eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
خیلی زود همه چی گذشت، حالا کل خانواده از این پیشنهاد با خبر بودند، داداشام از اینور و اونور تحقیقات کرده بودند و نتیجه ی همه ی تحقیقات این بود که کیومرث سربلند بیرون آمده بود و همه اونو تایید کرده بودند و انگار پسری خودساخته و همه چی تمام بود که از قضا همافر هم بود و توی این دوره ای که پول به سختی گیر میامد، ایشون حقوق بگیر دربار بود و خیالمون بابت مخارج زندگی راحت بود، البته به همین نسبت کارش هم سخت بود و همانطور که سیاره خانم گفته بود، ممکن بود هر چند سال یک بار محل خدمت کیومرث تغییر کنه و هر بار توی یک شهر و یک استان باشه. شب شده بود و قرار بود مثل روز بعد مراسم آشنایی انجام بشه، خانواده مون دور هم جمع بودن و بحثشون پیرامون زندگی من بود، خواهرا و عروس هام از این بخت و اقبال شیرین احساس رضایت می کردند و کیومرث را لایق این میدونستند که داماد آخر خانواده بشه، اما نمی دونم چرا من احساس می کردم، مجید علی رغم اینکه کیومرث را تایید کرده بود اما از یه موضوعی ناراحت بود و شاید ته دلش نمی خواست من با کیومرث ازدواج کنم، شایدم من بد احساس کرده بودم و مجید هم مشکلی نداشت ولی فکر می کردم مجید یه جورایی سرد هست. خانواده حرفاشون را زدند و قرار شد جواب اصلی را بعد از آشنایی اولیه بدیم. یک روز گذشت، دل توی دلم نبود، قرار بود شب خانواده کیومرث برای آشنایی بیان، از اول صبح چند دست لباس عوض کردم، اما هیچ کدوم به دلم نمی نشست، چون دفعه ی اول بود که کیومرث می خواست توی لباس خونه منو ببینه، خیلی حساس بودم باید خوب ظاهر می شدم. اذان مغرب را گفته بودند که خواهرام و شوهرشاشون با عروس ها و داداشام البته بدون بچه هاشون یکی یکی اومدن، چون می خواستن جلسه ی اولیه خونه خلوت باشه، قرار شده بود هیچ کس بچه هاش را نیاره میوه ها را شستم و خشک کردم، ظرف شیشه ای سبز رنگ که پایه ای پیچ در پیچ داشت و گلوله های ریز و تیله مانند دور آن، بهش جلوه ای خاص داده بود را جلوی روم گذاشتم و با دقت مشغول چیدن میوه ها شدم. یک طرف سیب های سرخ و یک طرف انگورهایی که از درخت انگور روی حیاط چیده شده بود را با سلیقه به زیبایی چیدم. می خواستم هندوانه را قاچ کنم و داخل ظرف دیگه بگذارم که سرو صدای خواهرم مهوش از بیرون بلند شد: کجایی عروس خانم پیدات نیست؟! سرم را بالا گرفتم و همانطور که خجالت می کشیدم، چون تا این لحظه کسی بهم نگفته بود عروس خانم، لبخندی زدم و گفتم: می خوام هندونه را داخل ظرف... مهوش نگذاشت حرفم تموم بشه و گفت: پاشو...پاشو برو یه لباس درست درمون بپوش، مثلا عروسی هااا، پاشو الان مهمان ها میرسن... ۱۱
از جا بلند شدم و گفتم: آخه هر لباسی را امتحان کردم، اما هیچ کدام به دلم نمی نشینه... مهوش که همیشه حواسش به این امور بود، دست منو گرفت و همانطور که من را دنبال خودش می کشوند گفت: بیا بریم که سورپرایز برات دارم با هم داخل اتاق شدیم، مهوش به طرف کمد لباس که داخل دیوار در آورده بودند رفت و در کمد لباس با صدای قیژی باز شد و از گوشه ی اونم به پلاستیک بیرون کشید و همانطور که دست می برد تا لباس داخل پلاستیک را بیرون بکشه گفت: این لباس را من فقط یه بار پوشیدم، یادته توی عروسی دختر عمو، اما لامصب برام تنگ شد، ولی اندازه تو هست، بپوش ببینم بهت میاد... خدای من! لباس صورتی رنگ ساتن که سر آستین ها و جلوی یقه اش منجق و ملیله های صورتی رنگ دوخته شده بود، این لباس واقعا به مهوش میومد اما چون یه ذره تپل شده بود عملا بی استفاده بود. به مهوش گفتم پشتش را کنه به من و لباس را پوشیدم و روسری که زمینه اش صورتی رنگی بود و همراهش آورده بود را