#زهر_وفا
#قسمت۱۷
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
کیومرث گفتنی ها را گفت و همانطور که سیب سرخی از ظرف میوه برمی داشت و به سمتم میداد گفت: بفرمایید! حالا شما هر انچه دل تنگتان می خواهد بگویید
هجوم خون را به صورتم حس می کردم و مطمئن بودم الان مثل لبو سرخ شدم، اصلا اینهمه کمرویی از من بعید بود.
دست بردم و سیب را گرفتم، همانطور که توی دستم می چرخاندمش و سعی می کردم فشار روحی ام را با فشار دادن سیب تخلیه کنم، سعی کردم بر احساساتم فائق بیام و واقع بینانه حرف بزنم و از حرفهای احساسی پرهیز کنم،چون این جلسه جلسه ی مهمی بود، با آینده ی من در ارتباط بود و می بایست هوشمندانه عمل کنم.
بعد از کمی سکوت آب دهنم را قورت دادم و گفت: راستش...راستش شما از هر نظر مرد کاملی هستید، یعنی طبق شناختی که تا امروز از شما بدست آوردم، مطمئنم می تونید هر دختری را خوشبخت کنید اما...
به این جای حرفم رسیدم کمی تعلل کردم تا بتونم جملات را درست پشت سرهم بچینم.
کیومرث که مشخص بود منتظره تا ادامه ی حرف من را بشنوه با هیجانی در صدایش گفت: اما چی؟! بنده از نظر بانو عیب و ایرادی دارم که باید برطرفش کنم؟!
با حالتی دستپاچه گفتم: نه...نه..شما عیبی ندارید، راستش...راستش این عیب برای من هست، من خیلی به خانواده ام وابسته ام و البته خانواده ام هم به من وابسته اند، یعنی...یعنی اگرم ازدواج کنم باید زود به زود خانواده ام را ببینم وگرنه از لحاظ روحی بهم می ریزم.
با سختی این حرف را زدم و سرم را پایین انداختم و خیره به گلهای قالی شدم.
کیومرث با طمأنینه ای در کلامش گفت: همین...فقط همین؟! خوب شرایط را طوری فراهم می کنم که بانو زود به زود خانواده اش را ببیند
سرم را بالا گرفتم و به چهره ی مصمم کیومرث خیره شدم و گفتم: آخه چطوری؟ شما که مدام تهران نیستین، همافر هستین، هر سال خدامیدونه کجای این کشور پهناور بندازنتون، یه بار شمال، یه بار جنوب و... آخه با این وجود چطور می تونید همچی حرفی بزنید؟!
کیومرث نفس کوتاهی کشید و گفت: من یا حرفی نمیزنم یا اگر بزنم روی حرفم هستم، به من و حرفام شک نکن بانو...
۱۷
#زهر_وفا
#قسمت۱۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
سرم را کمی بالا گرفتم و همانطور که از زیر چشم به کیومرث نگاه می کردم گفتم: یعنی می خواید بگید دور کارتون را خط می کشید؟! چون با این شغل شما واقعا امکانش من زود به زود به خانواده ام سر بزنم، در ضمن برای من یک هفته دوری از خانواده مثل یک سال میمونه، نهایت همون هفته ای یک بار باید ببینمشون...
کیومرث سری تکان داد و گفت: نه! قرار نیست من از شغلم کناره بگیرم، چون این شغل را دوست دارم و برای به دست آوردنش خیلی زحمت کشیدم و از طرفی خدمت به خلق خداست، گفتم شرایط را طوری می چینم که شما به خواسته ات برسی، آیا دیگه حرفی هست؟!
با تعجب بهش چشم دوختم و گفتم: حرف دیگه ای ندارم، فقط برام سواله که شرایط را چه طوری میچینید؟!
کیومرث لبخند محوی زد و گفت: ببینم خط هوایی را برای چی گذاشتن؟!
ما اگر کیلومترها با تهران هم فاصله داشته باشیم با یک ساعت سفر هوایی، تهران هستیم، به این راحتی! اصلا هم مشکلی نبود...
تا این حرف را از کیومرث شنیدم، ذوق زده شدم، با خودم گفتم من چقدر برای این آقا ارزش دارم، اولا که حاضره هر هفته منو بفرسته پیش خانواده ام دوما هر هفته سفر هوایی...برای منی که تا به حال هواپیما سوار نشده بودم، یک زندگی رمانتیک بود، البته اون زمان فقط کسایی که پول و پله داشتند و دستشون به دهنشون میرسید می تونستند هواپیما سوار بشن و تقریبا هشتاد درصد مردم اصلا امیدی به دیدن یک هواپیما از نزدیک نداشتند چه برسه به سفر با هواپیما...
سکوت کرده بودم و در عالم خودم غرق بودم و غافل از این که ذوق زدگیم به شکل یک لبخند ملیح توی صورتم نشسته بود.
