eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
حکیمه خانم که از این جواب من هول شده بود گفت: خوب منظورم این بود همون بهتر که ردش کردی رفت پی کارش... در این لحظه اسما هم وارد بحث شد و گفت: ملیحه برا هممون عزیزه، اگر با این آقا ازدواج می کرد دیگه دور میشد و برامون غریبه میشد و شاید سال به سال ما نمی دیدیمش و این خوشایند هیچ کدوم از ما نبود. حکیمه سری تکان داد و گفت: آفرین، هینو بگو، دور از جونتون مگه آدمیزاد چقدر عمر می کنه که حالا بخواد بیشترش را دور از عزیزانش باشه؟! حالا مادرم هم صحبت می کرد، از اون طرف سمیرا خواهر یاسر هم گرم گفتگو شده بود، هر کسی یه چیزی می گفت و این مابین من متوجه نگاه های گاه و بیگاه یاسر می شدم، اما از نظر من یاسر با نهایت نوزده بیست سال سن هنوز بچه بود، چون مجید ما که چندین سال از یاسر بزرگتر بود هنوز مجرد بود و توی خونه بابام تلپ بود. خلاصه حکیمه خانم بعد از یکی دوساعتی که از هر دری حرف زدن، بالاخره از جاش بلند شد و خدا حافظی کردن و رفتن. در خونه که بسته شد، اسما زن داداشم منو کشوند توی اتاق و‌گفت: ملیحه! متوجه نگاه های یاسر شدی؟! خندم گرفت و گفتم: یعنی این بشر چقدر تابلو هست،بگو یا سرت کلا پایین باشه یا مثل آدم طبیعی رفتار کن، نه اینکه چشات رو زمین را سیر کنه و یک هو سرت بیادبالا و میخ یک نفر بشی و زدم زیر خنده... اسما سری تکان داد و گفت: نخند بهش ملیحه، از قدیم گفتن به هر چه بخندی، سرت میاد، الانم من حدس میزنم این یاسر گلوش پیش تو گیر کرده و‌گرنه اهن اهن بلند شدن اومدن اینجا که چی... با شنیدن این حرف، خنده ام بلند تر شد و گفتم:چی می گی اسما؟! یاسر این بچه ننه عاشق بشه؟! بابا این هنوز بچه است، تحت حمایت و مدیریت ننه جانش هست، چیش به عشق و عاشقی... اسما دستم را محکم فشار داد و گفت: حاضرم باهات شرط ببندم که چند وقت دیگه میان خواستگاریت از خنده ریسه رفتم و گفتم: پس شرط را از همین الان باختی عروس خانم، اما نمی دونستم که روزگار چه بازی ها داره ۲۳
وقتی خانواده حکیمه خانم از خونه مان رفتند، مادرم لبخندی زد و گفت: درسته حکیمه خانم خیلی سختی کشید اما خدا را شکر بچه هاش را به ثمر رساند و هر کدام از دیگری بهتر شدن.. ماشاالله به پسرش، چقدر محجوب بود، شنیدم توی این سن مثل یک مرد پخته کار می کنه و امورات خونه شان را سرو سامان داده و این بارک الله داره... عروسمون چشمکی به من زد و در تایید حرف مادرم گفت: آره والا پسری توی این سن بار یک خانواده را روی دوش بکشه، مرد زندگی هست و آدم میتونه بهش اعتماد کنه و دخترش را بده دستش... مادرم لبخندی زد و گفت: عروس خانم! حیف دختر نداری وگرنه همینجا عروسش می کردی و با زدن این حرف همه ی ما زدین زیر خنده... و اسما دوباره نگاه معنا داری بهم کرد که من منظورش را خوب گرفتم اما به روی خودم نیاوردم. روزها مثل برق و باد می گذشت و فصل مدرسه هم از راه رسید و مشغول درس و مدرسه شدم. از طرفی هم اوضاع مملکت تغییر کرده بود، مردم به رهبری یک سید به شور و هیجان اومده بودند و می خواستند کاری کنن کارستان و ظلمی که طی سالها حاکمیت شاهنشاهی بهشون شده بود همه را به ستوه آورده بود، مردم از فقر و فلاکت و بدبختی خسته شده بودند، دیگه نمی خواستند نوکر دست این و اون باشند، دیگه نمی خواستند توی مملکتی که مال ما بود و به اسم ما بود مثل یک نوکر برای اجنبی ها خدمت کنند. از طرفی فساد و فحشا هم بیداد می کرد، مردهای هوس باز و زنان برهنه و افسارگسیخته شکل و شمایل شهر را عوض کرده بودند و این شده بود که طاقت مردم مؤمن طاق شده بود و حالا که یه رهبر با ایمان و با اراده پیدا کرده بودند می خواستند ریشه ی ظلم و فساد و فحشا را بخشکانند و با کمک هم مملکتشون را از دست بیگانگان در بیارن... اوضاع کشور ملتهب بود، اما ما زندگی روزمره مان را داشتیم، چند ماهی از اومدن حکیمه خانم با پسرش به خونه ی ما گذشته بود. یه روز که از مدرسه برگشتم، خسته و کوفته خودم را انداختم توی اتاق و می خواستم چشمام را روی هم بزارم که مادرم اومد توی اتاق و... ۲۴