روی سرم انداختم، گلهای آبی روی روسری و زمینه ی صورتی اون به چهره ام طراوت خاصی داده بود. مهوش روش را برگردوند و تا منو توی لباس دید چشماش یه برقی زد و گفت: وای ملیحه چقدر خوشگل شدی، امشب با این لباس آقا داماد را دیوونه میکنی... از شنیدن واژه ی داماد یکهو خون به سمت صورتم هجوم اورد و مطمئن بودم که الان صورتم گل انداخته، در همین حین مامان در را باز کرد و گفت: کجایین شما؟! زودتر بیاین برین توی آشپزخونه که وقتی مهمونا... یکدفعه چشمش به من افتاد، حرفش را قطع کرد و همانطور که داخل اتاق میشد آغوشش را باز کرد و گفت: ملیحه! دختر قشنگم، چه خوشگل و باوقار شدی و بعد منو محکم تو آغوش گرفت و همانطور که صداش از بغض می لرزید گفت: آخه من دوری تو را چطور تحمل کنم؟! چقدر زود بزرگ شدی! و بعد بغضش ترکید و می خواست گریه کنه که مهوش پادرمیونی کرد و گفت: واه مامان!هنوز نه به داره و نه به باره گریه زاری راه انداختی؟! مگه ما عروس شدیم، رفتیم و دیگه ندیدیتمون که برای ملیحه اینکار میکنی.. مادرم بوسه ای از گونه ام گرفت و‌گفت: شما همه تون بچه های عزیز من هستین اما ملیحه ته تغاری هست بهش عادت کردم ۱۲
اون زمان آرایش کردن و این خزعبلات مد نبود، زیبایی ها و چهره ها واقعی بود و مصنوعی نشده بود، با پوشیدن لباس و همون سر و صورت ساده و بی آلایش وارد آشپزخونه شدم. بوی چای تازه دم با هل همراه شده بود وعطر دلنشینی را در فضای آشپزخونه ایجاد کرده بود. بچه هامون هر کسی مشغول کاری بود، داداشا توی هال داشتند با مامان و بابا صحبت می کردن، منم روم نمی شد از آشپزخونه بیام بیرون، تا اینکه صدای زنگ در بلند شد. با صدای زنگ در انگار قلبم هری پایین ریخت، خودم را به پنجره کوچک آشپزخونه که کنار اجاق گاز بود رساندم و پرده ی پنجره را یه ذره کنار زدم، از این زاویه قسمتی از درخت انگور دیده میشد و میتونستم مهمانها را یه نظر ببینم. چشمم به حیاط بود، داداش مجید در را باز کرد، هیچی نمیدیدم، فقط چند تا سایه ی مبهم و صدای سلام و علیک رسمی می شنیدم. بالاخره جلو اومدن ، یه مرد میانسال که مشخص بود پدر کیومرث هست و دو تا خانم که یکیشون سیاره خانم همسایه ما بود و یکیش هم شبیه سیاره خانم اما کمی جوان تر نشون میداد ولی با همون حجاب و وقار سیاره خانم که معلوم بود مادر داماد هست. پشت سرش هم کیومرث و یه زن و مرد دیگه که احتمالا خواهر و برادر کیومرث بودن.. آاخ چشمم به کیومرث افتاد یه حالی شدم، اون قد و قامت توی کت و شلوار کرم رنگ با پیرهن سفید، دیدنی تر شده بود، بزنم به تخته خیلی خوشگل و خوش تیپ بود و توی این لباس برازنده تر و زیباتر شده بود. غرق دیدن کیومرث بودم که دست یکی اومد روی شونه ام... با دستپاچگی به عقب برگشتم، آبجی مهوش بود با خنده گفت: دختر اونطوری که مامان میگفت تو که داماد را دیدی، بیا کنار این بار ما این آقا پسر خوش شانس را رؤیت کنیم با خجالت خودم را کشیدم کنار و گفتم: همون که کت و شلوار کرم داره... مهوش اوفی کرد و گفت: ندیدمش، همین جا باش، من برم توی هال و با گفتن این حرف به سمت در آشپزخونه رفت و قبل از اینکه از آشپزخونه بیرون بره برگشت و گفت: ملیحه! نیای جلو در سرک بکشی زشته هااا می دونستم شوخی میکنه، سرم را پایین انداختم و بغل کابینت ایستادم. صدای همهمه و خوش و بش از توی هال میومد، کم کم صداها فرو نشست و سکوت همه جا را فرا گرفت که سیاره خانم شروع به حرف زدن کرد، اول که از کیومرث تعریف کرد و بعد هم شروع مرد از من تعریف کردن، انگار سیاره خانم می خواست هر طور شده این وصلت سر بگیره و بعد پدر داماد حرفهایی زد اما کیومرث حرفی نزد و بعد دیگه نوبت بابا و داداشام شد هر کسی حرفی میزد و من توی دلم یه هیجان عجیبی بود، یه استرس شیرین... تا اینکه بالاخره یکی به یاد من افتاد ، فکر کنم مادر کیومرث بود که گفت: حالا این عروس خانم نمی خواد بیاد ما روی قشنگش را ببینیم؟! ناخوداگاه دست و پام شروع به لرزیدن کرد و دیگه نفهمیدم کی چی گفت و وقتی به خود اومدم که خواهر بزرگم مهری داشت چای میریخت تا من ببرم. ۱۳
