#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یادم میاد با یاسر و حکیمه خانم رفتیم بازار برای خرید عروسی، یاسر همه چی برام گرفت، دو دست لباس توی خونه، پیرهن مجلسی، مانتو، چادر،روسری، صندل، روشلواری یعنی هر چی که فکرش را می کردم برام گرفت و من خوشحال بودم که هم شوهر دست و دلبازی نصیبم شده هم اینکه هر چی میگیره حاصل دسترنج خودشه و چشمش به جیب این و آن نیست، البته پدری هم نداشت که خرج کنه و مدتها بود خودش مرد خانه بود و خرج مادر و خواهراش را میداد.
خرید لباس و پوشاک که تموم شد، نوبت گرفتن طلا شد، اون زمان مثل الان مرسوم نبود که سرویس طلا و سرویس النگو و...بگیرن، یه دوتا تیکه طلا می گرفتن با حلقه و تمام...
اما یاسر اینقدر منو دوست داشت که می خواست یک سرو گردن از همه ی دخترا بالاتر باشم برام یه گردنبند سنگین وزن و یه دستبند خوشگل با حلقه و دو تا انگشتر و شش تا النگو گرفت.
نمی دونم چرا اما همه اش احساس می کردم که حکیمه خانم انگار حسودیش میشه، اما چون چیزی نمی گفت منم خیلی بهایی به احساساتم ندادم.
خرید عروسی هم تمام شد و رفتیم برای غذا سفارش بدیم،در کل من زرشک پلو با مرغ خیلی دوست داشتم، یاسر که از علاقه ی من خبر داشت، برای شام عروسی همین غذا را سفارش داد.
اون زمان زرشک پلو با مرغ غذای خیلی با کلاسی محسوب میشد، اغلب توی عروسی ها خورش قورمه سبزی یا قیمه می دادن، اما یاسر بود دیگه به خاطر عشقش همه کار می کرد.
اونموقع ها یاسر برای من بی چشمداشت خرج می کرد و به هر طریقی عشقش را به من نشون می داد، همه چیش خوب بود و تنها عیبش این بود که در مقابل دخالت های حکیمه خانم سکوت می کرد و اصلا روی حرف مادرش حرف نمیزد، حالا یا احترامش را داشت یا اینکه ازش میترسید، منم اینقدر با حجب و حیا بودم، نمی خواستم چوغولی مادرش را بکنم و سعی می کردم که حرکات و رفتارشون را نادیده بگیرم تا اینکه روز عروسی فرا رسید و...
۳۸
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۳۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
صبح زود رفتم حمام و چند بار هی مادرم اومد پشت در و مدام میگفت: زود باش دختر! آرایشگر منتظره! زشته دور بری، خانواده شوهرت پشتت حرف در میارن هااا، یاسر هم اومد و رفت بهم بگرد ملیحه...
مامان اینقدر گفت که از حمام زدم بیرون، درسته بیشتر از همیشه خودم را شستم اما اونطوری که برنامه ریخته بودم پیش نرفت.
همزمان با بیرون اومدنم از حمام یاسر هم رسید و همانطور که به گونه های گل انداخته ام نگاه می کرد گفت: ملیحه جان! چمدان لباس را گذاشتم توی ماشین آماده بشو بریم انگار شما خانم ها کلی کار دارین توی آرایشگاه، مثل ما مردها نیستین سه سوته آماده بشین...
خنده ریزی کردم و گفتم: من دفعه اولم هست عروس میشم نمی دونم چقدر کار دارم اونجا، حالا تو کی میری آرایشگاه؟!
یاسر لبخندی زد و گفت: نمیدونم، شاید دم غروب...
با تعجب گفتم: عه قبل غروب باید بیای دنبال من خوب...
یاسر سری تکان داد و گفت: می دونم، نترس هر چی یادم بره، تو را که یادم نمیره، گفتم که آرایشگاه من زود میشه، بعدم هزار تا کار رو سرم ریخته باید برم میوه ها را بگیرم برسونم خونه و یه سر هم به آشپز بزنم ببینم کم و کسری نداشته باشه و تازه خورده فرمایش های آبجی و مامانم هم هست، ماشین هم باید تور بزنم برای خوشگل خانم...
از حرف آخریش قند توی دلم آب شد و گفتم: خدا قوت و چشمکی زدم و ادامه دادم: می خوای منم پا به پات بیام همرات؟!
یاسر خنده بلندی کرد و گفت: لازم نکرده خانم خانما، شما همینکه آماده بشین ببرمتون کلی منت سر من گذاشتین، تازه غرغرهای مامان هم تموم میشه و میگم ملیحه را رسوندم.
از این حرف یاسر حس بدی گرفتم، اما چیزی نگفتم و با خودم فکر می کردم حتما حکیمه خانم هم وسواس داره و می خواد کارها زود تند سریع انجام بشن برای همین گفتم: چشم پنج دقیقه صبر کنی آماده شدم و در همین حین مادرم با سینی چای وارد هال شد و منم با سرعت به سمت اتاق رفتم.
