#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۶
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
به مبل رسیدیم و قبل از اینکه بخوام بنشینم، خانم و دخترهای اطراف شروع کردند به دست زدن و با هم می خوندن: داماد، توری را بزن بالا و تا یاسر اومد از من رونمایی کنه، یکی از اونور گفت: بدون کادو نمیشه روی عروس را باز کرد.
یاسر که انگار فکر همه چی را کرده بود، دست کرد توی جیب کتش و جعبه ی کوچکی بیرون آورد و با دستهایی که از هیجان می لرزید درش را باز کرد و یک پلاک و زنجیر که اسم خودم روش نوشته شده بود بالا آورد و همه شروع کردن کل کشیدن، بعد پلاک زنجیر را بست به گردنم و همانطور که می بست سرش را آورد کنار گوشم و آروم گفت: اینم برای خانم خوشگل خودم...
با خجالت تشکری کردم و یاسر گفت: من هر چی دارم مال توهست خوشگل خانم!
و با زدن این حرف چادر را از روی شونه هام گرفت و تور جلوی صورتم را بالا داد و همزمان با بالا دادن تور صدای کل کشیدن بلند شد.
حالا اطراف را به خوبی میدیدم
مامان و آبجیا و عروسام یه گوشه ایستاده بودند و با لبخند نگاهم می کردم و مادرم را میدیم که سرش را پایین انداخت، مشخص بود داره گریه می کنه و احتمالا اشک شوق و دلتنگی بود چون ته تغاری خونه اش را داشتن می بردن
گوش تا گوش هال پر از جمعیت بود، یعنی تمام دعوتی ها که توی اتاق های خانه هم بودند به هال هجوم آورده بودند تا عروس خانم را ببینند و البته این اون زمان رسم بود و درست بعد از خوردن شام عروسی، در خونه به روی همسایه ها و غریبه ها باز میشد تا بیان یه عروس را از نزدیک ببینند.
بین جمعیت هر چی نگاه کردم خبری از حکیمه خاتم و دختراش نبود، یه ذره نگران شدم اما بعدش به خودم دلداری دادم که حتما دستشون بند کارهاست و بالاخره میان...
می خواستم روی مبل بنشینم که یکدفعه...
۴۶
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۷
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یکدفعه سر و صدایی از بیرون اومد به طوریکه همه متوجه بیرون اتاق شدند.
ترسی عجیب به جانم نشست و سر جام ایستادم و خیره به در هال شدم، یاسر هم همانطور که دست من توی دستش بود، به در نگاه می کرد انگار صاحب صدا را شناخته بود و در همین حین سمیرا و سهیلا با حکیمه خانم وارد هال شدند، حکیمه خانم دست سهیلا را گرفته بود و می گفت: صبر کن دختر، به وقتش به حساباش میرسیم، الان جلو مهمونا زشته خوب
اما سهیلا انگار خشم جلوی چشمش را گرفته بود، یک لحظه ترسیدم و با خودم گفتم نکنه خبط و خطا و جنایتی کردم که سهیلا با چشمای به خون نشسته اش نگاهم می کنه، البته بس که آرایش داشت و رنگ و لعاب روی صورتش مالیده شده بود چهره ی اصلیش پنهان بود.
سهیلا مثل گرگ زخمی طرفم اومد و همانطور که انگشتش را به نشانه ی تهدید سمتم تکون میداد گفت: زودتر از ما میای هااا؟! می خواستی منو سنگ رو یخ کنی؟! بلایی به سرت بیارم تا عمر داری فراموش نکنی..
حالا جمعیت همه ساکت شده بودند و به هنرنمایی سهیلا چشم دوخته بودند و منم از خجالت داشتم آب می شدم
یاسر هاج و واج داشت به جلو نگاه می کرد و چیزی نمی گفت، مهوش که کنارم بود رو به سهیلا گفت: چی شده سهیلا خانم؟! چرا خونه را گذاشتین روی سرتون والا قباحت داره!
سهیلا که انگار انبار باروتی بود که حرف مهوش باعث انفجارش شده باشه گفت: از من می پرسین چی شده؟! و با اشاره به من ادامه داد: از این دختره ی چشم سفید بپرسین...
مهوش با تعجب به من نگاهی کرد و منم شانه ای بالا انداختم یعنی کاری نکردم.
مهوش به طرف سهیلا رفت می خواست غائله را به نحوی بخواباند و گفت: خواهرمن! بیا بریم بیرون به من بگو...
سهیلا پرید وسط حرف مهوش و گفت: نه خیر جایی نمی آیم، همین الان باید تکلیف این دختره معلوم بشه، عروسی که حرف خواهر شوهرش را بزنه زمین باید طلاقش داد و رو به من فریاد زد: مگه نگفتم صبر کن تا ما بیایم با هم بریم، خیر سرمون می خواستیم همراه برادرمون باشیم اما توی آب زیرکاه زور خودت را زدی که ما نباشیم
پریدم وسط حرفش و گفتم: به من چه! آرایشگر مجبورمون کرد بیایم، گفت زودتر خونه را خالی کنید بچه هام بخوابن منم گفتم که شما دوست داشتین بیاین اما دیگه مجبور شدیم بدون شما بیاین میگی نه از یاسر بپرسید.