با حرکت دست کیومرث که جلوی صورتم تکان داد به خود اومدم که میگفت: بانو جان! کجایی؟! آیا مشکل حل شد؟!
با حالتی دستپاچه گوشه های چادر را بهم آوردم و گفتم: ب...ب...بله، حل شد.
و واقعا کیومرث به من اطمینان لازم را داده بود
کیومرث خنده ریزی کرد و گفت: حالا اگر مشکل حل شد یه نصف از اون سیب سرخ دستتون را بدین به من که خیلی دلم می خواد سیب از دست بانوجانم بخورم.
باز هم حس خجالت زدگی بهم دست داد و همانطور که کارد را برمی داشتم و دستام واضح می لرزید گفتم:چ..چ...چشم الان...
۱۸
#زهر_وفا
#قسمت۱۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
بالاخره اولین جلسه ی صحبت من با کیومرث که حکم نامزدم را داشت تمام شد.
درسته کیومرث دوست داشت ساعت ها کنار من باشه، اما جلوی خانواده ام طول دادن جلسه بیش از این خوبیت نداشت و بعد از دوساعت حرف زدن، بالاخره به اتمام جلسه رضایت دادیم.
وقتی کیومرث در اتاق را باز کرد، داخل هال کسی نبود اما صدای پچ پچ مبهمی از سمت آشپزخانه می آمد ، کیومرث یاالله یاالله گویان وارد هال شد و پشت سرش پدر و مادرم از آشپزخانه بیرون آمدند
مادرم طوری نگاهم می کرد که خودم متوجه شدم خیلی طولش دادم و سرم را پایین انداختم، اما پدرم خیلی عادی به سمت پشتی های کنار دیوار آمد و گفت: بفرمایید، بفرمایید بنشینید و گلویی تازه کنید، از شواهد برمی آید که زیاد حرف زدید و هر دو خسته اید.
کیومرث سرش را پایین انداخت و گفت: ممنون، داخل اتاق پذیرایی شدیم، با اجازه تون من برم که کمی دیرم شده و عذرخواهی می کنم که این جلسه ی دونفره طولانی شد واقعا...
پدرم که مرد فهمیده ای بود گفت: روند طبیعی یک ازدواج همینه، باید قبل از ازدواج همه چی را درست بررسی کنید و به قول معروف چشمهات را درست باز کنی و اما بعد ازدواج دیگه چشمات را ببندی...
کیومرث بله ای گفت و بعدم از پدر و مادرم خداحافظی کرد.
من به رسم ادب تا جلوی در هال برای بدرقه باهاش رفتم و در آخرین نگاه کیومرث نامحسوس چشمکی بهم زد و گفت: به امید دیدار دوباره
و من که آسمان را در زمین سیر می کردم نمی دانستم این دیدار و گفتگو اولین و آخرین گفتگوی دو نفره ما خواهد بود و با خوشحالی از او خداحافظی کردم.
به محض اینکه در خانه بسته شد، ناگهان سه تا داداشام از توی آشپزخونه بیرون آمدند.
همانطور که چادر روی شونه هام افتاده بود با تعجب به آنها نگاه کردم و گفتم: س..س..سلام...شما هم اینجا بودید؟! اصلا چی شد که شما امروز اومدین؟!
مجید لبخندی زد و گفت: یعنی تو فکر کن آبجی ملیحه بخواد یک حرکتی بزنه و داداشاش نباشن؟! و بعد جلو آمد و زد روی شونه ام و گفت: آبجی جان، سه تا داداشات مثل سه تا کوه پشتت هستن تا کسی بهت چپ نگاه نکنه...
خندم گرفت و گفتم: حالا کی خواست چپ نگاه کنه،بنده خدا اومده بود به غلامی...
با این حرف من همه زدند زیر خنده و مادرم دستم را گرفت و گفت: خوب خوب زبون نریز، اولا چرا اینقدر طولش دادین؟! بعدم بیا بنشین بگو چی گفتی و چی شنیدی؟!
یک تای ابروم را بالا دادم و گفتم: حتما باید بگم؟! آخه این جز حریم خصوصی آدم مگه نیست؟
داداش بزرگم محمد حسین که تا اون لحظه ساکت بود گفت: آبجی جان! فعلا حریم خصوصی مصوصی نداریم، شاید طرف ناقلا بود خواست خواهر ما را گول بزنه، پس باید الان در حال حاضر همه چی رو باشه، بعد که ان شاالله قسمت هم شدین و عقد کردین اونموقع حق نداری چیزی از حرفهای بینتون را به احدی بگی
متوجه شدی؟!