۳۹
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
سوار ماشین شدم، از زیر چشم به یاسر چشم دوختم، واقعا خوش قیافه بود، قد بلند و شونه های باز و مردانه و صورتی خوش سیما، وقتی پشت فرمان می نشست بر هیبت مردانه اش افزوده می شد و دلم می خواست فقط نگاش کنم.
یاسر همه چیش خوب بود، دوست داشتنی بود و از حرکاتش برمی آمد که منو خیلی دوست داره و از عشق حرف می زد و به نظرم عشقش واقعی بود، فقط یه عیب داشت که همه اش میگفت مامانم...مامانم...یعنی بی اجازه مامانش آب نمی خورد و اینم به نظر من طبیعی بود چون مادرش بود و من فکر می کردم چند صباحی که با هم باشیم برای منم همینطور میشه، یعنی به منم مثل مادرش اهمیت میده و کم کم می تونم جایگزین مادرش بشم، چون زندگی برادرهای خودم را دیده بودم و میدیدم که توی خونه همه چی را با مشورت همسرشون انجام میدن، فکر می کردم یاسر هم چون الان تحت حمایت مادرش هست اینجوره و بعد که مستقل شد همه چی عادی میشه
جلوی خونه آرایشگر رسیدیم که یاسر نگاهی بهم انداخت و گفت: بفرما ملیحه جان!اینم آرایشگاه و بعد خنده ریزی کرد و ادامه داد: فک نکن متوجه نشدم تا اینجا با چشمات منو قورت دادی...
خنده ای کردم و گفت: اولا اینجا آرایشگاه نیست یه خونه هست، آرایشگاه با خونه فرق داره آقاااا دوما دوست داشتم خوردمت چون شوهر خودمی، فهمیدی؟!
یاسر که انگار سر ذوق اومده بود گفت: اولا مامانم میگه کار این خانم از آرایشگرهای سطح شهر بهتر و من بهترین برات می خوام دوما نوبت ما هم میرسه دخترک شیرین زبون...
خلاصه با کلی ناز و عشوه پیاده شدم و یاسر هم چمدان را برام آورد و داخل خونه شدیم.
خونه شان آجر سفالی بود، مثل خونه ما، یه هال وسط خونه و سه تا اتاق هم که درشون از توی هال باز میشد داشت که البته یکی از اتاق هاش یه در به روی حیاط داشت و همین اتاق به اصطلاح آرایشگاه این خانم بود و ما هم از در روی حیاط وارد اتاق شدیم.
غرق نگاه به در و دیوار اتاق که عکس هایی از خانم های آرایش شده چسپانده بود که عموما از این عکس های زنهای هندی بود که خانم آرایشگر که تقریبا میانسال هم بود داخل اتاق شد و من از جا بلند شدم و سلام کردم و اونم یه نگاه گذار بهم انداخت و گفت: سلام عزیزم، یه کم زود اومدی، یه شاگرد دارم که هنوز نیومده، حالا تو اون بیاد ریزه کاری ها را انجام بده، موهات را بیگودی میپیچم و شما برو زیر سشوار...
سری تکان دادم و گفتم: باشه، هر جور صلاح میدونید...
آرایشگره مشغول کار بود که زنگ در را زدند و صدای پسرک آرایشگر اومد که صدا زد مامان رحیمه اومده و انگار رحیمه همون شاگردش بود که چند دقیقه بعد وارد اتاق شد.
دختری که تقریبا هم سن و سال من بود، قد بلند و لاغر اندام که تا منو دید لبخندی زد و سلام کرد و عروسیم را بهم تبریک گفت
رحیمه مشغول پوشیدن روپوشش بود که دوباره صدای زنگ در بلند شد
۴۰
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
باز هم پسر سهیلا خانم بدو رفت در را باز کنه ، در خانه که باز شد احساس کردم صدای آشنایی از روی حیاط می آید اما قرار نبود این موقع صبح کسی برای دیدن من به خانه آرایشگر بیاید، چون آنطور که یاسر می گفت همان موقعی که من آماده می شدم، چند نفر همراه داماد به دنبال من می آمدند.
بعد از چند دقیقه، در اتاق باز شد و سهیلا و سمیرا دو تا خواهر یاسر با سرو صدا وارد اتاق شدند.
از دیدن آنها تعجب کردم و از جایم نیم خیز شدم و سلام کردم، در این هنگام شهناز خانم، آرایشگرم با دیدن دو تا خواهرای یاسر تعجب کرد و گفت: چه زود اومدین! والا عروس خانم هم چند دقیقه ای بیشتر نیست رسیدن، می بینید که هنوز حتی موهاشون را هم بیگودی نپیچیدم و بعد با اشاره به رحیمه گفت: زودتر ظرف بیگودی ها را بیار، خیلی وقته گذاشتمشون توی آب جوش...
