هیچ کس هم در داروخانه نبود
من بودم همزمان پزشکی و دارو خانه و چند تا کیس که واقعا تجربه نداشتم و خانم تهرانی هم که هنوز تا سر کوچه نرفته بود و سرمش هنوز به ورید ساب کلاوین نرسیده بود که درد شکم امانش را بریده بود و برش گردانده بود
بعد از کلی فکر برای تصمیم گیری بلاخره یکی از رزیدنت ها رسید درمانش فوق تصورم بود همه را به بیمارستان ارجاع داد💯 یعنی درمانی که هم اصولی بود و هم به شدت بدون کاربرد(با حفظ احترام)، چون قطعا وقتی همه راه ها بسته است و نزدیک ترین بیمارستان دو ساعت پیاده روی دارد ( آمبولانس اعزام نکردن براش) تو باید مریض را پایدار کنی و بفرستی و این ارجاع آنجا هیچ دردی را در آن لحظه دوا نمیکرد
مریض ها هم اصلا قصد بیمارستان رفتن نداشتن ساعتی دیگر نماز آقا بود و کسی قصد بازگشت از نیمه راه را نداشت
مریض های بعدی بچه ها رسانه که از گروه های مختلف برای تصویر برداری آمده بودند و طبقه بالای ساختمان مستقر بودند دخترانی همسن و سال من و کمی کوچکتر سردرد و سرگیجه و رنگ پریده آمدند
شرح حال گرفتم از دیروز هیچی نخورده بودند، کسی بهشان شام هم نداده بود و اصلا نخوابیده بودند گفتن یه سرم بدین، گفتم اول برات یه چیزی میارم بخورین بعدم براتون سرم میزنم، فقط لقمه های الویه دیروز را داشتیم نگران بودیم شاید برایش خوب نباشد اما چاره ای نبود لقمه را دادم و روی تخت نشستد و مشغول شدند
چند دقیقه بعد که سرم را بردم خوابشان برده بود، بیدار که شد رنگشان بهتر شده بود و رفتند
مریض معده درد زیاد می آمد، مخصوصا کسانی که از تهران آمده بودند چند روز بود که غذای درستی نخورده بودند و استرس و غم عزای پدر زخم معده ها را برآورده بود
به لحظات نماز آقا نزدیک میشدیم و درمانگاه خلوت میشد
رفتیم سر خیابون اکثرا نشسته بودند روی خاک ماتم تو و به روضه گوش میکردند و جمعیت کمتری هم به جلو حرکت میکردند روضه را که گوش کردیم دیدم صف نماز پر نشده چند دقیقه مانده بود به سمت جمکران رفتم ندای الصلاة الصلاة که بلند شد برای رسیدن به نماز می دویدیم و ترس از دست دادن آن لحظه های سختی را برما گذراند
تکبیر اول را هم گفتند نمیدانستم کی به صف نماز میرسم خود آقا به داد قلبم رسید که چند متر جلو تر وصل شدیم و قامت بستیم
نماز با هق هق جمعیت و شانه های لرزان یتیم های رهبر شهید به پایان رسید نمازی که آیت الله جوادی آملی برای آقا خواند از عمق جان برآمد و بر عمق جان نشست
نماز تمام شد جلوی مانیتور نشستیم و روضه غریبی ات را شنیدیم
همه روی خاک نشسته، مردان ما مثل زنان برای تو گریه میکردند من تا به حال همچین جمعی را ندیده بودم
روضه تمام شد هوا هم گرم شده بود میدانستم الان موکب شلوغ میشود برگشتیم علی رغم عدم دسترسی به اینترنت و تماس توانستم به دوستانم بسپارم از تلویزیون حرکت پیکر ها از جمکران را اطلاع دهند
تقریباً دو ساعتی گذشت ، موکب خلوت شد همه بیرون زدیم هر دسته ای گوشه بلندی یافته در افق تو را میجستند
مسیولین روی کانتینر ها، دکتر های دارو ساز روی تلی از خاک و ما در بلندی وسط جاده
داشتم با همکاران صحبت میکردیم این که آقای مارا زمستان شهید کردند اما تشییع او افتاد در گرم ترین روز های سال، همه جمعیت اینجا بی نهایت خالص فقط به خاطر او و میراثش آمده اند مثل حج در گرم ترین سرزمین و در گرم ترین روزها که مسیول خالص کردن انسانها است هیچ سیاحتی اینجا درکار نیست همه خالص تو اند و تو چقدر طرفدار از من عاشق تر داشتی و من نمیدانستم