سهیلا زهر خندی زد و گفت: آره دست و پات را بستن و مجبورت کردن ، اصلا با لگد از خونه انداختنت بیرون ...تپ گفتی و منم باور کردم حالا دارم برات و همانطور که جلو می آمد دستش هم بالا برده بود.
خدای من! این می خواست بعد از اینهمه آبرو ریزی همین شب عروسی جلوی مهمونا دست روی من بلند کنه...
نگاه ملتمسانه ام را به یاسر دوختم، یاسر نگاهش به حکیمه خانم بود که برای ساکت کردن سهیلا هیچ کاری نمی کرد، انگار حکیمه خانم هم بدش نمی امد که گربه را دم حجله بکشن
۴۷
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یاسر هیچ حرکتی نمی کرد، انگار از خانواده اش حساب می برد، سهیلا هم چشماش را بسته بود و دهنش را باز کرده بود و هر چی به زبونش میومد می گفت...
مادرم یه گوشه کز کرده بود و جمعیت هم موضوع خوبی برای داستان سرایی پیدا کرده بودند.
مهوش که دید این جوریاست خودش را انداخت بین من و سهیلا و همانطور که دستش را میگرفت تا پایین بندازه گفت: تا به این روز دست کسی روی ملیحه بالا نرفته، دستت را قلم می کنم اگر بخوای کار اضافی کنی، مگه عروس باید خودش را با تو هماهنگ کنه، تو می بایست خودت را هماهنگ کنی تا زودتر برسی، اصلا سرت کجا گرم بود که تازه یادت افتاده عروسی داداشته؟!
درسته جو بدی بود اما از حرفهای مهوش دلم خنک شد
سهیلا نگاهی به مهوش کرد و گفت: واه واه واه، من یه وسیله یادم رفته بود بخرم یه توک پا رفتم خرید که عرررروس خانم فلنگ را بستن حالا باید به تو جواب پس بدم؟!
در همین حین محمد حسین از در هال داخل شد، مثل اینکه صدای سهیلا همه جا رفته بود، همانطور که یا الله یاالله می گفت تا خانوما خودشون را بپوشونن، جلو آمد و به من و یاسر نگاه کرد و گفت: چه خبره اینجا؟!
مهوش با اشاره به سهیلا گفت: هیچی، مادموزل رفته ولگردی توی خیابونا الان اومده طلبکار عروس شده که چرا بدون حضور من اومدین خونه...
محمد حسین نگاهی به سهیلا انداخت و گفت: سهیلا خانم بفرمایید بیرون با هم صحبت می کنیم
اما سهیلا می خواست یه شری پا کنه و عزمش را جزم کرده بود دعوای درست حسابی به راه بندازه پس صداش را انداخت توی سرش و گفت: چی چی را بیام بیرون...باید تکلیف این دختره همینجا مشخص بشه و...
محمد حسین که خیلی تحمل کرده بود با صدای محکمش گفت: میگم بیا بیرون! خودت را انگشت نما نکن، وقت منم نگیر باید برم غذای ملت را بکشیم...
تا محمد حسین اینو گفت، سهیلا مثل فنر به سمت در رفت و گفت: غذا بکشین؟! من نمی ذارم شما آب خوش از گلوتون پایین بره می خوایین غذا بکشین، اگر گذاشتم بکشین، انجام بدین و با زدن این حرف از درهال بیرون رفت و پشت سرش هم محمد حسین و مهوش و زن داداشم و حکیمه خانم بیرون رفتن...
من از خجالت خیس عرق شده بودم بغض سنگینی روی گلوم افتاده بود، مادرم که متوجه وضع من بود توی گوش زهرا دختر خاله ام یه چیزی گفت و دختر خاله ام همانطور که کِل می کشد اومد جلو و گفت: هووو هووووو دست دست دست یکی بیاد وسط برقصه و...
زهرا اینقدر با مهارت مجلس را جمع کرد که همه مشغول دست زدن شدن، یاسر منو روی مبل نشوند و خودش بیرون رفت
دلم گرفته بود، هم از اینکه آبرو ریزی شده بود و هم اینکه یاسر هیچ حمایتی از من نکرد، فقط تماشاچی بود و از طرفی نمی دونستم الان بیرون چه خبره
۴۸
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۴۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
حرکت سهیلا باعث شد تمام شوق و ذوق شب عروسی ام بر باد بره، اصلا نمی تونستم تو روی ملت نگاه کنم و هر بار سرم را بالا می گرفتم، فکر می کردم ملت با نگاهشون دارن به من متلک می اندازن...