رحیمه چشمی گفت و به انتهای اتاق، جایی که با پرده ی سفید رنگی از اتاق جدا شده بود رفت
سهیلا نگاه تندی به من کرد و رو به شهناز خانم گفت: شهناز جان ما زود نیومدیم، این عروس خانم هست که وقت نشناسه و دیر اومده وگرنه...
شهناز خانم وسط حرف سهیلا دوید و گفت: عروس هم زود اومدن، اما ایشون می بایست زود بیان، شما هم خوش اومدین اما باید خیلی منتظر باشین تا زن داداشتون آماده بشه، حیرون میشین، از ما گفتن...
سمیرا خیره به من بود و سهیلا اوفی کرد و گفت: حالا ما نیومدیم که آماده شدن ملیحه را ببینیم، می خواستیم در خلال کارهای عروس، یه دستی هم به سر و روی ما بکشین، یعنی هم من و هم سمیرا، البته برای سمیرا نمی خوام صورتش را اصلاح کنید چون مجرده مردم هزارتا حرف پشتش در میارن، فقط موهاش را درست کنید و یه کرم و رژ براش بزنید اما برای خودم وضع فرق می کنه و...
شهناز خانم که انگار حوصله ی چانه زنی های سهیلا را نداشت، همانطور که با شانه ی دم باریک دستش به جان موهای من افتاده بود گفت: من که دیروز به مادرتون هم گفتم که همراهی عروس قبول نمی کنم، میخوام همه ی تمرکزم روی درست کردن عروس باشه و از طرفی باید به بچه هامم برسم، ببین یه دوقلوی کوچک روی دستمه
سهیلا که انگار انتظار نداشت شهناز خانم به این راحتی دست رد به سینه اش بزنه، یه نگاه تند به من کرد که از صد تا فحش بدتر بود، انگار که شهناز خانم قبول نکرده بود، من را مقصر می دونست در صورتیکه من لام تا کام حرف نزده بودم.
سمیرا و سهیلا مشغول پچپچ با هم شدند و گاهی از زیر چشم میدیدم که با اشاره ی چشم و ابرو با هم حرف میزدند اما هر چی بود من اصلا متوجه نشدم چی میگن بهم و بعد از گذشت یک ربع سهیلا که روی صندلی کنار سمیرا روبه روی من نشسته بود از جاش بلند شد و به طرف ما آمد و...
۴۱
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
شهناز خانم مشغول کار خودشون بودند که سهیلا از بالای شونه های شهناز خانم نگاهی به من کرد و منم نگاهم را ازش دزدیدم
سهیلا آه کوتاهی کشید و گفت: شهناز خانم! ما خیلی تعریف کار شما را شنیدیم هاااا
شهناز خانم لبخندی زد و گفت: ان شاالله که درست شنیده باشین و من هم بتونم یک عروسی تحویلتون بدم که همه انگشت به دهن بمونن و بعد نگاهی به چهره من کرد و ادامه داد: البته عروس خانم چهره ی خودشون زیباست و وقتی هنر دست منم بشینه روی چهره شان دیگه معرکه میشن
سهیلا گفت: می دونم که، بابت آماده کردن ملیحه که نگرانی ندارم، برای خودم و سمیرا می گم، آخه ما روی شما حساب کردیم و جای دیگه هم نوبت نگرفتیم، تازه مامان هم می خواست همراه ما بیاد منتها سرش خیلی شلوغ بود و می بایست باشه بالا سر ملت و کارها را سرو سامان بده...
اگه میشه یه وقت برای ما بگذارین و بعد سرش را آورد پایین کنار گوش شهناز خانم و ادامه داد: از لحاظ هزینه اش هم هیچ مشکلی نداریم، شما هر چی تعیین کنید ما به یاسر می گیم یه چی بیشتر تقدیم شما کنه.
شهناز خانم قسمتی از موهام را که توی شانه صاف کرده بود به سبک خودش پیچاند و رو به سهیلا گفت: ببین خواهر من! بحث پولش نیست، من به مادرت هم گفتم که همراهی عروس قبول نمی کنم، سبک کارم اینه، اگر اصرار دارین اینجا آماده بشین، من مخالفتی ندارم اما زحمت شما میافته گردن شاگردم رحیمه....