دو ساعتی زیر آفتاب تحمل ناپذیر تیر ماه قم سپری شد، یاد روز های قبل افتادم که خیلی هوا خنک تر از این بود اما بدون کولر تا بیمارستان هم نمیشد رفت اما الان میان این جمعیت و زیر این آفتاب من بینهایت منتظر تو بودم
یک ساعتی را در آن وضعیت سر پا بودیم تا پیکرها از افق نمایان شد اشک و هق هق مردم شروع شد و بدون توقف تا آخر مسیر ادامه داشت،
قلب من اما ایستاده بود، من آقا را با تابوت نمیشناسم من آقا را تمام قد ایستاده و با مشت گره کرده شناختم زمان در ۹ صبح ۱۵ تیرماه ۱۴۰۵ متوقف شد و عهد خون مان را با آقا شهیدمان تجدید کردیم و پیکر ها از مقابل چشمان نگران ما گذشت و آنقدر رفت و رفت تا در دریای ملت از منظر چشمان محو شد و اینجا بود که (الان انکسر ظهری) ارباب شهید ما بر دلم افتاد
لایوم کیومک یا اباعبدالله
وقتی مسیولیتی داری باید زود خودت را جمع و جور کنی به موکب برگشتم میدانستم غلغله است
شیفت صبح تازه نفس به ما نیرو های شب اضافه شد، آمبولانس پشت آمبولانس موارد دهیدریشن و گرمازدگی را میآورد
یک پسر جوان روی تخت احیا بود، سنش به بیست نمی رسید هرچه بود از نیمه دهه هشتاد به بعد بود
گفتند آرام نمیشود، داغدار بود پدر از دست داده بود، حالتی که در یک تشییع جنازه مرگ ناگهانی جوان رخ داده عزاداری میکرد نمیتوانست راه برود و هر بار قصد رفتن می کرد میافتاد، داغ دل داشت میگفت ما خیلی بی غیرتیم آقا مونو کشتن چرا همه اینقدر ساکتن و تا الان دنیا را به آتش نکشیدیم میدونید کیو کشتن؟ به خدا ما ولی خدا از دست دادیم و از حال میرفت و با هیچ چیزی آرام نمیشد
یکی از پرستار ها که او هم همسن و سالش بود رفت بغلش صورت به صورتش گذاشت و آرام آرام بلندش کرد از روی زمین و روی تخت خواباندش یک ساعت در همان حالت با او صحبت کرد تا پسر به این زمان و مکان برگشت
دلم می خواست فریاد بزنم با تو همدردم و حس بی غیرتی خیلی سخت است، ابوالفضلی هایش میدانند چه می گویم 😭و همزمان پرستار هم در گوش من بگوید آن رازی که آرام کننده قلب داغدار آن جوان را آرام کرده است
یادم می آید آخر رمان ارمیا ، ارمیا با همه آرمان هایش در تشییع جنازه امام خمینی گم شد اما دهه هشتادی های خامنه ای اینطور خونخواه او و ادامه دهنده راه او و غیرت مند روی جانشین او هستند.
آرام آرام جمعیت رفت ساعت ۱۰ و نیم، میلیون ها نفر در خیابان بودند و ساعت ۱۲ که برای وضو گرفتن بیرون رفتم و تعداد انگشت شماری از افراد باقی مانده بودند این سرعت تخلیه باور نکردنی بود
نماز را که خواندم موکب که خلوت شد تازه یادم افتاد بیشتر از یک روز است که نخوابیده ام، دوباره که چشم هایم را باز کردم یک ساعت نشده بود اما همه چیز جمع شده بود ما از وسط کوچه خاکی رفتیم و سوار وانت موکب شدیم و از این اوقات کربلایی جدا شدیمو رفتیم، من امروز کربلا بودم
کربلای ما حسین، علی اصغر و زینب کبری و گرما و تشنگی و گرسنگی، غیرت مندی و... داشت، من امروز کربلا بودم جای شما خالی اما لایوم کیومک یا اباعبدالله
#آقای_شهید
#ملت_مبعوث
#روایت
#Kill_trump
#باید_برخاست
@baranfekrr
آقا ما امشب رفته زیارت
فقط و فقط همین امشب اونجا بمون زود برگرد
ایران بدون تو تاریک است 💔😭
یک بقچه خاص انتهای کمد سالی یکبار منتظر من بود، از وقتی اربعین توی گرما افتاد، آن هم گرمای عراق، رخت و لباس خاص خودش را لازم داشت.
