#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
در همین لحظه صدای حکیمه خانم از پشت سرم بلند شد که می گفت: واه واه واه، چه اداها، دختری که عروس میشه دیگه خواب و خستگی و این کوفت و زهر مارها را باید بگذاره کنار...
به پشت سرم برگشتم، این از کجا پیداش شد؟! توی دستش یه پاکت بود انگار رفته بود از بقالی چیزی گرفته بود، با خودم گفتم : ای بخشکی شانس، این همین الان می بایست پیداش بشه؟!
سرم را انداختم پایین و گفتم: سلام مامان! حالتون خوبه؟ نه منظورم این بود چون از صبح مدرسه بودم...
حکیمه خانم ابرویی نازک کرد و گفت: اصلا تو چرا باید بری مدرسه؟ درست هم بخونی و تموم کنی چی گیرت میاد؟ چی نصیب پسر من میشه؟! مگه ما درس نخوندیم الان چمون هست هااا؟! عشق شوهر کردن زده به سرت و عروس شدی حالا دندترنرم بشین خونه ات خونه داریت را بکن، غذا را برا شوهرت آماده کن، بچه براش بیار...
حکیمه خانم یک ریز حرف میزد و من هنوز حرف اول را هضم نکرده بودم حرف بعدی میومد، انگار این زن رگباری از طعنه و متلک داشت...
نگاه معناداری به یاسر کردم، یاسر دست پاچه شد و گفت: مامان این حرفا چیه؟! ما هنوز تازه ازدواج کردیم کو تا بچه؟! بعدم همون اول خواستگاری ملیحه رفتیم، گفتن که اجازه بدیم این چند ماه هم درسش را بخونه و ...
حکیمه خانم نگذاشت جمله یاسر تموم بشه پرید وسط حرفش و گفت: چی شده؟! چی زیر گوشت خونده؟! میبینم زبون باز کردی!!
یاسر بدون اینکه حرفی بزنه سرش را انداخت پایین و مادرش که اونو خوب می شناخت ادامه داد: حالا خوب کردی حرفم را زمین نزدی و زنت را برداشتی آوردی، آخه چه معنی داره عروس یک خانواده باشی و توی خونه ی خودت تنها بنشینی
۵۵
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۶
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
حرفهای حکیمه خانم همه مثل گدازه های آتشی بودند که بر جانم می نشست اما این آخریش دیگه آتشم داد، یعنی پیشنهاد گردش که یاسر داده بود در پی امر مادرش بود.
من باید تکلیفم را همین امروز روشن می کردم، ملیحه ای که همه جا زبان می ریخت و اظهار نظر می کرد اینجا نمی بایست ساکت بنشینه
حکیمه خانم در خونه را باز کرد وارد خونه شد پشت سرش یاسر دست منو گرفت که با هم وارد بشیم، اینقدر اعصابم خورد بود که دستم را از دستش بیرون کشیدم، اصلا الان حوصله عشق و عاشقیش را نداشتم.
وارد خونه شدیم، هنوز چادرم را درنیاورده بودم که اورت دادن حکیمه خانم شروع شد: کلی برای عروسی خونه مون بهم ریخته، بیچاره دخترام که یکسره به کار بودن، سمیرا هم تازه از مدرسه اومده، حالا خودتون دوتا هم کمک بدین اینجا راست ریست بشه و بعد رو کرد به من و ادامه داد: من که نباید بهت بگم چکار کن، دیگه باید بدونی خونه ی اولت اینه، یعنی صبح زود که از خواب پا میشی بایدددد بیای اینجا و آخرشب برای خواب بری خونه ای که کرایه کردین و بعد نگاهی به من کرد و همانطور اوف اوف می کرد با اشاره به آشپزخونه، محل کار منو تعیین کرد.
خدای من! این چی داشت میگفت؟! یعنی خونه خودم فقط حکم خوابگاه داره و من با ازدواجم شدم خدمتکار تمام وقت خانواده حکیمه خانم؟!
نگاهی به یاسر کردم، یاسر که انگار نه انگار حرف جدیدی شنیده باشه گرم گفتگو با سمیرا بود که حالا اومده بود توی هال تا ببینه چه خبره ...