سهیلا که فکرشم نمی کرد با وجود وعده ی پول خوب، شهناز خانم باز هم قبول نکنه نگاهی به رحیمه کرد و گفت: نه...نه...دست شاگردتون نه...فقط خودتون...خواهش
سهیلا مثل بچه ای شده بود که گیر داده بود و یه عروسک خاص را می خواست و انگار تا به دستش نمی آورد از پا نمی نشست، مدام حرف میزد و بین حرف هاش اصرار و اصرار که قبول کنه
اینقدر اصرار کرد که منم لجم گرفت و ناخوداگاه دوست داشتم شهناز خانم با یه شوت از آرایشگاه بیرونشون کنه، اما شهناز خانم همانطور که با طمأنینه کارش را انجام میداد گفت: خانم محترم! هر چی دوست دارین حرف بزنین و اینجا وایستین، من با کسی که تعارف ندارم، اهل ناز و نوز و طاقچه بالا گذاشتن هم نیستم، حرفم همونه که گفتم، اینجا باشید نهایت رحیمه یه جوری کاراتون را راست و ریست کنه...
سهیلا بار دیگه اوفی کرد و به طرف سمیرا که تا اونموقع حرف نزده بود و فقط شاهد ماجرا بود رفت و دوباره پچپچ کوتاهی کردن و هر دو از جا بلند شدند و آماده ی رفتن شدند.
من که از زیر چشم می پایدمشون، توی دلم ذوق کردم که دارن میرن چون اصلا از نگاه و حرکات و گفته هاشون که متلک پرونی به من بود خوشم نمی آمد.
سهیلا به سمیرا گفت: بریم سمیرا جان! میریم پیش آرایشگر خودم، ایشون کارش معرکه هست فقط خدا کنه روی دستش شلوغ نباشه و با زدن این حرف همانطور که به سمت در اتاق می رفت رو به من کرد و گفت: ملیحه! تا من و سمیرا نیومدیم، حق نداری بری خونه هااا، ما به محض اینکه کارمون تموم شد میایم اینجا بعد می خوام با هم بریم خونه، یعنی من و سمیرا هم توی ماشین یاسر می خوایم باشیم.
زیر زبونی گفتم: باشه، چشم، زودتری بیاین
سهیلا لب و دهنش را کج و کوله کرد و ادای منو درآورد وگفت: حالا مگه دسته منه که زودتری بیایم!! تو باید تا هر وقت طول کشید اینجا باشی...
بهم برخورده بود، سرم را پایین انداختم وچیزی نگفتم، نمی خواستم روز عروسیم بگو مگویی بشه و اونا هم رفتن
بعد از رفتن سمیرا و سهیلا شهناز خانم آه کوتاهی کشید و گفت: چقدر از خود راضی بودن، خدا برات بسازه، با کیا طرفی...
۴۲
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
آرایشگر با صبر و حوصله و طمأنینه کار می کرد، یک بار مادرم در خلال کارهاش بهم سر زد و یک بار هم زن داداش محمد حسین اومد پیشم و هر بار که کسی از خانواده خودم می آمد، کلی خوراکی می آورد که عروس خانم ضعف نکنه و خیلی هم ناز منو می کشیدند، از طرف خانواده داماد هم بعد رفتن سمیرا و سهیلا دیگه کسی نیومد و من خدا را شکر می کردم که نمیومدن، چون اومدن اونا برابر بود با شنیدن یک مشت طعنه و متلک و جنگ اعصاب برام
بالاخره یک ساعت به غروب مانده آماده شدم، خودم را توی آینه نگاه کردم، خیلی تغییر کرده بودم، آخه من تا اونموقع به صورتم دست نزده بودم، یعنی اون دوره هیچ دختری به صورتش دست نمیزد و خیلی چیزهایی که الان بی حرمت شده، حریم داشت و اعتقاد بر این بود که زیبایی یک زن و دختر برای شوهرش باشه و شوهر باید از این نعمت خدادای استفاده کنه، پس وقتی برای اولین بار موهای صورتم را برداشتند و ابروهای کشیده و کلفتم اصلاح شاد و از حالت دخترانه به نوعروس تغییر پیدا کرد خیلی فرق کردم، چشم های درشتم، درشت تر از همیشه دیده میشد و رنگ و لعابی که به صورتم خورده بود، زیبایی خاص بهم میداد.
روی موهام یه مش بیدمشکی رنگ نشسته بود که جلوه ی موهام را صد برابر کرده بود و به آرایش صورتم می آمد و الحق که خیلی زیبا شده بود.
شهناز خانم کارش تمام شد، روی صندلی روبه روم نشست و گفت: خیلی خوشگل شدی، گرچه تو خودت خوشگل بودی اما الان معرکه شدی و بعد رو به شاگردش گفت: رحیمه! یه اسپند برای عروس خانممون دود کن عزیزم...
