#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
چند روز از خواستگاری یاسر می گذشت، سال آخر دبیرستان بودم، درس هام سخت بود و تلنبار شده بود روی هم و از طرفی ذهنم هم مشغول شده بود.
نزدیک یک سال از واقعه ی آشنایی با کیومرث و بهم خوردن همه چی میگذشت و حالا ماجرای یاسر، کلا هنگ بودم، شرایط جامعه هم نشان میداد که انقلابی در پیش رو داریم.
هر روز حکومت نظامی بود و مردم به خیابان ها می ریختند و شعار مرگ بر شاه می دادند، اما با این حال مدارس به راه بود.
یک روز ظهر که خسته و کوفته از مدرسه آمده بودم، هنوز لباس های مدرسه توی تنم بود که مادرم در اتاق را باز کرد و گفت: مامان جان زودتری بیا یه چیزی بخور و یه خورده استراحت کن، دوست دارم اگر بشه بریم بازار تهران...
با تعجب نگاهی به مادرم کردم و گفتم: بازار تهران؟! اونم توی این شلوغی ها؟! حالا مگه چه واجبی هست؟ مگه می خوای چی بخری که اینقدر عجله داری، خوب بزارین اوضاع آروم تر شد میریم می خریم.
مادرم لبخندی زد و گفت: این طور که از اتفاقات برمیاد، اوضاع مملکت بدتر میشه و بهتر نمیشه، بعدم واجبه بریم بازار وگرنه منم احتیاط می کردم.
یک تای ابروم را بالا دادم و گفتم: واجبه بری؟! تا جایی می دونم هنوز چند ماه تا عید نوروز مونده پس این واجبی چیه؟! بعدم عقد و عروسی هیچ کس هم در پیش نیست، حالا بگین برای چی لازمه؟!
مادرم داخل اتاق شد و همانطور که به سمت دریچه اتاق میرفت گفت: خوب نمیشه با لباس کهنه و یا عاریتی بله برون بگیریم، همون بار که توی مراسم خواستگاریت لباس یکی دیگه را پوشیدی به دلم بد افتاد، دیگه قرار نیست این اتفاق بیافته...
گیج شده بودم، مامان داشت از چی حرف میزد؟! من که هنوز جوابی به یاسر نداده بودم و معلومم نبود که جوابم مثبت باشه که بخوان مقدمات بله برون را فراهم کنن پس این حرفا از کجا نشأت می گرفت.
همونجا لبه ی پنجره نشستم و گفتم: مامان از چی حرف میزنی؟! منو گیج کردی خوب
۳۱
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
مادرم اومد کنارم نشست و همانطور که با دوتا دستش، دست منو می گرفت گفت: خوب...خوب خانواده یاسر اینا امروز به ما خبر دادن که می خوان آخر هفته مراسم بله برون بگیرن...
اخمهام را توی هم کشیدم، یعنی چی، اینا برا خودشون بریده بودن و دوخته بودن و حالا اومده بودن که تن من کنن؟!
مادرم که فکر می کرد به خاطر اینکه وقت نداریم ناراحتم گفت: حالا الکی خودت را نگران نکن، هنوز شنبه است، تا آخر هفته پنج شش روز راه هست میشه کلی لباس و وسیله گرفت و ...
پریدم وسط حرف مادرم و گفتم: مگه من برای خرید وسیله نگرانم؟! اصلا من کی جواب بله را به یاسر دادم که اینا جرأت کردن برای مراسم بله برون وقت تعیین کنن؟!
مادرم به طور واضح به تته پته افتاد و من فهمیدم یه چیزی این ما بین هست که من نمیدونم، پس خیلی جدی گفتم: مامان! اتفاقی افتاده من خبر ندارم؟!
مادرم سرش را پایین انداخت و همانطور که با گوشه ی روسری اش بازی می کرد گفت: اتفاق خاصی که نیافتاده، راستش چند روز بعد از اینکه حکیمه خانم اومدن خونه مان، من موضوع را به داداشات گفتم، همه شون راضی بودن...
مادرم یک لحظه ساکت شد و وقتی دید من ماتم برده ادامه داد: داداش محمد حسینت خیلز تعریفش را کرد، انگار یه مدت زیر دست محمد حسین کار کرده و میگفت پسر خیلی خوبی هست، اهل حلال و حرام هست و اونموقع ها که زیر دستش بوده نمازش سر وقت بوده و از طرفی خیلی هم با حجب و حیاست و هنوز توی چشم یک دختر هم نگاه نکرده
اون دوتا داداشت هم تعریفش را کردن وگفتن، چون یاسر پدرش را توی بچگی از دست داده و مسولیت کل خانواده افتاده روی دوشش، اللن یک مرد پخته هست که هر دختری میتونه بهش تکیه کنه...