نمی دونستم چی بگم و چه کار کنم، اما با خودم فکر می کردم حالا این یه چیزی میگه مگه میشه من خونه زندگیم را بپیچمدو یک سره بیام اینجا بشینم ور دل حکیمه خانم؟! اصلا یک روز دوروز این کار کردم مطمئنا خیلی زود خود یاسر خسته میشه از این وضعیت، رفتم به طرف آشپزخونه...
۵۶
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۷
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
اون طوری که حکیمه خانم ادعا می کرد اصلا خونه اش برای عروسی ما بهم نریخته بود، خوب وقتی عروسی اینجا نبود چرا باید خونه بهم بریزه ولی رفتم توی آشپزخونه با یه کپه ظرف نشسته که روی هم تلنبار شده بود مواجه شدم، زیر لب گفتم: پس منظور حکیمه خانم از بهم ریختگی این ظرفهای نشسته شان هست که انگار چند هفته هی خوردن و روی هم ریختن...
حکیمه خانم که صدایی از آشپزخونه نشنیده بود، همونطور که غر میزد داخل آشپزخونه شد و گفت: واه واه واه، هنوز که اینجا وایستادی منو نگاه می کنی،خوب دست به کار بشو دیگه، نمی بینی چقدر ظرف هست؟!
نفس کوتاهی کشیدم و گفتم: باشه من میشورم، اما اینا برای عروسی ما نیست که، همچی گفتین به خاطر عروسی ما خونه تان بهم ریخته که فکر کردم آشپزی عروسی را اینجا انجام دادن و دیگ های غذا را آوردن، بعدم اینهمه ظرف را که من تنها نمی تونم بشورم، به سمیرا بگین بیاد، من میشورم اون آب بکشه، اگر اون از مدرسه اومده خسته است، منم از مدرسه اومدم خسته ام....
حکیمه خانم که انگار لجش گرفته بود جوابگوییش را کردم یکدفعه مثل همین پیرزن های جادوگر کتاب های قصه، چشمهاش را از حدقه درآورد و از ته سرش فریاد زد: جوابگویی منو میکنی دختره ی چشم سفید؟! سمیرا بیاد...تو هم مدرسه بودی؟! تو خیلی غلط کردی با وجود اینکه مدرسه میرفتی عشق شوهر کردن به سرت زد، یا شوهر یا مدرسه!! حالا هم لطف کردم اجازه دادم درست را تموم کنی اومدی جوابگوی منو میکنی و دم دراوردی برام؟! آهای یاسر، ای پسره ی بی عرضه بیا اینجا ببین بیا ببین چه زنی گرفتی، خاک بر سرت با این انتخابت، خاک بر سرت که به حرف من گوش ندادی وگرنه الان خوشبخت بودی...
حکیمه خانم با هر حرفش یه شوک جدید بهم وارد می کرد، اصلا مهلت نمیداد، مثل کولی ها شروع به کولی بازی کرد، منم که تا به حال توی این محیط ها قرار نگرفته بودم و اولین بار بود یک نفر همچی برخوردی باهام می کرد، ناخواسته شروع کردم بی صدا گریه کردن، یعنی اشک ها خودشون تند تند می ریخت، دست من نبود
بعد از چند دقیقه سمیرا و یاسر وارد آشپزخونه شدند، یاسر نگاهی به مادرش کرد که هنوز داشت جیغ جیغ می کرد و نگاهی به من کرد، یه لحظه حس کردم از دست مادرش عصبی شده و الانه یه چیزی بگه، سمیرا هم با نگاهش انگار به حال من رحم می کرد، چون هر چی بود مادر خودش را بهتر از من میشناخت .
یاسر چیزی نگفت و متوجه شد حکیمه خانم سر ظرف شستن این بساط را راه انداخته همانطور چهره اش از عصبانیت قرمز شده بود به حکیمه و سمیرا اشاره کرد گفت: شما برین بیرون، من خودم حلش می کنم...
۵۷
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۸
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
با تعجب به حرکات یاسر چشم دوخته بودم، این چی داشت می گفت؟! چه جوری حلش می کرد؟!
حکیمه خانم با اوف اوف بیرون رفت و پشت سرش هم سمیرا که انگار هنوز توی عالم خواب بود بیرون رفت، با بیرون رفتن اونا یاسر اومد طرفم و همانطور که منو توی آغوشش می گرفت گفت: گریه نکن عزیزم، اشک هات منو دیوونه می کنه، تو که میدونی بند دلم به دلت بسته است با من اینکار را نکن و شروع به بوسیدنم کرد
منم که نوجوان و سرشار از احساسات، با این حرکت یاسر انگار تمام وقایع تلخ را از یاد بردم و لبخند کمرنگی زدم.