از شهناز خانم تشکر کردم، شهناز خانم روی ساعت دستش نگاهی کرد و گفت: چرا داماد نمیاد دنبالت، من باید اینجا را جمع وجور کنم، همانطور که میبینی این اتاق به خانه ام وصل هست و بچه هام زود باید بخوابند، آخه بچه مدرسه ای نباید خوابش بهم بریزه و من روی این موضوع حساسم
من که چیزی برای گفتن نداشتم سرم را پایین انداختم که شهناز خانم گفت
۴۳
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
شهناز خانم لبخندی زد و گفت: یه شماره بده تا زنگ بزنم بیان دنبالت
منم که فقط شماره خونه خودمون را داشتم شماره را دادم به شهناز خانم
شهناز خانم از اتاق بیرون رفت و زنگ زده بود، نمی دونستم کی گوشی را برداشت اما نیم ساعت بعد، یاسر با کت و شلوار مشکی و پیرهن سفید، خوش تیپ تر از همیشه دم در بود و منتظر ایستاده بود تا عروسش را بهش بدن، البته داداش حسن و زن داداش هم اومده بودن که هم یاسر تنها نباشه و هم من همراهی داشته باشم.
وقتی یاسر اومد توی اتاق که عروس را تحویل بگیره با دیدن من چشماهش برقی زد و لبخند عمیقی روی صورتش نشست، انگار قند توی دلش داشت آب میشد اما من یک ذره نگران بودم و رو به شهناز خانم گفتم،دیدین سمیرا و سهیلا گفتن صبر کنیم تا اونا هم بیان، نمیشه صبر کنیم یه نیم ساعت دیگه حتما میان!
شهناز خانم اوفی کرد و گفت: بابا این داماد حی و حاضر، برو به مجلس عروسیت برس که مهمونها هم منتظرن، اونا معلوم نیست کی پیداشون بشه و بیان، بعدم همانطور گفتم اینجا خونه است و من نمی تونم عروس را زیاد نگه دارم و این حرف را به مادر آقا داماد هم گفته بودم.
یاسر که شاهد این بحث بود و انگار یه جورایی خجالت می کشید گفت: ممنون خانم آرایشگر، زحمت کشیدین، من ملیحه جان را میبرم، خدا خیرتون بده و با زدن این حرف به سمت من اومد و دستم را توی دستش گرفت و صدای کل کشیدن بلند شد.
دست یاسر گرم بود و حس خوبی بهم میداد، از زیر تور روی صورتم نگاهی به قامت مردانه اش که توی کتذو شلوار دل آدم را می لرزوند کردم و خوشحال بودم که یاسر مرد زندگی ام شده...
یاسر چادر را روی سرم انداخت و زیر گوشم گفت: خانم خوشگله، با هر نگاهی بهت می کنم قلبم یه جوری میشه، دوست داشتم اینجا کسی نباشه، فقط من باشم و تو تا سراپات را بوسه باران کنم
خنده ریزی کردم و گفتم: عمرا میذاشتم! آرایشم بهم می خورد.
یاسر خنده ریزی کرد و دستم را که توی دستش بود فشار کوچکی داد و از اتاق بیرون رفتیم.
به صندل های سفید پاشنه بلندم، عادت نکرده بودم و برای همین آهسته و با احتیاط قدم برمی داشتم تا مبادا بر زمین سرنگون بشم و یاسر هم با حوصله در کنارم می آمد.
کنار ماشین گوشه چادر را کمی کنار زدم و از زیر تور به ماشین نگاه کردم
پیکان سفید رنگ ما با تورهای پسته ای تزیین شده بود، حتی داخل تایر ماشین هم تور کار شده بود و روی کاپوت ماشین وسط توری که به شکل پاپیون بزرگ بود دسته گل مصنوعی قرمز رنگی به چشم می خورد،در کل یاسر برام سنگ تمام گذاشته بود و توی هر موردی می خواست بهترین را داشته باشم.
سوار ماشین شدیم و خوشحال بودم که الان کسی جز من و یاسر توی ماشین حضور نداره و به این فکر می کردم که اگر سمیرا و سهیلا بودن، دیگه من و یاسر تنها نبودیم ولی نمی دونستم همین مورد اولین دعوا و مشاجره ی خانوادگی میشه...
یاسر توی ماشین مدام قربون صدقه ام می رفت حتی یک بار اینقدر احساساتی شده بود که می خواست وسط خیابون و در حال حرکت منو توی آغوش بگیرد و ببوسد که مانع شدم، آخه من کم رو بودم ..
۴۴
زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
رسیدیم خونه عموی یاسر که مثلا تالار عروسی ما بود،البته اون زمان اصلا عروسی گرفتن توی تالار باب نبود و اکثریت مردم توی خونه هاشون جشن می گرفتند و به نظرم یک صفا و صمیمیت خاصی بود، هم حریم محرم و نامحرم رعایت می شد و هم یک جشن شاد داشتیم.
با اومدن ما صدای کِل کشیدن از هر طرف بلند شد و بوی کندر و اسپند توی فضا پیچید.
یاسر ماشین را وسط کوچه متوقف کرد و فوری اومد این طرف و خیلی شیک در ماشین را باز کرد، با یه دستش دست منو گرفت و با دست دیگرش کمر منو توی آغوش گرفت، حس خیلی خوبی داشتم، گذشته از اینکه عروسیم بود، حس اینکه مردی با تمام وجود دوستت داشته باشه و محافظ تو باشه و همیشه پشتت باشه، باعث میشد من به یک زندگی رؤیایی فکر کنم.