خیلی کنجکاو بودم ببینم محمد حسین با سهیلا چه کرد، البته سر و صدایی از بیرون بلند شد اما بعد اوضاع عادی شد.
غذای طرف مردها را دادند و حالا نوبت غذا دادن خانم ها شده بود، من نفهمیدم این چند ساعت چطور گذشت ، یعنی حواسم به هیچی نبود.
سفره را انداختن و مردم مشغول خوردن غذا شدن، مهوش با یه بشقاب غذا اومد روی مبل پیشم نشست و بعد همانطور که وانمود می کرد هیچ اتفاقی نیافتاده گفت: خیلی خوشمزه شده، بیا چند تا لقمه بخور...
با دست اشاره کردم و گفتم : نه، اولا با این حالت نمی تونم بذار آخر شب با یاسر می خوریم،بعدم مگه لقمه از گلوم پایین میره؟
مهوش خودش را جلوتر کشید و گفت: واه مگه چی شده که حالت این جوریاست؟! بابا بی خیال بشو، توی هر عروسی دعوا میشه که خبرش تو کل تهران می پیچه، حالا اگر سهیلا این یه ذره سرو صدا را نمی کرد که دیگه عروسی، عروسی نبود و بعدم سرش را گذاشت کنار گوشم و گفت: نبودی ببینی محمد حسین چطور گوش این دختره ی شهرآشوب را پیچوند، یعنی یک زهر چشمی ازش گرفت که دیگه جیکش در نیومد.
با تعجب گفتم: چی شد؟! چی گفت؟!
مهوش شانه ای بالا انداخت و گفت: متاسفانه و از بخت بد من فقط به قسمت آخر حرفاشون رسیدم
محمد حسین در حالیکه چشماش را از هم باز کرده بود میگفت: ببین خانم محترم! اگر شوهرت و خانواده ات تو را آزاد گذاشتن که هر حرفی بزنی و هر کاری بکنی، اون مختص خونه ی خودته، توی خونه زندگی خواهر من حق سرک کشیدن نداری، اگر بشنوم...اگر بشنوم نازک تر از گل به خواهر من گفتی و بهش گفتی بالا چشمت ابرو هست، پدری ازت درمیارم که اون سرش ناپیداست،بلف هم نمی زنم میگی نه؟! برو از داداش یاسرت بپرس، اون پیش من کار کرده خوب اخلاقم را میدونی، تا خوب باشی خوبم وای به حال کسی که بخواد دم دربیاره، اونموقع دیگه هر چی دید از چشم خودش دیده، الانم ابن اولین و اخرین اخطاره، ملیحه عزیز کرده ی خانواده ماست، نمی خوایم آب توی دلش تکون بخوره، پس این کولی بازی ها را برو توی خانواده شوهرت دربیار، اینجا جاش نیست...
مهوش می گفت و دل من خنک میشد، انگار واقعا محمدحسین یک جوری سهیلا را سرجاش نشونده بود که دیگه تا آخر مجلس جرأت خودنمایی نداشت
۴۹
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
چند روز بعد از عروسی مون، من دوباره می بایست برم مدرسه، ماه های آخر مدرسه ام بود، اما شرط خانواده ام برای ازدواجم این بود که یاسر اجازه بده درسم را تموم کنم و یاسر هم مخالفتی نداشت، در خلال درس و مدرسه دنبال خونه هم بودیم که مستقل بشیم.
من دوست داشتم یه جایی باشم که نزدیک به خانواده و مامانم باشم و تا هر روز میتونستم ببینمشون اما حکیمه خانم تمام تلاشش را کرد که ما بریم توی خونه ی اونا زندگی کنیم، انگار می خواست از همین اول راه تسلط کامل روی ما داشته باشه
اما خوشبختانه خونه شان اینقدر کوچک بود که خودش از پیشنهادش منصرف شد چون وقتی سهیلا با بچه هاش میومد خونه شان که همیشه ی خدا اونجا پلاس بودن دیگه توی وجب خونه اش جای نشستن هم نبود.
اما به امر حکیمه خانم، خونه ای توی کوچه ی پشتی منزلشون برای ما پیدا کردن، گرچه من اصلا راضی نبودم و نظرم این بود لااقل جایی خونه بگیریم که مابین خونه ما و خونه حکیمه خانم باشه و به هر دو طرف نزدیک باشه، اما مرغ مادرشوهر من یک پا داشت و یاسر هم که اصلا جرات مخالفت با مادرش را نداشت.
پس جهیزیه ی من توی خونه ای چیده شده که نزدیک خونه ی اونها بود و کاش به همین جا ختم میشد.
