#زهر_وفا
#قسمت۳۴
سلام نماز مغرب را که دادم، نگاه به پشت سرم کردم و سه تا داداشا را دیدم که پشت سرم نشسته بودند
هل شدم، همانطور که روم را به طرفشون می کردم گفتم: سلام! چرا پشت سر من نشستین؟! من خجالت می کشم اینجوری...
مجید خنده ای کرد و گفت: خوب ما نمازگزار هستیم اومدیم به تو اقتدا کنیم، متاسفانه شما خبر ندادین اینجا نماز را برگزار می کنید ما توی مسجد محله نمازمون را خوندیم و بعد با حالتی جدی گفت: جناب پیشنماز، میشه من نماز قضا بهتون اقتدا کنم؟!
خندم گرفت و سرم را پایین انداختم،از دست این مجید که در هر شرایطی می خواست منو بخندونه...
محمد حسین خودش را جلو کشید و همانطور که دست منو توی دستش می گرفت گفت: آبجی جان! گذشته از شوخی های مجید، شنیدیم که از دست ما ناراحت هستی، خودت میدونی که خاطرت برای ما چقدر عزیزه و نمی تونیم تحمل کنیم که خم به ابروت بیاد، پس تا مامان قضیه را گفت، صلاح دیدم هر سه تامون با هم بیایم پیشت...
می خواستم حرفی بزنم که صدای باز شدن در هال اومد، احتمالا پدرم بود، دوست نداشتم در حضور پدرم این بحث ادامه داشته باشه و برای همین گفتم: من ناراحت شدم، اما بعدش کلی فکر کردم، الانم نمی خوام جلو بابا چیزی بگم.
حسن نگاهی به مادرم که جلوی در ایستاده بود کرد و گفت: مامان اگر میشه یه جوری سر بابا را گرم کنید که نیاد توی اتاق، یه چند لحظه فقط..
مادرم باشه ای گفت و بیرون رفت و در اتاق را بست.
دوباره محمد حسین به نمایندگی از همه گفت: ببین ملیحه جان! خودت میدونی که خاطرت برای ما چقدر عزیز هست حاضریم هر سختی و بلایی بکشیم اما خار به دست تو نره، اگر گفتیم یاسر اینا برای بله برون بیان، اولا با برخورد تو اون شب که شاد و شنگول بودی فکر کردیم نظرت مثبت هست، دوما یاسر پسر خوب و خودساخته ای هست، اهل رعایت حلال و حرام هست، نماز خونه، با وجود سن کمش بار مسولیت یک خانواده را به دوش میکشه و در یک کلام مرد زندگی هست و سوما یاسر هم مدام پافشاری می کرد و هر دم جلوی یکی از ما را میگرفت تا تکلیفش را مشخص کنیم، البته حق هم داره، می خواد زودتر زن بگیره، این شد که اجازه دادیم بیان بله برون و وقتی مامان گفت تو ناراحت شدی با خودمون فکر کردیم و به این نتیجه رسیدیم که ما اشتباه کردیم و تو حق داری و ما اجازه اینو نداشتیم که بدون شنیدن نظر تو هیچ قول و قراری بزاریم.
محمد حسین کمی سکوت کرد و حسن ادامه ی حرفش را گرفت و گفت: خان داداش راست میگه، اما الانم دیر نشده، اگر تو نظرت منفی هست، ما پیغام میدیم که بله برون کنسل هست، تو باید یه عمر با این مرد زندگی کنی و خودتم باید تصمیم بگیری و ما در حد راهنمایی کردن کنارت هستیم و البته هر کمکی هم خواستی به دیده ی منت، روی چشم ما جا داره دستورات آبجی ملیحه ی گلم..
محمد حسین با تکان دادن سر حرفهای حسن را تایید کرد و مجید گفت: خوب خانم خانما، عزیز دردونه، چراغ خونه، بگو ببینم نظرت چیه؟!
اگر منفی هست بگو همین الان الساعه خودم میرم خونه حکیمه خانم و قضیه را تمامش می کنم
۳۴
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
سرم را انداختم پایین، درسته علاقه آنچنانی به یاسر نداشتم، یعنی اون علاقه ای را که به کیومرث داشتم و چشمم را به روش بستم، به یاسر نداشتم اما می دونستم که خانواده ام بد منو نمی خوان، خصوصا داداشام که نفسشون به نفس من بند بود.
همانطور که سرم پایین بود و با گوشه ی روسریم باز می کردم گفتم: نه دیگه، شما بزرگتر من هستین، حتما خوبی و صلاح منو می خوایین، وقتی یه حرفی زدید و قول و قراری گذاشتید، منم روی حرف شما حرف نمیزنم و نمی خوام سنگ رو یخ بشید
اگر کیومرث را جواب کردم به خاطر این بود که به حرفهای شما فکر کردم و متوجه شدم حقیقت را میگید و الانم چون میدونم که صلاح منو بهتر از من تشخیص می دید و از طرفی یاسر را بهتر از من میشانسید و باهاش آمد و رفت داشتید، پس دیگه حرفی نمی مونه...
