عوض نکنيد، هيچ کس شما رو مقصر و گناهکار نمي دونه ، با وجود اينکه هيچ چيز از احساسي که به شما داشتم يادم نمي ياد ، اما اين نقاشي ها نشون مي ده شما تو ذهن من جاي بزرگي داشين ، ممنون که دنبالم گشتين و متاسفم که منو اينجوري پيدا کردين ولي بايد بگم من نمي خوام با شما بيام ، من نمي خوام ازدواج کنم ،چون زن بودن در من مرده...... ادامه دارد....
از حرفهاي شوکا شوکه شده بودم ، روناک در مورد اينکه وضعيت روحي شوکا ممکنه خيلي خراب بشه برام گفته بود ، بنابراين در عرض چند دقيقه به خودم مسلط شدم و گفتم: من نزديک پنج سال در به در دنبالت نگشتم که حرفامونشنيده از پيشت برم ، پس اگه ممکنه يه لباس گرم بپوش تا با هم تو محوطه قدم بزنيم. قدم به قدم با هم روي برگهاي رنگ رنگ و خيس بارون خورده پاييزي حرکت مي کرديم ، نه شوکا حرف مي زد و نه من مي خواستم اين آرامش زيبا رو با حرف زدن به هم بريزم و انگار اون هم به اين آرامش نياز داشت چون براي به هم زدن اين سکوت کاري نمي کرد. بالاخره خسته شد و گفت: ميشه بشينيم؟ سريع به طرف نزديکترين نيمکت راهنماييش کردم و نشستيم. بي مقدمه گفتم: من از تو انتطار ندارم با اين همه مشکالتي که داشتي يه زن عادي باشي و عادي هم ازدواج کني ، تو يه زماني نامزد من بودي و دلم مي خواد االان همسرم باشي ،شرايط و موقعيت خاص تو هم ذره اي منو ار تصميمم منصرف نمي کنه ، من ازت مي خوام باهام بياي و درمانت رو آزادانه تر و راحتتر تو خونه من ادامه بدي ، چون براي خروج از اينجا اجازه پدر يا همسر يا قيم نيازه و تو با ازدواج با من از اين زندون نجات پيدا مي کني ، اما اين به اين معني نيست که مجبوري همسر من باشي و مثل يه زن شوهر دار برخورد کني ! يه نفس عميق کشيدم و گفتم: نه اينکه من به تو کششي نداشته باشم و من نخوام نه ، منظورم اينکه راحت باش و هر طور دوست داري رفتار کن ، هيچ اجباري در کار نيست. فقط زود تصميمت رو بگير و با من بيا من مي خوام مراقبت باشم شوکا ، من...من دوست دارم. شوکا در حالي که ژاکت مشکيش رو به خودش مي پيچيد سرش رو پايين انداخت و چيزي نگفت. بلند شدم و کتم رو در آوردم و انداختم رو شونه هاش . برگشت و قدر شناسانه نگاهم کرد و زير لب ازم تشکر کرد. تقريبا بيشتر حرفهايي رو که بايد ، بهش زده بودم بنابراين گفتم: هوا سرده ، بهتره بريم داخل ، ممکنه مريض بشين . اونم مثل بچه هاي حرف گوش کن فوري بلند شد و همراه من راه افتاد . يه لحظه دلم براي مظلوميتش خيلي سوخت ، دختري که يه استاد ادبيات خوب تو يه دانشگاه معتبر بود و چهره زيبايي داشت مي تونست حاالا تو بهترين شرايط براي ازدواج