مامان گلویی صاف کرد و من بی خیال چشمام را روی هم گذاشتم که مامانم گفت: ملیحه جان! خسته ای؟! چشمام را باز کردم و گفتم: از خستگی دارم بیهوش می شم، امروز توی مدرسه خیلی ازمون کار کشیدن، مدرسه که نبود انگار زندان با کار هست و با زدن این حرف به مادرم خیره شدم و حس کردم مادرم کاری داره که من باید انجام بدم برای همین توی جام نیم خیز شدم و گفتم: درسته خسته ام اما اگر شما کاری دارین، بی خیال همه چی میشم و در خدمت شما هستم... مادرم لبخندی زد و گفت: حالا یه ذره استراحت کن اما بعدش بیا کمکم، صبی که مدرسه بودی حکیمه خانم پیغام داده که می خواد بیاد خونه مون... همانطور که نشسته بودم گفتم: این که جای تعجب نداره، حکیمه خانم خیلی وقتا بی خبر میاد خونه ما، حالا اینبار چی شده که اینقدر مهم شده که قبل اومدن پیغام میفرسته و شما هم اینطور نگران کرده؟ و با زدن این حرف دوباره توی جام دراز کشیدم. مادرم سرش را پایین انداخت و گفت: این بار فرق میکنه، پیغام داده برا امر خیر میاد خونه مثل فنر از جا پریدم و دوباره نشستم سرجام و گفتم: امر خیررر؟! برای پسرش؟! مادرم تند تند سرش را تکان داد و گفت: آره، برای پسرش دیگه، من نمی دونستم چی جوابش را بدم، به بابات گفتم بابات هم گفت حکیمه خانم غریبه که نیست، خوب میشناسیمش و سیر تا پیاز زندگیش هم میدونیم، بگو بیاد اما احتیاج نیست کسی بفهمه حتی به پسرا و دخترا هم نمی خواد بگی بزار بیان ببینیم حرف حسابشون چی هست اگر مقبول افتاد اونموقع علنیش می کنیم و یه شب هم مشخص می کنیم... مادرم به اینجای حرفش که رسید دیگه ادامه نداد، می خواست ببینه نظر من چی هست..‌ من که این قضیه را جدی نگرفته بود و فکر می کردم یک اتفاق عادی و شاید خنده دار توی زندگیم باشه که میاد و میگذره و میره و هیچ اتفاق خاصی هم بعدش قرار نیست بیافته، دوباره توی جام دراز کشیدم و گفتم: حالا این مهمونی همچی مهم هم نیست، به قول بابا همون بهتر به کسی نگیم، اینم مثل دفعات قبل که اومدن و رفتن و تمام و با زدن این حرف چشمام را بستم و ملحفه را کشیدم روم... مادرم که انتظار نداشت اینطور عادی با قضیه برخورد کنم گفت: یعنی نمیای کمک وسیله ای چیزی آماده کنیم؟! ملحفه را از روی صورتم کنار دادم و گفت: کمک مامان جونم میام که، اما به نظرم اصلا نمی خواد خودتون را توی زحمت بندازین و تدارک آنچنانی ببینین، این دیدار هم مثل دید و بازدیدهای قبل، فقط اسم کار خیر روش گذاشته... یعنی طوری حرف زدم که مادرم متوجه شد من خیلی قضیه را جدی نگرفتم و جوابم به پسر حکیمه خانم منفی هست و واقعا هم جوابم منفی بود، چون هنوز از بحران اون نامزدی قبل درست بیرون نیومده بودم، درسته ماه ها از اون قضیه گذشته بود، اما الان آمادگی فکر کردن به این موضوع را نداشتم و تقریبا اطمینان داشتم که پسر حکیمه خانم را رد می کنم اما نمی دونستم که چیزی پیش میاد که تصمیمم عوض میشه ۲۵ https://ble.ir/ravanshenasee_koodak/-8278333001821723439/1762540302942 جلوتر داستان زهر وفا دربله