تا این حرف را زدم، محمد حسین خودش را جلو کشید و گفت: چقدر دختر فهمیده ای هستی، بدون من عین کوه پشتت هستم، اگر الانم می گفتی نه، برای من فرقی نمی کردم و هر چه اراده می کردی همون میشد.
حسن و مجید هم هر کدوم با حرفاشون کلی منو سر ذوق آوردند و من خدا را شکر می کردم که خانواده خوبی دارم.
وقتی حرفامون تموم شد، داداشا از اتاق بیرون رفتن و منم چون روم نمیشد برم بیرون و دوباره حرف یاسر اینا جلوی بابا و مامانم بشه، به بهانه ی نماز خوندن خودم را توی خونه سرگرم کردم، اما صدای خنده های مجید و شوخی های حسن را می شنیدم و کلا خوشحالی توی حرفاشون موج میزد و من خوشحال بودم که خانواده ام خوشحالند..
آخر هفته مراسم بله برون انجام شد و کلی مهمون هم دعوت کردیم.
یاسر که انگار می ترسید من از دستش بپرم یا اینکه منو بدزدن، اصرار می کرد زودتر عقد کنیم، این بچه انگار صبر نداشت و همینم بود که هنوز یک هفته نگذشته بود که رفتیم محضر و به عقد هم دراومدیم.
هیچ وقت یادم نمیره زمانی که عقد کردیم، یاسر انگار یه پرنده بود که الان پرواز یاد گرفته بود، از خوشحالی پرواز می کرد و مشخص بود خیلی منو دوست داره و تازه از خاطرات خاطرخواهیش میگفت
۳۵
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۶
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
چند روز بعد عقدم متوجه شدم که یاسر خیلی وقت پیش واقعا عاشق من شده و همیشه و همه جا منو زیر نظر داشته اصلا برای اینکه خودش را به خانواده من نزدیک کنه میاد و زیر دست محمد حسین کار می کنه که اتفاقا همین باعث میشه که توی دل محمد حسین جا بازکنه و الحق و والانصاف یکی از دلایلی که من قبول کردم زنش بشم، حرفهای محمد حسین بود.
روزهای اول عقدمون خیلی خوب بود، درست اوضاع مملکت بهم ریخته بود و هر شب حکومت نظامی بود و هر دفعه از جایی صدای شلیک گلوله و فریاد مردم بلند بود، اما برای ما زندگیمون رنگ و بویی دیگه داشت، انگار حال و هوای انقلاب باعث شده بود ما عاشق تر باشیم.
یاسر واقعا منو دوست داشت و از هر راهی می خواست عشقش را بهم ثابت کنه و حالا که مال هم شده بودیم اکثر اوقات بیکاری اش را پیش من می گذروند،چون اونموقع رسم نبود که دختر عقد کرده خیلی خونه پدر شوهر بره، ما نهایت هفته ای یک بار اونم برای یه شام میرفتیم خونه حکیمه خانم، چند هفته اول حکیمه خانم خوب برخورد می کرد و میگفت منم جا مامانتم و تو هم دخترم هستی اما دو ماه از عقدم که گذشت،هر وقت میرفتم خونه حکیمه خانم، احساس می کردم برخوردش سرد هست و گاهی از حرفاش بوی طعنه و متلک میومد اما هر بار به خودم می قبولاندم که من دارم اشتباه می کنم و حکیمه خانم همون زن مهربونی هست که قبلا کلی قربون صدقه من میرفت و برای اینکه من یاسر را قبول کنم خودش را به در و دیوار میزد.
سه ماهی از عقدمون میگذشت که یاسر گفت می خواد عروسی بگیریم، ما هنوز آمادگیش را نداشتیم، من مدرسه میرفتم، وسط مدرسه ها و سوز و سرما، با این اوضاع قرش میش مملکت، یاسر شده بود قوز بالا قوز و هی میگفت من نمی تونم طاقت بیارم که شبا پیشم نباشی، من و تو باید کنار هم باشیم و تنها راهش هم اینه که عروسی بگیریم و بریم توی یه خونه مستقل بشیم و..
۳۶
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۷
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر اینقد زور زد و هی توجیه کرد که ما راضی شدیم عروسی را وسط سرما و مدرسه همزمان با اوضاع بهم ریخته ی مملکت بگیریم.
