eitaa logo
🌹داستان های جذاب و واقعی🌹۲ 🌹
1.4هزار دنبال‌کننده
44 عکس
13 ویدیو
0 فایل
دست نوشته های خانم طاهره سادات حسینی کپی بدون اسم نویسنده ممنوع اسم نویسنده حتما زیر پارتها قید شود نویسنده @T_hosynee https://eitaa.com/joinchat/797115127C92e875f746 لینک کانال اول رمان های واقعی https://eitaa.com/joinchat/848625697C920431b97d
مشاهده در ایتا
دانلود
داداش مجید اومد دنبالم، از همون لحظه ای که دیدم شروع کرد سر به سرم گذاشتن، چون می دونستن وارد شدن به یه محیط جدید و از طرفی دوری از خانواده برام یه ذره ناراحت کننده است، پس همون لحظاتی را که کنارش بودم، سعی می کرد به نوعی منو بخندونه، البته طبق سفارش مامان، اول رفتم دم در مامان را دیدم و مامانم مشتاقانه جلوی در منتظر رسیدن من بود و به محض اینکه ماشین مجید را دید در خونه را از هم باز کرد و دست هاش را از هم گشود، انگار یه اسیر زندونی را میبینه.. یه لحظه از ماشین پیاده شدم و با مامان روبوسی کردم و می خواستم برم توی خونه، مامان که زن کامله ای بود گفت: مامان اینجا همیشه متعلق به خودته، اما تو الان شوهر داری، باید بری خونه ممکنه شوهرت از سر کار اومده باشه، غذایی چیزی براش درست کنی، آخه بیشتر وقتت را توی مدرسه می گذرونی و... دیدم راست میگه دوباره اومدم سوار ماشین شدم که مادرم رو به مجید گفت: یه لحظه صبر کن تا برگردم و بعد از چند دقیقه در حالیکه قابلمه غذا دستش بود اومد و گفت: امروز خورش فسنجون با پلو گذاشتم چون میدونستم دوست داری سهم تو را نگه داشتم برین با یاسر بخورین... خیلی خوشحال شدم و خدا را شکر کردم که خانواده خوبی دارم، اما دلم می گرفت چون تا چند ماهی که مدرسه دایر بود و منم به واسطه اینکه مدرسه کنار خونه بابام بود می تونستم هر روز مادرم را ببینم اما این چند ماه هم تموم میشد، نمی دونستم هر چند روز یک بار می تونم بیام مامان را ببینم ولی دلم خوش بود به قول یاسر که گفته بود هر وقت خواستی برو خونه مامان اینا ببینشون... مجید حرکت کرد و مامان با تکان دادن دست بدرقه ام کرد و من توی آینه ماشین دیدم که گوشه ی چشمش را با پشت دستش پاک کرد و مشخص بود گریه می کنه، حق هم داشت، آخه خانواده ام به من وابسته بودند و منم همینطور، اما دیگه زندگی ست باید گذروند. بالاخره بعد از بیست دقیقه ای رسیدیم خونه، خونه مان در کوچک کرم رنگی داشت و جاپارک ماشین نداشت،یعنی خونه های قدیم اکثرا همین شکلی بودن چون مردم تک و توک ماشین داشتند، نبود مثل الان که توی هر خونه یکی دوتا ماشین باشه و ماشین را میبایست توی موچه جلو در خونه پارک کرد. نگاه کردم توی کوچه خبری از ماشین یاسر نبود، پس همانطور که لبخندی میزدم گفتم: مثل اینکه هنوز یاسر نیومده و بعد ادامه دادم: داداش بیا بریم خونه، من که تنهام، با هم حرف میزنیم. مجید نیشگونی از گونه سرخ و سفیدم گرفت و گفت: قربونت آبجی جونم، کلی کار دارم، امروز فقط به افتخار تو از کارم زدم تا در معیت شما باشم عروس خاااانم... می دونستم اصرار فایده ای نداره، تشکری کردم و کیف و قابلمه غذا را برداشتم و پیاده شدم. کلید را روی در انداختم و همانطور که از مجید خداحافظی می کردم وارد خونه شدم. خونه مان به این شکل بود که وارد میشدیم از حیاط کوچکی که روش یه باغچه کوچولو با یه درخت انگور و یه خرمالو داشت می گذشتیم و بعد در هال بود داشتم جلو می یومدم که کفش های یاسر را جلو در دیدم تعجب کردم... ۵۱