یاسر خوشحال با دستهاش صورت منو قاب کرد و گفت: الهی قربون این خنده هات بشم خانومم، همیشه بخند من خودم نوکرتم و بعد آستین لباسش را بالا زد و گفت: تو کنار من باش، برام شیرین زبونی کن و من ظرفها را میشورم.
دیگه من هم مانتو را درآوردم و یاسر ظرف می شست و من آب می کشیدم و با هم میگفتیم و می خندیدیم که یکهو حکیمه خانم اومد توی آشپزخونه و تا دید یاسر داره ظرف می شوره گفت: واخ واخ این چه وضعشه، اینطوری حلش می کردی؟!
یاسر باز هم سکوت کرد و من فکر می کردم از دید حکیمه خانم، یاسر می بایست یک دل سیر منو بزنه تا اون راضی بشه
خلاصه از اون روز دیگه روند زندگی من این شد، یعنی یک جور قانون نانوشته بود، من میرفتم مدرسه و یاسر میومد دنبالم مستقیم میرفتیم خونه مادرش نهار و شام اونجا بودیم، خرج از یاسر و پخت و پز از من، انگار خونه من بود و حکیمه خانم و سمیرا هم مهمان همیشگی خانه ام، فقط وقت خواب تا خواب می رفتیم خونه خودمون،درست همانطور که حکیمه خانم می خواست و منم چیزی نمی تونستم بگم، چون مدام محبت ها و ابراز عشق یاسر میومد جلوی چشمهام و با خودم می گفتم: بالاخره این روزها همتموم میشه مهم اینه همسرم منو دوست داره اما نمی دونستم سخت در اشتباهم و باید از همون اول خونه زندگیم را جدا کنم و ابهت و مدیریت خودم را نشون بدم
۵۸
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۵۹
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
یک هفته بعد از عروسی ما اوضاع مملکت بهم ریخت دیگه بوی امام و انقلاب توی کوچه پس کوچه های شهر پیچیده بود، برای همین مدرسه ها تق و لق شده بود، یه شب که کلاس های درس فردا کنسل شده بود به یاسر گفتم: یاسر جان! خودمون که ماشین داریم، کار تو هم طوری هست که مرخصیت دست خودته، پس بریم یه جا ماه عسل...
یاسر نگاه مهربانی بهم کرد و گفت: باشه عزیزم، من حرفی ندارم، فقط همانطور میبینی من شغلم آزاده توی ساختمان سازی فعالیت می کنم، به قول معروف اگر دستم به کار باشه، دهنمون هم به کاره، یعنی تا سرکار نرم پولی درنمیارم، پس سفر بلند مدت نمی تونیم بریم..
با هیجان گفتم: باشه نمی خواد بریم مشهد یا جای دیگه و راه دور، اونجا را بعدا میریم برای ماه عسل بریم همین قم، حرم حضرت معصومه یه زیارت می کنیم و برمی گردیم، هم فال هست و هم تماشا...
یاسر ویشگونی از لپم گرفت و گفت: چشم خانمم...
قرار شد فردا یاسر بره سرکار و روز بعد با هم بریم قم به عنوان ماه عسل..
روز بعد که رفتم خونه حکیمه خانم چیزی از موضوع نگفتم، وقت نهار که یاسر اومد سر سفره ی نهار به مادرش گفت: دیگه فردا از دست ما راحت میشین، می خوایم با ملیحه یه توک پا بریم زیارت و برگردیم
حکیمه خانم که انگار جا خورده بود گفت: چی؟! زیارت؟! کجا؟!
یاسر گفت: راه دوری نمیریم، قم میریم..
حکیمه خانم گفت: واه، توی این اوضاع بهم ریخته ی مملکت احتیاج نیست هوس قم رفتن به سرتون بزنه، خواستین زیارت برین، امامزاده صالح برین، زیارت زیارته چه فرقی می کنه
این حرف حکیمه خانم یعنی اینکه اجازه سفر ماه عسل کوتاه هم برای ما صادر نشد.
