آمدی جانم به قربانت بمان دیگر نرو!
جان به لب آورده هِجرانَت بمان دیگر نرو...
هدایت شده از کافه نادری.
نوشته بود؛
آدمیزاد تاب نمیآورد ..
بالاخره باید یک جایی را داشته باشد تا به آن پناه ببرد!
شهری، دیاری، خانهای، سایهای، تنی، وطنی، بغلی
بغلی
بغلی