پدرم هم با حرکت سرش حرف محمد حسین را تایید کرد و منم سرم را تکان دادم و گفتم: باشه
بفرمایید بنشینید تا کلمه به کلمه ی گفتگو را براتون بگم
هر شش نفر نشستیم و منم شروع به گفتن کردم
۱۹
#زهر_وفا
#قسمت
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
کپی بدون نام نویسنده ممنوع
هر چی من می گفتم همه با اشاره سر تایید می کردند و گفتم و گفتم که یکدفعه انگار حوصله ی مجید سر رفته بود گفت: ملیحه جان! تمام اینا را که قبلا سیاره خانم گفته بود، بعدم توی تحقیقاتی که آقا داداشای گلت انجام دادن همه چی همینطور بود، چیزای جدید بگو
ابروهام را توی هم کشیدم و گفتم: جدید؟! خوب مگه با آدم جدیدی طرف هستیم که جدید بگم؟!
مجید چشمکی زد و گفت: نه آبجی جان! اون موردی که گفتم را بگو همون که...
من که از اول میدونستم منظور مجید چی هست و فقط می خواستم اذیتش کنم، لبخندی زدم و گفتم اونم حله...
مجید با تعجب نگاهی کرد و گفت: چطور حله؟!بنده خدا الان فکر کنم بندر عباس خدمت میکنه، چطور می خواد عمل کنه؟! نکنه میخواد تو رو بزاره تهران و...
پریدم وسط حرفش و گفتم: نه خیرم! خودش گفت هر هفته منو میفرسته تهران...
مجید پقی زد زیر خنده و گفت: یعنی هفته ای هفت روزه تو می خوای یک روز رفت یک روز برگشت تو راه باشی و اسیر اتوبوس ها و حتما دو روز هم اینجا باشی اونموقع کی به زندگی خودت میرسی؟! بعدم کل وقت و عمرت تو راه ها هدر میره، پیر میشی خواهر من!
ابروهام را بالا دادم و گفتم: کی گفته با اتوبوس میرم و میام؟! با هواپیما میریم آقا داداش!
خنده مجید بلند تر شد وگفت:هواپیما؟!
سرم را تند تند تکان دادم و گفتم:آره هواپیما! دارندگی و برازندگی...خود کیومرث گفت، من اصلا ذهنم به این جاها قد نمیداد که...
در این موقع داداش وسطیم که اسمش علی اکبر بود و تا اون موقع ساکت بود، گفت: چقدر ساده ای خواهرمن! اون گفت و تو هم باور کردی؟! ببین چشم آقا کیومرث تو را گرفته و به هر طریقی می خواد تو را به دست بیاره که از این حرفا میزنه!
با نگرانی به علی اکبر چشم دوختم و گفتم: مگه حرفش غیر قابل باور هست که نباید باور کنم؟!
محمد حسین وارد بحث شد و گفت: ملیحه! کیومرث پسر خوبیه، اما این حرفش نمی تونه واقعیت داشته باشه، یه بلف هست، آخه مگه یه همافر چقدر در ماه حقوق میگیره که بخواد هر هفته یه سفر هوایی بره! هیچ میدونی بلیط هواپیما چقدره؟! این آقا تازه با حقوق چندغازش بتونه تو را ماهی دوماهی یه بار بفرسته بیای اینجا...
محمد حسین حرف میزد و من مات و مبهوت مونده بودم، پدرم هم حرف محمد حسین را تایید کرد و من به سادگی خودم لجم گرفته بود، چطور راحت به من الکی حرف میزنه و منم مثل آب خوردن می پذیرم!
درسته کیومرث پسر خوبی بود و دل منم هم لرزیده بود، اما من این شرط برام مهم بود، من واقعا نمی تونستم دور از خانواده ام باشم، یعنی ظرفیت اینکه توی یه شهر غریب به دور از خانواده زندگی کنم را نداشتم
یک لحظه آینده اومد پیش چشمم و تصمیم خودم را گرفتم که با دیت مجید جلوی صورتم تکان میخورد به خود اومدم: کجایی آبجی خوشگله؟!
همانطور که از جا بلند می شدم تا برم سمت اتاقم آهسته با صدای لرزان گفتم: جواب من به کیومرث منفی هست!
۲۰
#زهر_وفا
#قسمت
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
کپی بدون نام نویسنده ممنوع
اون روزا خیلی سخت بود، از یک طرف دلم هنوز پیش کیومرث بود و از طرفی عقلم می گفت این ازدواج به صلاحت نیست.
بالاخره بعد از یک هفته، مادرم به سیاره خانم گفت که جواب ما منفی هست.
یادم نمیره که تا این پیغام به سیاره خانم رسید، شبش با چند تا از دختراش اومد خونه مان، من توی اتاق بست نشستم و اصلا بیرون نیومدم اما صداس سیاره خانم را می شنیدم که دوباره کلی از خوبی های کیومرث می گفت و خیلی اصرار داشت تا منو از نزدیک ببینه و میگفت یه چیزایی باید به ملیحه بگم که نظرش را عوض می کنه.
