و اما عزیز من...
لا به لای خستگیات همیشه یادت باشه یکیو داری که از همه بیشتر دوست داره..)
نمیدانم چطور باید توصیفشان کنم....
چشمهایت؛
نه فقط یک رنگِ مشخص دارند، بلکه طیفی از احساسات را در خود جای دادهاند.
گاهی با برقِ شیطنتآمیزی میدرخشند که دلم میخواهد بدانم چه نقشهای در سر داری!
گاهی آرام و عمیق میشوند، انگار تمامِ رازهایِ جهان را در خودشان دارند و مرا به تأمل وامیدارند.
و گاهی...
گاهی آنقدر غمگین میشوند که دلم میخواهد تمامِ غصههایت را از چشمانت بگیرم و در آغوشم، آرامت کنم.
آن نگاهِ نافذ، انگار مستقیم به عمقِ وجودم نفوذ میکند و مرا لمس میکند.
حتی وقتی صحبت نمیکنی، چشمهایت هزاران حرف برایم دارند و من، تشنهی شنیدنِ تمامِ ناگفتههایت هستم...
"ما به دنیا آمدیم تا بجنگیم؛ نه با تفنگ و نیزه، که با عشق و اراده، برای سهمِ کوچکِ خوشبختیِ کنارِ هم.
دیدنِ تو،
حسِ بازگشت به خانه بود؛
خانهای که هرگز ندیده بودم،
اما تمامِ وجودم، آنجا را میشناخت.
این، عشق نبود؛
این، هویتِ گمشدهیِ من بود که در تو یافته بودم...