چادر سفید با گلهای ریز صورتی رنگ را روی سرم مرتب کردم و سینی چای را برداشتم و همانطور که دستهام میلرزید و آهنگ جرینگ جرینگ استکان ها که بهم می خورد مایه ی استرس بیشترم شده بود رفتم داخل هال، سرم را پایین انداختم و گفتم سلام... از هر طرف صدای به به، سلام و... بلند شد آروم سرم را گرفتم بالا، قبل از اومدن مهری بهم گفته بود که هر کسی کجا نشسته اما من اینقدری دستپاچه بودم همه چی را قاطی میدیدم و تا سرم را بالا گرفتم نگاهم با همون نگاه توی خونه ی سیاره خانم تلاقی پیدا کرد. ناخوداگاه لرزش دستهام بیشتر شد و از خدا می خواستم کاش این سینی چای نبود، آخه مطمئنم بودم به محض اینکه قدمی بردارم سینی و استکان ها با هم سرنگون میشه.. نمی دونم مجید استرس را از صورتم خوند یا اینکه خدا به دلش داد، شایدم اون رگ غیرت برادرانه اش گل کرد، از کنار دیوار پا شد و اومد سمتم و همانطور که سینی چای را ازم میگرفت گفت: تا جایی شنیدیم عروس خانم برای خواستگاری چای میاره، الان که جلسه آشنایی هست، پس چای را من میچرخونم و بعد به من اشاره کرد که برگردم سمت آشپزخونه... با اینکه دوست داشتم توی جمع باشم و کمی اطراف و افراد را بررسی کنم، اما دیگه نمی تونستم روی حرف داداش بزرگم نه بگم، برای همین سینی را دادم دست مجید و به سرعت خودم را انداختم توی آشپزخونه... صدای اعتراض بلند شد و فک کنم صدای خواهر کیومرث بود که از همه بلندتر گفت: خوب عروس خانم را چرا فراری دادین؟! ما می خواییم ایشون را بیشتر ببینیم و آشنا بشیم در همین حین با حرف سیاره خانم همهمه خوابید که گفت: به به! دختر نیست که...یک پارچه جواهره، کسی اینطور حرف دادشش را گوش کنه، حتما حرف شوهرش هم میزاره روی سرش دیگه... خلاصه اون شب گذشت و انگار دوتا خانواده از هم خوششون اومده بود و قرار شد آخر هفته برای خواستگاری رسمی بیان خونه مون... نمی دونم چرا اما همه اش حس می کردم مجید به این وصلت رضایت نداره، البته مخالفتی نمی کرد اما از حرکاتش میتونستم بفهمم یه چیزی هست این ما بین... ۱۴
یک هفته مثل برق و باد گذشت و حالا شب خواستگاری بود خانه مان شلوغ بود، از طرف کیومرث نزدیک ده نفری بودند و ما هم کل خانواده به اضافه عمه و عمو و دایی و خاله بودیم. از اقوامم هر کس کیومرث را میدید تاییدش می کرد و همه از اینکه بخت و اقبال خوبی نصیبم شده احساس خوشحالی می کردند و به من تبریک می گفتند. از نظر من کیومرث مردی همه چی تمام بود و واقعا هم بود و می توانست هر دختری را خوشبخت کند. مراسم خواستگاری هم با خوبی و خوشی برگزار شد و روز بعد از خواستگاری کیومرث به خانه ی ما آمد، دل توی دلم نبود، حالا رسما نامزدی شده بودیم و کیومرث می خواست به طور خصوصی با من صحبت کند. پدر و مادرم مخالفتی نداشتند، یادمه وقتی می خواستم داخل اتاق برم و با کیومرث صحبت کنم مجید من را به کناری کشید و گفت: ملیحه جان! خواهر عزیزم می دونم کیومرث پسر خوبی هست، اما شرایط کاریش هم در نظر بگیر، ایشون همافر هست و این یعنی هر چند سال یک بار باید به یه شهر و استان جدید برین، یعنی میشی مارکو پلو، کل ایران را می گردی، این خوبه منتها فکر این را هم کردی تویی که عادت کردی به خانواده، چه طوری می خوای دوری خانواده ات را طاقت بیاری؟! تازه از این ور فکر ما هم باش، همه ی بچه ها و خصوصا