با شور و شوق اسباب کشی انجام شد، مادرم با چنان عشقی وسایل را خریده بود که هیچ کم و کسری نداشت و خواهرام و عروس هامم برای چیدن خونه سنگ تمام گذاشتن و البته حکیمه خانم و دختراش هم توی تمام لحظات حضور داشتند، البته دست به سیاه و سفید نزدند فقط حکم هیات نظارت و پراندن متلک را داشتند و من مجبور بودم تحمل کنم، فقط دعا می کردم که جلوی خانواده ام سنگ رو یخم نکن...
بالاخره توی اولین خونه عشقم مستقر شدیم.
یک شب از استقرارمان گذشته بود، صبح زود بود، هل هلکی غذام را خوردم و آماده شدم، یاسر با ماشین منو برسونه مدرسه، آخه چون خونه مان از مدرسه و محله ی قبلی زندگیم دور بود حتما می بایست با ماشین برم.
وقت پیاده شدن گفتم: یاسر جان! مدرسه که تعطیل شد، نمی خوای بیای دنبالم، آخه داداش مجید گفته خودم میرسونمت...
یاسر سری تکان داد و گفت: باشه، ایندفعه را چون مجید قبلش بهت گفته اشکال نداره، اما جور یک زن را شوهرش باید بکشه، از این به بعد خودم میبرم و خودم میارمت، باشه؟!
چون میدونستم این حرف یاسر از دوست داشتنش نشأت میگیره، لبخندی زدم و با یه چشمک موافقتم را اعلام کردم و به سمت مدرسه رفتم
درسته حکیمه خانم و دختراش تا الان مدام اذیتم کرده بودند اما تمام اون اذیت ها با یک نگاه عاشقانه یاسر از یادم می رفت، یعنی تمام دلخوشیم توی این زندگی تازه ام یاسر بود .
اون روز توی مدرسه همه ازم شیرینی می خواستن، عروسیم همزمان شده بود با فرار شاه، بوی انقلاب و امام توی فضا پیچیده بود، منم همه ی دوستام را از بوفه مدرسه مهمون کردم، خوراکی های آنچنانی نداشت، اما برای هر کدام هر چه که خودش می خواست می خریدم، تا اینکه زنگ خونه خورد و ...
۵۰
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
داداش مجید اومد دنبالم، از همون لحظه ای که دیدم شروع کرد سر به سرم گذاشتن، چون می دونستن وارد شدن به یه محیط جدید و از طرفی دوری از خانواده برام یه ذره ناراحت کننده است، پس همون لحظاتی را که کنارش بودم، سعی می کرد به نوعی منو بخندونه، البته طبق سفارش مامان، اول رفتم دم در مامان را دیدم و مامانم مشتاقانه جلوی در منتظر رسیدن من بود و به محض اینکه ماشین مجید را دید در خونه را از هم باز کرد و دست هاش را از هم گشود، انگار یه اسیر زندونی را میبینه..
یه لحظه از ماشین پیاده شدم و با مامان روبوسی کردم و می خواستم برم توی خونه، مامان که زن کامله ای بود گفت: مامان اینجا همیشه متعلق به خودته، اما تو الان شوهر داری، باید بری خونه ممکنه شوهرت از سر کار اومده باشه، غذایی چیزی براش درست کنی، آخه بیشتر وقتت را توی مدرسه می گذرونی و...
دیدم راست میگه دوباره اومدم سوار ماشین شدم که مادرم رو به مجید گفت: یه لحظه صبر کن تا برگردم و بعد از چند دقیقه در حالیکه قابلمه غذا دستش بود اومد و گفت: امروز خورش فسنجون با پلو گذاشتم چون میدونستم دوست داری سهم تو را نگه داشتم برین با یاسر بخورین...
خیلی خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که خانواده خوبی دارم، اما دلم می گرفت چون تا چند ماهی که مدرسه دایر بود و منم به واسطه اینکه مدرسه کنار خونه بابام بود می تونستم هر روز مادرم را ببینم اما این چند ماه هم تموم میشد، نمی دونستم هر چند روز یک بار می تونم بیام مامان را ببینم ولی دلم خوش بود به قول یاسر که گفته بود هر وقت خواستی برو خونه مامان اینا ببینشون...
مجید حرکت کرد و مامان با تکان دادن دست بدرقه ام کرد و من توی آینه ماشین دیدم که گوشه ی چشمش را با پشت دستش پاک کرد و مشخص بود گریه می کنه، حق هم داشت، آخه خانواده ام به من وابسته بودند و منم همینطور، اما دیگه زندگی ست باید گذروند.
بالاخره بعد از بیست دقیقه ای رسیدیم خونه، خونه مان در کوچک کرم رنگی داشت و جاپارک ماشین نداشت،یعنی خونه های قدیم اکثرا همین شکلی بودن چون مردم تک و توک ماشین داشتند، نبود مثل الان که توی هر خونه یکی دوتا ماشین باشه و ماشین را میبایست توی موچه جلو در خونه پارک کرد.