وقت عروسی مشخص شده بود، یاسر واقعا مرد زندگی و همه چی تمام بود، چون سالها مسولیت یک خانواده را به عهده داشت می دونست یک کار را چطوری شسته رفته به سرانجام برسونه.
با هم کارت عروسی را سفارش دادیم، محل عروسی هم میبایست خونه داماد باشه، اما چون خونه یاسر اینا اجاره بود و خیلی هم کوچک بود پس توی خونه ی عموی یاسر که اسمش مش هاشم بود می بایست عروسی را بگیریم.
حالا تاریخ عروسی و محل عروسی و کارت ها آماده بود، می خواستیم برای آرایشگاه وقت بگیریم، اما دخالت های حکیمه خانم و دختراش منو گیج کرده بود، من دختری نبودم که بخوام جلوی یکی بایستم یا به بزرگترم بی احترامی کنم، با اینکه اون آرایشگر را اصلا نمی شناختم، با توصیه ی حکیمه خانم رفتیم اونجا نوبت گرفتیم، جالبه که همه توی آرایشگاه کار می کردن و این خانم آرایشگر، توی خونه اش عروس را درست می کرد و این برام مهم نبود،فقط می خواستم عروسیم خوب از کار دربیاد همین...
چند روز قبل از عروسی با یاسر رفتیم خرید، البته حکیمه خانم هم خودش را رسوند، یعنی اجازه نمیداد من و یاسر مستقلا جایی بریم یا کاری کنیم، در همه جا می بایست حضور داشته باشه و توی همه ی کارها،چه به اون مربوط بود و چه نبود، می بایست نظر بده و اتفاقا آخرش هم حرف حرف همون میشد.
و این حرکات زنگ خطری بود برای من که به صدا درآمده بود، اما من با اینکه متوجه دخالت های بی جای حکیمه خانم و دختراش میشدم،خودم را به ندیدن و نشنیدن و نفهمیدن میزدم و فکر می کردم گذشت زمان همه چی را حل می کنه و وقتی زندگی مستقلم را با یاسر شروع کردم، این مورد هم درست میشه.
یاسر قبل از عروسی یه پیکان سفید که اونموقع ماشین خوبی محسوب میشد خرید، یعنی پسر کارکنی بود و از لحاظ مالی وضعش خوب بود و می خواست برای من سنگ تمام بگذاره
۳۷
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یادم میاد با یاسر و حکیمه خانم رفتیم بازار برای خرید عروسی، یاسر همه چی برام گرفت، دو دست لباس توی خونه، پیرهن مجلسی، مانتو، چادر،روسری، صندل، روشلواری یعنی هر چی که فکرش را می کردم برام گرفت و من خوشحال بودم که هم شوهر دست و دلبازی نصیبم شده هم اینکه هر چی میگیره حاصل دسترنج خودشه و چشمش به جیب این و آن نیست، البته پدری هم نداشت که خرج کنه و مدتها بود خودش مرد خانه بود و خرج مادر و خواهراش را میداد.
خرید لباس و پوشاک که تموم شد، نوبت گرفتن طلا شد، اون زمان مثل الان مرسوم نبود که سرویس طلا و سرویس النگو و...بگیرن، یه دوتا تیکه طلا می گرفتن با حلقه و تمام...
اما یاسر اینقدر منو دوست داشت که می خواست یک سرو گردن از همه ی دخترا بالاتر باشم برام یه گردنبند سنگین وزن و یه دستبند خوشگل با حلقه و دو تا انگشتر و شش تا النگو گرفت.
نمی دونم چرا اما همه اش احساس می کردم که حکیمه خانم انگار حسودیش میشه، اما چون چیزی نمی گفت منم خیلی بهایی به احساساتم ندادم.
خرید عروسی هم تمام شد و رفتیم برای غذا سفارش بدیم،در کل من زرشک پلو با مرغ خیلی دوست داشتم، یاسر که از علاقه ی من خبر داشت، برای شام عروسی همین غذا را سفارش داد.
اون زمان زرشک پلو با مرغ غذای خیلی با کلاسی محسوب میشد، اغلب توی عروسی ها خورش قورمه سبزی یا قیمه می دادن، اما یاسر بود دیگه به خاطر عشقش همه کار می کرد.
اونموقع ها یاسر برای من بی چشمداشت خرج می کرد و به هر طریقی عشقش را به من نشون می داد، همه چیش خوب بود و تنها عیبش این بود که در مقابل دخالت های حکیمه خانم سکوت می کرد و اصلا روی حرف مادرش حرف نمیزد، حالا یا احترامش را داشت یا اینکه ازش میترسید، منم اینقدر با حجب و حیا بودم، نمی خواستم چوغولی مادرش را بکنم و سعی می کردم که حرکات و رفتارشون را نادیده بگیرم تا اینکه روز عروسی فرا رسید و...