باشه و خواستگارا براش سر و دست بشکنن اما حالا.... وارد اتاقش شديم هواي اتاق مطبوع بود و صورت آدم رو نوازش مي کرد ، شوکا کت من در آورد و گذاشت رو لبه تخت و بازهم زير لب تشکر کرد ، قبل از اينکه به اين حال و روز بيفته هم سر به زير بود و به ندرت تو چشم آدم نگاه مي کرد ، حاالا هم همين خصلتش رو حفظ کرده بود و بيشتر حرفهاشو به زمين مي زد تا به صورت طرف. شوکا ژاکتش رو در آورد و آروم رفت روي تختش . به نظر مي اومد خسته است و مي خواد دراز بکشه اما حضور من معضبش مي کرد، بنابراين گفتم: شما استراحت کنيد ، من مزاحمتون نمي شم ، من از فردا به مدت دو هفته به مناطق جنوب براي ماموريت اعزام مي شم. اين يه فرصت خوبي براي شماست که به گفته ها و خواسته من خوب فکر کنيد ، موقع برگشتن مي يام ديدنتون . شوکا سرش رو بلند کرد و زل زد تو چشمام و گفت: فرصت خوبيه که شما هم فکر کنيد. لبخند زدم و گفتم من چند ساله خوب فکرامو کردم ديگه نياز ندارم ، در ضمن مواظب خودت باش و زود خوب شو و آروم اضافه کردم عشق من و سريع از اتاق بيرون اومدم. امروز دقيقا ده روز از ملاقات من و شوکا مي گذره ، نمي دونم بالاخره تصميمش چيه ولي جوابش اگه منفي باشه........ ادامه دارد..... 🔆اینجا جاده کربلا است↙️ 💢 @jadehkarbala💢 با ما همراه باشید 🌹
🌷حتی اگر گرفتار طوفان مشکلات شوم، ✨ هراسی نیست 🌷ﻣﻦ ﺧﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﻡ ✨ﮐﻪ ﺧﺎﻧﻪ ﺍﺵ ﻫﻤﯿﻦ ﺣﻮﺍﻟﯽ ﺍﺳﺖ ... 🌷ﺩﯾﻮﺍﺭ ﺑﻪ ﺩﯾﻮﺍﺭ قلبم شبتون خدایی💗🙏🏻💗 ‎‌‌‌‌‌‌ ‌‌‌ 🆔@baranbaranbb
💖💖💖 💛ب‌نام خدا💛 ☘🌼اولین سلام صبحگاهی تقدیم به ساحت قدسی قطب عالم امکان، حضرت صاحب الزمان عج‌و‌باب‌الحوائج🌼☘ 🍃🌸السَّلامُ علیکَ یا بقیَّةَ اللهِ یا اباصالحَ المهدی یا خلیفةَالرَّحمنُ و یا شریکَ القران ایُّها الاِمامَ الاِنسُ و الجّانّ سیِّدی و مَولایْ الاَمان الاَمان🌸🍃 🍃🌺اَلسَّلامُ عَلَیْکَ یا اَباعَبْدِاللَّهِ وَ عَلَى الاَْرْواحِ الَّتى حَلَّتْ بِفِناَّئِکَ عَلَیْکَ مِنّى سَلامُ اللَّهِ [اَبَداً] ما بَقیتُ وَ بَقِىَ اللَّیْلُ وَ النَّهارُ وَ لاجَعَلَهُ اللَّهُ آخِرَ الْعَهْدِ مِنّى لِزِیارَتِکُمْ.🌺🍃 💎 اَلسَّلامُ عَلَى الْحُسَیْنِ 💎 💎وَ عَلى عَلِىِّ بْنِ الْحُسَیْن💎ِ 💎وَ عَلى اَوْلادِ الْحُسَیْنِ 💎 💎وَ عَلى اَصْحابِ الْحُسَیْن💎ِ 💚اللهم صل علی محمد و ال محمد و عجِّل فرجهم و العن اعدائَهم اجمعین💚 💠💎💠💎💠💎💠💎💠💎💠💎 ❄️بسم‌الله‌الرحمن‌الرحیم❄️ 💙دعای سلامتی امام زمان ( عجل الله تعالی فرجه الشریف)💙 💠اَللّهُمَّ کُنْ لِوَلِیِّکَ الْحُجَّةِ بْنِ الْحَسَنِ 💠 💎صَلَواتُکَ عَلَیْهِ وَعَلى آبائِهِ 💎 💠فی هذِهِ السّاعَةِ وَفیکُلِّ ساعَةٍ 💠 💎وَلِیّاً وَحافِظاً وَقائِداً 💎 💠وَناصِراً وَدَلیلاً وَعَیْناً 💠 💎حَتّى تُسْکِنَهُ أَرْضَکَ طَوْعاً 💎 💠 وَتُمَتِّعَهُ فیها طَویلاً💠 💎 بِرَحْمَتِکَ‏ یااَرْحَمَ الرَّاحِمینَ💎 ❄️ اللٰهَمَ عَجِل لِوَلیِّکَ الفَرَج ❄️ @baranbaranbb