اما من نخواستم ببینمش، سیاره خانم از خواهش و التماس که نتیجه نگرفت شروع کرد به تهدید کردن و مدام میگفت: مراسم خواستگاری گرفتین، کل محله می دونن، کل اقوامتون میدونن که ملیحه نامزد کیومرث هست، الان اگر بفهمند که بهم خورده نمیان بگن شما جواب رد دادین، میگن حتما دختره یه عیب و نقصی داشته که پسره کشیده کنار، والا من خوبی خودتون را می خوام، در دروازه را میشه بست اما در دهان مردم را نمیشه، مردم رو دختر خودتون عیب میزارن و پشتش حرف میزنن و آخرش میشه که دختر به این خوبی از بازارش می افته و رو دستتون میمونه...
تا این حرف را سیاره خانم زد، خیلی عصبی شدم، درسته یه کم از حرفاش درست بود اما سیاره خانم زده بود به سیم آخر که جواب بله را بگیره و مامانم اینا خیلی حجب وحیا داشتن که نگفتن بهش برو فکری به حال خودت کن که هشت تا دختر رو دستت مونده و...
خلاصه سیاره خانم تمام تلاشش را کرد اما تیرش به سنگ خورد و با ناراحتی از خونه ما رفت.
یک هفته بعد از این موضوع، کل اقوام و محله فهمیده بودند و درست توی همین احوالات سرو کله ی کیومرث هم پیداش شد.
نمی دونم مرخصی گرفته بود یا کلا بی خیال کارش شده بود که یکسره سر کوچه ما بست نشسته بود، یکی دوبار هم که بیرون رفتم دیدمش و هر بار می خواست بیاد جلو و حرف بزنه اما بهش مهلت نمیدادم، چون تنها نبودم، یا با مادرم بیرون میرفتم و یا با آبجی ای کسی...راستش دلم به حال کیومرث سوخت اما من نمی تونستم به خاطر یه دلسوزی، آینده خودم را طوری رقم بزنم که دلخواهم نباشه...
تقریبا یک ماهی از این موضوع میگذشت و تابستان رو به اتمام بود، همه جا شلوغ پلوغ شده بود، بوی انقلاب توی کوچه ها پیچیده بود و هر کجا میرفتیم ملت علنا شعار مرگ بر شاه میدادن که...
۲۱
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۲۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
کیومرث خیلی وقتا سر راهم سبز می شد اما من عملا بی تفاوت بهش بودم و اصلا محلی نمی دادم، یعنی طوری وانمود می کردم که ندیدمش که نمی شناسمس و برام اهمیت نداره
همین شد که بعد از یک مدت کیومرث هم رفت پی کارش و دیگه از سر راه وایستادن هاش خبری نبود
منم دیگه کلاس قران نمی رفتم، اینم یادم رفت بگم که یه عصر هم خواهر و مادر کیومرث به همراه معلم مدرسه ام اومدن خونه مون، اما جواب من همون بود که دادم، انگار دلم از سنگ شده بود.
یه مدت از این اتفاق می گذشت حالا همه در همسایه و قوم وخویش ها می دونستند که ملیحه خانم نامزدیش را بهم زده...
یه روز عصر داداش محمد حسین و زن داداش اسماء خونه مون بودن که حکیمه خانم با دختر و پسرش که سه سال از من بزرگتر بود اومدن خونه مان...
از اقوام دور ما بودن، حکیمه خانم وقتی که خیلی جوون بود شوهرش را از دست میده و با سه تا بچه حیرون و ویرون میشه و طبق گفته خودش و بقیه، با بدبختی این سه تا بچه را بزرگ میکنه، الانم یکی از دختراش را عروس کرده بود.
گهگاهی میومدن به ما سر میزدن و در جریان تمام امور خواستگاری و ...من بودن
حالا بعد از بهم خوردن نامزدی من با کیومرث، اولین باری بود که میومدن خونه مان، اما همیشه با دختراش میومد و امروز پسرش یاسر هم با خودش آورده بود.
من باهاشون راحت بودم، وقتی اومدن یه ظرف میوه شستم و اومدم توی هال نشستم و باهاشون هم صحبت شدم.
حکیمه خانم با یه نگاه خاص بهم چشم دوخته بود و گفت: آخ بمیرم ملیحه جان! حتما خیلی غصه خوردی که نامزدیت بهم خورده؟! ولی همون بهتر که بهم خورده، تو لیاقتت بالاتر از این پسرای فکلی هست...
تا این حرف را حکیمه خانم زد، با یه حالت تهاجمی به میان حرفش دویدم و گفتم: کی گفته من غصه خوردم؟! غصه را اون کسی میخوره که طرف ولش میکنه و میره، من خودم اون آقا را جواب رد دادم، مجبورم که نکرده بودن، اگر می خواستمش که الان عقد هم کرده بودیم
تا این حرف را زدم یاسر که تا اونموقع خیره به گلهای قالی بود و انگار داشت تعداد گلهای ریز و درشت قالی را درمیاورد سرش را بالا گرفت و یک جوری بهم نگاه کرد که توی ذهنم موند، یه نگاه تیز و برنده و محکم...