از زیر توری جلوی چشمام می دیدیم که مادرم چطور اسکناس ها را روی سرم میریزه و بچه ها شیرجه می رفتن که برشون دارن
داداشام جلوی در با یه گوسفند آماده بودن که قربونی کنن و عموی یاسر هم یه گوسفند داشت که خود یاسر گرفته بود تا جلوی نوعروسش سر ببرن، یاسر به این جزئیات توجه می کرد و نمی گذاشت من احساس هیچ کم و کمبودی داشته باشم.
در میان کِل کشیدن و سلام و صلوات وارد خونه شدیم.
من تا به حال اینجا نیومده بودم و دستم توی دست یاسر بود و مثل بچه ای که به دنبال مادرش میره، همراه یاسر قدم بر می داشتم.
وارد خونه شدیم، سعی می کردم بین جمعیتی که احاطه کرده ام، آرام آرام قدم بردارم که مبادر با این صندل ها جلو همه نقش روی زمین بشم و عروسیم موندگارتر بشه...
داخل هال بزرگ بر صدر مجلس و کنار دیوار یک مبل دونفره گذاشته بودند، پرده ی توری از سقف به شکل کلبه روی این مبل آویزون بود که دو طرفش را از هم باز کرده بودند و این مبل مثل یک تخت شاهانه به نظر می رسید و جلوی مبل هم سفره ی عقد آینه ای پهن شده بود، سفره ای که هفت میز کوچولوی شیشه ای داشت که میزها به صورت پر گل بودند و روی هر میز یه سبد زیبا و تزیین شده وجود داشت که داخل هر سبد یه چیز شکیل و خوشگل به آدم چشمک می زد.
۴۵
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۶
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
به مبل رسیدیم و قبل از اینکه بخوام بنشینم، خانم و دخترهای اطراف شروع کردند به دست زدن و با هم می خوندن: داماد، توری را بزن بالا و تا یاسر اومد از من رونمایی کنه، یکی از اونور گفت: بدون کادو نمیشه روی عروس را باز کرد.
یاسر که انگار فکر همه چی را کرده بود، دست کرد توی جیب کتش و جعبه ی کوچکی بیرون آورد و با دستهایی که از هیجان می لرزید درش را باز کرد و یک پلاک و زنجیر که اسم خودم روش نوشته شده بود بالا آورد و همه شروع کردن کل کشیدن، بعد پلاک زنجیر را بست به گردنم و همانطور که می بست سرش را آورد کنار گوشم و آروم گفت: اینم برای خانم خوشگل خودم...
با خجالت تشکری کردم و یاسر گفت: من هر چی دارم مال توهست خوشگل خانم!
و با زدن این حرف چادر را از روی شونه هام گرفت و تور جلوی صورتم را بالا داد و همزمان با بالا دادن تور صدای کل کشیدن بلند شد.
حالا اطراف را به خوبی میدیدم
مامان و آبجیا و عروسام یه گوشه ایستاده بودند و با لبخند نگاهم می کردم و مادرم را میدیم که سرش را پایین انداخت، مشخص بود داره گریه می کنه و احتمالا اشک شوق و دلتنگی بود چون ته تغاری خونه اش را داشتن می بردن
گوش تا گوش هال پر از جمعیت بود، یعنی تمام دعوتی ها که توی اتاق های خانه هم بودند به هال هجوم آورده بودند تا عروس خانم را ببینند و البته این اون زمان رسم بود و درست بعد از خوردن شام عروسی، در خونه به روی همسایه ها و غریبه ها باز میشد تا بیان یه عروس را از نزدیک ببینند.
بین جمعیت هر چی نگاه کردم خبری از حکیمه خاتم و دختراش نبود، یه ذره نگران شدم اما بعدش به خودم دلداری دادم که حتما دستشون بند کارهاست و بالاخره میان...
می خواستم روی مبل بنشینم که یکدفعه...
۴۶
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۷
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یکدفعه سر و صدایی از بیرون اومد به طوریکه همه متوجه بیرون اتاق شدند.
ترسی عجیب به جانم نشست و سر جام ایستادم و خیره به در هال شدم، یاسر هم همانطور که دست من توی دستش بود، به در نگاه می کرد انگار صاحب صدا را شناخته بود و در همین حین سمیرا و سهیلا با حکیمه خانم وارد هال شدند، حکیمه خانم دست سهیلا را گرفته بود و می گفت: صبر کن دختر، به وقتش به حساباش میرسیم، الان جلو مهمونا زشته خوب
اما سهیلا انگار خشم جلوی چشمش را گرفته بود، یک لحظه ترسیدم و با خودم گفتم نکنه خبط و خطا و جنایتی کردم که سهیلا با چشمای به خون نشسته اش نگاهم می کنه، البته بس که آرایش داشت و رنگ و لعاب روی صورتش مالیده شده بود چهره ی اصلیش پنهان بود.