دیگه وقتی همه این حرف را زدن، تصمیم گرفتیم که جواب مثبت بهشون بدیم و آخر هفته رفته بودی خونه مهوش، حکیمه خانم اومد اینجا و جواب مثبت را گرفت و...
با عصبانیت از جا بلند شدم، اصلا توقع نداشتم خانواده ام با من چنین رفتاری کنند، همانطور که از در اتاق بیرون میرفتم گفتم:پس داداشام جواب مثبت دادن و منم این وسط پشم...چغندر...اصلا ملیحه کیلویی چند؟ و بعد برگشتم سمت مادرم و گفتم:برید لباس بخرید منتها به داداشام بگین همونا که جواب مثبت دادن،خودشون هم برن با یاسر ازدواج کنن
۳۲
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
مامانم از برخورد من هاج و واج مونده بود، هیچ حرفی نزد، منم اومدم رپی حیاط و روی همون تخت که با یاسر صحبت کرده بودم نشستم، یاد حرفهای یاسر افتادم، حرفاش خیلی قشنگ و رؤیایی بود و البته عشقی که به من داشت قشنگ تر بود.
درسته امکان اینکه من جوابم مثبت باشه زیاد بود، اما داداشام حق نداشتند که به جای من تصمیم بگیرند البته می دونم چون ته تغاری بودم و از طرفی یه دختر که بعد از سه تا پسر به دنیا بیاد خیلی عزیزه و تمام این امور فقط و فقط برای این بود که همه ی اعضای خانواده منو دوست داشتن.
خیلی با خودم فکر کردم، غرق افکارم بودم و متوجه گذشت زمان نشدم و وقتی به خودم اومدم که مامانم صدام زد: بیا تو هوا سرد شده دختر، تپی این تاریکی و سرما یخ زدی چرا با خودت این کار را می کنی؟!
تا این حرف را شنیدم از خودم خجالت کشیدم که باعث نگرانی مادرم شدم، از جا بلند شدم و رفتم داخل خونه و به محض اینکه رفتم داخل زنگ خونه را زدن.
مامان که انگار منتظر چیزی بود سریع رفت بیرون و در را باز کرد، من که برام جای تعجب بود کنار پنجره هال ایستادم و پرده را کمی کنار زدم و متوجه شدم هر سه تا داداشام هستند.
حالا فهمیدم که مادرم منتظر چی بود، احتمالا گزارش برخورد منو با این قضیه داده و داداشا مجبور شدن بیان که مثلا ناز منو بکشن و...
فوری خودم را به آشپزخانه رساندم و تا داداشا برسن، هل هلکی وضو گرفتم و خودم را انداختم توی اتاق، می خواستم به بهانه نماز باهاشون روبه رو نشم اما مگه میشد؟! بالاخره می خواستن منو ببینن، از مجید گذشته محمد حسین و حسن برای خاطر من اومده بودند و تا حرفشون را نمی زدن، از اینجا نمی رفتن، اما یه حسی درونم بود که دوست داشتم دیرتر ببینمشون
صدای یاالله یاالله بلند شد و منم نمازم را بستم.
توی رکوع بودم که صدای باز شدن در اتاق اومد و پشت سرش مجید گفت: الله اکبر سبحان الله....امام جماعت رفتن سجده...
خندم گرفت، لبخندی روی لبم نشست و جلوی خودم را گرفتم که نمازم باطل نشه و...
۳۳
#زهر_وفا
#قسمت۳۴
سلام نماز مغرب را که دادم، نگاه به پشت سرم کردم و سه تا داداشا را دیدم که پشت سرم نشسته بودند
هل شدم، همانطور که روم را به طرفشون می کردم گفتم: سلام! چرا پشت سر من نشستین؟! من خجالت می کشم اینجوری...
مجید خنده ای کرد و گفت: خوب ما نمازگزار هستیم اومدیم به تو اقتدا کنیم، متاسفانه شما خبر ندادین اینجا نماز را برگزار می کنید ما توی مسجد محله نمازمون را خوندیم و بعد با حالتی جدی گفت: جناب پیشنماز، میشه من نماز قضا بهتون اقتدا کنم؟!
خندم گرفت و سرم را پایین انداختم،از دست این مجید که در هر شرایطی می خواست منو بخندونه...