۲۲
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۲۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
حکیمه خانم که از این جواب من هول شده بود گفت: خوب منظورم این بود همون بهتر که ردش کردی رفت پی کارش...
در این لحظه اسما هم وارد بحث شد و گفت: ملیحه برا هممون عزیزه، اگر با این آقا ازدواج می کرد دیگه دور میشد و برامون غریبه میشد و شاید سال به سال ما نمی دیدیمش و این خوشایند هیچ کدوم از ما نبود.
حکیمه سری تکان داد و گفت: آفرین، هینو بگو، دور از جونتون مگه آدمیزاد چقدر عمر می کنه که حالا بخواد بیشترش را دور از عزیزانش باشه؟!
حالا مادرم هم صحبت می کرد، از اون طرف سمیرا خواهر یاسر هم گرم گفتگو شده بود، هر کسی یه چیزی می گفت و این مابین من متوجه نگاه های گاه و بیگاه یاسر می شدم، اما از نظر من یاسر با نهایت نوزده بیست سال سن هنوز بچه بود، چون مجید ما که چندین سال از یاسر بزرگتر بود هنوز مجرد بود و توی خونه بابام تلپ بود.
خلاصه حکیمه خانم بعد از یکی دوساعتی که از هر دری حرف زدن، بالاخره از جاش بلند شد و خدا حافظی کردن و رفتن.
در خونه که بسته شد، اسما زن داداشم منو کشوند توی اتاق وگفت: ملیحه! متوجه نگاه های یاسر شدی؟!
خندم گرفت و گفتم: یعنی این بشر چقدر تابلو هست،بگو یا سرت کلا پایین باشه یا مثل آدم طبیعی رفتار کن، نه اینکه چشات رو زمین را سیر کنه و یک هو سرت بیادبالا و میخ یک نفر بشی و زدم زیر خنده...
اسما سری تکان داد و گفت: نخند بهش ملیحه، از قدیم گفتن به هر چه بخندی، سرت میاد، الانم من حدس میزنم این یاسر گلوش پیش تو گیر کرده وگرنه اهن اهن بلند شدن اومدن اینجا که چی...
با شنیدن این حرف، خنده ام بلند تر شد و گفتم:چی می گی اسما؟! یاسر این بچه ننه عاشق بشه؟! بابا این هنوز بچه است، تحت حمایت و مدیریت ننه جانش هست، چیش به عشق و عاشقی...
اسما دستم را محکم فشار داد و گفت: حاضرم باهات شرط ببندم که چند وقت دیگه میان خواستگاریت
از خنده ریسه رفتم و گفتم: پس شرط را از همین الان باختی عروس خانم، اما نمی دونستم که روزگار چه بازی ها داره
۲۳
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۲۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
وقتی خانواده حکیمه خانم از خونه مان رفتند، مادرم لبخندی زد و گفت: درسته حکیمه خانم خیلی سختی کشید اما خدا را شکر بچه هاش را به ثمر رساند و هر کدام از دیگری بهتر شدن..
ماشاالله به پسرش، چقدر محجوب بود، شنیدم توی این سن مثل یک مرد پخته کار می کنه و امورات خونه شان را سرو سامان داده و این بارک الله داره...
عروسمون چشمکی به من زد و در تایید حرف مادرم گفت: آره والا پسری توی این سن بار یک خانواده را روی دوش بکشه، مرد زندگی هست و آدم میتونه بهش اعتماد کنه و دخترش را بده دستش...
مادرم لبخندی زد و گفت: عروس خانم! حیف دختر نداری وگرنه همینجا عروسش می کردی و با زدن این حرف همه ی ما زدین زیر خنده...
و اسما دوباره نگاه معنا داری بهم کرد که من منظورش را خوب گرفتم اما به روی خودم نیاوردم.
روزها مثل برق و باد می گذشت و فصل مدرسه هم از راه رسید و مشغول درس و مدرسه شدم.
از طرفی هم اوضاع مملکت تغییر کرده بود، مردم به رهبری یک سید به شور و هیجان اومده بودند و می خواستند کاری کنن کارستان و ظلمی که طی سالها حاکمیت شاهنشاهی بهشون شده بود همه را به ستوه آورده بود، مردم از فقر و فلاکت و بدبختی خسته شده بودند، دیگه نمی خواستند نوکر دست این و اون باشند، دیگه نمی خواستند توی مملکتی که مال ما بود و به اسم ما بود مثل یک نوکر برای اجنبی ها خدمت کنند.