شب شد و حکیمه خانم با دوتا دخترش وپسرش و برادرش اومدن خونه ی ما، منم چون اصلا این جلسه برام اهمیت نداشت از همون بدو ورود اومدم توی هال و مثل دفعات قبل که میومدن خونه مان، باهاشون برخورد کردم، البته قبلا چون حکیمه خانم با دخترش میومد چادر نداشتم اما این جلسه با چادر اومدم و دیگه خبری از اینکه عروس چای بیاره و این حرفا نبود. حکیمه خانم خیلی زود بحث اصلی را آورد وسط و راحت و آزادانه گفت: ببینید این پسر منو می بینید، نه خونه داره و نه ماشین،جوونه،کارش هم که می دونید آزاده و بیشتر پیمانکاری برمیداره، یه بار می بینی کار و پول هست و یه بار هم اوضاع کساده، اما پسر تنبل و تن پروری نیست، خودش را به کار میزنه، خیلی وقته میگه بیایم خونه شما خواستگاری اما من همیشه سنگ جلو پاش می انداختم و میگفتم چون از دار دنیا هیچی نداری و جوونی، نمیرم خواستگاری دختر مردم، اما هر روز اصرار می کرد که برین خواستگاری دختر از دستمون میره و ما هم چون میدونستیم ملیحه جان هنوز درس می خونه و شاید همین بهانه ای باشه که عروسش نکنین، حرف یاسر را خیلی بهایی نمیدادیم تا اینکه موضوع نامزدی ... حکیمه به اینجای حرفش که رسید انگار دخترش بهش چشمکی زد که ادامه نده، فوری حرف را عوض کرد و گفت: انگار قسمت پسر من با دختر شما بوده که الان ما اینجاییم . پدرم گلویی صاف کرد و گفت: هر دو خانواده که همدیگه را میشناسن، باید ببینیم این دوتا جوون خودشون نظرشون چیه، چون ما که نمی خواییم با هم زندگی کنیم، حرف اصلی را این دو تا باید بزنن و من همه چی را میزارم به عهده ی دخترم، شکر خدا خودش عاقل و بالغ هست. حالا همه ی نگاه ها متوجه من بود، منم فکر نمی کردم پدرم یکهو پاشه و همچی نظری بده، آخه خیال می مردم پدر و مادرم یک جوری طرف را رد می کنن چون یاسر تا مقطع راهنمایی بیشتر درس نخونده بود و از اونجایی که خواستگار اول من دانشگاه رفته و درس خونده بود، فکر می کردم اینو رد می کنن، اما حالا با این حرف پدرم، انگار مسولیت تمام قد رد مردن پسر حکیمه خانم با خودم بود. سرم را پایین انداخته بودم و سنگینی نگاه جمع را روی خودم حس می کردم و به خودم لعنت می فرستادم چرا که میتونستم الان توی آشپزخونه باشم اما راحت اومدم نشستم توی هال همه جا ساکت بود که باز حکیمه خانم گفت ۲۶
حکیمه خانم لبخندی زد و گفت: خوب اگر اجازه بدین دختر و پسر برن با هم حرف بزنن و بعدش بیان نظرشون را بگن و به قول حاج مرتضی ما هم تسلیم امر این دوتا جوون هستیم. با شنیدن این حرف، انگار گُر گرفته باشم آخه اینجوری بدتر شد که، من چی میتونستم به این آقا پسر بگم؟ اصلا نظری نداشتم، اصلا یک درصد هم فکر نکرده بودم روش، چون همه چی را شوخی شوخی گرفته بودم. حکیمه خانم که این حرف را زد، مادرم بهم اشاره کرد و گفت: ملیحه جان... فهمیدم که میخواد بگه برین توی اتاق...اما من اصلا به اتاقم نرسیده بودم و نمی دونستم آخرین بار هر وسیله را مجا چپونده بودم و وضع اتاقم نابسامان بود، برای همین گفتم: ب...ب...ببخشید اگر میشه بریم رو تخت زیر درخت انگور روی حیاط، صحبت کنیم... تا این حرف را زدم به به و چه چه از جمع بلند شد و سمیرا هم خودش را قاطی کرد و گفت: اتفاقا هوای آزاد خیلی قشنگ تره... پاشدیم رفتیم بیرون یاسر گوشه ی تخت نشست و من هم درست روبه روش خودم را چپونده بوده به لبه ی تخت و می خواستم بیشترین فاصله ی ممکن را ازش داشته باشم. یاسر توی خونه، سرش پایین بود و حتی یک بار هم ندیدم سرش را بالا بگیره و به من نگاه کنه، اما الان میخ من شده بود و انگار با چشماش داشت منو قورت میداد. از گرمی نگاهش، عرق به تنم نشست و سرم را پایین انداختم که صدای یاسر بلند شد: به به! چه دختر خجالتی ای...