پدر و مادرمون به تو وابسته هستند، فکر دوری را هم بکن و این موضوع را توی صحبت هاتون مطرح کن و ببین نظر کیومرث چی هست مجید راست می گفت، موضوعی را گوشزد کرد که برای من خیلی مهم بود و تا این موقع بهش فکر نکرده بودم، یعنی نمی خواستم فکر کنم اما الان که یک قدمی عقد بودیم باید مطرح می کردم. با چادر سفید گل گلی وارد اتاق شدم، ظرف میوه ای که مادرم آماده کرده بود را مقابل کیومرث روی زمین گذاشتم. کیومرث کنار دیوار نشسته بود و به پشتی تکیه داده بود و توی این پیراهن خط خطی قهوه ای و شلوار کرم رنگ، با موهایی که از تمیزی می درخشید و صورتی صاف و یکدست، خیلی دلنشین شده بود. دوست داشتم مدتها بنشینم و فقط نگاهش کنم، اما خجالت می کشیدم با کمی فاصله روی پتوی کناره ای بغل دیوار نشستم و همانطور که با انگشتای دستم بازی می کردم گفتم: ببخشید..ب..بفرمایید میوه بخورین... کیومرث لبخند ملیحی روی لب هاش نشاند و‌گفت: چشم بانو! اما اگر سیب سرخ را جاز بزنم بی احترامی به شما نمیشه؟! آخه بشقاب و کاردی نیست... وای خدای من! تازه یادم افتاد که بشقاب نیاوردم خواستم از جا بلند بشم که تقه ای به در خورد و مامان که حواسش به همه چی بود با سینی چای که کنارش بشقاب و کارد هم بود وارد اتاق شد و سینی را کنار ظرف میوه ها گذاشت و همانطور که با اشاره چشم و ابرو چیزی نامفهوم بهم می گفت رو به کیومرث گفت: یه گلویی تازه کنید و بعد بنشین به حرف و با زدن این حرف اتاق را ترک کرد. کیومرث از مامان تشکر کرد و جالبه گفت: دستتون درد نکنه مامان! یعنی هنوز هیچی نشده مادر من را برا خودش مصادره کرد. ۱۵
تمام حرکات کیومرث دل هر دختری را می لرزوند، اینقدر با متانت برخورد می کرد که ناخوداگاه جذبش می شدم و البته مزه پرانی های اصولی و لطیفانه اش هم دلم را برده بود کیومرث دست برد و چای خوشرنگی را که مادرم ریخته بود و بوی هل همراه بخار از آن به هوا بلند بود را برداشت و گفت: به به! این چای خوردن دارد، آن هم در کنار یاری شوخ چشم... از شنیدن این اصطلاح خنده ام گرفت و همانطور که سعی می کردم خنده ام را بخورم سرم را پایین انداختم و گفتم: چه شاعرانه... کیومرث لبخندی زد و گفت: این از هنرهای بانو بود، بعد از رؤیت جانبعالی در مجلس قران و آن برخوردهای بعدش، از یک همافر تبدیل شدم به عاشقی که طبع شعر پیدا کرد و اینک شعرش در حال فوران است. از اینهمه احساسات کیومرث سر ذوق آمده بودم اما انگار کلمه ی«همافر» در ذهنم اکو می شد و به دنبالش حرفهای مجید در سرم می پیچید. می خواستم به طریقی بحث را شروع کنم که انگار کیومرث حرف ناگفته ی مرا خواند و‌خودش شروع به صحبت کرد: راستش ملیحه بانو! بنده قبل از دیدن شما، دخترهای زیادی دیدم، از طبقه های مختلف، هم مرفه و پولدار و هم متوسط و گاهی هم فقیر، دخترهای زیبا و با وقار، اما هیچ کدام نتوانست نظر من را به خودش جلب کند. خواهر و مادر هم در این امر فعال بودند و اغلب هر ماه کاندیدی برای ازدواج با من در نظر می گرفتند اما واقعا هیچ کدام نتوانست مرا جذب خودش کند به طوریکه کم کم همه از ازدواج من ناامید شدند و اما بالاخره قسمت من در خانه ی خاله ام سیاره خانم به سمتم آمد و از روزی که شما را دیدم، یک لحظه هم از فکرتان بیرون نیامدم. باید بگم من سخت پسندم اما گوهر پسندم و الان هم به خودم می بالم که شما را انتخاب کردم، مهربان و خون گرمم، دیر عصبانی می شوم ، اهل گردش و تفریح و البته نماز و روزه ام هم به جاست، درست است که کارمند دولت هستم اما گاهی بعضی از سیاست های دولت و حکومت مرا آزار می دهد و بعد صدایش را آهسته کرد و گفت: راحت بگویم، من از شاه خوشم نمی آید و... هر چه که کیومرث حرف میزد، من بیشتر و بیشتر جذبش می شدم و به این نتیجه میرسیدم که مرد زندگی ست تا اینکه... ۱۶