از طرفی فساد و فحشا هم بیداد می کرد، مردهای هوس باز و زنان برهنه و افسارگسیخته شکل و شمایل شهر را عوض کرده بودند و این شده بود که طاقت مردم مؤمن طاق شده بود و حالا که یه رهبر با ایمان و با اراده پیدا کرده بودند می خواستند ریشه ی ظلم و فساد و فحشا را بخشکانند و با کمک هم مملکتشون را از دست بیگانگان در بیارن...
اوضاع کشور ملتهب بود، اما ما زندگی روزمره مان را داشتیم، چند ماهی از اومدن حکیمه خانم با پسرش به خونه ی ما گذشته بود.
یه روز که از مدرسه برگشتم، خسته و کوفته خودم را انداختم توی اتاق و می خواستم چشمام را روی هم بزارم که مادرم اومد توی اتاق و...
۲۴
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۲۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
مامان گلویی صاف کرد و من بی خیال چشمام را روی هم گذاشتم که مامانم گفت: ملیحه جان! خسته ای؟!
چشمام را باز کردم و گفتم: از خستگی دارم بیهوش می شم، امروز توی مدرسه خیلی ازمون کار کشیدن، مدرسه که نبود انگار زندان با کار هست و با زدن این حرف به مادرم خیره شدم و حس کردم مادرم کاری داره که من باید انجام بدم برای همین توی جام نیم خیز شدم و گفتم: درسته خسته ام اما اگر شما کاری دارین، بی خیال همه چی میشم و در خدمت شما هستم...
مادرم لبخندی زد و گفت: حالا یه ذره استراحت کن اما بعدش بیا کمکم، صبی که مدرسه بودی حکیمه خانم پیغام داده که می خواد بیاد خونه مون...
همانطور که نشسته بودم گفتم: این که جای تعجب نداره، حکیمه خانم خیلی وقتا بی خبر میاد خونه ما، حالا اینبار چی شده که اینقدر مهم شده که قبل اومدن پیغام میفرسته و شما هم اینطور نگران کرده؟ و با زدن این حرف دوباره توی جام دراز کشیدم.
مادرم سرش را پایین انداخت و گفت: این بار فرق میکنه، پیغام داده برا امر خیر میاد خونه
مثل فنر از جا پریدم و دوباره نشستم سرجام و گفتم: امر خیررر؟! برای پسرش؟!
مادرم تند تند سرش را تکان داد و گفت: آره، برای پسرش دیگه، من نمی دونستم چی جوابش را بدم، به بابات گفتم بابات هم گفت حکیمه خانم غریبه که نیست، خوب میشناسیمش و سیر تا پیاز زندگیش هم میدونیم، بگو بیاد اما احتیاج نیست کسی بفهمه
حتی به پسرا و دخترا هم نمی خواد بگی
بزار بیان ببینیم حرف حسابشون چی هست اگر مقبول افتاد اونموقع علنیش می کنیم و یه شب هم مشخص می کنیم...
مادرم به اینجای حرفش که رسید دیگه ادامه نداد، می خواست ببینه نظر من چی هست..
من که این قضیه را جدی نگرفته بود و فکر می کردم یک اتفاق عادی و شاید خنده دار توی زندگیم باشه که میاد و میگذره و میره و هیچ اتفاق خاصی هم بعدش قرار نیست بیافته، دوباره توی جام دراز کشیدم و گفتم: حالا این مهمونی همچی مهم هم نیست، به قول بابا همون بهتر به کسی نگیم، اینم مثل دفعات قبل که اومدن و رفتن و تمام و با زدن این حرف چشمام را بستم و ملحفه را کشیدم روم...
مادرم که انتظار نداشت اینطور عادی با قضیه برخورد کنم گفت: یعنی نمیای کمک وسیله ای چیزی آماده کنیم؟!
ملحفه را از روی صورتم کنار دادم و گفت: کمک مامان جونم میام که، اما به نظرم اصلا نمی خواد خودتون را توی زحمت بندازین و تدارک آنچنانی ببینین، این دیدار هم مثل دید و بازدیدهای قبل، فقط اسم کار خیر روش گذاشته...
یعنی طوری حرف زدم که مادرم متوجه شد من خیلی قضیه را جدی نگرفتم و جوابم به پسر حکیمه خانم منفی هست
و واقعا هم جوابم منفی بود، چون هنوز از بحران اون نامزدی قبل درست بیرون نیومده بودم، درسته ماه ها از اون قضیه گذشته بود، اما الان آمادگی فکر کردن به این موضوع را نداشتم و تقریبا اطمینان داشتم که پسر حکیمه خانم را رد می کنم اما نمی دونستم که چیزی پیش میاد که تصمیمم عوض میشه
۲۵
https://ble.ir/ravanshenasee_koodak/-8278333001821723439/1762540302942
جلوتر داستان زهر وفا دربله
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۲۶
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
شب شد و حکیمه خانم با دوتا دخترش وپسرش و برادرش اومدن خونه ی ما، منم چون اصلا این جلسه برام اهمیت نداشت از همون بدو ورود اومدم توی هال و مثل دفعات قبل که میومدن خونه مان، باهاشون برخورد کردم، البته قبلا چون حکیمه خانم با دخترش میومد چادر نداشتم اما این جلسه با چادر اومدم و دیگه خبری از اینکه عروس چای بیاره و این حرفا نبود.