البته خجالت که میکشی زیباتر می شی و جذابیتت بیشتر میشه وای این چی داشت می گفت؟! اصلا به یاسر نمییومد که همچی چیزایی بلد باشه... من بازم سکوت کردم و همچنان سرم پایین بود که یاسر خودش ادامه داد: هیچ میدونی الان چند ساله عاشقت شدم؟! نگاه به سنم نکن من خیلی بزرگتر از سنم هستم، من مردانه بزرگ شدم، دوست داشتم مثل بقیه برم پی درس و مدرسه و دانشگاه، اما وقتی پدری بالای سرت نباشه و تو هم مرد خونه باشی، مجبوری از یک سری چیزا چشم بپوشی و من توی نوجوونی بزرگ شدم و همونموقع هم عاشق تو شدم. چه روزهایی که از سرکار میومدم غذا را خورده نخورده می ذاشتم کنار و خودم را به کوچه شما میرسوندم، اینقدر می نشستم تا یه نظر ببینمت، فقط یک نگاه، اونم پنهانی به طوری که اصلا متوجه من نمیشدی، من از همون نگاه انرژی می گرفتم و دوباره میرفتم پی کارم وای این چی داشت میگفت؟! تن من از شنیدن اعترافاتش داشت داغ می کرد و با هر حرفش انگار بند دلم می لرزید.. یاسر نفسی تازه کرد و دوباره ادامه داد: روزها را با درد عشق می ساختم و به کسی نمی گفتم، یعنی روم نمی شد بگم، تا اینکه چند وقت پیش، قبل از اینکه اون همافر بیاد خواستگاریت، دلم را به دریا و موضوع را به مادرم گفتم و بهش گفتم از خیلی وقته به دلم نشستی، اما مادرم به بهانه های مختلف همانطوری که توی هال گفت، منو با سر میدووند و حاضر نبود پا پیش بگذاره، البته شاید حق داشت چون می گفت برای خواستگاری همچی دختری باید با دست پر و گردن برافراشته قدم پیش گذاشت و حداقل از مال دنیا یه چیزی داشت، اما من دیگه نمی تونستم صبر کنم تا یه چی توی دستم بیاد تا اینکه... ۲۷
یاسر کمی سکوت کرد و من حدس میزدم چی می خواد بگه و فکر می کنم می خواست جوری بگه که به من بر نخوره پس بعد از چند لحظه مکث گفت: تا اینکه خبر آوردن که برات خواستگار اومده، اون روزی که بهم گفتند، شب و روزم سیاه شده بود، شوک عجیبی خورده بودم، همه اش دعا دعا می کردم که خبرش دروغ باشه اما دروغ نبود و مادرم یه شب با آب و تاب تعریف کرد که فرداشب قراره برن خواستگاری دختر آقا مرتضی ، البته مادرم برای خواهرم می گفت و‌مراقب بود به گوش من نرسه، اما من که توی اتاق بغلی خودم را به خواب زده بودم، تمام هوش وحواسم پیش مادرم و‌حرفاش بود. احساس خیلی بدی داشتم، بغضی عجیب گلوم را فشار میداد، من کوتاهی نکرده بودم و به مادرم گفته بودم اما اون اینقدر دست دست کرد تا برات خواستگار اومد و خودش را هم مقصر می دونست اما هیچ‌وقت اعتراف به اشتباهش نکرد. روز بعد که خواستگاری تو بود، من به شدت تب کردم به طوریکه نتونستم برم سرکار، برای همه عجیب بود که من یکهو چطورم شده و البته حدس هایی میزدند که من شنیده باشم و ناراحت شده باشم اما اصلا فکر نمی کردند که من اینقدر عاشقانه تو را دوست داشته باشم که بخوام تب کنم. دم دم های غروب بود، با هزارتا مکافات خودم را از توی رختخواب بیرون کشیدم، با اینکه کل تنم توی تب می سوخت، لباس پوشیدم از خونه زدم بیرون.... با تعجب به یاسر چشم دوخته بودم، فکر می کردم داره یه افسانه ی عاشقانه تعریف می کنه اما واقعا اتفاق افتاده بود و افسانه نبود آب دهنم را به زور قورت دادم و‌گفتم: با اون حال بدتون کجا رفتین؟! یاسر سرش را بالا گرفت و‌گفت: من دم مرگ هم باشم، به خاطر شما هرکاری می کنم. اون روز نیت کردم‌که برای بدست آوردنتون برم امام زاده صالح... یک تای ابروم را دادم بالا و پریدم وسط حرفش و گفتم: برای به دست آوردن من؟! خوب مگه نمی گید فهمیده بودید خواستگاریم هست، نکنه توقع داشتین امام زاده صالح‌معجزه کنه و اون شب منو بیارن در خونه ی شما و تقدیمتون کنن؟! یاسر از این حرفم خنده اش گرفت و همانطور که سعی می کردخنده اش را بخوره گفت... ۲۸