کیومرث گفتنی ها را گفت و همانطور که سیب سرخی از ظرف میوه برمی داشت و به سمتم میداد گفت: بفرمایید! حالا شما هر انچه دل تنگتان می خواهد بگویید هجوم خون را به صورتم حس می کردم و مطمئن بودم الان مثل لبو سرخ شدم، اصلا اینهمه کمرویی از من بعید بود. دست بردم و سیب را گرفتم، همانطور که توی دستم می چرخاندمش و سعی می کردم فشار روحی ام را با فشار دادن سیب تخلیه کنم، سعی کردم بر احساساتم فائق بیام و واقع بینانه حرف بزنم و از حرفهای احساسی پرهیز کنم،چون این جلسه جلسه ی مهمی بود، با آینده ی من در ارتباط بود و می بایست هوشمندانه عمل کنم. بعد از کمی سکوت آب دهنم را قورت دادم و گفت: راستش...راستش شما از هر نظر مرد کاملی هستید، یعنی طبق شناختی که تا امروز از شما بدست آوردم، مطمئنم می تونید هر دختری را خوشبخت کنید اما... به این جای حرفم رسیدم کمی تعلل کردم تا بتونم جملات را درست پشت سرهم بچینم. کیومرث که مشخص بود منتظره تا ادامه ی حرف من را بشنوه با هیجانی در صدایش گفت: اما چی؟! بنده از نظر بانو عیب و ایرادی دارم که باید برطرفش کنم؟! با حالتی دستپاچه گفتم: نه...نه..شما عیبی ندارید، راستش...راستش این عیب برای من هست، من خیلی به خانواده ام وابسته ام و البته خانواده ام هم به من وابسته اند، یعنی...یعنی اگرم ازدواج کنم باید زود به زود خانواده ام را ببینم وگرنه از لحاظ روحی بهم می ریزم. با سختی این حرف را زدم و سرم را پایین انداختم و خیره به گلهای قالی شدم. کیومرث با طمأنینه ای در کلامش گفت: همین...فقط همین؟! خوب شرایط را طوری فراهم می کنم که بانو زود به زود خانواده اش را ببیند سرم را بالا گرفتم و به چهره ی مصمم کیومرث خیره شدم و گفتم: آخه چطوری؟ شما که مدام تهران نیستین، همافر هستین، هر سال خدامیدونه کجای این کشور پهناور بندازنتون، یه بار شمال، یه بار جنوب و... آخه با این وجود چطور می تونید همچی حرفی بزنید؟! کیومرث نفس کوتاهی کشید و گفت: من یا حرفی نمیزنم یا اگر بزنم روی حرفم هستم، به من و حرفام شک نکن بانو... ۱۷
سرم را کمی بالا گرفتم و همانطور که از زیر چشم به کیومرث نگاه می کردم گفتم: یعنی می خواید بگید دور کارتون را خط می کشید؟! چون با این شغل شما واقعا امکانش من زود به زود به خانواده ام سر بزنم، در ضمن برای من یک هفته دوری از خانواده مثل یک سال میمونه، نهایت همون هفته ای یک بار باید ببینمشون... کیومرث سری تکان داد و گفت: نه! قرار نیست من از شغلم کناره بگیرم، چون این شغل را دوست دارم و برای به دست آوردنش خیلی زحمت کشیدم و از طرفی خدمت به خلق خداست، گفتم شرایط را طوری می چینم که شما به خواسته ات برسی، آیا دیگه حرفی هست؟! با تعجب بهش چشم دوختم و گفتم: حرف دیگه ای ندارم، فقط برام سواله که شرایط را چه طوری میچینید؟! کیومرث لبخند محوی زد و گفت: ببینم خط هوایی را برای چی گذاشتن؟! ما اگر کیلومترها با تهران هم فاصله داشته باشیم با یک ساعت سفر هوایی، تهران هستیم، به این راحتی! اصلا هم مشکلی نبود... تا این حرف را از کیومرث شنیدم، ذوق زده شدم، با خودم گفتم من چقدر برای این آقا ارزش دارم، اولا که حاضره هر هفته منو بفرسته پیش خانواده ام دوما هر هفته سفر هوایی...برای منی که تا به حال هواپیما سوار نشده بودم، یک زندگی رمانتیک بود، البته اون زمان فقط کسایی که پول و پله داشتند و دستشون به دهنشون میرسید می تونستند هواپیما سوار بشن و تقریبا هشتاد درصد مردم اصلا امیدی به دیدن یک هواپیما از نزدیک نداشتند چه برسه به سفر با هواپیما... سکوت کرده بودم و در عالم خودم غرق بودم و غافل از این که ذوق زدگیم به شکل یک لبخند ملیح توی صورتم نشسته بود. با حرکت دست کیومرث که جلوی صورتم تکان داد به خود اومدم که میگفت: بانو جان! کجایی؟! آیا مشکل حل شد؟! با حالتی دستپاچه گوشه های چادر را بهم آوردم و گفتم: ب...