نگاه کردم توی کوچه خبری از ماشین یاسر نبود، پس همانطور که لبخندی میزدم گفتم: مثل اینکه هنوز یاسر نیومده و بعد ادامه دادم: داداش بیا بریم خونه، من که تنهام، با هم حرف میزنیم.
مجید نیشگونی از گونه سرخ و سفیدم گرفت و گفت: قربونت آبجی جونم، کلی کار دارم، امروز فقط به افتخار تو از کارم زدم تا در معیت شما باشم عروس خاااانم...
می دونستم اصرار فایده ای نداره، تشکری کردم و کیف و قابلمه غذا را برداشتم و پیاده شدم.
کلید را روی در انداختم و همانطور که از مجید خداحافظی می کردم وارد خونه شدم.
خونه مان به این شکل بود که وارد میشدیم از حیاط کوچکی که روش یه باغچه کوچولو با یه درخت انگور و یه خرمالو داشت می گذشتیم و بعد در هال بود
داشتم جلو می یومدم که کفش های یاسر را جلو در دیدم تعجب کردم...
۵۱
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
با تعجب جلو رفتم، اگر یاسر توخونه هست پس ماشینش کجاست؟! و تنها فرضیه ای که به ذهنم رسید این بود که ماشین خراب شده
بر سرعت قدم هام افزودم و همانطور که در هال را باز می کردم گفتم: سلام صابخونه! قرار نبود زودتر از بانوی خونه بیای، کجایی آقا؟!
صدای خسته یاسر از توی تنها اتاق خونه بلند شدکه گفت: سلام، خانم خانوما، مستقیم بیا اتاق که دلم برات یه ذره شده، منم الان رسیدم گفتم بخوابم یه کم...
همانطور که سمت آشپزخونه می رفتم تا قابلمه را بگذارم اونجا گفتم: نه خیر آقا! شما پاشین بیاین که غذا از دهن نیافته...
انگار یاسر گشنه اش بود، چون هنوز من توی آشپزخونه بودم که دیدم مثل جن پیداش شد و گفت: مگه غذا داریم؟! فکر کردم اولین روز مستقر شدنمان را باید گشنه پلو بخوریم...
با اشاره به قابلمه گفتم: اختیار دارید! شما میهمان مادر زن هستید به صرف خورش فسنجون...
یاسر که فسنجون دوست داشت مثل بچه ها دستهاش را بهم مالید و گفت: آخ جون فسنجون! من گشنه ام هست و می خواست سر قابلمه را برداره که گفتم: نه ..نه...نه...بزار من بیام خودم برات سفره عاشقانه و شاعرانه میکشم.
یاسر بوسه ای از گونه ام گرفت و گفت: قربون خانم خوشگل خودم بشم، چشم برو لباسات عوض کن زودی بیا
رفتم سمت اتاق و تازه یاد ماشین افتادم، همانطور که لباس هام در میاوردم با ادبیات ایران باستان گفتم: پس مرکب زیر پایمان چه شد آقا؟! نکند آن را به شوخ چشمی فروختید؟!
یاسر چیزی نگفت و منم فکر کردم صدام را نشنیده، لباس هام را عوض کردم و سریع رفتم بیرون تا دست و روم را بشورم، آخه حموم و دستشویی روی حیاط بود.
تندتر از همیشه دست و روم را شستم و وقتی وارد هال شدم، دیدم یاسر سفره را پهن کرده و حیرون وسط هال ایستاده بود و تا چشمش به من افتاد گفت: نمی دونستم کدوم ظرفا را بیارم
خنده بلندی کردم و گفتم: معلومه نمی دونستی، وقتی سفره به این بزرگی که برا مهمون هست را برای دونفر پهن می کنی، معلومه که نمی دونی چی بیاری و بعد همانطور چشمکی بهش میزدم گفتم: اشکال نداره روز اوله راه میافتی
و بعد داخل آشپزخونه شدم، نفسم را محکم داخل کشیدم، من همیشه از بوی نویی وسایل به هیجان می آمدم و الانم به هر طرف نگاه می کردم وسایل نو و خوشگلی که پسند خودم بود سر ذوقم میاورد.
دوست داشتم اولین غذای توی این خونه را توی سرویس چینی گل سرخ بخورم پس رفتم به طرف کابینتی که چینی ها را توش چیده بودم.
بالاخره بعد از ده دقیقه سفره چیده و دو نفری سر سفره بودیم
برای یاسر غذا کشیدم و بعدم برای خودم کشیدم
یاسر که خیلی گشنه اش بود بدون تعارف شروع کرد به خوردن
عجله ی خوردنش را میدیدم خنده ام می گرفت، همانطور که قاشق را از برنج و خورش نیمه پر کرده و به طرف دهانم میبردم گفتم: نگفتی ماشین کجاست؟ خراب شده؟!