با تعجب جلو رفتم، اگر یاسر توخونه هست پس ماشینش کجاست؟! و تنها فرضیه ای که به ذهنم رسید این بود که ماشین خراب شده بر سرعت قدم هام افزودم و همانطور که در هال را باز می کردم گفتم: سلام صابخونه! قرار نبود زودتر از بانوی خونه بیای، کجایی آقا؟! صدای خسته یاسر از توی تنها اتاق خونه بلند شدکه گفت: سلام، خانم خانوما، مستقیم بیا اتاق که دلم برات یه ذره شده، منم الان رسیدم گفتم بخوابم یه کم... همانطور که سمت آشپزخونه می رفتم تا قابلمه را بگذارم اونجا گفتم: نه خیر آقا! شما پاشین بیاین که غذا از دهن نیافته... انگار یاسر گشنه اش بود، چون هنوز من توی آشپزخونه بودم که دیدم مثل جن پیداش شد و گفت: مگه غذا داریم؟! فکر کردم اولین روز مستقر شدنمان را باید گشنه پلو بخوریم... با اشاره به قابلمه گفتم: اختیار دارید! شما میهمان مادر زن هستید به صرف خورش فسنجون... یاسر که فسنجون دوست داشت مثل بچه ها دستهاش را بهم مالید و گفت: آخ جون فسنجون! من گشنه ام هست و می خواست سر قابلمه را برداره که گفتم: نه ..نه...نه...بزار من بیام خودم برات سفره عاشقانه و شاعرانه میکشم. یاسر بوسه ای از گونه ام گرفت و گفت: قربون خانم خوشگل خودم بشم، چشم برو لباسات عوض کن زودی بیا رفتم سمت اتاق و تازه یاد ماشین افتادم، همانطور که لباس هام در میاوردم با ادبیات ایران باستان گفتم: پس مرکب زیر پایمان چه شد آقا؟! نکند آن را به شوخ چشمی فروختید؟! یاسر چیزی نگفت و منم فکر کردم صدام را نشنیده، لباس هام را عوض کردم و سریع رفتم بیرون تا دست و روم را بشورم، آخه حموم و دستشویی روی حیاط بود. تندتر از همیشه دست و روم را شستم و وقتی وارد هال شدم، دیدم یاسر سفره را پهن کرده و حیرون وسط هال ایستاده بود و تا چشمش به من افتاد گفت: نمی دونستم کدوم ظرفا را بیارم خنده بلندی کردم و گفتم: معلومه نمی دونستی، وقتی سفره به این بزرگی که برا مهمون هست را برای دونفر پهن می کنی، معلومه که نمی دونی چی بیاری و بعد همانطور چشمکی بهش میزدم گفتم: اشکال نداره روز اوله راه میافتی و بعد داخل آشپزخونه شدم، نفسم را محکم داخل کشیدم، من همیشه از بوی نویی وسایل به هیجان می آمدم و الانم به هر طرف نگاه می کردم وسایل نو و خوشگلی که پسند خودم بود سر ذوقم میاورد. دوست داشتم اولین غذای توی این خونه را توی سرویس چینی گل سرخ بخورم پس رفتم به طرف کابینتی که چینی ها را توش چیده بودم. بالاخره بعد از ده دقیقه سفره چیده و دو نفری سر سفره بودیم برای یاسر غذا کشیدم و بعدم برای خودم کشیدم یاسر که خیلی گشنه اش بود بدون تعارف شروع کرد به خوردن عجله ی خوردنش را میدیدم خنده ام می گرفت، همانطور که قاشق را از برنج و خورش نیمه پر کرده و به طرف دهانم میبردم گفتم: نگفتی ماشین کجاست؟ خراب شده؟! یاسر لقمه دهنش را فرو داد و گفت: نه ماشینم صفره، به این زودیا خراب نمیشه که، رفتم پارکش کردم در خونه مامانم اینا... یک لحظه هنگ کردم،این چی داشت می گفت؟! قاشق را گذاشتم توی بشقاب و گفتم: مگه توی کوچه خودمون جا نبود که رفتی گذاشتی اونجا؟! یاسر همانطور که سرش پایین بود، مثل پسرکی که یک خرابکاری کرده و توش مونده گفت: جا پارک که بود اما مامانم گفته ماشین باید جلو خونه اونا پارک باشه... تا این حرف را شنیدم احساس بدی بهم دست داد، دوست داشتم بشقاب را با مخلفاتش بکوبم توی سر یاسر اما ۵۲
