اگه الان بودی برام چایی درست میکردی، یه پتوی اضافه مینداختی روم، مینشستی بالا سرم یکی از دستاتو میکشیدی رو سرم و با اونیکی دستامو میگرفتی و میگفتی «تو از غصه مریض شدی، میدونم». اما نیستی. از وقتی که خودت هم از غصه مریض شدی و مردی دیگه نیستی. کسی جز تو هم باور نمیکنه که من از غصه مریض شدم، هیچکس.