ب...بله، حل شد. و واقعا کیومرث به من اطمینان لازم را داده بود کیومرث خنده ریزی کرد و گفت: حالا اگر مشکل حل شد یه نصف از اون سیب سرخ دستتون را بدین به من که خیلی دلم می خواد سیب از دست بانوجانم بخورم. باز هم حس خجالت زدگی بهم دست داد و همانطور که کارد را برمی داشتم و دستام واضح می لرزید گفتم:چ..چ...چشم الان... ۱۸
بالاخره اولین جلسه ی صحبت من با کیومرث که حکم نامزدم را داشت تمام شد. درسته کیومرث دوست داشت ساعت ها کنار من باشه، اما جلوی خانواده ام طول دادن جلسه بیش از این خوبیت نداشت و بعد از دوساعت حرف زدن، بالاخره به اتمام جلسه رضایت دادیم. وقتی کیومرث در اتاق را باز کرد، داخل هال کسی نبود اما صدای پچ پچ مبهمی از سمت آشپزخانه می آمد ، کیومرث یاالله یاالله گویان وارد هال شد و پشت سرش پدر و مادرم از آشپزخانه بیرون آمدند مادرم طوری نگاهم می کرد که خودم متوجه شدم خیلی طولش دادم و سرم را پایین انداختم، اما پدرم خیلی عادی به سمت پشتی های کنار دیوار آمد و گفت: بفرمایید، بفرمایید بنشینید و گلویی تازه کنید، از شواهد برمی آید که زیاد حرف زدید و هر دو خسته اید. کیومرث سرش را پایین انداخت و گفت: ممنون، داخل اتاق پذیرایی شدیم، با اجازه تون من برم که کمی دیرم شده و عذرخواهی می کنم که این جلسه ی دونفره طولانی شد واقعا... پدرم که مرد فهمیده ای بود گفت: روند طبیعی یک ازدواج همینه، باید قبل از ازدواج همه چی را درست بررسی کنید و به قول معروف چشمهات را درست باز کنی و اما بعد ازدواج دیگه چشمات را ببندی... کیومرث بله ای گفت و بعدم از پدر و مادرم خداحافظی کرد. من به رسم ادب تا جلوی در هال برای بدرقه باهاش رفتم و در آخرین نگاه کیومرث نامحسوس چشمکی بهم زد و گفت: به امید دیدار دوباره و من که آسمان را در زمین سیر می کردم نمی دانستم این دیدار و گفتگو اولین و آخرین گفتگوی دو نفره ما خواهد بود و با خوشحالی از او خداحافظی کردم. به محض اینکه در خانه بسته شد، ناگهان سه تا داداشام از توی آشپزخونه بیرون آمدند. همانطور که چادر روی شونه هام افتاده بود با تعجب به آنها نگاه کردم و گفتم: س..س..سلام...شما هم اینجا بودید؟! اصلا چی شد که شما امروز اومدین؟! مجید لبخندی زد و گفت: یعنی تو فکر کن آبجی ملیحه بخواد یک حرکتی بزنه و داداشاش نباشن؟! و بعد جلو آمد و زد روی شونه ام و گفت: آبجی جان، سه تا داداشات مثل سه تا کوه پشتت هستن تا کسی بهت چپ نگاه نکنه... خندم گرفت و گفتم: حالا کی خواست چپ نگاه کنه،بنده خدا اومده بود به غلامی... با این حرف من همه زدند زیر خنده و مادرم دستم را گرفت و گفت: خوب خوب زبون نریز، اولا چرا اینقدر طولش دادین؟! بعدم بیا بنشین بگو چی گفتی و چی شنیدی؟! یک تای ابروم را بالا دادم و گفتم: حتما باید بگم؟! آخه این جز حریم خصوصی آدم مگه نیست؟ داداش بزرگم محمد حسین که تا اون لحظه ساکت بود گفت: آبجی جان! فعلا حریم خصوصی مصوصی نداریم، شاید طرف ناقلا بود خواست خواهر ما را گول بزنه، پس باید الان در حال حاضر همه چی رو باشه، بعد که ان شاالله قسمت هم شدین و عقد کردین اونموقع حق نداری چیزی از حرفهای بینتون را به احدی بگی متوجه شدی؟! پدرم هم با حرکت سرش حرف محمد حسین را تایید کرد و منم سرم را تکان دادم و گفتم: باشه بفرمایید بنشینید تا کلمه به کلمه ی گفتگو را براتون بگم هر شش نفر نشستیم و منم شروع به گفتن کردم ۱۹