اما چون روز اول زندگی مشترکمون بود نخواستم اعتراضی کنم و اوقاتمون را تلخ کنم ولی کاش همون روز اعتراض کرده بودم. یاسر مثل پسرکی سربه زیر غذایش را خورد، من که غذا همان اول راه کوفتم شده بود، بشقاب را کنار زدم. یاسر که داشت با تکه ای نان کف بشقاب را پاک می کرد سری تکان داد و گفت: چرا نخوردی؟! خیلی خوشمزه بود که... همانطور که آه کوتاهی می کشیدم بشقابم را دادم سمتش و گفتم: دست پخت مامانم معرکه است، بیا سهم منم تو بخور، من اشتها ندارم، یعنی اشتهام‌کور شد... یاسر که انگار یا نشنید یا خودش را به نشنیدن زد، بشقاب من را هم جلو کشید و همانطور که دو لپی می خورد گفت: به به! واقعا معرکه است، تو هم خواستی بپزی مثل مامانت درست کن لجم گرفته بود، سوال مثل بغض گلوگیرم شده بود: چرا ماشین را جلوی خونه مامانت پارک کردی؟! اما نپرسیدم، از جا بلند شدم سفره را جمع کنم که یاسر هم به کمکم آمد. می خواستم بشقاب ها را بشورم که دست هاش را دور شونه هام حلقه کرد و گفت: حالا وقت زیاده، بعدا بشورشون... فکر کردم به خاطر اینکه از مدرسه آمدم و‌خسته ام اینجور می گه که بریم با هم استراحت کنیم که متوجه شدم داره لباس بیرونی می پوشه و با اشاره به من که خیره نگاهش می کردم گفت: چرا اینجا وایستادی؟! برو اماده بشو بریم گشتی بزنیم.. زیر لب گفتم: گشت بزنیم؟ آخه چه وقت گشت زدن هست حالا.... اما بازم با اینحال نزدم توی ذوقش، مانتو کرم رنگی را که روی لباس های عروسی برام خریده بود با روسری سفید سر کردم و یه ذره صورتم را یه آرایش ملایم کردم و چادرم را انداختم روی سرم و گفتم بریم... یاسر که برقی توی چشماش می درخشید، اومد سمتم، یکدفعه منو محکم بغل کرد وهمانطور که می بوسید گفت: قربون خانم خودم بشم، چه خوشگله و حرف گوش کنه و با زدن این حرف هر دو از ساختمان خانه خارج شدیم ۵۳ جلوتر داستان در بله https://ble.ir/ravanshenasee_koodak/-1795168029153761105/1767126417241
نمی دونستم مقصد یاسر کجاست اما چون گفته بود بریم گشتی بزنیم، خوشحال بودم که اولین گشت دونفرمان را میزنیم. به سمت کوچه خونه مادرش اینا می رفتیم و من فکر می کردم چون ماشین اونجا پارک هست می خواد بریم از اونجا با ماشین بریم ددر دودور.. همانطور که آرام آرام قدم بر می داشتم گفتم: یاسر... دستم را توی دستش بهم فشرد و‌گفت: جان یاسر...چی میگی عزیزم؟! با من و من گفتم: درسته اوضاع شهرها یه کم بهم ریخته اما تقریبا خوبه، میگن حالا که شاه فرار کرده زودی امام میاد اما این نمیشه دلیلی که ما ماه عسل نریم، مخصوصا که ماشین داریم... یاسر که انگار غافلگیر شده بود گفت: نه ...نه...توی این اوضاع ماه عسل کجا بریم؟! من حس کردم این حرف خودش نیست، پس با سماجت گفتم: خواهش! نمی گم منو ببر مشهد یا یه راه دور، بریم تا همین قم، حرم حضرت معصومه...حتما که نباید چند روز طول بکشه، اول صبح بریم،شب برگردیم، آخه دوست دارم یه زیارت به عنوان اولین سفر زندگیمون، بریم، اسمش هم میزاریم ماه عسل... یاسر لبخندی زد و گفت: باشه...باید یه جمعه باشه که تو مدرسه ات تعطیل باشه... مثل بچه ها ذوق زده شده بود و گفتم: آاااخ جون، ممنون...ممنون در همین حین به جلوی خونه مامانش رسیدیم و تا چشمم به ماشین افتاد که جلو خونه پارک بود، انگار داشت به من دهن کجی می کرد و ناخوداگاه گفتم: کوچه ی خودمون به اون گشادی، حتما باید این ماشین را بیاری توی این کوچه تنگ پارک کنی؟! آخه چه کاریه؟ یاسر پشت درخونه مامانش ایستاد و گفت: مامانم حساس شده، میگه ماشین باید جلو خونه ما پارک بشه، خوب مگه من میتونم بگم نه؟! اگر بگم نه، اونموقع ناراحت میشه و سر و صدا میکنه، پس برای اینکه هیچ دعوایی پیش نیاد بهتره بگم باشه و تمام... از این طرز حرف زدنش لجم گرفته بود و می دونستم کارای حکیمه خانم روی حساب و کتابه،احتمالا چون می خواسته بفهمه ما کجا میریم و میایم این ترفند را زده یاسر روی زنگ دست گذاشت و من با تعجب گفتم: مگه نمی خواستیم بریم بگردیم؟! یاسر گفت: اولا سوئیچ ماشین پیش مامانه، دوما من که نگفتم بریم بیرون بگردیم، منظورم این بود که بیایم خونه مامانم... دندان هام را روی هم فشار دادم و همانطور که به عقب برمی گشتم گفتم: من خسته ام، میخوام برم خونه بخوابم که در همین حین ۵۴
در همین لحظه صدای حکیمه خانم از پشت سرم بلند شد که می گفت: واه واه واه، چه اداها، دختری که عروس میشه دیگه خواب و خستگی و این کوفت و زهر مارها را باید بگذاره کنار... به پشت سرم برگشتم، این از کجا پیداش شد؟! توی دستش یه پاکت بود انگار رفته بود از بقالی چیزی گرفته بود، با خودم گفتم : ای بخشکی شانس، این همین الان می بایست پیداش بشه؟! سرم را انداختم پایین و گفتم: سلام مامان! حالتون خوبه؟ نه منظورم این بود چون از صبح مدرسه بودم... حکیمه خانم ابرویی نازک کرد و گفت: اصلا تو چرا باید بری مدرسه؟ درست هم بخونی و تموم کنی چی گیرت میاد؟ چی نصیب پسر من میشه؟! مگه ما درس نخوندیم الان چمون هست هااا؟! عشق شوهر کردن زده به سرت و عروس شدی حالا دندترنرم بشین خونه ات خونه داریت را بکن، غذا را برا شوهرت آماده کن، بچه براش بیار... حکیمه خانم یک ریز حرف میزد و من هنوز حرف اول را هضم نکرده بودم حرف بعدی میومد، انگار این زن رگباری از طعنه و متلک داشت... نگاه معناداری به یاسر کردم، یاسر دست پاچه شد و گفت: مامان این حرفا چیه؟! ما هنوز تازه ازدواج کردیم کو تا بچه؟! بعدم همون اول خواستگاری ملیحه رفتیم، گفتن که اجازه بدیم این چند ماه هم درسش را بخونه و ... حکیمه خانم نگذاشت جمله یاسر تموم بشه پرید وسط حرفش و گفت: چی شده؟! چی زیر گوشت خونده؟! میبینم زبون باز کردی!! یاسر بدون اینکه حرفی بزنه سرش را انداخت پایین و مادرش که اونو خوب می شناخت ادامه داد: حالا خوب کردی حرفم را زمین نزدی و زنت را برداشتی آوردی، آخه چه معنی داره عروس یک خانواده باشی و توی خونه ی خودت تنها بنشینی ۵۵
حرفهای حکیمه خانم همه مثل گدازه های آتشی بودند که بر جانم می نشست اما این آخریش دیگه آتشم داد، یعنی پیشنهاد گردش که یاسر داده بود در پی امر مادرش بود. من باید تکلیفم را همین امروز روشن می کردم، ملیحه ای که همه جا زبان می ریخت و اظهار نظر می کرد اینجا نمی بایست ساکت بنشینه حکیمه خانم در خونه را باز کرد وارد خونه شد پشت سرش یاسر دست منو گرفت که با هم وارد بشیم، اینقدر اعصابم خورد بود که دستم را از دستش بیرون کشیدم، اصلا الان حوصله عشق و عاشقیش را نداشتم. وارد خونه شدیم، هنوز چادرم را درنیاورده بودم که اورت دادن حکیمه خانم شروع شد: کلی برای عروسی خونه مون بهم ریخته، بیچاره دخترام که یکسره به کار بودن، سمیرا هم تازه از مدرسه اومده، حالا خودتون دوتا هم کمک بدین اینجا راست ریست بشه و بعد رو کرد به من و ادامه داد: من که