۳۸
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
صبح زود رفتم حمام و چند بار هی مادرم اومد پشت در و مدام میگفت: زود باش دختر! آرایشگر منتظره! زشته دور بری، خانواده شوهرت پشتت حرف در میارن هااا، یاسر هم اومد و رفت بهم بگرد ملیحه...
مامان اینقدر گفت که از حمام زدم بیرون، درسته بیشتر از همیشه خودم را شستم اما اونطوری که برنامه ریخته بودم پیش نرفت.
همزمان با بیرون اومدنم از حمام یاسر هم رسید و همانطور که به گونه های گل انداخته ام نگاه می کرد گفت: ملیحه جان! چمدان لباس را گذاشتم توی ماشین آماده بشو بریم انگار شما خانم ها کلی کار دارین توی آرایشگاه، مثل ما مردها نیستین سه سوته آماده بشین...
خنده ریزی کردم و گفتم: من دفعه اولم هست عروس میشم نمی دونم چقدر کار دارم اونجا، حالا تو کی میری آرایشگاه؟!
یاسر لبخندی زد و گفت: نمیدونم، شاید دم غروب...
با تعجب گفتم: عه قبل غروب باید بیای دنبال من خوب...
یاسر سری تکان داد و گفت: می دونم، نترس هر چی یادم بره، تو را که یادم نمیره، گفتم که آرایشگاه من زود میشه، بعدم هزار تا کار رو سرم ریخته باید برم میوه ها را بگیرم برسونم خونه و یه سر هم به آشپز بزنم ببینم کم و کسری نداشته باشه و تازه خورده فرمایش های آبجی و مامانم هم هست، ماشین هم باید تور بزنم برای خوشگل خانم...
از حرف آخریش قند توی دلم آب شد و گفتم: خدا قوت و چشمکی زدم و ادامه دادم: می خوای منم پا به پات بیام همرات؟!
یاسر خنده بلندی کرد و گفت: لازم نکرده خانم خانما، شما همینکه آماده بشین ببرمتون کلی منت سر من گذاشتین، تازه غرغرهای مامان هم تموم میشه و میگم ملیحه را رسوندم.
از این حرف یاسر حس بدی گرفتم، اما چیزی نگفتم و با خودم فکر می کردم حتما حکیمه خانم هم وسواس داره و می خواد کارها زود تند سریع انجام بشن برای همین گفتم: چشم پنج دقیقه صبر کنی آماده شدم و در همین حین مادرم با سینی چای وارد هال شد و منم با سرعت به سمت اتاق رفتم.
۳۹
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
سوار ماشین شدم، از زیر چشم به یاسر چشم دوختم، واقعا خوش قیافه بود، قد بلند و شونه های باز و مردانه و صورتی خوش سیما، وقتی پشت فرمان می نشست بر هیبت مردانه اش افزوده می شد و دلم می خواست فقط نگاش کنم.
یاسر همه چیش خوب بود، دوست داشتنی بود و از حرکاتش برمی آمد که منو خیلی دوست داره و از عشق حرف می زد و به نظرم عشقش واقعی بود، فقط یه عیب داشت که همه اش میگفت مامانم...مامانم...یعنی بی اجازه مامانش آب نمی خورد و اینم به نظر من طبیعی بود چون مادرش بود و من فکر می کردم چند صباحی که با هم باشیم برای منم همینطور میشه، یعنی به منم مثل مادرش اهمیت میده و کم کم می تونم جایگزین مادرش بشم، چون زندگی برادرهای خودم را دیده بودم و میدیدم که توی خونه همه چی را با مشورت همسرشون انجام میدن، فکر می کردم یاسر هم چون الان تحت حمایت مادرش هست اینجوره و بعد که مستقل شد همه چی عادی میشه
جلوی خونه آرایشگر رسیدیم که یاسر نگاهی بهم انداخت و گفت: بفرما ملیحه جان!اینم آرایشگاه و بعد خنده ریزی کرد و ادامه داد: فک نکن متوجه نشدم تا اینجا با چشمات منو قورت دادی...
خنده ای کردم و گفت: اولا اینجا آرایشگاه نیست یه خونه هست، آرایشگاه با خونه فرق داره آقاااا دوما دوست داشتم خوردمت چون شوهر خودمی، فهمیدی؟!
یاسر که انگار سر ذوق اومده بود گفت: اولا مامانم میگه کار این خانم از آرایشگرهای سطح شهر بهتر و من بهترین برات می خوام دوما نوبت ما هم میرسه دخترک شیرین زبون...
خلاصه با کلی ناز و عشوه پیاده شدم و یاسر هم چمدان را برام آورد و داخل خونه شدیم.