یاسر لبخند ریزی زد و‌گفت: نه این توقع را نداشتم، فقط توقع معجزه داشتم که خدا را شکر به وقوع پیوست با تعجب گفتم: معجزه؟! چه معجزه ای؟! یاسر آه کوتاهی کشید و گفت: اون شب اینقدر توی امامزاده صالح شمع روشن‌کردم و هم پای شمع ها آب شدم و اشک ریختم و از امام‌زاده خواستم تا به طریقی خواستگاری و نامزدی شما بهم بخوره، نمی دونم چند تا شمع روشن کردم، فقط می دونم چند ساعت توی حرم نشستم و‌گریه کردم و تا شمع ها تموم میشد دوباره خودم را میرسوندم و‌میگرفتم ... بعد که از امام زاده برگشتم، سبک شده بودم، حال خوبی داشتم، مطمئن بودم که نامزدیت بهم می خوره رسیدم خونه و‌ هی می خواستم سراغ مجلس شما را از مادرم بگیرم چون میدونستم اونم دنبال قضیه هست اما روم نمیشد. اون شب تا صبح به امید اینکه فرداش خبر بهم خوردن نامزدیتون را بشنوم چشم روی چشم نگذاشتم و روز بعد وقتی شنیدم که مجلستون به خوبی و خوشی برگزار شده و اتفاقا اون پسره عصرش اومده خونه ی شما، انگار یک تشت آب سرد روی سرم ریختند، دوباره تب افتاد توی جونم... دیگه امیدی نداشتم، اصلا توجهی به حال بدم نکردم و رفتم سرکار، سعی می کردم دیگه بهت فکر نکنم، چون متعلق به کس دیگه ای بودی، اما هر چه تلاش می کردم، آخرش هم ته ته ذهنم اسم تو بود و همون بغض سنگین هم گلوگیرم شده بود. یاسرکه این حرفها را میزد انگار با کلمه کلمه ی صحبت هاش دل منو به لرزه می انداخت، این پسر آنقدر صادقانه و ساده از عشقش می گفت که به هر دلی می نشست. یاسر اندکی سکوت کرد و در همین لحظه مامانم به یه سینی چای اومد. نگاهی به من کرد، انگار چهره ام طوری بود که مادرم خیره بهم شد و توقع داشت یه چیزی بگم پس سینی را گذاشت وسط ما دونفر، می خواستم چیزی بگم که یاسر پیش دستی کرد و‌گفت: ممنون مامان جان! چه به موقع آوردین... خندم گرفته بود، یاسر همین جلسه اول می خواست خودش را توی دل مادرم جا کنه، مادرم هم انگار خوشش اومده بود لبخندی زد و گفت: نوش جونتون، بخورین تا سرد نشده و با زدن این حرف نگاهی به من کرد و با اشاره دستش چیزی گفت که من اصلا نفهمیدم منظورش چیه و بعد دوباره رفت طرف در هال..‌ یاسر استکان چای را برداشت و همانطور که بالا می آوردش، نفسش را محکم تو‌کشید و‌گفت: به به! این چای بوی زندگی میده... واقعا برام جای شگفتی بود، یاسر، پسری که درس درست حسابی نخونده، اینقدر رمانتیک باشه و جملات قشنگ و مودبانه بگه یاسر یه هورت ریز از چای خورد و بعد خیره به من لبخند زد و گفت: انگار داستانم به دلت نشسته خانم! سریع متوجه موقعیتم شدم و صاف نشستم و‌چادرم را کشیدم جلو و با دستپاچگی گفتم: خوب...خوب... یاسرخنده ریزی کرد و‌گفت:ای جانم! خجالت که می کشی زیباتر میشی با این حرفش انگار بندی توی دلم پاره شد وگرمی خون را توی صورتم حس می کرد و میدونستم الان صورت سفیدم گل انداخته و سرخ و سفید شده یاسر سینی چای را داد طرفم و... ۲۹
چای را در دستم گرفتم و خیره به بخاری که از آن بلند میشد، عطر هل و دارچین در مشامم پیچید، یاسر راست می گفت این چای بوی زندگی می داد، شاید هم نوید شروع زندگی ای نو را به همراه داشت. یاسر گلویی صاف کرد و با لحنی که رگه هایی از شوخی داشت، گفت: می دونم که در حد خانم نیستم اما می تونم که غلامی تان را بکنم که... من پسر صاف و صادقی هستم و همینجا قول میدم تمام تلاشم را بکنم که زندگی خوبی براتون بسازم یعنی شبانه روز کار می کنم تا توی رفاه باشید و هر چه که لب تر کنی براتون فراهم کنم‌. ظاهر و باطن همینم که هستم و امیدوارم من و عشقم را بپذیری و خواهش می کنم منو