❣ 🟢 آیت الله (ره) به شاگردان خود توصیه می کردند: 🔵 هر که از خانه بیرون می آیید، یک سلام به علیه السلام عرض کرده و یک حاجت♥️ بخواهید. 🌸🍃 🌹زمینه ساز ظهور باشیم 🖐🌹 🟣‎‎‌‌@baranbaranbb
فعلا قابلیت پخش رسانه در مرورگر فراهم نیست
نمایش در ایتا
سلااااام صبح قشنگ شنبه‌ تون بخیر و شادی خدایا شکرت بابت تک تک نعمتهامون که از شمارش خارج ان، میلیاردها نعمت داریم که دست به دست هم دادن تا ما راحت زندگی کنیم خدای خوبم بابت تک‌تکشون شکر🙏♥️ 🔹امروز چندتا برگه و خودکار برداریم 📝تو یه برگه ها هر نعمتی رو که میبینیم بنویسیم و بابتشون شکرگزاری کنیم 📝تو یکیشون ۳ تا کار عقب مونده رو بنویسیم که تو این هفته حتما تمامشون کنیم 📝و در سومین برگه ۷ تا آرزومونو که دلمون میخواد این هفته بهش برسیم رو جوری بنویسیم که انگار بهتر از تصورمون برآورده شدن مثلا به این شکل خدای مهربانم هزاران سپاس بابت واریز شدن ۱۰ میلیون تومان پول که دوست داشتم در این ماه به حسابم بیاید و به راحتی به سفر بروم، هزاران سپاس بهتر از تصورم از جایی که هرگز تصورش‌را هم نمی‌کردم این پول به دستم رسید خدایا شکرت خدایا شکرت ❤️ این سه تا تمرین ساده میتونه این هفته رو پر از هیجان و‌شگفتی و عشق کنه میریم که یک روز و هفته‌ی زیبا‌‌رو در کنار هم بسازیم❤️😊 ‌ ♥️⃟━━━✿━━━━━━━⃟♥️ ✯ 🆔@baranbaranbb ♥️⃟━━━✿━━━━━━━⃟♥️
🔺فقط امروز 🔺" فقط امروز " به نظر من یک فرمول اساسی زندگیه که خیلی خیلی کاربردیه؛ من سالها روی زندگی آدم های موفق، داستان نویس های موفق، بیزینس منهای موفق و... کار کردم و یک نکته طلایی هست که توی هر بعد از زندگیت کمکت میکنه 👈امروز رو از دست نده، امروز خیلی قدرت داره؛ و من دیدم همه اون آدم ها همیشه روی موجِ امروز سوار بودند به همین دلیلم بسیار موفق بودند ✅اگر میتونی امروز برای نجات زندگیت یه کاری بکنی حتما همین امروز انجامش بده، اگر قراره از کسی طلب بخشش کنی امروز انجام بده، اگر قراره یک رابطه ناسالمو تموم کنی نگذار با تاخیر تو زخمت رو عمیق تر کنه اگر برای کارت برنامه داری همین الان انجامش بده حتی اگر شده فقط یک گام کوچک برداری امروز حرکت کن 🔺اگه این فرمول هر روزت باشه پیشرفت تو به عنوان یک انسان در همه زمینه ها عالی خواهد بود. 🆔@baranbaranbb