توی بقچه چفیه، کوله پشتی، لباس نخی،شلوار نخی، چادر مناسب و روسری مشکی یک سال انتظار میکشیدند تا موعد شان برسد و راهی سرزمین عاشقان بشوند.
سالهای اخیر گوشی پزشکی، روپوش سفید، چند ورق قرص، باند و پماد و...هم به این فهرستِ در حال تکمیل اضافه میشد.
بعضی ها خیلی سال است یک بقچه دارند که همین وسایل را برایشان توی دلش نگه داشته چفیه و کوله و...، کوله شان را دم دست گذاشته اند، آنها خیلی سال است منتظر یک مسافرند تا برسد و با خبر رسیدنش راهی میقات شوند، به اندازه بستن کوله ای صبر در آن روز برای عاشقانش ممکن نیست.
۱۳ تیر ماه بود دهه دوم محرم، کوله طاقتش طاق شده بود انتظار نفس کشیدن در آن فضا را داشت، اربعین نرسیده بود اما بوی کربلا می آمد به سراغش رفتم، تهران همسفرم شد و رفت به دیدار آقا.
از لحاظ آدمها و حال و هوا همان اربعین بود اینبار در تهران، بلاخره شهید علت شباهت مشهد هاست چه مشهدِ کربلا و چه مشهدِ تهران.
امروز دوباره آنها را میگذارم سرجایش توی بقچه این بار نه در انتهای کمد برای سالی یکبار، میگذارم همین دم دست ها به امید روزی که خبر ان الصمصام المنتقم بیاید و وقت برای کوله بستن هم نیست باید آماده بود و در آن لحظه فقط #باید_برخاست و آن لحظه نراه قریبا (ما قطعا وقوع آن را نزدیک میبینیم)
افق نگاهم را با آن جایی که تو نگاه میکردی تنظیم کردم
شب جمعه تو را وقت زیارت عاشورا یاد کردم
یک هفته است به دارالذکر نظر کردم
اما دلتنگی، دلتنگی و دلتنگی دوری تو را درمانی نیست آن را چه کنم💔
@baranfekrr
راه کربلا مسیر عجیبی است هر گرم بار اضافه ای که همراه میبری در هر لحظه وزن سنگینش را روی تو می اندازد
یک گرم اضافه در۶۰ دقیقه در ۲۴ ساعت یک روز میشود ۱۴۴۰ گرم بار اضافه!
در حالی که در هر سفری تا جای لازم همه چیز را برمیداری که یک وقت لازم میشود حالا که قرار است بار را خودت بکشی انتخاب هایت بینهایت حساب شده میشوند که یک وقت وسیله اضافه ای وبال گردنت نشود
این شباهت عجیب ترین و ملموس ترین شباهت مسیر با مسیر آخرت برای من بود
فمن بعمل مثقال ذره خیر یره و من یعمل مثقال ذره شر یره را لحظه به لحظه با خودت به دوش میکشی و انگار هر تصمیم و هر انتخابی روی دوش تو سنگینی میکند
یاد آن حدیث آنجا در کامم شیرین میشود که مسیر سخت است توشه ات را به نیازمندی بده تا برایت تا مقصد ببرد
بار تک تک تصمیمات، انتخاب ها، مسئولیت ها و بهره مندی ها روی دوش مسافر آخرت سنگینی میکند بعضی ها خوب روی دوششان را سبک کرده اند طوری که به سبک باری شان غبطه میخورم!
در مصاحبه ای که راجع به شخصیت شهیده سیده بشری حسینی خامنه ای دیدم ( https://telewebion.ir/episode/0x16c7cdf1 )این جنس سبک باری را حس کردم. حتی فراتر از آن دیگر انگار پا روی زمین ندارد، بال دارد و با سبک ترین بال ها پرواز میکند!