نباید بهت بگم چکار کن، دیگه باید بدونی خونه ی اولت اینه، یعنی صبح زود که از خواب پا میشی بایدددد بیای اینجا و آخرشب برای خواب بری خونه ای که کرایه کردین و بعد نگاهی به من کرد و همانطور اوف اوف می کرد با اشاره به آشپزخونه، محل کار منو تعیین کرد. خدای من! این چی داشت میگفت؟! یعنی خونه خودم فقط حکم خوابگاه داره و من با ازدواجم شدم خدمتکار تمام وقت خانواده حکیمه خانم؟! نگاهی به یاسر کردم، یاسر که انگار نه انگار حرف جدیدی شنیده باشه گرم گفتگو با سمیرا بود که حالا اومده بود توی هال تا ببینه چه خبره ... نمی دونستم چی بگم و چه کار کنم، اما با خودم فکر می کردم حالا این یه چیزی میگه مگه میشه من خونه زندگیم را بپیچمدو یک سره بیام اینجا بشینم ور دل حکیمه خانم؟! اصلا یک روز دوروز این کار کردم مطمئنا خیلی زود خود یاسر خسته میشه از این وضعیت، رفتم به طرف آشپزخونه... ۵۶
اون طوری که حکیمه خانم ادعا می کرد اصلا خونه اش برای عروسی ما بهم نریخته بود، خوب وقتی عروسی اینجا نبود چرا باید خونه بهم بریزه ولی رفتم توی آشپزخونه با یه کپه ظرف نشسته که روی هم تلنبار شده بود مواجه شدم، زیر لب گفتم: پس منظور حکیمه خانم از بهم ریختگی این ظرفهای نشسته شان هست که انگار چند هفته هی خوردن و روی هم ریختن... حکیمه خانم که صدایی از آشپزخونه نشنیده بود، همونطور که غر میزد داخل آشپزخونه شد و گفت: واه واه واه، هنوز که اینجا وایستادی منو نگاه می کنی،خوب دست به کار بشو دیگه، نمی بینی چقدر ظرف هست؟! نفس کوتاهی کشیدم و گفتم: باشه من میشورم، اما اینا برای عروسی ما نیست که، همچی گفتین به خاطر عروسی ما خونه تان بهم ریخته که فکر کردم آشپزی عروسی را اینجا انجام دادن و دیگ های غذا را آوردن، بعدم اینهمه ظرف را که من تنها نمی تونم بشورم، به سمیرا بگین بیاد، من میشورم اون آب بکشه، اگر اون از مدرسه اومده خسته است، منم از مدرسه اومدم خسته ام.... حکیمه خانم که انگار لجش گرفته بود جوابگوییش را کردم یکدفعه مثل همین پیرزن های جادوگر کتاب های قصه، چشمهاش را از حدقه درآورد و از ته سرش فریاد زد: جوابگویی منو میکنی دختره ی چشم سفید؟! سمیرا بیاد...تو هم مدرسه بودی؟! تو خیلی غلط کردی با وجود اینکه مدرسه میرفتی عشق شوهر کردن به سرت زد، یا شوهر یا مدرسه!! حالا هم لطف کردم اجازه دادم درست را تموم کنی اومدی جوابگوی منو میکنی و دم دراوردی برام؟! آهای یاسر، ای پسره ی بی عرضه بیا اینجا ببین بیا ببین چه زنی گرفتی، خاک بر سرت با این انتخابت، خاک بر سرت که به حرف من گوش ندادی وگرنه الان خوشبخت بودی... حکیمه خانم با هر حرفش یه شوک جدید بهم وارد می کرد، اصلا مهلت نمیداد، مثل کولی ها شروع به کولی بازی کرد، منم که تا به حال توی این محیط ها قرار نگرفته بودم و اولین بار بود یک نفر همچی برخوردی باهام می کرد، ناخواسته شروع کردم بی صدا گریه کردن، یعنی اشک ها خودشون تند تند می ریخت، دست من نبود بعد از چند دقیقه سمیرا و یاسر وارد آشپزخونه شدند، یاسر نگاهی به مادرش کرد که هنوز داشت جیغ جیغ می کرد و نگاهی به من کرد، یه لحظه حس کردم از دست مادرش عصبی شده و الانه یه چیزی بگه، سمیرا هم با نگاهش انگار به حال من رحم می کرد، چون هر چی بود مادر خودش را بهتر از من میشناخت . یاسر چیزی نگفت و متوجه شد حکیمه خانم سر ظرف شستن این بساط را راه انداخته همانطور چهره اش از عصبانیت قرمز شده بود به حکیمه و سمیرا اشاره کرد گفت: شما برین بیرون، من خودم حلش می کنم... ۵۷