یاسر لقمه دهنش را فرو داد و گفت: نه ماشینم صفره، به این زودیا خراب نمیشه که، رفتم پارکش کردم در خونه مامانم اینا...
یک لحظه هنگ کردم،این چی داشت می گفت؟!
قاشق را گذاشتم توی بشقاب و گفتم: مگه توی کوچه خودمون جا نبود که رفتی گذاشتی اونجا؟!
یاسر همانطور که سرش پایین بود، مثل پسرکی که یک خرابکاری کرده و توش مونده گفت: جا پارک که بود اما مامانم گفته ماشین باید جلو خونه اونا پارک باشه...
تا این حرف را شنیدم احساس بدی بهم دست داد، دوست داشتم بشقاب را با مخلفاتش بکوبم توی سر یاسر اما
۵۲
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
اما چون روز اول زندگی مشترکمون بود نخواستم اعتراضی کنم و اوقاتمون را تلخ کنم ولی کاش همون روز اعتراض کرده بودم.
یاسر مثل پسرکی سربه زیر غذایش را خورد، من که غذا همان اول راه کوفتم شده بود، بشقاب را کنار زدم.
یاسر که داشت با تکه ای نان کف بشقاب را پاک می کرد سری تکان داد و گفت: چرا نخوردی؟! خیلی خوشمزه بود که...
همانطور که آه کوتاهی می کشیدم بشقابم را دادم سمتش و گفتم: دست پخت مامانم معرکه است، بیا سهم منم تو بخور، من اشتها ندارم، یعنی اشتهامکور شد...
یاسر که انگار یا نشنید یا خودش را به نشنیدن زد، بشقاب من را هم جلو کشید و همانطور که دو لپی می خورد گفت: به به! واقعا معرکه است، تو هم خواستی بپزی مثل مامانت درست کن
لجم گرفته بود، سوال مثل بغض گلوگیرم شده بود: چرا ماشین را جلوی خونه مامانت پارک کردی؟!
اما نپرسیدم، از جا بلند شدم سفره را جمع کنم که یاسر هم به کمکم آمد.
می خواستم بشقاب ها را بشورم که دست هاش را دور شونه هام حلقه کرد و گفت: حالا وقت زیاده، بعدا بشورشون...
فکر کردم به خاطر اینکه از مدرسه آمدم وخسته ام اینجور می گه که بریم با هم استراحت کنیم که متوجه شدم داره لباس بیرونی می پوشه و با اشاره به من که خیره نگاهش می کردم گفت: چرا اینجا وایستادی؟!
برو اماده بشو بریم گشتی بزنیم..
زیر لب گفتم: گشت بزنیم؟ آخه چه وقت گشت زدن هست حالا....
اما بازم با اینحال نزدم توی ذوقش، مانتو کرم رنگی را که روی لباس های عروسی برام خریده بود با روسری سفید سر کردم و یه ذره صورتم را یه آرایش ملایم کردم و چادرم را انداختم روی سرم و گفتم بریم...
یاسر که برقی توی چشماش می درخشید، اومد سمتم، یکدفعه منو محکم بغل کرد وهمانطور که می بوسید گفت: قربون خانم خودم بشم، چه خوشگله و حرف گوش کنه و با زدن این حرف هر دو از ساختمان خانه خارج شدیم
۵۳
جلوتر داستان
در بله
https://ble.ir/ravanshenasee_koodak/-1795168029153761105/1767126417241
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
نمی دونستم مقصد یاسر کجاست اما چون گفته بود بریم گشتی بزنیم، خوشحال بودم که اولین گشت دونفرمان را میزنیم.
به سمت کوچه خونه مادرش اینا می رفتیم و من فکر می کردم چون ماشین اونجا پارک هست می خواد بریم از اونجا با ماشین بریم ددر دودور..
همانطور که آرام آرام قدم بر می داشتم گفتم: یاسر...
دستم را توی دستش بهم فشرد وگفت: جان یاسر...چی میگی عزیزم؟!
با من و من گفتم: درسته اوضاع شهرها یه کم بهم ریخته اما تقریبا خوبه، میگن حالا که شاه فرار کرده زودی امام میاد اما این نمیشه دلیلی که ما ماه عسل نریم، مخصوصا که ماشین داریم...
یاسر که انگار غافلگیر شده بود گفت: نه ...نه...توی این اوضاع ماه عسل کجا بریم؟!
من حس کردم این حرف خودش نیست، پس با سماجت گفتم: خواهش! نمی گم منو ببر مشهد یا یه راه دور، بریم تا همین قم، حرم حضرت معصومه...حتما که نباید چند روز طول بکشه، اول صبح بریم،شب برگردیم، آخه دوست دارم یه زیارت به عنوان اولین سفر زندگیمون، بریم، اسمش هم میزاریم ماه عسل...
یاسر لبخندی زد و گفت: باشه...باید یه جمعه باشه که تو مدرسه ات تعطیل باشه...