یاسر بی آنکه نگاهی به من کنه سرش را انداخت پایین و چیزی نگفت و خودش را سرگرم خوردن کرد و من که میدونستم دیگه سفر بی سفر، تمام اشتهام یکدفعه کور شد، بشقاب پر از غذا را زدم کنار و از جا بلند شدم.
یاسر نگاه به من کرد و اشاره کرد غذام را بخورم که حکیمه خانم گفت: خوب حتما سیر هست، کارش نشو، آدم گشنه سنگ هم می خوره..
صبح روز بعد باز هم مدرسه ها کنسل شده بود، از خواب بیدار شدم، میدونستم که الان باید برم خونه حکیمه خانم حاضریم را بزنم که متوجه شدم...
۵۹
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۰
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
نگاه کردم کنارم دیدم یاسر نیست، از جا بلند شدم، نگاهم به ساعت روی دیوار افتاد و جالباسی کنارش، لباس های بیرونی یاسر نبود و این به اون معنا بود که یاسر از خونه بیرون رفته، البته حق هم داشت چون ساعت نشان میداد من خواب افتادم.
کش و قوسی به خودم دادم و شروع به تا کردن پتو کردم، جاخواب ها را جمع کردم و داخل کمد دیواری که داخل دیوار درآورده بودن گذاشتم.
وارد هال شدم و می خواستم برم روی حیاط و آبی به دست و روم بزنم و صبحانه بخورم برم خونه حکیمه خانم که صدای تلیک باز شدن در به گوشم رسید.
روی حیاط اومدم و متوجه شدم صدای ماشین یاسر می آید، البته یاسر هم پشت در نیمه باز بود انگار داشت با کسی صحبت می کرد.
سریع خودم را جلوی در رسوندم و همزمان قامت یاسر توی چهارچوب در ظاهر شد و رخ به رخ شدیم.
من سلام کردم و یاسر با لبخند جوابم را داد و گفت: سلام خانومم، اومدم بهت بگم امروز احتیاج نیست بری خونه مادرم...
با تعجب گفتم: چرا؟! چیزی شده؟!
قبل از اینکه یاسر چیزی بگه صدای حکیمه خانم را از بیرون شنیدم که داشت داد میزد: زود بیا دیگه دیر شد..
سرم را بیرون دادم و حکیمه خانم را دیدم که جلوی ماشین نشسته بود.
با حالت سؤالی به یاسر چشم دوختم
یاسر با من و من گفت: یه مشکلی برای یکی از اقواممون پیش اومده، خانمش از مادرم خواهش کرده که بیاد پادرمیونی کنه، این شد که مجبورم امروز مادرم را برسونم...
من که غافلگیر شده بودم گفتم: حالا کجا باید ببریش؟
یاسر که انگار دوست نداشت بگه اما در مقابل سوال من نمی خواست دروغ هم بگه گفت: راه..راه دوری نیست، میریم تا قم و برمی گردیم...
تا این حرف را زد انگار تشت آب سردی روی سرم ریخته باشند، بغضی به گلوم چنگ میزد، اما به روی خودم نیاوردم و همانطور که سرم پایین بود و در را می بستم گفتم: ان شاالله به سلامتی و با گفتن این حرف در را بستم و بدو خودم را به ساختمان رسوندم
کلی گریه کردم و از شانس خودم نالیدم، اینم شد سفر ماه عسل ما که نصیب حکیمه خانم شد، حتی به من تعارف هم نکردن همراهشون برم.
انگار همه چی را توی زندگی من حکیمه خانم می بایست تعیین کنه و یاسر یه مترسکی بیشتر نبود
روزها می گذشت و من به این امید بودم که با تموم شدن درس و مدرسه اوضاع زندگی منم تغییر کنه اما...
۶۰
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۱
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
حال و هوای شهر و کشور دگرگون شده بود و همزمان با اولین ماه های تأهل من، انقلاب هم به پیروزی رسید، همه خوشحال و شاد بودند و من هم جزئی از این شادی را در دلم حس می کردم.