در حدی سبک که جهیزیه دختر بزرگ نفر اول کشور در حد همان جهیزیه هایی است که همسر آقا برای دختران بدون جهیزیه جور میکند، در حدی سبک که فقط روح لطیفش را شعر و ادبیات سیراب میکند و تمام لطافتش را در زهرایش به تجسم در میآورد، خودش و دخترش مونس و زینت پدر میشوند، شهادت خانوادگی امام را فریاد میزنند و به راستی که زینب میشود، زینت پدر؛ زینتی در قواره پدری چون سید علی خامنه ای ✨
@baranfekrr
دل داشتیم، دادیم، جان بود، عرضه کردیم....
چیزی که دوست خواهد،صبر است و ما نداریم❤️🩹
_رفیعخان
@baranfekrr
امروز بعد مدتها در یک صحنه کاملا تصادفی که با عجله به سمت محل امتحان میرفتم به او برخوردم و از ذوق بعد از مدتها دوری او را بغل گرفتم و با عجله ادامه دیدار را به بعد از امتحان موکول کردیم
صحبت کردن با دوستان موافق در دمای ۴۵ درجه ای در ساعت ۳_۵ ظهر در فضای باز عمق ارادت و دلتنگی مارا به دوستان جانی نشان میداد.
مدتها بود هم را ندیده بودیم حرف های طبیبانه و تجربه های جدید مان را به اشتراک گذاشتیم.
یکی از جالب ترین نکات مطالعاتم را برایش توضیح دادم و ذوق را توی چشمانش دیدم برای شما بازگو می کنم
فصل های اول رفرنس بکمن (مرجع زنان و مامایی) توضیح میدهد اگر اجازه بدهی بیمار بدو ورود به اتاق پزشک صحبت هایش را کامل بکند و خوب به حرف هایش گوش بدهی و بعد وارد جزییات، نسخه نویسی و درمان بشوی مدت زمان ویزیت ها کاهش پیدا می کند!!
یعنی تمام عجله ای که اکثر پزشکان برای سرعت بخشیدن به ویزیت دارند زمانی به دست می آید که بگذارند مریض تمام صحبت هایش زا بکند و عجله نداشته باشند 😁
جمع اضداد است اما با منطق ذیل قابل توضیح است که اگر بگذاری مریض کامل صحبت کند از تکرار مطالب جلوگیری میشه چون مطمئن میشه که گوش شنوایی بوده و همه حرفاش را زده و زمان کمتری میگیره و با رضایت بیشتر کارش تمام میشود و میرود
به علاوه اینکه یک ویزیت کامل همراه با اقناع یعنی ایجاد پذیرش درمان و پیگیری طرح درمانی وگرنه مریض از این دکتر به آن دکتر میرود یا اینکه از دست میرود و بعدا با عارضه آن مشکل می آید که دیگر کار از کار گذشته
یاد یکی از اساتیدم می افتم، به او گفتم عجله دارم چون خیلی کار دارم. گفت انتها ی عجله به آنجایی که میخواهی نمیرسد.
انتهای عجله به سلامت نمیرسد برای اقناع طرف مقابل تان حوصله به خرج دهید
این داستان تا #طبیب_قلوب شدن ادامه دارد...
در ادامه دوستم مؤید دیگری بر صحبتم گذاشت
این با حوصله بودن در بسیاری از موارد هم به نفع پزشک میشود
دکتر م.ر استادمان بود جوان بود و عمل های پر ریسک را قبول میکرد توی رشته شان شکایت و رفت و آمد به پزشکی قانونی شایع بود و بقیه اساتید اصلا همچین روشی نداشتند
از او پرسیده بود چه طور جرئت می کنید وقتی بازار شکایت اینقدر داغ است همچین عمل هایی را قبول می کنید؟
گفته بود با مریض ها که خوب صحبت کنی مزایا، محدودیت ها، عوارض را توضیح دهی و کمک کنی آگاهانه تصمیم بگیرند اصلا کار به شکایت نمیرسد!
این بار برای در امان ماندن حوصله به خرج دهید😉
این داستان تا #طبیب_قلوب شدن ادامه دارد...
هدایت شده از ᴿᵘᶻᵉ 𝙁𝙚𝙠𝙧 | روضهفکر
شب بود هوای کربلا عالی بود
در مصرع قبل، جای ما خالی بود💔