حکیمه خانم خیلی زود بحث اصلی را آورد وسط و راحت و آزادانه گفت: ببینید این پسر منو می بینید، نه خونه داره و نه ماشین،جوونه،کارش هم که می دونید آزاده و بیشتر پیمانکاری برمیداره، یه بار می بینی کار و پول هست و یه بار هم اوضاع کساده، اما پسر تنبل و تن پروری نیست، خودش را به کار میزنه، خیلی وقته میگه بیایم خونه شما خواستگاری اما من همیشه سنگ جلو پاش می انداختم و میگفتم چون از دار دنیا هیچی نداری و جوونی، نمیرم خواستگاری دختر مردم، اما هر روز اصرار می کرد که برین خواستگاری دختر از دستمون میره و ما هم چون میدونستیم ملیحه جان هنوز درس می خونه و شاید همین بهانه ای باشه که عروسش نکنین، حرف یاسر را خیلی بهایی نمیدادیم تا اینکه موضوع نامزدی ...
حکیمه به اینجای حرفش که رسید انگار دخترش بهش چشمکی زد که ادامه نده، فوری حرف را عوض کرد و گفت: انگار قسمت پسر من با دختر شما بوده که الان ما اینجاییم .
پدرم گلویی صاف کرد و گفت: هر دو خانواده که همدیگه را میشناسن، باید ببینیم این دوتا جوون خودشون نظرشون چیه، چون ما که نمی خواییم با هم زندگی کنیم، حرف اصلی را این دو تا باید بزنن و من همه چی را میزارم به عهده ی دخترم، شکر خدا خودش عاقل و بالغ هست.
حالا همه ی نگاه ها متوجه من بود، منم فکر نمی کردم پدرم یکهو پاشه و همچی نظری بده، آخه خیال می مردم پدر و مادرم یک جوری طرف را رد می کنن چون یاسر تا مقطع راهنمایی بیشتر درس نخونده بود و از اونجایی که خواستگار اول من دانشگاه رفته و درس خونده بود، فکر می کردم اینو رد می کنن، اما حالا با این حرف پدرم، انگار مسولیت تمام قد رد مردن پسر حکیمه خانم با خودم بود.
سرم را پایین انداخته بودم و سنگینی نگاه جمع را روی خودم حس می کردم و به خودم لعنت می فرستادم چرا که میتونستم الان توی آشپزخونه باشم اما راحت اومدم نشستم توی هال
همه جا ساکت بود که باز حکیمه خانم گفت
۲۶
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۲۷
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
حکیمه خانم لبخندی زد و گفت: خوب اگر اجازه بدین دختر و پسر برن با هم حرف بزنن و بعدش بیان نظرشون را بگن و به قول حاج مرتضی ما هم تسلیم امر این دوتا جوون هستیم.
با شنیدن این حرف، انگار گُر گرفته باشم آخه اینجوری بدتر شد که، من چی میتونستم به این آقا پسر بگم؟
اصلا نظری نداشتم، اصلا یک درصد هم فکر نکرده بودم روش، چون همه چی را شوخی شوخی گرفته بودم.
حکیمه خانم که این حرف را زد، مادرم بهم اشاره کرد و گفت: ملیحه جان...
فهمیدم که میخواد بگه برین توی اتاق...اما من اصلا به اتاقم نرسیده بودم و نمی دونستم آخرین بار هر وسیله را مجا چپونده بودم و وضع اتاقم نابسامان بود، برای همین گفتم: ب...ب...ببخشید اگر میشه بریم رو تخت زیر درخت انگور روی حیاط، صحبت کنیم...
تا این حرف را زدم به به و چه چه از جمع بلند شد و سمیرا هم خودش را قاطی کرد و گفت: اتفاقا هوای آزاد خیلی قشنگ تره...
پاشدیم رفتیم بیرون
یاسر گوشه ی تخت نشست و من هم درست روبه روش خودم را چپونده بوده به لبه ی تخت و می خواستم بیشترین فاصله ی ممکن را ازش داشته باشم.
یاسر توی خونه، سرش پایین بود و حتی یک بار هم ندیدم سرش را بالا بگیره و به من نگاه کنه، اما الان میخ من شده بود و انگار با چشماش داشت منو قورت میداد.
از گرمی نگاهش، عرق به تنم نشست و سرم را پایین انداختم که صدای یاسر بلند شد: به به! چه دختر خجالتی ای...البته خجالت که میکشی زیباتر می شی و جذابیتت بیشتر میشه
وای این چی داشت می گفت؟! اصلا به یاسر نمییومد که همچی چیزایی بلد باشه...