تقریبا اجازه داشتم هفته ای یک بار به خانه ی پدرم بروم، یک روز که از دست رئیس بازی های حکیمه خانم خسته شده بودم، پیش مادرم سفره ی دلم را باز کردم و گفتم که مجبورم بعد از مدرسه به خانه حکیمه خانم بروم و هر چه که اتفاق افتاده بود گفتم، مادرم خیلی ناراحت شد، آهی کشید و گفت: ملیحه جان! صبر کن، هر چه زمان بگذرد، اوضاع بهتر خواهد شد، دو روز دیگه که بچه دار شدی، سرت شلوغ میشه و حکیمه خانم هم توقع دیگه ای نمی کنه و اینم توی گوشت فرو کن که یک زن با لباس سفید عروسی میره خونه شوهرش و با کفن از خونه شوهر بیرون میاد، پس برو به زندگیت برس و بهش سروسامان بده ، اینم آب پاکی بود که مادرم ریخت روی دستم و تمام
ایام مدرسه به همین ترتیب گذشت و من دلخوش به این بودم، مدرسه که تموم بشه، لااقل اون تایمی که من مدرسه بودم را داخل خونه ام میمونم.
اینم اضافه کنم که حکیمه خانم اصلا اجازه نمیداد حتی یک ثانیه ماشین جلو خونه ی ما باشه، باید توی کوچه اونا می بود و همیشه ی خدا هم جلو در با همسایه ها جلسه ی امنیت محله داشتند و به این ترتیب امد و رفت های ما حتی زمانی که توی خونه خودمون بودیم زیر نظر ایشون بود، یعنی من اگر می خواستم جایی برم، حتی خونه پدرم، می بایست حکیمه خانم اجازه بده و اونم یا میگفت نه یا اگه می خواستیم جایی بریم همراهمون میشد و به هیچ وجه من و یاسر را تنها نمی گذاشت
۶۱
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۲
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
انقلاب به پیروزی رسیده بود و شور و حرارتی بیش از پیش در زندگی ها به وجود آمده بود، درست است که هر محله کلی شهید در راه این انقلاب داده بود اما مردم خوشحال بودند چرا که کشورشان از چنگ استکبار و شاهی خائن که دست نشانده غرب بود و باعث عقب ماندگی مملکت شده بود،آزاد شده بود و بوی اسلام و خدا در فضا پیچیده بود، بی شک این انقلاب زمینه ساز حضور و بروز انقلاب اصلی این دنیای هستی بود همانکه از آمدن خاتم، معصومین وعده اش را داده بودند، حالا جامعه به سمتی می رفت که یاد امام غائب بیشتر در ذهن ها جاری می شد.
سال تحصیلی من هم کم کم رو به اتمام بود، کار یاسر که در حوزه ی ساخت و ساز مسکن فعالیت می کرد رونق گرفته بود و یاسر از یک کارگر ساده به مرتبه ی سرکارگری ارتقا یافته بود و همیشه می گفت این پیشرفت کاری را مدیون قدم مبارک من هست و البته نقشه های زیادی در ذهن داشت و می خواست شرکت ساختمانی تاسیس کند و تند تند و بی امان به سمت هدف های خاص و بزرگی که در ذهن داشت پیش برود و یاسر مرد زندگی بود و می توانست با تلاش و کوشش هر آنچه را که اراده کند به دست بیاورد، نمونه لش همین ازدواجش با من بود، روز اولی که خواستگاری من آمد اصلا به مخیله ام خطور نمی کرد که همسر او بشوم، اما شد آنچه را که او می خواست.
اوضاع مملکت با انقلاب نوپای اسلامی خوب بود اما اوضاع زندگی من با وجود دستورات و خورده فرمایش های حکیمه خانم و دخترهایش، روز به روز بغرنج تر میشد، تا اینکه آخرین امتحانات مدرسه را هم دادم و با نمرات عالی موفق به گرفتن دیپلم شدم، خیلی دوست داشتم درسم را ادامه دهم و وارد دانشگاه شوم اما وضع زندگی ام آنچنان بود که ترجیح دادم یک سال به خودم استراحت دهم و بعد از یکسال برای ورود به دانشگاه تلاش کنم و پیش بروم اما نمی دانستم همین یک سال تعلل مرا از کل نقشه های پیشرفت علمی ام باز می دارد.
یادم است که یک روز از تعطیلی مدارس می گذشت، خیلی خسته بودم و می خواست بدون دغدغه و یک روز تمام در خانه استراحت کنم و به قول معروف خستگی یک سال درس خواندن را از تنم بیرون کنم که...