با تعجب به حرکات یاسر چشم دوخته بودم، این چی داشت می گفت؟! چه جوری حلش می کرد؟! حکیمه خانم با اوف اوف بیرون رفت و پشت سرش هم سمیرا که انگار هنوز توی عالم خواب بود بیرون رفت، با بیرون رفتن اونا یاسر اومد طرفم و همانطور که منو توی آغوشش می گرفت گفت: گریه نکن عزیزم، اشک هات منو دیوونه می کنه، تو که میدونی بند دلم به دلت بسته است با من اینکار را نکن و شروع به بوسیدنم کرد منم که نوجوان و سرشار از احساسات، با این حرکت یاسر انگار تمام وقایع تلخ را از یاد بردم و لبخند کمرنگی زدم. یاسر خوشحال با دستهاش صورت منو قاب کرد و گفت: الهی قربون این خنده هات بشم خانومم، همیشه بخند من خودم نوکرتم و بعد آستین لباسش را بالا زد و گفت: تو کنار من باش، برام شیرین زبونی کن و من ظرفها را میشورم. دیگه من هم مانتو را درآوردم و یاسر ظرف می شست و من آب می کشیدم و با هم میگفتیم و می خندیدیم که یکهو حکیمه خانم اومد توی آشپزخونه و تا دید یاسر داره ظرف می شوره گفت: واخ واخ این چه وضعشه، اینطوری حلش می کردی؟! یاسر باز هم سکوت کرد و من فکر می کردم از دید حکیمه خانم، یاسر می بایست یک دل سیر منو بزنه تا اون راضی بشه خلاصه از اون روز دیگه روند زندگی من این شد، یعنی یک جور قانون نانوشته بود، من میرفتم مدرسه و یاسر میومد دنبالم مستقیم میرفتیم خونه مادرش نهار و شام اونجا بودیم، خرج از یاسر و پخت و پز از من، انگار خونه من بود و حکیمه خانم و سمیرا هم مهمان همیشگی خانه ام، فقط وقت خواب تا خواب می رفتیم خونه خودمون،درست همانطور که حکیمه خانم می خواست و منم چیزی نمی تونستم بگم، چون مدام محبت ها و ابراز عشق یاسر میومد جلوی چشمهام و با خودم می گفتم: بالاخره این روزها هم‌تموم میشه مهم اینه همسرم منو دوست داره اما نمی دونستم سخت در اشتباهم و باید از همون اول خونه زندگیم را جدا کنم و ابهت و مدیریت خودم را نشون بدم ۵۸
یک هفته بعد از عروسی ما اوضاع مملکت بهم ریخت دیگه بوی امام و انقلاب توی کوچه پس کوچه های شهر پیچیده بود، برای همین مدرسه ها تق و لق شده بود، یه شب که کلاس های درس فردا کنسل شده بود به یاسر گفتم: یاسر جان! خودمون که ماشین داریم، کار تو هم طوری هست که مرخصیت دست خودته، پس بریم یه جا ماه عسل... یاسر نگاه مهربانی بهم کرد و گفت: باشه عزیزم، من حرفی ندارم، فقط همانطور میبینی من شغلم آزاده توی ساختمان سازی فعالیت می کنم، به قول معروف اگر دستم به کار باشه، دهنمون هم به کاره، یعنی تا سرکار نرم پولی درنمیارم، پس سفر بلند مدت نمی تونیم بریم.. با هیجان گفتم: باشه نمی خواد بریم مشهد یا جای دیگه و راه دور، اونجا را بعدا میریم برای ماه عسل بریم همین قم، حرم حضرت معصومه یه زیارت می کنیم و برمی گردیم، هم فال هست و هم تماشا... یاسر ویشگونی از لپم گرفت و گفت: چشم خانمم... قرار شد فردا یاسر بره سرکار و روز بعد با هم بریم قم به عنوان ماه عسل.. روز بعد که رفتم خونه حکیمه خانم چیزی از موضوع نگفتم، وقت نهار که یاسر اومد سر سفره ی نهار به مادرش گفت: دیگه فردا از دست ما راحت میشین، می خوایم با ملیحه یه توک پا بریم زیارت و برگردیم حکیمه خانم که انگار جا خورده بود گفت: چی؟! زیارت؟! کجا؟! یاسر گفت: راه دوری نمیریم، قم میریم.. حکیمه خانم گفت: واه، توی این