سهیلا مثل گرگ زخمی طرفم اومد و همانطور که انگشتش را به نشانه ی تهدید سمتم تکون میداد گفت: زودتر از ما میای هااا؟! می خواستی منو سنگ رو یخ کنی؟! بلایی به سرت بیارم تا عمر داری فراموش نکنی..
حالا جمعیت همه ساکت شده بودند و به هنرنمایی سهیلا چشم دوخته بودند و منم از خجالت داشتم آب می شدم
یاسر هاج و واج داشت به جلو نگاه می کرد و چیزی نمی گفت، مهوش که کنارم بود رو به سهیلا گفت: چی شده سهیلا خانم؟! چرا خونه را گذاشتین روی سرتون والا قباحت داره!
سهیلا که انگار انبار باروتی بود که حرف مهوش باعث انفجارش شده باشه گفت: از من می پرسین چی شده؟! و با اشاره به من ادامه داد: از این دختره ی چشم سفید بپرسین...
مهوش با تعجب به من نگاهی کرد و منم شانه ای بالا انداختم یعنی کاری نکردم.
مهوش به طرف سهیلا رفت می خواست غائله را به نحوی بخواباند و گفت: خواهرمن! بیا بریم بیرون به من بگو...
سهیلا پرید وسط حرف مهوش و گفت: نه خیر جایی نمی آیم، همین الان باید تکلیف این دختره معلوم بشه، عروسی که حرف خواهر شوهرش را بزنه زمین باید طلاقش داد و رو به من فریاد زد: مگه نگفتم صبر کن تا ما بیایم با هم بریم، خیر سرمون می خواستیم همراه برادرمون باشیم اما توی آب زیرکاه زور خودت را زدی که ما نباشیم
پریدم وسط حرفش و گفتم: به من چه! آرایشگر مجبورمون کرد بیایم، گفت زودتر خونه را خالی کنید بچه هام بخوابن منم گفتم که شما دوست داشتین بیاین اما دیگه مجبور شدیم بدون شما بیاین میگی نه از یاسر بپرسید.
سهیلا زهر خندی زد و گفت: آره دست و پات را بستن و مجبورت کردن ، اصلا با لگد از خونه انداختنت بیرون ...تپ گفتی و منم باور کردم حالا دارم برات و همانطور که جلو می آمد دستش هم بالا برده بود.
خدای من! این می خواست بعد از اینهمه آبرو ریزی همین شب عروسی جلوی مهمونا دست روی من بلند کنه...
نگاه ملتمسانه ام را به یاسر دوختم، یاسر نگاهش به حکیمه خانم بود که برای ساکت کردن سهیلا هیچ کاری نمی کرد، انگار حکیمه خانم هم بدش نمی امد که گربه را دم حجله بکشن
۴۷
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر هیچ حرکتی نمی کرد، انگار از خانواده اش حساب می برد، سهیلا هم چشماش را بسته بود و دهنش را باز کرده بود و هر چی به زبونش میومد می گفت...
مادرم یه گوشه کز کرده بود و جمعیت هم موضوع خوبی برای داستان سرایی پیدا کرده بودند.
مهوش که دید این جوریاست خودش را انداخت بین من و سهیلا و همانطور که دستش را میگرفت تا پایین بندازه گفت: تا به این روز دست کسی روی ملیحه بالا نرفته، دستت را قلم می کنم اگر بخوای کار اضافی کنی، مگه عروس باید خودش را با تو هماهنگ کنه، تو می بایست خودت را هماهنگ کنی تا زودتر برسی، اصلا سرت کجا گرم بود که تازه یادت افتاده عروسی داداشته؟!
درسته جو بدی بود اما از حرفهای مهوش دلم خنک شد
سهیلا نگاهی به مهوش کرد و گفت: واه واه واه، من یه وسیله یادم رفته بود بخرم یه توک پا رفتم خرید که عرررروس خانم فلنگ را بستن حالا باید به تو جواب پس بدم؟!
در همین حین محمد حسین از در هال داخل شد، مثل اینکه صدای سهیلا همه جا رفته بود، همانطور که یا الله یاالله می گفت تا خانوما خودشون را بپوشونن، جلو آمد و به من و یاسر نگاه کرد و گفت: چه خبره اینجا؟!
مهوش با اشاره به سهیلا گفت: هیچی، مادموزل رفته ولگردی توی خیابونا الان اومده طلبکار عروس شده که چرا بدون حضور من اومدین خونه...
محمد حسین نگاهی به سهیلا انداخت و گفت: سهیلا خانم بفرمایید بیرون با هم صحبت می کنیم
اما سهیلا می خواست یه شری پا کنه و عزمش را جزم کرده بود دعوای درست حسابی به راه بندازه پس صداش را انداخت توی سرش و گفت: چی چی را بیام بیرون...باید تکلیف این دختره همینجا مشخص بشه و...