۶۲
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۳
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
صبح زود بود، مطابق معمول از خواب بیدار شدم و بساط صبحانه را به راه انداختم، آخر تحت هر شرایطی به خودم لازم می دانستم که یاسر، مرد خانه ام، بدون خوردن صبحانه و بدرقه ی صمیمانه ام از خانه بیرون نرود و یاسر هم همیشه با مهر و محبت آشکار و پنهان از اینهمه محبت من سپاسگزاری می کرد.
بوی چای تازه دم در فضا پیچیده بود و عطر نان سنگکی که یاسر گرفته بود، شور و حرارت خاصی به فضای دونفره مان می داد.
با یاسر و شوخی های همیشگی اش صبحانه را خوردیم و همانطور که مشغول جمع کردن سفره بودم گفت: امروز برنامه ات چیه؟!
با تعجب به یاسر نگاهی کردم و گفتم: چرا؟! اتفاقی افتاده؟! برنامه من اینه یک دل سیر بخوابم، به قول مادرم، بعد از اینهمه درسخواندن، امروز می خوام سیررررخواب بشم.
یاسر همانطور که از جا بلند می شد لبخندی زد و گفت: موفق باشی بانو! اما به مادرم هم سری بزن و مثل همیشه نهار را همونجا می خوریم.
این چی داشت می گفت؟! یعنی من بعد از تعطیلی مدرسه هم باز باید همون برنامه یکنواخت و خسته کننده قبل را اجرا کنم؟! یعنی حق ندارم نهار را توی خونه خودم درست کنم و بعد از چندین ماه که از ازدواجمان می گذشت یک نهار دونفره بخوریم؟! آخه منم کلی آرزو داشتم این که نشد زندگی...
از جا بلند شدم مثل جوجه ای که به دنبال مادرش می رود به دنبال یاسر که داشت آماده میشد برای رفتن از این اتاق به آن اتاق رفتم و می خواستم قاطعانه حرفم را بزنم، می بایست یک بار برای همیشه این غائله را ختم کنم و بفهمانم که زندگی مشترک چیزی واری این زندگی ای هست که ما داریم.
یاسر شانه را برداشته بود و روبه روی آینه شمعدان عروسی که روی کمد سه در داخل اتاق گذاشته بودیم ایستاد و مشغول شانه موهایش بود که متوجه من شد پشت سرش ایستاده بودم، توی آینه لبخندی بهم زد و بوسه ای برایم فرستاد و ناگهان در یک حرکت به پشت سر برگشت و یکباره دست های مردانه اش شانه های مرا در برگرفت و همانطور که من را محکم به آغوشش می فشرد ، بوسه ای از کنار گوشم گرفت و گفت: ملیحه! خیلی دوستت دارم، یعنی بیشتر از آنچه که فکرش را بکنی دوستت دارم، در یک کلام عاشقت هستم، دل و دینم را بردی دختر...همیشه خدا را شکر می کنم که نعمت وجود تو را به من داد، تو بهترین زنی هستی که می تونستم داشته باشم و بعد بوسه ای از گونه ام گرفت و سرش را به آسمان بلند کرد و گفت: خدایا شکرت!
این حرکت یاسر تمام برنامه هام و گفته هایی که در ذهنم جولان می داد را از خاطرم برد، انگار آبی سرد بر آتش اعتراض درونم بود، ناخوداگاه لبخندی زدم و گفتم: منم دوستت دارم...
یاسر از خانه بیرون رفت و من هم وسایل صبحانه را جمع و جور کردم و داخل اتاق شدم و خودم را توی رختخوابی که انگار بهم چشمک میزد انداختم و پتو پلنگی که هنوز بوی نویی خود را حفظ کرده بود تا زیر چانه ام بالا کشیدم و سقف سفید بالا سرم خیره شده بودم، چشمهام داشت گرم خواب میشد که ناگهان به شدت در را کوبیدند و همزمان زنگ در هم به صورت ممتد به صدا درآمد، انگار کسی که پشت در بود خیلی عجله داشت و شاید هم اتفاق بدی افتاده بود که در را اینچنین میزدند، از صدای در قلبم به شدت می تپید و مثل آدم های دیوانه از رختخواب بلند شدم و دور خودم می گشتم که...