اوضاع بهم ریخته ی مملکت احتیاج نیست هوس قم رفتن به سرتون بزنه، خواستین زیارت برین، امامزاده صالح برین، زیارت زیارته چه فرقی می کنه این حرف حکیمه خانم یعنی اینکه اجازه سفر ماه عسل کوتاه هم برای ما صادر نشد. یاسر بی آنکه نگاهی به من کنه سرش را انداخت پایین و چیزی نگفت و خودش را سرگرم خوردن کرد و من که میدونستم دیگه سفر بی سفر، تمام اشتهام یکدفعه کور شد، بشقاب پر از غذا را زدم کنار و از جا بلند شدم. یاسر نگاه به من کرد و اشاره کرد غذام را بخورم که حکیمه خانم گفت: خوب حتما سیر هست، کارش نشو، آدم گشنه سنگ هم می خوره.. صبح روز بعد باز هم مدرسه ها کنسل شده بود، از خواب بیدار شدم، میدونستم که الان باید برم خونه حکیمه خانم حاضریم را بزنم که متوجه شدم... ۵۹
نگاه کردم کنارم دیدم یاسر نیست، از جا بلند شدم، نگاهم به ساعت روی دیوار افتاد و جالباسی کنارش، لباس های بیرونی یاسر نبود و این به اون معنا بود که یاسر از خونه بیرون رفته، البته حق هم داشت چون ساعت نشان میداد من خواب افتادم. کش و قوسی به خودم دادم و شروع به تا کردن پتو کردم، جاخواب ها را جمع کردم و داخل کمد دیواری که داخل دیوار درآورده بودن گذاشتم. وارد هال شدم و می خواستم برم روی حیاط و آبی به دست و روم بزنم و صبحانه بخورم برم خونه حکیمه خانم که صدای تلیک باز شدن در به گوشم رسید. روی حیاط اومدم و متوجه شدم صدای ماشین یاسر می آید، البته یاسر هم پشت در نیمه باز بود انگار داشت با کسی صحبت می کرد. سریع خودم را جلوی در رسوندم و همزمان قامت یاسر توی چهارچوب در ظاهر شد و رخ به رخ شدیم. من سلام کردم و یاسر با لبخند جوابم را داد و گفت: سلام خانومم، اومدم بهت بگم امروز احتیاج نیست بری خونه مادرم... با تعجب گفتم: چرا؟! چیزی شده؟! قبل از اینکه یاسر چیزی بگه صدای حکیمه خانم را از بیرون شنیدم که داشت داد میزد: زود بیا دیگه دیر شد.. سرم را بیرون دادم و حکیمه خانم را دیدم که جلوی ماشین نشسته بود. با حالت سؤالی به یاسر چشم دوختم یاسر با من و من گفت: یه مشکلی برای یکی از اقواممون پیش اومده، خانمش از مادرم خواهش کرده که بیاد پادرمیونی کنه، این شد که مجبورم امروز مادرم را برسونم‌... من که غافلگیر شده بودم گفتم: حالا کجا باید ببریش؟ یاسر که انگار دوست نداشت بگه اما در مقابل سوال من نمی خواست دروغ هم بگه گفت: راه..راه دوری نیست، میریم تا قم و برمی گردیم... تا این حرف را زد انگار تشت آب سردی روی سرم ریخته باشند، بغضی به گلوم چنگ میزد، اما به روی خودم نیاوردم و همانطور که سرم پایین بود و در را می بستم گفتم: ان شاالله به سلامتی و با گفتن این حرف در را بستم و بدو خودم را به ساختمان رسوندم کلی گریه کردم و از شانس خودم نالیدم، اینم شد سفر ماه عسل ما که نصیب حکیمه خانم شد، حتی به من تعارف هم نکردن همراهشون برم. انگار همه چی را توی زندگی من حکیمه خانم می بایست تعیین کنه و یاسر یه مترسکی بیشتر نبود روزها می گذشت و من به این امید بودم که با تموم شدن درس و مدرسه اوضاع زندگی منم تغییر کنه اما... ۶۰