کپی بدون نام نویسنده ممنوع هر چی من می گفتم همه با اشاره سر تایید می کردند و گفتم و گفتم که یکدفعه انگار حوصله ی مجید سر رفته بود گفت: ملیحه جان! تمام اینا را که قبلا سیاره خانم گفته بود، بعدم توی تحقیقاتی که آقا داداشای گلت انجام دادن همه چی همینطور بود، چیزای جدید بگو ابروهام را توی هم کشیدم و گفتم: جدید؟! خوب مگه با آدم جدیدی طرف هستیم که جدید بگم؟! مجید چشمکی زد و گفت: نه آبجی جان! اون موردی که گفتم را بگو همون که... من که از اول میدونستم منظور مجید چی هست و فقط می خواستم اذیتش کنم، لبخندی زدم و گفتم اونم حله... مجید با تعجب نگاهی کرد و گفت: چطور حله؟!بنده خدا الان فکر کنم بندر عباس خدمت میکنه، چطور می خواد عمل کنه؟! نکنه میخواد تو رو بزاره تهران و... پریدم وسط حرفش و گفتم: نه خیرم! خودش گفت هر هفته منو میفرسته تهران... مجید پقی زد زیر خنده و گفت: یعنی هفته ای هفت روزه تو می خوای یک روز رفت یک روز برگشت تو راه باشی و اسیر اتوبوس ها و حتما دو روز هم اینجا باشی اونموقع کی به زندگی خودت میرسی؟! بعدم کل وقت و عمرت تو راه ها هدر میره، پیر میشی خواهر من! ابروهام را بالا دادم و گفتم: کی گفته با اتوبوس میرم و میام؟! با هواپیما میریم آقا داداش! خنده مجید بلند تر شد و‌گفت:هواپیما؟! سرم را تند تند تکان دادم و گفتم:آره هواپیما! دارندگی و برازندگی...خود کیومرث گفت، من اصلا ذهنم به این جاها قد نمیداد که... در این موقع داداش وسطیم که اسمش علی اکبر بود و تا اون موقع ساکت بود، گفت: چقدر ساده ای خواهرمن! اون گفت و تو هم باور کردی؟! ببین چشم آقا کیومرث تو را گرفته و به هر طریقی می خواد تو را به دست بیاره که از این حرفا میزنه! با نگرانی به علی اکبر چشم دوختم و گفتم: مگه حرفش غیر قابل باور هست که نباید باور کنم؟! محمد حسین وارد بحث شد و گفت: ملیحه! کیومرث پسر خوبیه، اما این حرفش نمی تونه واقعیت داشته باشه، یه بلف هست، آخه مگه یه همافر چقدر در ماه حقوق میگیره که بخواد هر هفته یه سفر هوایی بره! هیچ میدونی بلیط هواپیما چقدره؟! این آقا تازه با حقوق چندغازش بتونه تو را ماهی دوماهی یه بار بفرسته بیای اینجا... محمد حسین حرف میزد و من مات و مبهوت مونده بودم، پدرم هم حرف محمد حسین را تایید کرد و من به سادگی خودم لجم گرفته بود، چطور راحت به من الکی حرف میزنه و منم مثل آب خوردن می پذیرم! درسته کیومرث پسر خوبی بود و دل منم هم لرزیده بود، اما من این شرط برام مهم بود، من واقعا نمی تونستم دور از خانواده ام باشم، یعنی ظرفیت اینکه توی یه شهر غریب به دور از خانواده زندگی کنم را نداشتم یک لحظه آینده اومد پیش چشمم و تصمیم خودم را گرفتم که با دیت مجید جلوی صورتم تکان میخورد به خود اومدم: کجایی آبجی خوشگله؟! همانطور که از جا بلند می شدم تا برم سمت اتاقم آهسته با صدای لرزان گفتم: جواب من به کیومرث منفی هست! ۲۰
کپی بدون نام نویسنده ممنوع اون روزا خیلی سخت بود، از یک طرف دلم هنوز پیش کیومرث بود و از طرفی عقلم می گفت این ازدواج به صلاحت نیست. بالاخره بعد از یک هفته، مادرم به سیاره خانم گفت که جواب ما منفی هست. یادم نمیره که تا این پیغام به سیاره خانم رسید، شبش با چند تا از دختراش اومد خونه مان، من توی اتاق بست نشستم و اصلا بیرون نیومدم اما صداس سیاره خانم را می شنیدم که دوباره کلی از خوبی های کیومرث می گفت و خیلی اصرار داشت تا منو از نزدیک ببینه و میگفت یه چیزایی باید به ملیحه بگم که نظرش را عوض می کنه. اما من نخواستم ببینمش، سیاره خانم از خواهش و التماس که نتیجه نگرفت شروع کرد به تهدید کردن و مدام میگفت: مراسم خواستگاری گرفتین، کل محله می دونن، کل اقوامتون میدونن که ملیحه نامزد کیومرث هست، الان اگر بفهمند