۶۳
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۴
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
باز هم صدای مشت هایی که به در می آمد و انگشتی که روی کلید زنگ بود و انگار صاحبش خیال برداشتن را نداشت، اعصابم را بهم ریخته بود
فوری از جا برخواستم، چادر سفیدم را روی سرم انداختم و همانطور که می گفتم: کیه؟! مگه سر آوردی؟! بابا صبر کن الان اومدم دیگه به سمت در رفتم.
در را باز کردم و پشت در قامت حکیمه خانم با صورتی که از خشم سرخ شده بود، جلوی چشمام بود، یک لحظه ترسیدم و با خودم گفتم نکنه اتفاق بدی افتاده، پس سرم را تکان دادم و گفتم:س...س...سلام مامان! چیزی شده صبح به این زودی با این وضعیت اومدین اینجا؟!
حکیمه خانم بدون اینکه تعارفش کنم من را به کناری زد و گفت: اولا صبح زود زود هم نیست، ملت الان کلی کار کردن دوما خونه بچه ام خونه من هست نکنه برای اومدن اینجا باید از تو اجازه بگیرم سوما مگه تو مدرسه ات تموم نشده؟!
همانطور که با قدم های شتابان پشت سر حکیمه خانم قدم برمی داشتم گفتم: والا منم بیدار بودم، یعنی پا شدم صبحانه یاسر را دادم و رفت، بعدم جسارتی نکردم منزل خودتونه، بله مدرسه ها هم تموم شدن...
حکیمه خانم وارد هال شد و بعد رویش را به من کرد و همانطور که با انگشت اشاره روی سینه ام میزد گفت: چندبار بهت بگم، یک زن از اول صبح دقیقا از وقتی شوهرش میره سرکار باید بره خونه مادر شوهر تا وقت خواب هم نباید پاشو خونه ی خودش بگذاره فهمیدی؟!
و بعد چشماش را ریز کرد و ادامه داد: فکر نکن که مدرسه ها تعطیل شده تو باز مثل قبل ظهرها باید بیای اونجا، نه خیرررر صبح زود، همراه یاسر از خونه بیا بیرون و همونموقع که اون میاد ماشینش را از جلو خونه من برمی داره تو هم باید بیای اونجا فهمیدی؟!
چیزی نگفتم که حکیمه خانم به سمت اتاق رفت و سرکی داخل اتاق کشید و تا چشمش به جاخوابم افتاد با تاسف سری تکان داد و گفت: انگار تنبل خونه راه انداخته پسر من! چقدر بهش گفتم صبح ملیحه را با خودت بیار، خانم خانما خواب تشریف داشتند و بعد نگاه تندی به من کرد و ادامه داد: مگه نگفتم باید بیای اونجا برو آماده شو زود من وقت ندارم، برو بر وایستاده منو میپاد، برو دیگه...
درمقابل اینهمه زورگویی حکیمه خانم انگار لال شده بودم، البته صلاح نبود چیزی بهش بگم چون طبق تجربیاتی که داشتم اگر چیزی می گفتم کار به جاهای باریک میکشید و چه بسا کتک هم می خوردم و از طرفی امیدی به حمایت یاسر هم نداشتم چون اون در مقابل مادرش انگار میترسید و نمی تونست چیزی بگه، پس به ناچار آماده شدم برای رفتن
۶۴
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۵
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
زندگیم سخت می گذشت، یک بار دیگه هم سر درد و دل را با مادرم باز کردم و مامانم جز همون نصایح قبل و کمی گریه و آه و ناله کاری نمی تونست برام بکنه و بهم توصیه کرد که بچه دار بشم و نظرش این بود که با ورود بچه به زندگیمون همه چی تغییر می کنه و سطح توقعات حکیمه خانم هم از من میاد پایین...
به نظر خودم هم همینطور بود، خودم دوست داشتم بچه داشته باشم، چون خیلی به بچه ها علاقه داشتم و از طرفی این یه راهکار بود برای اینکه بانوی خانه خودم بشم نه اینکه مثل یک کلفت مجبور باشم صبح به صبح سر وقت برم حاضریم را خونه مادر شوهر بزنم و تا آخر شب مثل کوزت کار کنم تازه کلی طعنه و متلک و فحش و ناسزا هم بشنوم.