رد نکنید چون من عاشقانه شما را دوست دارم و برای رسیدن به شما تمام تلاشم را کرده و می کنم و اینو بدونید اگر روزی بخوایید منو از خودتون برونید اون روز، روز مرگ یاسر خواهد بود... یاسر حرف می زد و حرف میزد و با هر حرفش منو نسبت به خودش متمایل تر می کرد. منم حرفام را زدم، البته چون قضیه را جدی نگرفته بودم حرف آنچنانی برای زدن نداشتم اما یاسر اینقدر شور و هیجان داشت که منو به حرف زدن وادار کرد و منم انتظاراتی را که از همسر آینده و زندگی پیش رویم داشتم براش گفتم و اونم مدام دستش را روی چشمش می گذاشت و چشم چشم می گفت.. متوجه گذشت زمان نشدیم، وقتی به خود آمدیم که دوتا مامان یعنی مادر خودم و حکیمه خانم، جلوی در هال صدامون زدند و بی صبرانه منتظر اومدن ما بودند. بالاجبار به اتمام این صحبت رضایت دادیم، من که فکر می کردم این صحبت کردن بیش از ده دقیقه طول نکشه الان متوجه شدم دو ساعت و اندی فقط صحبت کردیم. وقت رفتن یاسر و خانواده اش، حکیمه خانم منو توی بغلش کشید و همانطور که از گونه ام یک ماچ آبدار می گرفت گفت: یاسر پسر خوب و زحمت کشی هست، تو هم دختر ماهی هستی، اگر قبولش کنی هر دوتاتون خوشبخت میشید و منم چیزی غیر از خوشبختی شما نمی خوام. بعد از رفتن خواستگارها، پدر و مادرم چیزی نپرسیدند اما از حرکاتشون کاملا بر می آمد که دوست دارن نظر منو بدونن و من احتیاج به فکر کردن داشتم، باید مسائل را بالا و پایین می کردم و به نتیجه ای خوب می رسیدم ولی هر کار که می کردم، من یک دختر نوجوان سرشار از احساسات بودم و روابط رمانتیک و عاطفی قابلیت این را داشت که نظرم را تحت الشعاع قرار بده ۳۰
چند روز از خواستگاری یاسر می گذشت، سال آخر دبیرستان بودم، درس هام سخت بود و تلنبار شده بود روی هم و از طرفی ذهنم هم مشغول شده بود. نزدیک یک سال از واقعه ی آشنایی با کیومرث و بهم خوردن همه چی میگذشت و حالا ماجرای یاسر، کلا هنگ بودم، شرایط جامعه هم نشان میداد که انقلابی در پیش رو داریم. هر روز حکومت نظامی بود و مردم به خیابان ها می ریختند و شعار مرگ بر شاه می دادند، اما با این حال مدارس به راه بود. یک روز ظهر که خسته و کوفته از مدرسه آمده بودم، هنوز لباس های مدرسه توی تنم بود که مادرم در اتاق را باز کرد و گفت: مامان جان زودتری بیا یه چیزی بخور و یه خورده استراحت کن، دوست دارم اگر بشه بریم بازار تهران... با تعجب نگاهی به مادرم کردم و گفتم: بازار تهران؟! اونم توی این شلوغی ها؟! حالا مگه چه واجبی هست؟ مگه می خوای چی بخری که اینقدر عجله داری، خوب بزارین اوضاع آروم تر شد میریم می خریم. مادرم لبخندی زد و گفت: این طور که از اتفاقات برمیاد، اوضاع مملکت بدتر میشه و بهتر نمیشه، بعدم واجبه بریم بازار وگرنه منم احتیاط می کردم. یک تای ابروم را بالا دادم و گفتم: واجبه بری؟! تا جایی می دونم هنوز چند ماه تا عید نوروز مونده پس این واجبی چیه؟! بعدم عقد و عروسی هیچ کس هم در پیش نیست، حالا بگین برای چی لازمه؟! مادرم داخل اتاق شد و همانطور که به سمت دریچه اتاق میرفت گفت: خوب نمیشه با لباس کهنه و یا عاریتی بله برون بگیریم، همون بار که توی مراسم خواستگاریت لباس یکی دیگه را پوشیدی به دلم بد افتاد، دیگه قرار نیست این اتفاق بیافته... گیج شده بودم، مامان داشت از چی حرف میزد؟! من که هنوز جوابی به یاسر نداده بودم و معلومم نبود که جوابم مثبت باشه که بخوان مقدمات بله برون را فراهم کنن پس این حرفا از کجا نشأت می گرفت. همونجا لبه ی پنجره نشستم و گفتم: مامان از چی حرف میزنی؟! منو گیج کردی خوب ۳۱