محمد حسین خودش را جلو کشید و همانطور که دست منو توی دستش می گرفت گفت: آبجی جان! گذشته از شوخی های مجید، شنیدیم که از دست ما ناراحت هستی، خودت میدونی که خاطرت برای ما چقدر عزیزه و نمی تونیم تحمل کنیم که خم به ابروت بیاد، پس تا مامان قضیه را گفت، صلاح دیدم هر سه تامون با هم بیایم پیشت...
می خواستم حرفی بزنم که صدای باز شدن در هال اومد، احتمالا پدرم بود، دوست نداشتم در حضور پدرم این بحث ادامه داشته باشه و برای همین گفتم: من ناراحت شدم، اما بعدش کلی فکر کردم، الانم نمی خوام جلو بابا چیزی بگم.
حسن نگاهی به مادرم که جلوی در ایستاده بود کرد و گفت: مامان اگر میشه یه جوری سر بابا را گرم کنید که نیاد توی اتاق، یه چند لحظه فقط..
مادرم باشه ای گفت و بیرون رفت و در اتاق را بست.
دوباره محمد حسین به نمایندگی از همه گفت: ببین ملیحه جان! خودت میدونی که خاطرت برای ما چقدر عزیز هست حاضریم هر سختی و بلایی بکشیم اما خار به دست تو نره، اگر گفتیم یاسر اینا برای بله برون بیان، اولا با برخورد تو اون شب که شاد و شنگول بودی فکر کردیم نظرت مثبت هست، دوما یاسر پسر خوب و خودساخته ای هست، اهل رعایت حلال و حرام هست، نماز خونه، با وجود سن کمش بار مسولیت یک خانواده را به دوش میکشه و در یک کلام مرد زندگی هست و سوما یاسر هم مدام پافشاری می کرد و هر دم جلوی یکی از ما را میگرفت تا تکلیفش را مشخص کنیم، البته حق هم داره، می خواد زودتر زن بگیره، این شد که اجازه دادیم بیان بله برون و وقتی مامان گفت تو ناراحت شدی با خودمون فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که ما اشتباه کردیم و تو حق داری و ما اجازه اینو نداشتیم که بدون شنیدن نظر تو هیچ قول و قراری بزاریم.
محمد حسین کمی سکوت کرد و حسن ادامه ی حرفش را گرفت و گفت: خان داداش راست میگه، اما الانم دیر نشده، اگر تو نظرت منفی هست، ما پیغام میدیم که بله برون کنسل هست، تو باید یه عمر با این مرد زندگی کنی و خودتم باید تصمیم بگیری و ما در حد راهنمایی کردن کنارت هستیم و البته هر کمکی هم خواستی به دیده ی منت، روی چشم ما جا داره دستورات آبجی ملیحه ی گلم..
محمد حسین با تکان دادن سر حرفهای حسن را تایید کرد و مجید گفت: خوب خانم خانما، عزیز دردونه، چراغ خونه، بگو ببینم نظرت چیه؟!
اگر منفی هست بگو همین الان الساعه خودم میرم خونه حکیمه خانم و قضیه را تمامش می کنم
۳۴
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
سرم را انداختم پایین، درسته علاقه آنچنانی به یاسر نداشتم، یعنی اون علاقه ای را که به کیومرث داشتم و چشمم را به روش بستم، به یاسر نداشتم اما می دونستم که خانواده ام بد منو نمی خوان، خصوصا داداشام که نفسشون به نفس من بند بود.
همانطور که سرم پایین بود و با گوشه ی روسریم باز می کردم گفتم: نه دیگه، شما بزرگتر من هستین، حتما خوبی و صلاح منو می خوایین، وقتی یه حرفی زدید و قول و قراری گذاشتید، منم روی حرف شما حرف نمیزنم و نمی خوام سنگ رو یخ بشید
اگر کیومرث را جواب کردم به خاطر این بود که به حرفهای شما فکر کردم و متوجه شدم حقیقت را میگید و الانم چون میدونم که صلاح منو بهتر از من تشخیص می دید و از طرفی یاسر را بهتر از من میشانسید و باهاش آمد و رفت داشتید، پس دیگه حرفی نمی مونه...
تا این حرف را زدم، محمد حسین خودش را جلو کشید و گفت: چقدر دختر فهمیده ای هستی، بدون من عین کوه پشتت هستم، اگر الانم می گفتی نه، برای من فرقی نمی کردم و هر چه اراده می کردی همون میشد.
حسن و مجید هم هر کدوم با حرفاشون کلی منو سر ذوق آوردند و من خدا را شکر می کردم که خانواده خوبی دارم.