حال و هوای شهر و کشور دگرگون شده بود و همزمان با اولین ماه های تأهل من، انقلاب هم به پیروزی رسید، همه خوشحال و شاد بودند و من هم جزئی از این شادی را در دلم حس می کردم. تقریبا اجازه داشتم هفته ای یک بار به خانه ی پدرم بروم، یک روز که از دست رئیس بازی های حکیمه خانم خسته شده بودم، پیش مادرم سفره ی دلم را باز کردم و گفتم که مجبورم بعد از مدرسه به خانه حکیمه خانم بروم و هر چه که اتفاق افتاده بود گفتم، مادرم خیلی ناراحت شد، آهی کشید و گفت: ملیحه جان! صبر کن، هر چه زمان بگذرد، اوضاع بهتر خواهد شد، دو روز دیگه که بچه دار شدی، سرت شلوغ میشه و حکیمه خانم هم توقع دیگه ای نمی کنه و اینم توی گوشت فرو کن که یک زن با لباس سفید عروسی میره خونه شوهرش و با کفن از خونه شوهر بیرون میاد، پس برو به زندگیت برس و بهش سروسامان بده ، اینم آب پاکی بود که مادرم ریخت روی دستم و تمام ایام مدرسه به همین ترتیب گذشت و من دلخوش به این بودم، مدرسه که تموم بشه، لااقل اون تایمی که من مدرسه بودم را داخل خونه ام میمونم. اینم اضافه کنم که حکیمه خانم اصلا اجازه نمیداد حتی یک ثانیه ماشین جلو خونه ی ما باشه، باید توی کوچه اونا می بود و همیشه ی خدا هم جلو در با همسایه ها جلسه ی امنیت محله داشتند و به این ترتیب امد و رفت های ما حتی زمانی که توی خونه خودمون بودیم زیر نظر ایشون بود، یعنی من اگر می خواستم جایی برم، حتی خونه پدرم، می بایست حکیمه خانم اجازه بده و اونم یا میگفت نه یا اگه می خواستیم جایی بریم همراهمون میشد و به هیچ وجه من و یاسر را تنها نمی گذاشت ۶۱
انقلاب به پیروزی رسیده بود و شور و حرارتی بیش از پیش در زندگی ها به وجود آمده بود، درست است که هر محله کلی شهید در راه این انقلاب داده بود اما مردم خوشحال بودند چرا که کشورشان از چنگ استکبار و شاهی خائن که دست نشانده غرب بود و باعث عقب ماندگی مملکت شده بود،آزاد شده بود و بوی اسلام و خدا در فضا پیچیده بود، بی شک این انقلاب زمینه ساز حضور و بروز انقلاب اصلی این دنیای هستی بود همانکه از آمدن خاتم، معصومین وعده اش را داده بودند، حالا جامعه به سمتی می رفت که یاد امام غائب بیشتر در ذهن ها جاری می شد. سال تحصیلی من هم کم کم رو به اتمام بود، کار یاسر که در حوزه ی ساخت و ساز مسکن فعالیت می کرد رونق گرفته بود و یاسر از یک کارگر ساده به مرتبه ی سرکارگری ارتقا یافته بود و همیشه می گفت این پیشرفت کاری را مدیون قدم مبارک من هست و البته نقشه های زیادی در ذهن داشت و می خواست شرکت ساختمانی تاسیس کند و تند تند و بی امان به سمت هدف های خاص و بزرگی که در ذهن داشت پیش برود و یاسر مرد زندگی بود و می توانست با تلاش و کوشش هر آنچه را که اراده کند به دست بیاورد، نمونه لش همین ازدواجش با من بود، روز اولی که خواستگاری من آمد اصلا به مخیله ام خطور نمی کرد که همسر او بشوم، اما شد آنچه را که او می خواست. اوضاع مملکت با انقلاب نوپای اسلامی خوب بود اما اوضاع زندگی من با وجود دستورات و خورده فرمایش های حکیمه خانم و دخترهایش، روز به روز بغرنج تر میشد، تا اینکه آخرین امتحانات مدرسه را هم دادم و با نمرات عالی موفق به گرفتن دیپلم شدم، خیلی دوست داشتم درسم را ادامه دهم و وارد دانشگاه شوم اما وضع زندگی ام آنچنان بود که ترجیح دادم یک سال به خودم استراحت دهم و بعد از یکسال برای ورود به دانشگاه تلاش کنم و پیش بروم اما نمی دانستم همین یک سال تعلل مرا از کل نقشه های پیشرفت علمی ام باز می دارد. یادم است که یک روز از تعطیلی مدارس می گذشت، خیلی خسته بودم و می خواست بدون دغدغه و یک روز تمام در خانه استراحت کنم و به قول معروف خستگی یک سال درس خواندن را از تنم بیرون کنم که... ۶۲