مادرم اومد کنارم نشست و همانطور که با دوتا دستش، دست منو می گرفت گفت: خوب...خوب خانواده یاسر اینا امروز به ما خبر دادن که می خوان آخر هفته مراسم بله برون بگیرن... اخمهام را توی هم کشیدم، یعنی چی، اینا برا خودشون بریده بودن و دوخته بودن و حالا اومده بودن که تن من کنن؟! مادرم که فکر می کرد به خاطر اینکه وقت نداریم ناراحتم گفت: حالا الکی خودت را نگران نکن، هنوز شنبه است، تا آخر هفته پنج شش روز راه هست میشه کلی لباس و وسیله گرفت و ... پریدم وسط حرف مادرم و گفتم: مگه من برای خرید وسیله نگرانم؟! اصلا من کی جواب بله را به یاسر دادم که اینا جرأت کردن برای مراسم بله برون وقت تعیین کنن؟! مادرم به طور واضح به تته پته افتاد و من فهمیدم یه چیزی این ما بین هست که من نمیدونم، پس خیلی جدی گفتم: مامان! اتفاقی افتاده من خبر ندارم؟! مادرم سرش را پایین انداخت و همانطور که با گوشه ی روسری اش بازی می کرد گفت: اتفاق خاصی که نیافتاده، راستش چند روز بعد از اینکه حکیمه خانم اومدن خونه مان، من موضوع را به داداشات گفتم، همه شون راضی بودن... مادرم یک لحظه ساکت شد و وقتی دید من ماتم برده ادامه داد: داداش محمد حسینت خیلز تعریفش را کرد، انگار یه مدت زیر دست محمد حسین کار کرده و میگفت پسر خیلی خوبی هست، اهل حلال و حرام هست و اونموقع ها که زیر دستش بوده نمازش سر وقت بوده و از طرفی خیلی هم با حجب و حیاست و هنوز توی چشم یک دختر هم نگاه نکرده اون دوتا داداشت هم تعریفش را کردن و‌گفتن، چون یاسر پدرش را تو‌ی بچگی از دست داده و مسولیت کل خانواده افتاده روی دوشش، اللن یک مرد پخته هست که هر دختری میتونه بهش تکیه کنه... دیگه وقتی همه این حرف را زدن، تصمیم گرفتیم که جواب مثبت بهشون بدیم و آخر هفته رفته بودی خونه مهوش، حکیمه خانم اومد اینجا و جواب مثبت را گرفت و... با عصبانیت از جا بلند شدم، اصلا توقع نداشتم خانواده ام با من چنین رفتاری کنند، همانطور که از در اتاق بیرون میرفتم گفتم:پس داداشام جواب مثبت دادن و منم این وسط پشم...چغندر...اصلا ملیحه کیلویی چند؟ و بعد برگشتم سمت مادرم و گفتم:برید لباس بخرید منتها به داداشام بگین همونا که جواب مثبت دادن،خودشون هم برن با یاسر ازدواج کنن ۳۲
مامانم از برخورد من هاج و واج مونده بود، هیچ حرفی نزد، منم اومدم رپی حیاط و روی همون تخت که با یاسر صحبت کرده بودم نشستم، یاد حرفهای یاسر افتادم، حرفاش خیلی قشنگ و رؤیایی بود و البته عشقی که به من داشت قشنگ تر بود. درسته امکان اینکه من جوابم مثبت باشه زیاد بود، اما داداشام حق نداشتند که به جای من تصمیم بگیرند البته می دونم چون ته تغاری بودم و از طرفی یه دختر که بعد از سه تا پسر به دنیا بیاد خیلی عزیزه و تمام این امور فقط و فقط برای این بود که همه ی اعضای خانواده منو دوست داشتن. خیلی با خودم فکر کردم، غرق افکارم بودم و متوجه گذشت زمان نشدم و وقتی به خودم اومدم که مامانم صدام زد: بیا تو هوا سرد شده دختر، تپی این تاریکی و سرما یخ زدی چرا با خودت این کار را می کنی؟! تا این حرف را شنیدم از خودم خجالت کشیدم که باعث نگرانی مادرم شدم، از جا بلند شدم و رفتم داخل خونه و به محض اینکه رفتم داخل زنگ خونه را زدن. مامان که انگار منتظر چیزی بود سریع رفت بیرون و در را باز کرد، من که برام جای تعجب بود کنار پنجره هال ایستادم و پرده را کمی کنار زدم و متوجه شدم هر سه تا داداشام هستند. حالا فهمیدم که مادرم منتظر چی بود، احتمالا گزارش برخورد منو با این قضیه داده و داداشا مجبور شدن بیان که مثلا ناز منو بکشن و... فوری خودم را به آشپزخانه رساندم و تا داداشا برسن، هل هلکی وضو گرفتم و خودم را انداختم توی اتاق، می خواستم به بهانه نماز باهاشون روبه رو نشم اما مگه میشد؟! بالاخره می خواستن منو ببینن، از مجید گذشته محمد حسین و حسن برای خاطر من اومده بودند و تا حرفشون را نمی زدن، از اینجا نمی رفتن، اما یه حسی درونم بود که دوست داشتم دیرتر ببینمشون صدای یاالله یاالله بلند شد و منم نمازم را بستم. توی رکوع بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد و پشت سرش مجید گفت: الله اکبر سبحان الله....