چند ماهی از تعطیلی مدارس می گذشت که حالم دگرگون شده بود، میل به خوردن غذا نداشتم و چشمم به هر چیزی می افتاد، عقم می گرفت، حکیمه خانم که زن تیزی بود، کاملا فهمید که من باردارم و بعد از انجام آزمایش متوجه شدم که حدس مادر شوهره درست بوده و یک موجود نازنین درون بدن من در حال پرورش هست.
یاسر از این موضوع خیلی خوشحال بود، محبتش نسبت به من خیلی بیشتر شده بود و توی خلوت دونفره مان عاشقانه های شیرینی داشتیم و اینقدر قربون صدقه من می رفت که رفتارهای بد خانواده اش را فراموش می کردم.
با اینکه باردار شده بودم اما روند زندگیم مثل گذشته بود، باید صبح به صبح می رفت خونه حکیمه خانم تا آخر شب همونجا می موندم و آخر شب با یاسر راهی خونه خودمون می شدیم.
چند باری توی تنهایی به یاسر در این مورد اعتراض کردم وگفتم که با این وضعیتم دارم اذیت میشم، چون حکیمه خانم یک ذره هم رعایت حال من را نمی کرد، انگار من کنیز زر خریدش بودم، تمام کارها را باید انجام میدادم یا دستی می رسوندم وگرنه حسابم با کرام الکاتبین بود.
هر چی به یاسر هم می گفتم تنها حرفش این بود: مادرمه، بزرگم کرده، زحمتم را کشیده نمیتونم جلو روش وایستم تو به خاطر من تحمل کن، اوضاع همینطور نمی مونه و منم به خاطر محبتی که یاسر به پام می ریخت باز هم تحمل کردم به امید اینکه وقتی بچه ام به دنیا اومد، اوضاع فرق کنه و زندگیم سر و سامانی دیگه بگیره تا اینکه...
۶۵
#زهر_وفا
#کپی_بدون_نام_نویسنده_ممنوع
#قسمت۶۶
#بر_اساس_واقعیت
#طاهره_سادات_حسینی
محمد جواد پسر اولم به دنیا آمد، روزهای اول مادرم کنارم بود و من زندگی تازه ای را با موجودی دوست داشتنی تجربه می کردم که علی رغم بعضی سختی های دوران زایمان، دلچسپ بود.
همین که قرار نیود خانه حکیمه خانم بروم، خودش خیلی خیلی خوب بود، تازه می فهمیدم که خانه داری و بانوی خانه ی خود باشی چقدر خوبه که متاسفانه روزها به سرعت سپری شد و چهل روز گذشت
مادرم از پیش من رفت و من به این وضع عادت کرده بودم، یعنی توی خونه خودم باشم که سرو کله ی حکیمه خانم با خورده فرمایشهایش پیدا شد و دوباره امر کرد که از صبح کله ی سحر به خانه اش بروم و تا بوق سگ هم آنجا بمانم، درست مثل قبل، فقط با این تفاوت که اینبار یک نوزاد نا آرام هم همراهم بود.
نمی توانستم اعتراض کنم چون در هر صورت اعتراضم به جایی نمی رسید، نه جرات اعتراض به حکیمه خانم را داشتم نه حرفام روی یاسر اثر می گذاشت چون اونم به بهانه ی رعایت حرمت مادری، هیچ حرفی به مادرش نمیزد و هر بار که من شکایتی می کردم با چند تا کلمه ی عشق و عاشقی سرو تهش را هم میاورد، منم که زن و اوج احساسات بودم و با همین حرفا خودم را راضی می کردم و میگفتم، اگر حکیمه خانم سخت می گیره در عوض یاسر همسر مهربان و وفاداری هست که برای من ارزش زیادی قائل هست و من روی چشمهاش جا دارم
محمد جواد قد می کشید و حکیمه خانم پر رو تر از قبل به کارهایش ادامه میداد، دیگه طوری شده بود که من اصلا نه اجازه و نه وقت مهمانی گرفتن توی خونه خودم را داشتم و حتی اگر کسی از همکارهای یاسر یا دوستان خودم ما را به صرف شامی چیزی دعوت می کرد، یا می بایست کنسل کنیم یا اینکه همراه با حکیمه خانم بریم مهمانی یا اگر هم می توانستیم به طریقی مخفیانه بریم مهمانی و بعدش حکیمه خاتم متوجه میشد دیگه واویلا بود و تا چند روز غرزدن و فحش و طعنه متلک هاش را باید تحمل می کردم
۶۶