من بازم سکوت کردم و همچنان سرم پایین بود که یاسر خودش ادامه داد: هیچ میدونی الان چند ساله عاشقت شدم؟!
نگاه به سنم نکن من خیلی بزرگتر از سنم هستم، من مردانه بزرگ شدم، دوست داشتم مثل بقیه برم پی درس و مدرسه و دانشگاه، اما وقتی پدری بالای سرت نباشه و تو هم مرد خونه باشی، مجبوری از یک سری چیزا چشم بپوشی و من توی نوجوونی بزرگ شدم و همونموقع هم عاشق تو شدم.
چه روزهایی که از سرکار میومدم غذا را خورده نخورده می ذاشتم کنار و خودم را به کوچه شما میرسوندم، اینقدر می نشستم تا یه نظر ببینمت، فقط یک نگاه، اونم پنهانی به طوری که اصلا متوجه من نمیشدی، من از همون نگاه انرژی می گرفتم و دوباره میرفتم پی کارم
وای این چی داشت میگفت؟! تن من از شنیدن اعترافاتش داشت داغ می کرد و با هر حرفش انگار بند دلم می لرزید..
یاسر نفسی تازه کرد و دوباره ادامه داد: روزها را با درد عشق می ساختم و به کسی نمی گفتم، یعنی روم نمی شد بگم، تا اینکه چند وقت پیش، قبل از اینکه اون همافر بیاد خواستگاریت، دلم را به دریا و موضوع را به مادرم گفتم و بهش گفتم از خیلی وقته به دلم نشستی، اما مادرم به بهانه های مختلف همانطوری که توی هال گفت، منو با سر میدووند و حاضر نبود پا پیش بگذاره، البته شاید حق داشت چون می گفت برای خواستگاری همچی دختری باید با دست پر و گردن برافراشته قدم پیش گذاشت و حداقل از مال دنیا یه چیزی داشت، اما من دیگه نمی تونستم صبر کنم تا یه چی توی دستم بیاد تا اینکه...
۲۷
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۲۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر کمی سکوت کرد و من حدس میزدم چی می خواد بگه و فکر می کنم می خواست جوری بگه که به من بر نخوره
پس بعد از چند لحظه مکث گفت: تا اینکه خبر آوردن که برات خواستگار اومده، اون روزی که بهم گفتند، شب و روزم سیاه شده بود، شوک عجیبی خورده بودم، همه اش دعا دعا می کردم که خبرش دروغ باشه اما دروغ نبود و مادرم یه شب با آب و تاب تعریف کرد که فرداشب قراره برن خواستگاری دختر آقا مرتضی ، البته مادرم برای خواهرم می گفت ومراقب بود به گوش من نرسه، اما من که توی اتاق بغلی خودم را به خواب زده بودم، تمام هوش وحواسم پیش مادرم وحرفاش بود.
احساس خیلی بدی داشتم، بغضی عجیب گلوم را فشار میداد، من کوتاهی نکرده بودم و به مادرم گفته بودم اما اون اینقدر دست دست کرد تا برات خواستگار اومد و خودش را هم مقصر می دونست اما هیچوقت اعتراف به اشتباهش نکرد.
روز بعد که خواستگاری تو بود، من به شدت تب کردم به طوریکه نتونستم برم سرکار، برای همه عجیب بود که من یکهو چطورم شده و البته حدس هایی میزدند که من شنیده باشم و ناراحت شده باشم اما اصلا فکر نمی کردند که من اینقدر عاشقانه تو را دوست داشته باشم که بخوام تب کنم.
دم دم های غروب بود، با هزارتا مکافات خودم را از توی رختخواب بیرون کشیدم، با اینکه کل تنم توی تب می سوخت، لباس پوشیدم از خونه زدم بیرون....
با تعجب به یاسر چشم دوخته بودم، فکر می کردم داره یه افسانه ی عاشقانه تعریف می کنه اما واقعا اتفاق افتاده بود و افسانه نبود
آب دهنم را به زور قورت دادم وگفتم: با اون حال بدتون کجا رفتین؟!
یاسر سرش را بالا گرفت وگفت: من دم مرگ هم باشم، به خاطر شما هرکاری می کنم.
اون روز نیت کردمکه برای بدست آوردنتون برم امام زاده صالح...
یک تای ابروم را دادم بالا و پریدم وسط حرفش و گفتم: برای به دست آوردن من؟! خوب مگه نمی گید فهمیده بودید خواستگاریم هست، نکنه توقع داشتین امام زاده صالحمعجزه کنه و اون شب منو بیارن در خونه ی شما و تقدیمتون کنن؟!
یاسر از این حرفم خنده اش گرفت و همانطور که سعی می کردخنده اش را بخوره گفت...
۲۸