وقتی حرفامون تموم شد، داداشا از اتاق بیرون رفتن و منم چون روم نمیشد برم بیرون و دوباره حرف یاسر اینا جلوی بابا و مامانم بشه، به بهانه ی نماز خوندن خودم را توی خونه سرگرم کردم، اما صدای خنده های مجید و شوخی های حسن را می شنیدم و کلا خوشحالی توی حرفاشون موج میزد و من خوشحال بودم که خانواده ام خوشحالند..
آخر هفته مراسم بله برون انجام شد و کلی مهمون هم دعوت کردیم.
یاسر که انگار می ترسید من از دستش بپرم یا اینکه منو بدزدن، اصرار می کرد زودتر عقد کنیم، این بچه انگار صبر نداشت و همینم بود که هنوز یک هفته نگذشته بود که رفتیم محضر و به عقد هم دراومدیم.
هیچ وقت یادم نمیره زمانی که عقد کردیم، یاسر انگار یه پرنده بود که الان پرواز یاد گرفته بود، از خوشحالی پرواز می کرد و مشخص بود خیلی منو دوست داره و تازه از خاطرات خاطرخواهیش میگفت
۳۵
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۶
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
چند روز بعد عقدم متوجه شدم که یاسر خیلی وقت پیش واقعا عاشق من شده و همیشه و همه جا منو زیر نظر داشته اصلا برای اینکه خودش را به خانواده من نزدیک کنه میاد و زیر دست محمد حسین کار می کنه که اتفاقا همین باعث میشه که توی دل محمد حسین جا بازکنه و الحق و والانصاف یکی از دلایلی که من قبول کردم زنش بشم، حرفهای محمد حسین بود.
روزهای اول عقدمون خیلی خوب بود، درست اوضاع مملکت بهم ریخته بود و هر شب حکومت نظامی بود و هر دفعه از جایی صدای شلیک گلوله و فریاد مردم بلند بود، اما برای ما زندگیمون رنگ و بویی دیگه داشت، انگار حال و هوای انقلاب باعث شده بود ما عاشق تر باشیم.
یاسر واقعا منو دوست داشت و از هر راهی می خواست عشقش را بهم ثابت کنه و حالا که مال هم شده بودیم اکثر اوقات بیکاری اش را پیش من می گذروند،چون اونموقع رسم نبود که دختر عقد کرده خیلی خونه پدر شوهر بره، ما نهایت هفته ای یک بار اونم برای یه شام میرفتیم خونه حکیمه خانم، چند هفته اول حکیمه خانم خوب برخورد می کرد و میگفت منم جا مامانتم و تو هم دخترم هستی اما دو ماه از عقدم که گذشت،هر وقت میرفتم خونه حکیمه خانم، احساس می کردم برخوردش سرد هست و گاهی از حرفاش بوی طعنه و متلک میومد اما هر بار به خودم می قبولاندم که من دارم اشتباه می کنم و حکیمه خانم همون زن مهربونی هست که قبلا کلی قربون صدقه من میرفت و برای اینکه من یاسر را قبول کنم خودش را به در و دیوار میزد.
سه ماهی از عقدمون میگذشت که یاسر گفت می خواد عروسی بگیریم، ما هنوز آمادگیش را نداشتیم، من مدرسه میرفتم، وسط مدرسه ها و سوز و سرما، با این اوضاع قرش میش مملکت، یاسر شده بود قوز بالا قوز و هی میگفت من نمی تونم طاقت بیارم که شبا پیشم نباشی، من و تو باید کنار هم باشیم و تنها راهش هم اینه که عروسی بگیریم و بریم توی یه خونه مستقل بشیم و..
۳۶
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۷
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر اینقد زور زد و هی توجیه کرد که ما راضی شدیم عروسی را وسط سرما و مدرسه همزمان با اوضاع بهم ریخته ی مملکت بگیریم.
وقت عروسی مشخص شده بود، یاسر واقعا مرد زندگی و همه چی تمام بود، چون سالها مسولیت یک خانواده را به عهده داشت می دونست یک کار را چطوری شسته رفته به سرانجام برسونه.
با هم کارت عروسی را سفارش دادیم، محل عروسی هم میبایست خونه داماد باشه، اما چون خونه یاسر اینا اجاره بود و خیلی هم کوچک بود پس توی خونه ی عموی یاسر که اسمش مش هاشم بود می بایست عروسی را بگیریم.