مثل بچه ها ذوق زده شده بود و گفتم: آاااخ جون، ممنون...ممنون
در همین حین به جلوی خونه مامانش رسیدیم و تا چشمم به ماشین افتاد که جلو خونه پارک بود، انگار داشت به من دهن کجی می کرد و ناخوداگاه گفتم: کوچه ی خودمون به اون گشادی، حتما باید این ماشین را بیاری توی این کوچه تنگ پارک کنی؟! آخه چه کاریه؟
یاسر پشت درخونه مامانش ایستاد و گفت: مامانم حساس شده، میگه ماشین باید جلو خونه ما پارک بشه، خوب مگه من میتونم بگم نه؟! اگر بگم نه، اونموقع ناراحت میشه و سر و صدا میکنه، پس برای اینکه هیچ دعوایی پیش نیاد بهتره بگم باشه و تمام...
از این طرز حرف زدنش لجم گرفته بود و می دونستم کارای حکیمه خانم روی حساب و کتابه،احتمالا چون می خواسته بفهمه ما کجا میریم و میایم این ترفند را زده
یاسر روی زنگ دست گذاشت و من با تعجب گفتم: مگه نمی خواستیم بریم بگردیم؟!
یاسر گفت: اولا سوئیچ ماشین پیش مامانه، دوما من که نگفتم بریم بیرون بگردیم، منظورم این بود که بیایم خونه مامانم...
دندان هام را روی هم فشار دادم و همانطور که به عقب برمی گشتم گفتم: من خسته ام، میخوام برم خونه بخوابم که در همین حین
۵۴
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
در همین لحظه صدای حکیمه خانم از پشت سرم بلند شد که می گفت: واه واه واه، چه اداها، دختری که عروس میشه دیگه خواب و خستگی و این کوفت و زهر مارها را باید بگذاره کنار...
به پشت سرم برگشتم، این از کجا پیداش شد؟! توی دستش یه پاکت بود انگار رفته بود از بقالی چیزی گرفته بود، با خودم گفتم : ای بخشکی شانس، این همین الان می بایست پیداش بشه؟!
سرم را انداختم پایین و گفتم: سلام مامان! حالتون خوبه؟ نه منظورم این بود چون از صبح مدرسه بودم...
حکیمه خانم ابرویی نازک کرد و گفت: اصلا تو چرا باید بری مدرسه؟ درست هم بخونی و تموم کنی چی گیرت میاد؟ چی نصیب پسر من میشه؟! مگه ما درس نخوندیم الان چمون هست هااا؟! عشق شوهر کردن زده به سرت و عروس شدی حالا دندترنرم بشین خونه ات خونه داریت را بکن، غذا را برا شوهرت آماده کن، بچه براش بیار...
حکیمه خانم یک ریز حرف میزد و من هنوز حرف اول را هضم نکرده بودم حرف بعدی میومد، انگار این زن رگباری از طعنه و متلک داشت...
نگاه معناداری به یاسر کردم، یاسر دست پاچه شد و گفت: مامان این حرفا چیه؟! ما هنوز تازه ازدواج کردیم کو تا بچه؟! بعدم همون اول خواستگاری ملیحه رفتیم، گفتن که اجازه بدیم این چند ماه هم درسش را بخونه و ...
حکیمه خانم نگذاشت جمله یاسر تموم بشه پرید وسط حرفش و گفت: چی شده؟! چی زیر گوشت خونده؟! میبینم زبون باز کردی!!
یاسر بدون اینکه حرفی بزنه سرش را انداخت پایین و مادرش که اونو خوب می شناخت ادامه داد: حالا خوب کردی حرفم را زمین نزدی و زنت را برداشتی آوردی، آخه چه معنی داره عروس یک خانواده باشی و توی خونه ی خودت تنها بنشینی
۵۵
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۶
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
حرفهای حکیمه خانم همه مثل گدازه های آتشی بودند که بر جانم می نشست اما این آخریش دیگه آتشم داد، یعنی پیشنهاد گردش که یاسر داده بود در پی امر مادرش بود.
من باید تکلیفم را همین امروز روشن می کردم، ملیحه ای که همه جا زبان می ریخت و اظهار نظر می کرد اینجا نمی بایست ساکت بنشینه
حکیمه خانم در خونه را باز کرد وارد خونه شد پشت سرش یاسر دست منو گرفت که با هم وارد بشیم، اینقدر اعصابم خورد بود که دستم را از دستش بیرون کشیدم، اصلا الان حوصله عشق و عاشقیش را نداشتم.