خونه شان آجر سفالی بود، مثل خونه ما، یه هال وسط خونه و سه تا اتاق هم که درشون از توی هال باز میشد داشت که البته یکی از اتاق هاش یه در به روی حیاط داشت و همین اتاق به اصطلاح آرایشگاه این خانم بود و ما هم از در روی حیاط وارد اتاق شدیم.
غرق نگاه به در و دیوار اتاق که عکس هایی از خانم های آرایش شده چسپانده بود که عموما از این عکس های زنهای هندی بود که خانم آرایشگر که تقریبا میانسال هم بود داخل اتاق شد و من از جا بلند شدم و سلام کردم و اونم یه نگاه گذار بهم انداخت و گفت: سلام عزیزم، یه کم زود اومدی، یه شاگرد دارم که هنوز نیومده، حالا تو اون بیاد ریزه کاری ها را انجام بده، موهات را بیگودی میپیچم و شما برو زیر سشوار...
سری تکان دادم و گفتم: باشه، هر جور صلاح میدونید...
آرایشگره مشغول کار بود که زنگ در را زدند و صدای پسرک آرایشگر اومد که صدا زد مامان رحیمه اومده و انگار رحیمه همون شاگردش بود که چند دقیقه بعد وارد اتاق شد.
دختری که تقریبا هم سن و سال من بود، قد بلند و لاغر اندام که تا منو دید لبخندی زد و سلام کرد و عروسیم را بهم تبریک گفت
رحیمه مشغول پوشیدن روپوشش بود که دوباره صدای زنگ در بلند شد
۴۰
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
باز هم پسر سهیلا خانم بدو رفت در را باز کنه ، در خانه که باز شد احساس کردم صدای آشنایی از روی حیاط می آید اما قرار نبود این موقع صبح کسی برای دیدن من به خانه آرایشگر بیاید، چون آنطور که یاسر می گفت همان موقعی که من آماده می شدم، چند نفر همراه داماد به دنبال من می آمدند.
بعد از چند دقیقه، در اتاق باز شد و سهیلا و سمیرا دو تا خواهر یاسر با سرو صدا وارد اتاق شدند.
از دیدن آنها تعجب کردم و از جایم نیم خیز شدم و سلام کردم، در این هنگام شهناز خانم، آرایشگرم با دیدن دو تا خواهرای یاسر تعجب کرد و گفت: چه زود اومدین! والا عروس خانم هم چند دقیقه ای بیشتر نیست رسیدن، می بینید که هنوز حتی موهاشون را هم بیگودی نپیچیدم و بعد با اشاره به رحیمه گفت: زودتر ظرف بیگودی ها را بیار، خیلی وقته گذاشتمشون توی آب جوش...
رحیمه چشمی گفت و به انتهای اتاق، جایی که با پرده ی سفید رنگی از اتاق جدا شده بود رفت
سهیلا نگاه تندی به من کرد و رو به شهناز خانم گفت: شهناز جان ما زود نیومدیم، این عروس خانم هست که وقت نشناسه و دیر اومده وگرنه...
شهناز خانم وسط حرف سهیلا دوید و گفت: عروس هم زود اومدن، اما ایشون می بایست زود بیان، شما هم خوش اومدین اما باید خیلی منتظر باشین تا زن داداشتون آماده بشه، حیرون میشین، از ما گفتن...
سمیرا خیره به من بود و سهیلا اوفی کرد و گفت: حالا ما نیومدیم که آماده شدن ملیحه را ببینیم، می خواستیم در خلال کارهای عروس، یه دستی هم به سر و روی ما بکشین، یعنی هم من و هم سمیرا، البته برای سمیرا نمی خوام صورتش را اصلاح کنید چون مجرده مردم هزارتا حرف پشتش در میارن، فقط موهاش را درست کنید و یه کرم و رژ براش بزنید اما برای خودم وضع فرق می کنه و...
شهناز خانم که انگار حوصله ی چانه زنی های سهیلا را نداشت، همانطور که با شانه ی دم باریک دستش به جان موهای من افتاده بود گفت: من که دیروز به مادرتون هم گفتم که همراهی عروس قبول نمی کنم، میخوام همه ی تمرکزم روی درست کردن عروس باشه و از طرفی باید به بچه هامم برسم، ببین یه دوقلوی کوچک روی دستمه
سهیلا که انگار انتظار نداشت شهناز خانم به این راحتی دست رد به سینه اش بزنه، یه نگاه تند به من کرد که از صد تا فحش بدتر بود، انگار که شهناز خانم قبول نکرده بود، من را مقصر می دونست در صورتیکه من لام تا کام حرف نزده بودم.