حالا تاریخ عروسی و محل عروسی و کارت ها آماده بود، می خواستیم برای آرایشگاه وقت بگیریم، اما دخالت های حکیمه خانم و دختراش منو گیج کرده بود، من دختری نبودم که بخوام جلوی یکی بایستم یا به بزرگترم بی احترامی کنم، با اینکه اون آرایشگر را اصلا نمی شناختم، با توصیه ی حکیمه خانم رفتیم اونجا نوبت گرفتیم، جالبه که همه توی آرایشگاه کار می کردن و این خانم آرایشگر، توی خونه اش عروس را درست می کرد و این برام مهم نبود،فقط می خواستم عروسیم خوب از کار دربیاد همین...
چند روز قبل از عروسی با یاسر رفتیم خرید، البته حکیمه خانم هم خودش را رسوند، یعنی اجازه نمیداد من و یاسر مستقلا جایی بریم یا کاری کنیم، در همه جا می بایست حضور داشته باشه و توی همه ی کارها،چه به اون مربوط بود و چه نبود، می بایست نظر بده و اتفاقا آخرش هم حرف حرف همون میشد.
و این حرکات زنگ خطری بود برای من که به صدا درآمده بود، اما من با اینکه متوجه دخالت های بی جای حکیمه خانم و دختراش میشدم،خودم را به ندیدن و نشنیدن و نفهمیدن میزدم و فکر می کردم گذشت زمان همه چی را حل می کنه و وقتی زندگی مستقلم را با یاسر شروع کردم، این مورد هم درست میشه.
یاسر قبل از عروسی یه پیکان سفید که اونموقع ماشین خوبی محسوب میشد خرید، یعنی پسر کارکنی بود و از لحاظ مالی وضعش خوب بود و می خواست برای من سنگ تمام بگذاره
۳۷
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یادم میاد با یاسر و حکیمه خانم رفتیم بازار برای خرید عروسی، یاسر همه چی برام گرفت، دو دست لباس توی خونه، پیرهن مجلسی، مانتو، چادر،روسری، صندل، روشلواری یعنی هر چی که فکرش را می کردم برام گرفت و من خوشحال بودم که هم شوهر دست و دلبازی نصیبم شده هم اینکه هر چی میگیره حاصل دسترنج خودشه و چشمش به جیب این و آن نیست، البته پدری هم نداشت که خرج کنه و مدتها بود خودش مرد خانه بود و خرج مادر و خواهراش را میداد.
خرید لباس و پوشاک که تموم شد، نوبت گرفتن طلا شد، اون زمان مثل الان مرسوم نبود که سرویس طلا و سرویس النگو و...بگیرن، یه دوتا تیکه طلا می گرفتن با حلقه و تمام...
اما یاسر اینقدر منو دوست داشت که می خواست یک سرو گردن از همه ی دخترا بالاتر باشم برام یه گردنبند سنگین وزن و یه دستبند خوشگل با حلقه و دو تا انگشتر و شش تا النگو گرفت.
نمی دونم چرا اما همه اش احساس می کردم که حکیمه خانم انگار حسودیش میشه، اما چون چیزی نمی گفت منم خیلی بهایی به احساساتم ندادم.
خرید عروسی هم تمام شد و رفتیم برای غذا سفارش بدیم،در کل من زرشک پلو با مرغ خیلی دوست داشتم، یاسر که از علاقه ی من خبر داشت، برای شام عروسی همین غذا را سفارش داد.
اون زمان زرشک پلو با مرغ غذای خیلی با کلاسی محسوب میشد، اغلب توی عروسی ها خورش قورمه سبزی یا قیمه می دادن، اما یاسر بود دیگه به خاطر عشقش همه کار می کرد.
اونموقع ها یاسر برای من بی چشمداشت خرج می کرد و به هر طریقی عشقش را به من نشون می داد، همه چیش خوب بود و تنها عیبش این بود که در مقابل دخالت های حکیمه خانم سکوت می کرد و اصلا روی حرف مادرش حرف نمیزد، حالا یا احترامش را داشت یا اینکه ازش میترسید، منم اینقدر با حجب و حیا بودم، نمی خواستم چوغولی مادرش را بکنم و سعی می کردم که حرکات و رفتارشون را نادیده بگیرم تا اینکه روز عروسی فرا رسید و...
۳۸
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
صبح زود رفتم حمام و چند بار هی مادرم اومد پشت در و مدام میگفت: زود باش دختر! آرایشگر منتظره! زشته دور بری، خانواده شوهرت پشتت حرف در میارن هااا، یاسر هم اومد و رفت بهم بگرد ملیحه...
مامان اینقدر گفت که از حمام زدم بیرون، درسته بیشتر از همیشه خودم را شستم اما اونطوری که برنامه ریخته بودم پیش نرفت.
