و برای تو
چیزهای زیادی نوشتم.!
اما آنچه هرگز در کلمات جا نشد
دلتنگیام بود.؛
دوستان را در دل رنجها باشد
که آن به هیچ دارویی خوش نشود!
نه به خفتن، نه به گفتن و نه به خوردن؛
الا به دیدار دوست ..!
هر زمان فالی گرفتم غممخور آمد ولی
این امیدِ واهمیِ حافظ مرا بیچاره کرد...
هدایت شده از بَــرقِنگــاه.
شب خوش؛ بخواب ماهِ بلندم ولی بدان..
شبها به یادِ چشمِ تو خوابم نمیبَرد!
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا..؟
دیگر آن حالاچرا معنی ندارد شهریار ؛
هر زمان برگردد او ؛ جانم فدایش میکنم..