سمیرا و سهیلا مشغول پچپچ با هم شدند و گاهی از زیر چشم میدیدم که با اشاره ی چشم و ابرو با هم حرف میزدند اما هر چی بود من اصلا متوجه نشدم چی میگن بهم و بعد از گذشت یک ربع سهیلا که روی صندلی کنار سمیرا روبه روی من نشسته بود از جاش بلند شد و به طرف ما آمد و...
۴۱
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
شهناز خانم مشغول کار خودشون بودند که سهیلا از بالای شونه های شهناز خانم نگاهی به من کرد و منم نگاهم را ازش دزدیدم
سهیلا آه کوتاهی کشید و گفت: شهناز خانم! ما خیلی تعریف کار شما را شنیدیم هاااا
شهناز خانم لبخندی زد و گفت: ان شاالله که درست شنیده باشین و من هم بتونم یک عروسی تحویلتون بدم که همه انگشت به دهن بمونن و بعد نگاهی به چهره من کرد و ادامه داد: البته عروس خانم چهره ی خودشون زیباست و وقتی هنر دست منم بشینه روی چهره شان دیگه معرکه میشن
سهیلا گفت: می دونم که، بابت آماده کردن ملیحه که نگرانی ندارم، برای خودم و سمیرا می گم، آخه ما روی شما حساب کردیم و جای دیگه هم نوبت نگرفتیم، تازه مامان هم می خواست همراه ما بیاد منتها سرش خیلی شلوغ بود و می بایست باشه بالا سر ملت و کارها را سرو سامان بده...
اگه میشه یه وقت برای ما بگذارین و بعد سرش را آورد پایین کنار گوش شهناز خانم و ادامه داد: از لحاظ هزینه اش هم هیچ مشکلی نداریم، شما هر چی تعیین کنید ما به یاسر می گیم یه چی بیشتر تقدیم شما کنه.
شهناز خانم قسمتی از موهام را که توی شانه صاف کرده بود به سبک خودش پیچاند و رو به سهیلا گفت: ببین خواهر من! بحث پولش نیست، من به مادرت هم گفتم که همراهی عروس قبول نمی کنم، سبک کارم اینه، اگر اصرار دارین اینجا آماده بشین، من مخالفتی ندارم اما زحمت شما میافته گردن شاگردم رحیمه....
سهیلا که فکرشم نمی کرد با وجود وعده ی پول خوب، شهناز خانم باز هم قبول نکنه نگاهی به رحیمه کرد و گفت: نه...نه...دست شاگردتون نه...فقط خودتون...خواهش
سهیلا مثل بچه ای شده بود که گیر داده بود و یه عروسک خاص را می خواست و انگار تا به دستش نمی آورد از پا نمی نشست، مدام حرف میزد و بین حرف هاش اصرار و اصرار که قبول کنه
اینقدر اصرار کرد که منم لجم گرفت و ناخوداگاه دوست داشتم شهناز خانم با یه شوت از آرایشگاه بیرونشون کنه، اما شهناز خانم همانطور که با طمأنینه کارش را انجام میداد گفت: خانم محترم! هر چی دوست دارین حرف بزنین و اینجا وایستین، من با کسی که تعارف ندارم، اهل ناز و نوز و طاقچه بالا گذاشتن هم نیستم، حرفم همونه که گفتم، اینجا باشید نهایت رحیمه یه جوری کاراتون را راست و ریست کنه...
سهیلا بار دیگه اوفی کرد و به طرف سمیرا که تا اونموقع حرف نزده بود و فقط شاهد ماجرا بود رفت و دوباره پچپچ کوتاهی کردن و هر دو از جا بلند شدند و آماده ی رفتن شدند.
من که از زیر چشم می پایدمشون، توی دلم ذوق کردم که دارن میرن چون اصلا از نگاه و حرکات و گفته هاشون که متلک پرونی به من بود خوشم نمی آمد.
سهیلا به سمیرا گفت: بریم سمیرا جان! میریم پیش آرایشگر خودم، ایشون کارش معرکه هست فقط خدا کنه روی دستش شلوغ نباشه و با زدن این حرف همانطور که به سمت در اتاق می رفت رو به من کرد و گفت: ملیحه! تا من و سمیرا نیومدیم، حق نداری بری خونه هااا، ما به محض اینکه کارمون تموم شد میایم اینجا بعد می خوام با هم بریم خونه، یعنی من و سمیرا هم توی ماشین یاسر می خوایم باشیم.
زیر زبونی گفتم: باشه، چشم، زودتری بیاین
سهیلا لب و دهنش را کج و کوله کرد و ادای منو درآورد وگفت: حالا مگه دسته منه که زودتری بیایم!! تو باید تا هر وقت طول کشید اینجا باشی...
بهم برخورده بود، سرم را پایین انداختم وچیزی نگفتم، نمی خواستم روز عروسیم بگو مگویی بشه و اونا هم رفتن
بعد از رفتن سمیرا و سهیلا شهناز خانم آه کوتاهی کشید و گفت: چقدر از خود راضی بودن، خدا برات بسازه، با کیا طرفی...