همزمان با بیرون اومدنم از حمام یاسر هم رسید و همانطور که به گونه های گل انداخته ام نگاه می کرد گفت: ملیحه جان! چمدان لباس را گذاشتم توی ماشین آماده بشو بریم انگار شما خانم ها کلی کار دارین توی آرایشگاه، مثل ما مردها نیستین سه سوته آماده بشین...
خنده ریزی کردم و گفتم: من دفعه اولم هست عروس میشم نمی دونم چقدر کار دارم اونجا، حالا تو کی میری آرایشگاه؟!
یاسر لبخندی زد و گفت: نمیدونم، شاید دم غروب...
با تعجب گفتم: عه قبل غروب باید بیای دنبال من خوب...
یاسر سری تکان داد و گفت: می دونم، نترس هر چی یادم بره، تو را که یادم نمیره، گفتم که آرایشگاه من زود میشه، بعدم هزار تا کار رو سرم ریخته باید برم میوه ها را بگیرم برسونم خونه و یه سر هم به آشپز بزنم ببینم کم و کسری نداشته باشه و تازه خورده فرمایش های آبجی و مامانم هم هست، ماشین هم باید تور بزنم برای خوشگل خانم...
از حرف آخریش قند توی دلم آب شد و گفتم: خدا قوت و چشمکی زدم و ادامه دادم: می خوای منم پا به پات بیام همرات؟!
یاسر خنده بلندی کرد و گفت: لازم نکرده خانم خانما، شما همینکه آماده بشین ببرمتون کلی منت سر من گذاشتین، تازه غرغرهای مامان هم تموم میشه و میگم ملیحه را رسوندم.
از این حرف یاسر حس بدی گرفتم، اما چیزی نگفتم و با خودم فکر می کردم حتما حکیمه خانم هم وسواس داره و می خواد کارها زود تند سریع انجام بشن برای همین گفتم: چشم پنج دقیقه صبر کنی آماده شدم و در همین حین مادرم با سینی چای وارد هال شد و منم با سرعت به سمت اتاق رفتم.
۳۹
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
سوار ماشین شدم، از زیر چشم به یاسر چشم دوختم، واقعا خوش قیافه بود، قد بلند و شونه های باز و مردانه و صورتی خوش سیما، وقتی پشت فرمان می نشست بر هیبت مردانه اش افزوده می شد و دلم می خواست فقط نگاش کنم.
یاسر همه چیش خوب بود، دوست داشتنی بود و از حرکاتش برمی آمد که منو خیلی دوست داره و از عشق حرف می زد و به نظرم عشقش واقعی بود، فقط یه عیب داشت که همه اش میگفت مامانم...مامانم...یعنی بی اجازه مامانش آب نمی خورد و اینم به نظر من طبیعی بود چون مادرش بود و من فکر می کردم چند صباحی که با هم باشیم برای منم همینطور میشه، یعنی به منم مثل مادرش اهمیت میده و کم کم می تونم جایگزین مادرش بشم، چون زندگی برادرهای خودم را دیده بودم و میدیدم که توی خونه همه چی را با مشورت همسرشون انجام میدن، فکر می کردم یاسر هم چون الان تحت حمایت مادرش هست اینجوره و بعد که مستقل شد همه چی عادی میشه
جلوی خونه آرایشگر رسیدیم که یاسر نگاهی بهم انداخت و گفت: بفرما ملیحه جان!اینم آرایشگاه و بعد خنده ریزی کرد و ادامه داد: فک نکن متوجه نشدم تا اینجا با چشمات منو قورت دادی...
خنده ای کردم و گفت: اولا اینجا آرایشگاه نیست یه خونه هست، آرایشگاه با خونه فرق داره آقاااا دوما دوست داشتم خوردمت چون شوهر خودمی، فهمیدی؟!
یاسر که انگار سر ذوق اومده بود گفت: اولا مامانم میگه کار این خانم از آرایشگرهای سطح شهر بهتر و من بهترین برات می خوام دوما نوبت ما هم میرسه دخترک شیرین زبون...
خلاصه با کلی ناز و عشوه پیاده شدم و یاسر هم چمدان را برام آورد و داخل خونه شدیم.
خونه شان آجر سفالی بود، مثل خونه ما، یه هال وسط خونه و سه تا اتاق هم که درشون از توی هال باز میشد داشت که البته یکی از اتاق هاش یه در به روی حیاط داشت و همین اتاق به اصطلاح آرایشگاه این خانم بود و ما هم از در روی حیاط وارد اتاق شدیم.