که بهم خورده نمیان بگن شما جواب رد دادین، میگن حتما دختره یه عیب و نقصی داشته که پسره کشیده کنار، والا من خوبی خودتون را می خوام، در دروازه را میشه بست اما در دهان مردم را نمیشه، مردم رو دختر خودتون عیب میزارن و پشتش حرف میزنن و آخرش میشه که دختر به این خوبی از بازارش می افته و رو دستتون میمونه... تا این حرف را سیاره خانم زد، خیلی عصبی شدم، درسته یه کم از حرفاش درست بود اما سیاره خانم زده بود به سیم آخر که جواب بله را بگیره و مامانم اینا خیلی حجب وحیا داشتن که نگفتن بهش برو فکری به حال خودت کن که هشت تا دختر رو دستت مونده و... خلاصه سیاره خانم تمام تلاشش را کرد اما تیرش به سنگ خورد و با ناراحتی از خونه ما رفت. یک هفته بعد از این موضوع، کل اقوام و محله فهمیده بودند و درست توی همین احوالات سرو کله ی کیومرث هم پیداش شد. نمی دونم مرخصی گرفته بود یا کلا بی خیال کارش شده بود که یکسره سر کوچه ما بست نشسته بود، یکی دوبار هم که بیرون رفتم دیدمش و هر بار می خواست بیاد جلو و حرف بزنه اما بهش مهلت نمیدادم، چون تنها نبودم، یا با مادرم بیرون میرفتم و یا با آبجی ای کسی...راستش دلم به حال کیومرث سوخت اما من نمی تونستم به خاطر یه دلسوزی، آینده خودم را طوری رقم بزنم که دلخواهم نباشه... تقریبا یک ماهی از این موضوع میگذشت و تابستان رو به اتمام بود، همه جا شلوغ پلوغ شده بود، بوی انقلاب توی کوچه ها پیچیده بود و هر کجا میرفتیم ملت علنا شعار مرگ بر شاه میدادن که‌... ۲۱
کیومرث خیلی وقتا سر راهم سبز می شد اما من عملا بی تفاوت بهش بودم و اصلا محلی نمی دادم، یعنی طوری وانمود می کردم که ندیدمش که نمی شناسمس و برام اهمیت نداره همین شد که بعد از یک مدت کیومرث هم رفت پی کارش و دیگه از سر راه وایستادن هاش خبری نبود منم دیگه کلاس قران نمی رفتم، اینم یادم رفت بگم که یه عصر هم خواهر و مادر کیومرث به همراه معلم مدرسه ام اومدن خونه مون، اما جواب من همون بود که دادم، انگار دلم از سنگ شده بود. یه مدت از این اتفاق می گذشت حالا همه در همسایه و قوم و‌خویش ها می دونستند که ملیحه خانم نامزدیش را بهم زده... یه روز عصر داداش محمد حسین و زن داداش اسماء خونه مون بودن که حکیمه خانم با دختر و پسرش که سه سال از من بزرگتر بود اومدن خونه مان... از اقوام دور ما بودن، حکیمه خانم وقتی که خیلی جوون بود شوهرش را از دست میده و با سه تا بچه حیرون و ویرون میشه و طبق گفته خودش و بقیه، با بدبختی این سه تا بچه را بزرگ میکنه، الانم یکی از دختراش را عروس کرده بود. گهگاهی میومدن به ما سر میزدن و در جریان تمام امور خواستگاری و ...من بودن حالا بعد از بهم خوردن نامزدی من با کیومرث، اولین باری بود که میومدن خونه مان، اما همیشه با دختراش میومد و امروز پسرش یاسر هم با خودش آورده بود. من باهاشون راحت بودم، وقتی اومدن یه ظرف میوه شستم و اومدم توی هال نشستم و باهاشون هم صحبت شدم. حکیمه خانم با یه نگاه خاص بهم چشم دوخته بود و گفت: آخ بمیرم ملیحه جان! حتما خیلی غصه خوردی که نامزدیت بهم خورده؟! ولی همون بهتر که بهم خورده، تو لیاقتت بالاتر از این پسرای فکلی هست... تا این حرف را حکیمه خانم زد، با یه حالت تهاجمی به میان حرفش دویدم و گفتم: کی گفته من غصه خوردم؟! غصه را اون کسی میخوره که طرف ولش میکنه و میره، من خودم اون آقا را جواب رد دادم، مجبورم که نکرده بودن، اگر می خواستمش که الان عقد هم کرده بودیم تا این حرف را زدم یاسر که تا اونموقع خیره به گلهای قالی بود و انگار داشت تعداد گلهای ریز و درشت قالی را درمیاورد سرش را بالا گرفت و یک جوری بهم نگاه کرد که توی ذهنم موند، یه نگاه تیز و برنده و محکم... ۲۲