۴۲
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
آرایشگر با صبر و حوصله و طمأنینه کار می کرد، یک بار مادرم در خلال کارهاش بهم سر زد و یک بار هم زن داداش محمد حسین اومد پیشم و هر بار که کسی از خانواده خودم می آمد، کلی خوراکی می آورد که عروس خانم ضعف نکنه و خیلی هم ناز منو می کشیدند، از طرف خانواده داماد هم بعد رفتن سمیرا و سهیلا دیگه کسی نیومد و من خدا را شکر می کردم که نمیومدن، چون اومدن اونا برابر بود با شنیدن یک مشت طعنه و متلک و جنگ اعصاب برام
بالاخره یک ساعت به غروب مانده آماده شدم، خودم را توی آینه نگاه کردم، خیلی تغییر کرده بودم، آخه من تا اونموقع به صورتم دست نزده بودم، یعنی اون دوره هیچ دختری به صورتش دست نمیزد و خیلی چیزهایی که الان بی حرمت شده، حریم داشت و اعتقاد بر این بود که زیبایی یک زن و دختر برای شوهرش باشه و شوهر باید از این نعمت خدادای استفاده کنه، پس وقتی برای اولین بار موهای صورتم را برداشتند و ابروهای کشیده و کلفتم اصلاح شاد و از حالت دخترانه به نوعروس تغییر پیدا کرد خیلی فرق کردم، چشم های درشتم، درشت تر از همیشه دیده میشد و رنگ و لعابی که به صورتم خورده بود، زیبایی خاص بهم میداد.
روی موهام یه مش بیدمشکی رنگ نشسته بود که جلوه ی موهام را صد برابر کرده بود و به آرایش صورتم می آمد و الحق که خیلی زیبا شده بود.
شهناز خانم کارش تمام شد، روی صندلی روبه روم نشست و گفت: خیلی خوشگل شدی، گرچه تو خودت خوشگل بودی اما الان معرکه شدی و بعد رو به شاگردش گفت: رحیمه! یه اسپند برای عروس خانممون دود کن عزیزم...
از شهناز خانم تشکر کردم، شهناز خانم روی ساعت دستش نگاهی کرد و گفت: چرا داماد نمیاد دنبالت، من باید اینجا را جمع وجور کنم، همانطور که میبینی این اتاق به خانه ام وصل هست و بچه هام زود باید بخوابند، آخه بچه مدرسه ای نباید خوابش بهم بریزه و من روی این موضوع حساسم
من که چیزی برای گفتن نداشتم سرم را پایین انداختم که شهناز خانم گفت
۴۳
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
شهناز خانم لبخندی زد و گفت: یه شماره بده تا زنگ بزنم بیان دنبالت
منم که فقط شماره خونه خودمون را داشتم شماره را دادم به شهناز خانم
شهناز خانم از اتاق بیرون رفت و زنگ زده بود، نمی دونستم کی گوشی را برداشت اما نیم ساعت بعد، یاسر با کت و شلوار مشکی و پیرهن سفید، خوش تیپ تر از همیشه دم در بود و منتظر ایستاده بود تا عروسش را بهش بدن، البته داداش حسن و زن داداش هم اومده بودن که هم یاسر تنها نباشه و هم من همراهی داشته باشم.
وقتی یاسر اومد توی اتاق که عروس را تحویل بگیره با دیدن من چشماهش برقی زد و لبخند عمیقی روی صورتش نشست، انگار قند توی دلش داشت آب میشد اما من یک ذره نگران بودم و رو به شهناز خانم گفتم،دیدین سمیرا و سهیلا گفتن صبر کنیم تا اونا هم بیان، نمیشه صبر کنیم یه نیم ساعت دیگه حتما میان!
شهناز خانم اوفی کرد و گفت: بابا این داماد حی و حاضر، برو به مجلس عروسیت برس که مهمونها هم منتظرن، اونا معلوم نیست کی پیداشون بشه و بیان، بعدم همانطور گفتم اینجا خونه است و من نمی تونم عروس را زیاد نگه دارم و این حرف را به مادر آقا داماد هم گفته بودم.
یاسر که شاهد این بحث بود و انگار یه جورایی خجالت می کشید گفت: ممنون خانم آرایشگر، زحمت کشیدین، من ملیحه جان را میبرم، خدا خیرتون بده و با زدن این حرف به سمت من اومد و دستم را توی دستش گرفت و صدای کل کشیدن بلند شد.
دست یاسر گرم بود و حس خوبی بهم میداد، از زیر تور روی صورتم نگاهی به قامت مردانه اش که توی کتذو شلوار دل آدم را می لرزوند کردم و خوشحال بودم که یاسر مرد زندگی ام شده...