امام جماعت رفتن سجده... خندم گرفت، لبخندی روی لبم نشست و جلوی خودم را گرفتم که نمازم باطل نشه و... ۳۳
سلام نماز مغرب را که دادم، نگاه به پشت سرم کردم و سه تا داداشا را دیدم که پشت سرم نشسته بودند هل شدم، همانطور که روم را به طرفشون می کردم گفتم: سلام! چرا پشت سر من نشستین؟! من خجالت می کشم اینجوری... مجید خنده ای کرد و گفت: خوب ما نمازگزار هستیم اومدیم به تو اقتدا کنیم، متاسفانه شما خبر ندادین اینجا نماز را برگزار می کنید ما توی مسجد محله نمازمون را خوندیم و بعد با حالتی جدی گفت: جناب پیشنماز، میشه من نماز قضا بهتون اقتدا کنم؟! خندم گرفت و سرم را پایین انداختم،از دست این مجید که در هر شرایطی می خواست منو بخندونه... محمد حسین خودش را جلو کشید و همانطور که دست منو توی دستش می گرفت گفت: آبجی جان! گذشته از شوخی های مجید، شنیدیم که از دست ما ناراحت هستی، خودت میدونی که خاطرت برای ما چقدر عزیزه و نمی تونیم تحمل کنیم که خم به ابروت بیاد، پس تا مامان قضیه را گفت، صلاح دیدم هر سه تامون با هم بیایم پیشت... می خواستم حرفی بزنم که صدای باز شدن در هال اومد، احتمالا پدرم بود، دوست نداشتم در حضور پدرم این بحث ادامه داشته باشه و برای همین گفتم: من ناراحت شدم، اما بعدش کلی فکر کردم، الانم نمی خوام جلو بابا چیزی بگم. حسن نگاهی به مادرم که جلوی در ایستاده بود کرد و گفت: مامان اگر میشه یه جوری سر بابا را گرم کنید که نیاد توی اتاق، یه چند لحظه فقط..‌ مادرم باشه ای گفت و بیرون رفت و در اتاق را بست. دوباره محمد حسین به نمایندگی از همه گفت: ببین ملیحه جان! خودت میدونی که خاطرت برای ما چقدر عزیز هست حاضریم هر سختی و بلایی بکشیم اما خار به دست تو نره، اگر گفتیم یاسر اینا برای بله برون بیان، اولا با برخورد تو اون شب که شاد و شنگول بودی فکر کردیم نظرت مثبت هست، دوما یاسر پسر خوب و خودساخته ای هست، اهل رعایت حلال و حرام هست، نماز خونه، با وجود سن کمش بار مسولیت یک خانواده را به دوش میکشه و در یک کلام مرد زندگی هست و سوما یاسر هم مدام پافشاری می کرد و هر دم جلوی یکی از ما را میگرفت تا تکلیفش را مشخص کنیم، البته حق هم داره، می خواد زودتر زن بگیره، این شد که اجازه دادیم بیان بله برون و وقتی مامان گفت تو ناراحت شدی با خودمون فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که ما اشتباه کردیم و تو حق داری و ما اجازه اینو نداشتیم که بدون شنیدن نظر تو هیچ قول و قراری بزاریم. محمد حسین کمی سکوت کرد و حسن ادامه ی حرفش را گرفت و گفت: خان داداش راست میگه، اما الانم دیر نشده، اگر تو نظرت منفی هست، ما پیغام میدیم که بله برون کنسل هست، تو باید یه عمر با این مرد زندگی کنی و خودتم باید تصمیم بگیری و ما در حد راهنمایی کردن کنارت هستیم و البته هر کمکی هم خواستی به دیده ی منت، روی چشم ما جا داره دستورات آبجی ملیحه ی گلم.. محمد حسین با تکان دادن سر حرفهای حسن را تایید کرد و مجید گفت: خوب خانم خانما، عزیز دردونه، چراغ خونه، بگو ببینم نظرت چیه؟! اگر منفی هست بگو همین الان الساعه خودم میرم خونه حکیمه خانم و قضیه را تمامش می کنم ۳۴