غرق نگاه به در و دیوار اتاق که عکس هایی از خانم های آرایش شده چسپانده بود که عموما از این عکس های زنهای هندی بود که خانم آرایشگر که تقریبا میانسال هم بود داخل اتاق شد و من از جا بلند شدم و سلام کردم و اونم یه نگاه گذار بهم انداخت و گفت: سلام عزیزم، یه کم زود اومدی، یه شاگرد دارم که هنوز نیومده، حالا تو اون بیاد ریزه کاری ها را انجام بده، موهات را بیگودی میپیچم و شما برو زیر سشوار...
سری تکان دادم و گفتم: باشه، هر جور صلاح میدونید...
آرایشگره مشغول کار بود که زنگ در را زدند و صدای پسرک آرایشگر اومد که صدا زد مامان رحیمه اومده و انگار رحیمه همون شاگردش بود که چند دقیقه بعد وارد اتاق شد.
دختری که تقریبا هم سن و سال من بود، قد بلند و لاغر اندام که تا منو دید لبخندی زد و سلام کرد و عروسیم را بهم تبریک گفت
رحیمه مشغول پوشیدن روپوشش بود که دوباره صدای زنگ در بلند شد
۴۰
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
باز هم پسر سهیلا خانم بدو رفت در را باز کنه ، در خانه که باز شد احساس کردم صدای آشنایی از روی حیاط می آید اما قرار نبود این موقع صبح کسی برای دیدن من به خانه آرایشگر بیاید، چون آنطور که یاسر می گفت همان موقعی که من آماده می شدم، چند نفر همراه داماد به دنبال من می آمدند.
بعد از چند دقیقه، در اتاق باز شد و سهیلا و سمیرا دو تا خواهر یاسر با سرو صدا وارد اتاق شدند.
از دیدن آنها تعجب کردم و از جایم نیم خیز شدم و سلام کردم، در این هنگام شهناز خانم، آرایشگرم با دیدن دو تا خواهرای یاسر تعجب کرد و گفت: چه زود اومدین! والا عروس خانم هم چند دقیقه ای بیشتر نیست رسیدن، می بینید که هنوز حتی موهاشون را هم بیگودی نپیچیدم و بعد با اشاره به رحیمه گفت: زودتر ظرف بیگودی ها را بیار، خیلی وقته گذاشتمشون توی آب جوش...
رحیمه چشمی گفت و به انتهای اتاق، جایی که با پرده ی سفید رنگی از اتاق جدا شده بود رفت
سهیلا نگاه تندی به من کرد و رو به شهناز خانم گفت: شهناز جان ما زود نیومدیم، این عروس خانم هست که وقت نشناسه و دیر اومده وگرنه...
شهناز خانم وسط حرف سهیلا دوید و گفت: عروس هم زود اومدن، اما ایشون می بایست زود بیان، شما هم خوش اومدین اما باید خیلی منتظر باشین تا زن داداشتون آماده بشه، حیرون میشین، از ما گفتن...
سمیرا خیره به من بود و سهیلا اوفی کرد و گفت: حالا ما نیومدیم که آماده شدن ملیحه را ببینیم، می خواستیم در خلال کارهای عروس، یه دستی هم به سر و روی ما بکشین، یعنی هم من و هم سمیرا، البته برای سمیرا نمی خوام صورتش را اصلاح کنید چون مجرده مردم هزارتا حرف پشتش در میارن، فقط موهاش را درست کنید و یه کرم و رژ براش بزنید اما برای خودم وضع فرق می کنه و...
شهناز خانم که انگار حوصله ی چانه زنی های سهیلا را نداشت، همانطور که با شانه ی دم باریک دستش به جان موهای من افتاده بود گفت: من که دیروز به مادرتون هم گفتم که همراهی عروس قبول نمی کنم، میخوام همه ی تمرکزم روی درست کردن عروس باشه و از طرفی باید به بچه هامم برسم، ببین یه دوقلوی کوچک روی دستمه
سهیلا که انگار انتظار نداشت شهناز خانم به این راحتی دست رد به سینه اش بزنه، یه نگاه تند به من کرد که از صد تا فحش بدتر بود، انگار که شهناز خانم قبول نکرده بود، من را مقصر می دونست در صورتیکه من لام تا کام حرف نزده بودم.
سمیرا و سهیلا مشغول پچپچ با هم شدند و گاهی از زیر چشم میدیدم که با اشاره ی چشم و ابرو با هم حرف میزدند اما هر چی بود من اصلا متوجه نشدم چی میگن بهم و بعد از گذشت یک ربع سهیلا که روی صندلی کنار سمیرا روبه روی من نشسته بود از جاش بلند شد و به طرف ما آمد و...