یاسر چادر را روی سرم انداخت و زیر گوشم گفت: خانم خوشگله، با هر نگاهی بهت می کنم قلبم یه جوری میشه، دوست داشتم اینجا کسی نباشه، فقط من باشم و تو تا سراپات را بوسه باران کنم
خنده ریزی کردم و گفتم: عمرا میذاشتم! آرایشم بهم می خورد.
یاسر خنده ریزی کرد و دستم را که توی دستش بود فشار کوچکی داد و از اتاق بیرون رفتیم.
به صندل های سفید پاشنه بلندم، عادت نکرده بودم و برای همین آهسته و با احتیاط قدم برمی داشتم تا مبادا بر زمین سرنگون بشم و یاسر هم با حوصله در کنارم می آمد.
کنار ماشین گوشه چادر را کمی کنار زدم و از زیر تور به ماشین نگاه کردم
پیکان سفید رنگ ما با تورهای پسته ای تزیین شده بود، حتی داخل تایر ماشین هم تور کار شده بود و روی کاپوت ماشین وسط توری که به شکل پاپیون بزرگ بود دسته گل مصنوعی قرمز رنگی به چشم می خورد،در کل یاسر برام سنگ تمام گذاشته بود و توی هر موردی می خواست بهترین را داشته باشم.
سوار ماشین شدیم و خوشحال بودم که الان کسی جز من و یاسر توی ماشین حضور نداره و به این فکر می کردم که اگر سمیرا و سهیلا بودن، دیگه من و یاسر تنها نبودیم ولی نمی دونستم همین مورد اولین دعوا و مشاجره ی خانوادگی میشه...
یاسر توی ماشین مدام قربون صدقه ام می رفت حتی یک بار اینقدر احساساتی شده بود که می خواست وسط خیابون و در حال حرکت منو توی آغوش بگیرد و ببوسد که مانع شدم، آخه من کم رو بودم ..
۴۴
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
رسیدیم خونه عموی یاسر که مثلا تالار عروسی ما بود،البته اون زمان اصلا عروسی گرفتن توی تالار باب نبود و اکثریت مردم توی خونه هاشون جشن می گرفتند و به نظرم یک صفا و صمیمیت خاصی بود، هم حریم محرم و نامحرم رعایت می شد و هم یک جشن شاد داشتیم.
با اومدن ما صدای کِل کشیدن از هر طرف بلند شد و بوی کندر و اسپند توی فضا پیچید.
یاسر ماشین را وسط کوچه متوقف کرد و فوری اومد این طرف و خیلی شیک در ماشین را باز کرد، با یه دستش دست منو گرفت و با دست دیگرش کمر منو توی آغوش گرفت، حس خیلی خوبی داشتم، گذشته از اینکه عروسیم بود، حس اینکه مردی با تمام وجود دوستت داشته باشه و محافظ تو باشه و همیشه پشتت باشه، باعث میشد من به یک زندگی رؤیایی فکر کنم.
از زیر توری جلوی چشمام می دیدیم که مادرم چطور اسکناس ها را روی سرم میریزه و بچه ها شیرجه می رفتن که برشون دارن
داداشام جلوی در با یه گوسفند آماده بودن که قربونی کنن و عموی یاسر هم یه گوسفند داشت که خود یاسر گرفته بود تا جلوی نوعروسش سر ببرن، یاسر به این جزئیات توجه می کرد و نمی گذاشت من احساس هیچ کم و کمبودی داشته باشم.
در میان کِل کشیدن و سلام و صلوات وارد خونه شدیم.
من تا به حال اینجا نیومده بودم و دستم توی دست یاسر بود و مثل بچه ای که به دنبال مادرش میره، همراه یاسر قدم بر می داشتم.
وارد خونه شدیم، سعی می کردم بین جمعیتی که احاطه کرده ام، آرام آرام قدم بردارم که مبادر با این صندل ها جلو همه نقش روی زمین بشم و عروسیم موندگارتر بشه...
داخل هال بزرگ بر صدر مجلس و کنار دیوار یک مبل دونفره گذاشته بودند، پرده ی توری از سقف به شکل کلبه روی این مبل آویزون بود که دو طرفش را از هم باز کرده بودند و این مبل مثل یک تخت شاهانه به نظر می رسید و جلوی مبل هم سفره ی عقد آینه ای پهن شده بود، سفره ای که هفت میز کوچولوی شیشه ای داشت که میزها به صورت پر گل بودند و روی هر میز یه سبد زیبا و تزیین شده وجود داشت که داخل هر سبد یه چیز شکیل و خوشگل به آدم چشمک می زد.
۴۵