محمد حسین که خیلی تحمل کرده بود با صدای محکمش گفت: میگم بیا بیرون! خودت را انگشت نما نکن، وقت منم نگیر باید برم غذای ملت را بکشیم...
تا محمد حسین اینو گفت، سهیلا مثل فنر به سمت در رفت و گفت: غذا بکشین؟! من نمی ذارم شما آب خوش از گلوتون پایین بره می خوایین غذا بکشین، اگر گذاشتم بکشین، انجام بدین و با زدن این حرف از درهال بیرون رفت و پشت سرش هم محمد حسین و مهوش و زن داداشم و حکیمه خانم بیرون رفتن...
من از خجالت خیس عرق شده بودم بغض سنگینی روی گلوم افتاده بود، مادرم که متوجه وضع من بود توی گوش زهرا دختر خاله ام یه چیزی گفت و دختر خاله ام همانطور که کِل می کشد اومد جلو و گفت: هووو هووووو دست دست دست یکی بیاد وسط برقصه و...
زهرا اینقدر با مهارت مجلس را جمع کرد که همه مشغول دست زدن شدن، یاسر منو روی مبل نشوند و خودش بیرون رفت
دلم گرفته بود، هم از اینکه آبرو ریزی شده بود و هم اینکه یاسر هیچ حمایتی از من نکرد، فقط تماشاچی بود و از طرفی نمی دونستم الان بیرون چه خبره
۴۸
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
حرکت سهیلا باعث شد تمام شوق و ذوق شب عروسی ام بر باد بره، اصلا نمی تونستم تو روی ملت نگاه کنم و هر بار سرم را بالا می گرفتم، فکر می کردم ملت با نگاهشون دارن به من متلک می اندازن...
خیلی کنجکاو بودم ببینم محمد حسین با سهیلا چه کرد، البته سر و صدایی از بیرون بلند شد اما بعد اوضاع عادی شد.
غذای طرف مردها را دادند و حالا نوبت غذا دادن خانم ها شده بود، من نفهمیدم این چند ساعت چطور گذشت ، یعنی حواسم به هیچی نبود.
سفره را انداختن و مردم مشغول خوردن غذا شدن، مهوش با یه بشقاب غذا اومد روی مبل پیشم نشست و بعد همانطور که وانمود می کرد هیچ اتفاقی نیافتاده گفت: خیلی خوشمزه شده، بیا چند تا لقمه بخور...
با دست اشاره کردم و گفتم : نه، اولا با این حالت نمی تونم بذار آخر شب با یاسر می خوریم،بعدم مگه لقمه از گلوم پایین میره؟
مهوش خودش را جلوتر کشید و گفت: واه مگه چی شده که حالت این جوریاست؟! بابا بی خیال بشو، توی هر عروسی دعوا میشه که خبرش تو کل تهران می پیچه، حالا اگر سهیلا این یه ذره سرو صدا را نمی کرد که دیگه عروسی، عروسی نبود و بعدم سرش را گذاشت کنار گوشم و گفت: نبودی ببینی محمد حسین چطور گوش این دختره ی شهرآشوب را پیچوند، یعنی یک زهر چشمی ازش گرفت که دیگه جیکش در نیومد.
با تعجب گفتم: چی شد؟! چی گفت؟!
مهوش شانه ای بالا انداخت و گفت: متاسفانه و از بخت بد من فقط به قسمت آخر حرفاشون رسیدم
محمد حسین در حالیکه چشماش را از هم باز کرده بود میگفت: ببین خانم محترم! اگر شوهرت و خانواده ات تو را آزاد گذاشتن که هر حرفی بزنی و هر کاری بکنی، اون مختص خونه ی خودته، توی خونه زندگی خواهر من حق سرک کشیدن نداری، اگر بشنوم...اگر بشنوم نازک تر از گل به خواهر من گفتی و بهش گفتی بالا چشمت ابرو هست، پدری ازت درمیارم که اون سرش ناپیداست،بلف هم نمی زنم میگی نه؟! برو از داداش یاسرت بپرس، اون پیش من کار کرده خوب اخلاقم را میدونی، تا خوب باشی خوبم وای به حال کسی که بخواد دم دربیاره، اونموقع دیگه هر چی دید از چشم خودش دیده، الانم ابن اولین و اخرین اخطاره، ملیحه عزیز کرده ی خانواده ماست، نمی خوایم آب توی دلش تکون بخوره، پس این کولی بازی ها را برو توی خانواده شوهرت دربیار، اینجا جاش نیست...
مهوش می گفت و دل من خنک میشد، انگار واقعا محمدحسین یک جوری سهیلا را سرجاش نشونده بود که دیگه تا آخر مجلس جرأت خودنمایی نداشت
۴۹