وارد خونه شدیم، هنوز چادرم را درنیاورده بودم که اورت دادن حکیمه خانم شروع شد: کلی برای عروسی خونه مون بهم ریخته، بیچاره دخترام که یکسره به کار بودن، سمیرا هم تازه از مدرسه اومده، حالا خودتون دوتا هم کمک بدین اینجا راست ریست بشه و بعد رو کرد به من و ادامه داد: من که نباید بهت بگم چکار کن، دیگه باید بدونی خونه ی اولت اینه، یعنی صبح زود که از خواب پا میشی بایدددد بیای اینجا و آخرشب برای خواب بری خونه ای که کرایه کردین و بعد نگاهی به من کرد و همانطور اوف اوف می کرد با اشاره به آشپزخونه، محل کار منو تعیین کرد.
خدای من! این چی داشت میگفت؟! یعنی خونه خودم فقط حکم خوابگاه داره و من با ازدواجم شدم خدمتکار تمام وقت خانواده حکیمه خانم؟!
نگاهی به یاسر کردم، یاسر که انگار نه انگار حرف جدیدی شنیده باشه گرم گفتگو با سمیرا بود که حالا اومده بود توی هال تا ببینه چه خبره ...
نمی دونستم چی بگم و چه کار کنم، اما با خودم فکر می کردم حالا این یه چیزی میگه مگه میشه من خونه زندگیم را بپیچمدو یک سره بیام اینجا بشینم ور دل حکیمه خانم؟! اصلا یک روز دوروز این کار کردم مطمئنا خیلی زود خود یاسر خسته میشه از این وضعیت، رفتم به طرف آشپزخونه...
۵۶
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۷
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
اون طوری که حکیمه خانم ادعا می کرد اصلا خونه اش برای عروسی ما بهم نریخته بود، خوب وقتی عروسی اینجا نبود چرا باید خونه بهم بریزه ولی رفتم توی آشپزخونه با یه کپه ظرف نشسته که روی هم تلنبار شده بود مواجه شدم، زیر لب گفتم: پس منظور حکیمه خانم از بهم ریختگی این ظرفهای نشسته شان هست که انگار چند هفته هی خوردن و روی هم ریختن...
حکیمه خانم که صدایی از آشپزخونه نشنیده بود، همونطور که غر میزد داخل آشپزخونه شد و گفت: واه واه واه، هنوز که اینجا وایستادی منو نگاه می کنی،خوب دست به کار بشو دیگه، نمی بینی چقدر ظرف هست؟!
نفس کوتاهی کشیدم و گفتم: باشه من میشورم، اما اینا برای عروسی ما نیست که، همچی گفتین به خاطر عروسی ما خونه تان بهم ریخته که فکر کردم آشپزی عروسی را اینجا انجام دادن و دیگ های غذا را آوردن، بعدم اینهمه ظرف را که من تنها نمی تونم بشورم، به سمیرا بگین بیاد، من میشورم اون آب بکشه، اگر اون از مدرسه اومده خسته است، منم از مدرسه اومدم خسته ام....
حکیمه خانم که انگار لجش گرفته بود جوابگوییش را کردم یکدفعه مثل همین پیرزن های جادوگر کتاب های قصه، چشمهاش را از حدقه درآورد و از ته سرش فریاد زد: جوابگویی منو میکنی دختره ی چشم سفید؟! سمیرا بیاد...تو هم مدرسه بودی؟! تو خیلی غلط کردی با وجود اینکه مدرسه میرفتی عشق شوهر کردن به سرت زد، یا شوهر یا مدرسه!! حالا هم لطف کردم اجازه دادم درست را تموم کنی اومدی جوابگوی منو میکنی و دم دراوردی برام؟! آهای یاسر، ای پسره ی بی عرضه بیا اینجا ببین بیا ببین چه زنی گرفتی، خاک بر سرت با این انتخابت، خاک بر سرت که به حرف من گوش ندادی وگرنه الان خوشبخت بودی...
حکیمه خانم با هر حرفش یه شوک جدید بهم وارد می کرد، اصلا مهلت نمیداد، مثل کولی ها شروع به کولی بازی کرد، منم که تا به حال توی این محیط ها قرار نگرفته بودم و اولین بار بود یک نفر همچی برخوردی باهام می کرد، ناخواسته شروع کردم بی صدا گریه کردن، یعنی اشک ها خودشون تند تند می ریخت، دست من نبود
بعد از چند دقیقه سمیرا و یاسر وارد آشپزخونه شدند، یاسر نگاهی به مادرش کرد که هنوز داشت جیغ جیغ می کرد و نگاهی به من کرد، یه لحظه حس کردم از دست مادرش عصبی شده و الانه یه چیزی بگه، سمیرا هم با نگاهش انگار به حال من رحم می کرد، چون هر چی بود مادر خودش را بهتر از من میشناخت .
یاسر چیزی نگفت و متوجه شد حکیمه خانم سر ظرف شستن این بساط را راه انداخته همانطور چهره اش از عصبانیت قرمز شده بود به حکیمه و سمیرا اشاره کرد گفت: شما برین بیرون، من خودم حلش می کنم...
۵۷