۴۱
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
شهناز خانم مشغول کار خودشون بودند که سهیلا از بالای شونه های شهناز خانم نگاهی به من کرد و منم نگاهم را ازش دزدیدم
سهیلا آه کوتاهی کشید و گفت: شهناز خانم! ما خیلی تعریف کار شما را شنیدیم هاااا
شهناز خانم لبخندی زد و گفت: ان شاالله که درست شنیده باشین و من هم بتونم یک عروسی تحویلتون بدم که همه انگشت به دهن بمونن و بعد نگاهی به چهره من کرد و ادامه داد: البته عروس خانم چهره ی خودشون زیباست و وقتی هنر دست منم بشینه روی چهره شان دیگه معرکه میشن
سهیلا گفت: می دونم که، بابت آماده کردن ملیحه که نگرانی ندارم، برای خودم و سمیرا می گم، آخه ما روی شما حساب کردیم و جای دیگه هم نوبت نگرفتیم، تازه مامان هم می خواست همراه ما بیاد منتها سرش خیلی شلوغ بود و می بایست باشه بالا سر ملت و کارها را سرو سامان بده...
اگه میشه یه وقت برای ما بگذارین و بعد سرش را آورد پایین کنار گوش شهناز خانم و ادامه داد: از لحاظ هزینه اش هم هیچ مشکلی نداریم، شما هر چی تعیین کنید ما به یاسر می گیم یه چی بیشتر تقدیم شما کنه.
شهناز خانم قسمتی از موهام را که توی شانه صاف کرده بود به سبک خودش پیچاند و رو به سهیلا گفت: ببین خواهر من! بحث پولش نیست، من به مادرت هم گفتم که همراهی عروس قبول نمی کنم، سبک کارم اینه، اگر اصرار دارین اینجا آماده بشین، من مخالفتی ندارم اما زحمت شما میافته گردن شاگردم رحیمه....
سهیلا که فکرشم نمی کرد با وجود وعده ی پول خوب، شهناز خانم باز هم قبول نکنه نگاهی به رحیمه کرد و گفت: نه...نه...دست شاگردتون نه...فقط خودتون...خواهش
سهیلا مثل بچه ای شده بود که گیر داده بود و یه عروسک خاص را می خواست و انگار تا به دستش نمی آورد از پا نمی نشست، مدام حرف میزد و بین حرف هاش اصرار و اصرار که قبول کنه
اینقدر اصرار کرد که منم لجم گرفت و ناخوداگاه دوست داشتم شهناز خانم با یه شوت از آرایشگاه بیرونشون کنه، اما شهناز خانم همانطور که با طمأنینه کارش را انجام میداد گفت: خانم محترم! هر چی دوست دارین حرف بزنین و اینجا وایستین، من با کسی که تعارف ندارم، اهل ناز و نوز و طاقچه بالا گذاشتن هم نیستم، حرفم همونه که گفتم، اینجا باشید نهایت رحیمه یه جوری کاراتون را راست و ریست کنه...
سهیلا بار دیگه اوفی کرد و به طرف سمیرا که تا اونموقع حرف نزده بود و فقط شاهد ماجرا بود رفت و دوباره پچپچ کوتاهی کردن و هر دو از جا بلند شدند و آماده ی رفتن شدند.
من که از زیر چشم می پایدمشون، توی دلم ذوق کردم که دارن میرن چون اصلا از نگاه و حرکات و گفته هاشون که متلک پرونی به من بود خوشم نمی آمد.
سهیلا به سمیرا گفت: بریم سمیرا جان! میریم پیش آرایشگر خودم، ایشون کارش معرکه هست فقط خدا کنه روی دستش شلوغ نباشه و با زدن این حرف همانطور که به سمت در اتاق می رفت رو به من کرد و گفت: ملیحه! تا من و سمیرا نیومدیم، حق نداری بری خونه هااا، ما به محض اینکه کارمون تموم شد میایم اینجا بعد می خوام با هم بریم خونه، یعنی من و سمیرا هم توی ماشین یاسر می خوایم باشیم.
زیر زبونی گفتم: باشه، چشم، زودتری بیاین
سهیلا لب و دهنش را کج و کوله کرد و ادای منو درآورد وگفت: حالا مگه دسته منه که زودتری بیایم!! تو باید تا هر وقت طول کشید اینجا باشی...
بهم برخورده بود، سرم را پایین انداختم وچیزی نگفتم، نمی خواستم روز عروسیم بگو مگویی بشه و اونا هم رفتن
بعد از رفتن سمیرا و سهیلا شهناز خانم آه کوتاهی کشید و گفت: چقدر از خود راضی بودن، خدا برات بسازه، با کیا طرفی...
۴۲